پرده سینما

تشخیص امنیت و عدم امنیت در دندانپزشکی! نگاهی به فیلم «دونده ماراتن» ساخته جان اشله زینگر

غلامعباس فاضلی


 





 

 

هر پنج‌شنبه، طعم سینما را در پرده سینما بچشید!


با طعم سینما، سینما را از دریچه ای تازه ببینید!


 

 

 

   

 دونده ماراتن

 

 

Marathon Man   

 

 

 

کارگردان: جان اشله زینگر

 

نویسنده فیلمنامه: ویلیام گلدمن (بر اساس داستانی از خودش)

 

تهیه کننده: رابرت ایوانز، سیدنی بکمن

 

بازیگران: داستین هافمن، لارنس اولیویه، روی شایدر، مارت کلر، ویلیام دیوان، و...

 

تاریخ نخستین نمایش: ۸ اکتبر ۱۹۷۶

 

بودجه فیلم: ۵ میلیون دلار

 

فروش فیلم در اکران نخست: ۲۸ میلیون دلار

 

محصول: ایالات متحده آمریکا

 

پخش از: یونایتد آرتیست

 

زبان فیلم: انگلیسی

 

رنگی

   

 

 

طعم سینما- شماره ۱۵۴- (دونده ماراتن) Marathon Man

 


 


امنه؟ پوستر غیررسمی فیلم دونده ماراتناز پنجره ای مشرف به رودخانه کارون دارم به جریان آب نگاه می کنم. کتابی از اسماعیل فصیح روی لبه تخت است. (علت تأخیر چند ساعته ی من در نوشتن این شماره طعم سینما همین سفر کوتاه مدت و تلگرافی به جنوب است!) اینجا همان شهری است که نخستین بار دونده ماراتن را در آن دیدم. سالها گذشته. و گویی تقدیر بود برای نوشتن درباره این فیلم به همین جا برگردم. چندی پیش با دوست منتقدی صحبت از این فیلم افتاد و او هم نظرش این بود که «دونده ماراتن فیلم درستی است!» بله! و من دوست دارم برای خودم (برای اولین بار در طول این سالها) روشن کنم، چرا این فیلم درست کار می کند؟ سرچشمه ی جادوی فیلم در کجا نهفته است؟

 

 

 

 

مدخل اول: جان اشله زینگر

 

 

 

  

شاید این اشاره لازم باشد که خوانش رایج «شِلِه زینگر» تلفظ نادرستی است. به حروف Schle در ابتدای نام توجه کنیم. این یک نام آلمانی است. بنابراین «اشله زینگر» باید خوانده شود.

  

طبیعتاً او آدم مهم فیلم دونده ماراتن است. اما شاید نه نفر اول! نفر اول احتمالاً باید ویلیام گلدمن نویسنده فیلمنامه باشد.  هر حال نقش اشله زینگر به عنوان یک کارگردان خوش قریحه اروپایی تبار که در دهه شصت با فیلم هایی نظیر بیلی دروغگو و دور از اجتماع خشمگین خوش درخشید، در این فیلم غیرقابل انکار است. اتخاذ لحن مناسب، برگزیدن بازیگران درست برای ایفای نقشها، و حاکم کردن یک «اجرا»ی درست بر صحنه ها از نمونه های تبلور خلاقیت اوست.

 

 

 

مدخل دوم: ویلیام گلدمن

 

 

 

