پرده سینما

نقطه پایان بر دورانی که به صفحات تاریخ پیوست! نگاهی به فیلم «نام من هیچکس است» ساخته تونیو والری

کاوه قادری


 

 



 

 






نام من هیچکس است

Il mio nome è Nessuno

My name is nobody

کارگردان: تونیو والری