تصور می کنم این فیلمنامه نویس نابغه، مهمترین آدم دونده ماراتن باشد. او در دهه هفتاد با فیلم هایی مانند همه مردان رییس جمهور، و بوچ کسیدی و ساندنس کید نویسنده تعدادی از پرفروش ترین فیلم های دهه ی هفتاد بوده است. نکته جالب توجه در مورد گلدمن این است که همانطور که بارها تصریح کرده، نسبت به الگوی ساختار سه پرده ای «سید فیلد» بی اعتنا است. در این فیلم هم مشاهده می کنیم که نقطه عطف اول (قتل روی شایدر که منجر به تغییر روند زندگی داستین هافمن می شود) نه طبق الگوی سید فیلد در دقیقه بیست و هشت تا سی، بلکه در حدود دقیقه شصت رخ می دهد! پس سرچشمه جادوی فیلمنامه کجاست؟ به اعتقاد من این جادو در در درست (و در واقع خیلی درست!) نوشته شدن صحنه ها نهفته است. تلاش می کنم در این مقاله به چند نمونه بسیار خیره کننده که به نظر من در تاریخ سینما کم نظیر یا بی بدیل است اشاره کنم:

 

 

 

یک)صحنه کلاس در دانشگاه

 

 

 

داستین هافمن در دونده ماراتن

 

از نخستین باری که دونده ماراتن را دیدم تا امروز، تحت تأثیر جادوی این صحنه هستم! شاید هیچ صحنه ای در تمام تاریخ سینما چنین مرا افسون نکرده باشد! صحنه ای که البته ممکن است محتوای آن ساده به نظر برسد.

داستین هافمن (در نقش «بیب») و چند دانشجوی دیگر نخستین جلسه کلاس را با استاد می گذرانند. استاد که پدر هافمن را هم می شناخته، با شماتت دانشجویان کلاس را مورد خطاب می دهد که متوجه باشند چقدر مفتخرند که از میان تعداد زیادی دانشجو، این بورس به آنها عطا شده است. و اینکه «تولید دکتری یک جور پیشرفت محسوب می شود». جایی که من عاشق اش هستم در ادامه این صحنه است. استاد جمله ای از آلفرد لرد تنیسون را برای دانشجویان نقل قول می کند «به نظر من تا 10000 سال دیگر نباید از این پیشرفت حرفی بزنیم»

 

Let us hush this cry of progress till 10.000 years

 

و از آنها می پرسد این جمله از کیست؟ کسی پاسخ این پرسش را نمی داند. ولی داستین هافمن که یک تک پوش ساده به تن کرده، با مداد گوشه کاغذی در کلاسورش می نویسد «تنیسون». او پاسخ را می داند اما عمداً از بازگویی آن خودداری می کند! چرا؟ چون پاسخ گفتن در میان آن جمع را کاری پیش پاافتاده می داند؟ چون از استاد دل خوشی ندارد؟ چون دنبال مفهم والاتری در زندگی است؟ چرا واقعاً؟

چند لحظه بعد استاد می گوید «تنیسون. آلفرد لرد تنیسون» Alfred Lord Tennyson

حتی وقتی دانشجویان را به خاطر کم سوادی شماتت می کند، داستین هافمن سکوت اش را نمی شکند! نام «تنیسون» را گوشه کاغذش خط می زند.

سالیان سال است به این صحنه فکر می کنم. حتی حالا لحظه ای کنار پنجره می روم و به کارون نگاه می کنم. این صحنه برای من مفهومی خیلی والا در خود نهفته دارد: سکوت آموختن

مفهوم والایی است... سکوت... وقتی چیزی را می دانی سکوت کنی، وقتی کسی یا چیزی را دوست داری سکوت کنی، آگاهی ها و علاقه هایت را مکتوم نگه داری. کار دشواری است. من سالهاست به  این صحنه فکر می کنم و با خودم مرور می کنم آن را. چرا داستین هافمن در آن صحنه سکوت کرد؟! می توانست بگوید «آلفرد لرد تنیسون» و استاد فوراً بگوید «آفرین!» اما این کار را نکرد... و سالهای سال در وقتی در موارد متعددی در زندگی ام سکوت اختیار کرده ام، از این رفتار داستین هافمن تأسی کرده ام! دلیل آن چیزی مبهم در اعماق قلب ام بوده و نخواسته ام بدانم دقیقاً چیست؟...

 

 

 

 

دو)صحنه رستوران

 

 

این هم از صحنه های مورد علاقه من در این فیلم است! هنری (روی شایدر) برادر بزرگتر و ثروتمند، بیب (داستین هافمن) برادر دانشجو و کم بضاعت را همراه با دوست دخترش «لیزا» (با بازی مارت کلر) به رستورانی گرانقیمت دعوت می کند. او به چیزی آگاه است که نه هافمن به آن آگاهی دارد و نه در آن لحظه ما!

  

سر میز شام روی شایدر، سر صحبت را با «لیزا» باز می کند. از او می پرسد متولد کجاست؟ او پاسخ می دهد «سوییس». روی شایدر تعجب می کند. «چه جالب! پس باید "وربی یر» verbier را بشناسی؟ در دامنه کوه "رزا" است. «لیزا» پاسخ می دهد «بله! بله!» و ما از این حسن تصادف خوشحال می شویم. اما روی شایدر سنگ تمام می گذارد و نشانی دقیق تری می دهد «پس باید "کلود له سور" مربی اسکی آنجا را هم بشناسی! چون کارمند دفترم که اهل "وربی یر" است مدام از "کلود له سور" حرف می زند. و «لیزا» باز هم پاسخ مثبت می دهد.

  

روی شایدر از این حسن تصادف جالب ذوق زده است و هر سه خوشحال به نظر می رسند! ما هم البته خوشحالیم! چند ثانیه بعد روی شایدر به دختر می گوید «همه آنچه گفتم دروغ بود!... همه اش رو از خودم ساختم!» صحنه عالی نوشته شده و کارکرد درستی هم دارد. بهترین راه برای اثبات اینکه «لیزا» یک دروغگوست و به قصد خاصی به آنها نزدیک شده است. این بارقه ای از تجلی نبوغ ویلیام گلدمن است.

 

 

سه)صحنه دندانپزشکی

 

 

 

این معروف ترین صحنه فیلم دونده ماراتن است. بیشتر مردم دونده ماراتن را با این صحنه به یاد می آورند. داستین هافمن روی یک صندلی در اتاقی خلوت نشانده شده. و «زل» (لارنس اولیویه) با کیف کوچکی وارد اتاق می شود. در نگاه اول هیچکس نمی تواند حدس بزند ادامه صحنه چه خواهد شد! «زل» از داستین هافمن یک جمله می پرسد: «امنه؟»

این کلیدواژه در اواخر فیلم هم از سوی داستین هافمن گفته می شود. «امنه؟»

«زل» با خونسردی این پرسش را تا آخر صحنه تکرار می کند. نه ما و نه «بیب» نمی دانیم منظور او از این عبارت چیست؟ بعداً متوجه می شویم چیزی که او می خواهد بداند این است که وقتی می خواهد الماس ها از صندوق امانات بانک بیاورد در امنیت هست یا نه؟ و تصور می کند داستین هافمن این را از طریق حرفهای برادرش در آخرین لحظات زندگی می داند!

صحنه عالی نوشته شده! «زل» در خونسردی مطلق است. در شکل ظاهری خیال دارد دندان داستین هافمن را عصب کشی کند، اما دارد او را شکنجه می دهد! درونمایه صحنه یعنی «شکنجه کردن "بیب" برای اینکه از او حرف بکشند» در فیلمنامه گلدمن به شکل نبوغ آسایی متفاوت نوشته شده.

راستی «زل» چند بار جمله «امنه؟» تکرار می کند؟ من سالهاست پاسخ این پرسش را می دانم اما سکوت کرده ام! بسکه فیلم را دوست دارم!

 

 

 

چهار) سکانس بعد از دندانپزشکی

 

 

 

دونده ماراتننبوغ تمام! واقعاً این فیلمنامه عالی نوشته شده. حتی میان دیگر آثار ویلیام گلدمن، از همه شاخص تر و شاهکارتر است.

هافمن پس از اینکه از سوی «زل» شکنجه می شود، به وسیله پیتر (دوست و همکار برادرش) نجات پیدا می کند. او نگهبانانِ هافمن را می کشد و او را سوار اتومبیلی می کند و با هم از آنجا می گریزند. در طول مسیر کوتاهی که یا سرعت طی می کنند، دوست برادرش به او اطلاعاتی درباره شغل اصلی برادرش و «زل» و الماس ها می دهد و از او می پرسد آیا برادرش در آخرین لحظه های پیش از مرگ، به او چیزی گفته یا نه؟ که پاسخ داستین هافمنِ پریشان و هراسان، منفی است.

چند لحظه بعد دوست برادرش مجدداً به همان پارکینگی که از آنجا گریخته اند برمی گردد و داستین هافمن می بیند آدمهایی را که این مرد حین فرار کشته بوده جلویش مثل شاخ شمشاد راه می روند. هم او و هم ما رودست خورده ایم! «تو اونها رو کشته بودی! تو اونها رو کشته بودی!» این جمله داستین هافمن به دوست برادرش است. تازه می فهمد او قاتل برادرش هم بوده! لیندا سیگر به این می گوید «تعکیس». نبوغ بالاتر از این؟!

 


پنج)سکانس افتتاحیه

 

 

واقعاً دشوار بوده و عالی نوشته شده! معرفی خیره کننده موقعیت ها و آدمها و مرکز ثقل داستان در یک سکانس! از یک سو داستین هافمن و گرمکن پاره اش در حال تمرین دوندگی در «سنترال پارک»، از سوی دیگر محله یهودی های نیویورک و یک نازی! و از طرف دیگر الماس! صحنه طوری نوشته شده که برای مونتاژ موازی جان می دهد! و همینطور هم تدوین شده!

 

 

شش)سکانس حضور «زل» در محله یهودی های فروشنده الماس

 

 

 

باز هم یک سکانس خیره کننده. و حیرت آورتر اینکه با خودم فکر می کنم این سکانس سهم چندانی در پیشبرد داستان ندارد و می توانست حذف شود. اما به طور وحشتناکی جذاب است! و بودن اش به فیلم خیلی کمک می کند:

 

«زل» برای اینکه دست اش بیاید الماس هایش چقدر می ارزند به بازار الماس فروش های نیویورک می رود و از چند فروشگاه قیمت الماس ها را می پرسد. اما آنجا به وسیله یک زن و یک مرد یهودی که زمان آشوویتس او را می شناخته اند شناسایی می شود  از آنجا می گریزد. او زنی که او را می شناسد با یک ماشین تصادف می کند و مردی که «زل» را تعقیب می کند به وسیله او کشته می شود.

 

 

 

هفت)سکانس آشنایی «بیب» و «لیزا»

 

 

 

این سکانس هم خیلی درخشان نوشته شده. «لیزا اوپل» در کتابخانه از «بیب» سوالی می کند و او که تاریخدان است، پاسخ اش را به خوبی می دهد. در عین حال که مجذوب اش هم می شود! او دنبال «لیزا» می آید تا کتابی را که جا گذاسته بهش بدهد. و بعد اقرار می کند خودش کتاب را دزدیده! و دست آخر بهش می گوید دوستش دارد چون «تو خیلی خوشگلی!»

 

این هفت صحنه به عنوان نمونه هایی مورد اشاره قرار گرفتند تا دریابیم چگونه نابغه ای نظیر ویلیام گلدمن آنقدر صحنه ها را درخشان می نویسند که نیازی به الگوی ساختار یه پرده ای ندارد.

 

 

مدخل سوم) زل  Szell

 

 

دونده مارتن ساخته جان اشله زینگربدون شک شخصیت «زل» به عنوان آدم بد فیلم دونده ماراتن یکی از نمونه های شاخص شخصیت پردازی در تاریخ سینماست. یک آدم آرام، خونسرد و جذاب، با عباراتی حکیمانه! نگاه کنیم به جملاتی که در فرودگاه جان اف کندی، پس از بازگشت به ایالات متحده به زبان می راند: «سرزمین فراوانی!... همیشه مطمئن بودم که خدا طرف آنهاست؛ ولی حالا زیاد مطمئن نیستم!»

گاهی مرا یاد «هری لایم» فیلم مرد سوم (با بازی اورسن ولز) می اندازد. قطعاً اگر هری لایم به دهه ی هفتاد می رسید آدمی مثل «زل» می شد! بارقه های شخصیت پردازی او در صحنه دندانپزشکی خیره کننده است، یا وقتی در صندوق امانات بانک پس از دیدن الماس ها منقلب می شود. و البته ناگفته نماند که بازی لارنس اولیویه سهم شگفت آوری در پردازش شخصیت «زل» داشته است.


 

مدخل چهارم)رابطه بین دو برادر

 

 

در دونده ماراتن رابطه بین داستین هافمن و روی شایدر را خیلی دست دارم. نمونه مشابه اش را حدود بیست سال بعد در فیلم بازی دیوید فینچر بین مایکل داگلاس و شون پن دیدم.

نمونه های شیرین و کم نظیری است از رابطه بین دو برادر در سینمای آمریکا.

 

 

مدخل پنجم)پدر

 

 

این هم جزو انگشت شمار فیلم های هالیوود است که سایه پدر روی زندگی پسران سنگینی می کند. و یکی دیگر از شباهت های فیلم بازی دیوید فینچر با دونده ماراتن همین است. آخر فیلم «بیب» به تحول می رسد و اسلحه پدر را توی آب می اندازد.

 

 

مدخل ششم)مک کارتیسم

 

 

و باز این نبوغ گلدمن است که توانسته به یک داستان پلیسی، چنان ابعاد تاریخی- سیاسی درخشانی بدهد. کنایه های فیلم به مک کارتیسم عمیق است. فیلم مجستیک فرانک داربونت هم به مک کارتیسم توجه می کند. خیلی بیشتر. ولی خب دونده ماراتن با وجود مقدار کمیت کمتر، همچنان جای خودش را دارد!

از دیگر اشاره های سیاسی درست فیلم می توان به فیلم خبری از دونده سیاهپوستی اشاره کرد که عکس اش توی اتاق «بیب» هم هست. همان کسی که هیتلر به خاطر رنگ پوست اش، مدال را از او دریغ کرد.

 


 

مدخل هفتم)قهرمان اسطوره ای

 

 

در فرصتی مناسب می شود روی این بحث کرد که چطور شخصیت «بیب» با بازی داستین هافمن منطبق بر الگوی جوزف کمپبل از قهرمان اسطوره ای است. قهرمانی که در مأوای خودش است و توسط یک ندای غیبی به بیرون فرا خوانده می شود. اما اینجا چیزی که مورد علاقه من است این قهرمان با آن گرمکن پاره در «سنترال پارک» است که در سکانس پایانی آنطور بی اعتنا به پول، الماس ها را توی آب می اندازد. عاشق این صحنه هستم! عاشق این رفتار!

 

 

مدخل هشتم)سنترال پارک و نیویورک

 


دونده ماراتن یکی از محبوب ترین فیلم های نیویورکی من است! بی ادعا! خاموش تر از فیلمهای مارتین اسکورسیزی و وودی آلن و شاید بیش از آنها نیویورکی است! محله یهودی ها، منهتن، هارلم، و سنترال پارک. از این جهت فیلم اصالت دارد و زنده است.

 


 

مدخل نهم داستین هافمن


 

در این فیلم محشر است! اصلاً در آن سالها بی بدیل است. در دونده ماراتن همه چیزش درست است. کنش ها، حالت ها، شکل راه رفتن، حرکت دستها... او سهم بسیار بزرگی در فیلم دارد. به نظرم هافمن از بازیگران پرطمطراق هم نسل اش مثل رابرت دنیرو و آل پاچینو، به مراتب بزرگتر و خلاق تر است. جایی خواندم کارگردانی درباره او گفته بود می توانسته یک صحنه را ده جور متفاوت اجرا کند. موهبت بزرگی است!

 

 

مدخل دهم)مارت کلر

 

 

 

نقش مهم دیگری از او ندیدم، مگر فیلم فدورا بیلی وایلدر. .در این فیلم خیلی انتخاب درستی است. و خیلی خوب بازی می کند. در کنار بزرگان تاریخ سینما کم ندارد. وقت نیست بدانم این بازیگر خوش قریحه فرجام اش چه شد و کجا رفت. اما جایش در دونده ماراتن خیلی خوب است.

 

 

موسیقی فیلم ساخته مایکل اسمال را دوست دارم و تماشای نسخه دوبله فارسی آن را به زبان اصلی ترجیح می دهم. خسرو خسروشاهی (داستین هافمن) منوچهر والی زاده (روی شایدر) زهره شکوفنده (مارت کلر) و بهرام زند در نقش پیتر (ویلیام دیوان) همه می درخشند؛ اما شاه نقش فیلم را ابرج ناظریان در نقش لارنس اولیویه گفته است. صدای او و عینک ذره بینی «زل» دقیقاً از یک جنس اند. فیلم برای من از نخستین تا واپسین دیدار، همواره خیره کننده بوده است. منزلت آن از طریق اسکار و ستاره و آراء کاربران سایت ها قابل دریافتن نیست. دونده ماراتن را باید در طعم سینما چشید!

 

 

برای مطالعه دیگر فیلم هایی که در «طعم سینما» معرفی و بررسی شده اند می توانید اینجا را کلیک کنید

 



 تاريخ ارسال: 1394/12/6

نظرات خوانندگان
>>>پوریا:

خوشحالم از این نگاه نو به فیلم دیدنی دونده ماراتن

367+10-

شنبه 8 اسفند 1394



>>>بهمن و بر و بچه ها:

like

307+11-

شنبه 8 اسفند 1394



>>>میلاد:

کولاکه اون سکانس دندانپزشکی و امنه!!!!!

205+0-

شنبه 8 اسفند 1394



>>>علیرضا:

طعم سینما داره جا میفته... این یکی از بهتریناش بود

104+0-

سه‌شنبه 11 اسفند 1394



>>>خردجو:

باز هم یک شگفتی مطلق از مقاله ای به قلم جناب فاضلی. کامل ترین نقدی که به فارسی از این شاهکار سینمایی خوانده ام. فیلمی که بارها دیده و شنیده ام. یک تریلر بی نظیر در دهه جادویی هفتاد که گذر زمان سر سوزنی غبار کهنگی بر ان ننشانده و جلوه الماس گونه ش بیشتر هویدا شده. یک فیلم برای یک عمر اموختن. نکته: سال ۱۳۷۰. چهارشنبه شبی که پسری کنکوری و عاشق سینما و دوبله به بهانه درس خواندن برای کنکور محو اجرای استاد پرویز ربیعی و خانم مهین برزویی در برنامه راه شب رادیو ست. ناگهان ان اتفاق عجیب می افتد. استاد ربیعی مهمان برنامه ش را معرفی می کند. استاد خسرو خسروشاهی! پسر با همه وجود گوش می شود و ان صدای جادویی را تا نهایت لذت می بلعد. اخرین سوال اقای ربیعی: جناب خسروشاهی! شما سالهاست که در عرصه دوبله فعالیت کرده اید. بهترین نقش هایی که اجرا کرده اید از نظر خودتان کدام هاست؟ استاد مقدمه کوتاهی گفتند و بعد مصاحبه را با این جملات به پایان بردند: آلن دلون در فیلم سامورایی آل پاچینو در بعدازظهر سگی ( نحس) داستین هافمن در ماراتن من ( دونده ماراتن) پسر لبخند زد. حالا خیالش راحت بود که در ان دوران قحطی سینما از سر اتفاق هر سه فیلم دوبلور محبوب ش را روی نوار وی اچ اس در قفسه کتابخانه اش داشت

1+0-

پنجشنبه 27 خرداد 1395




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.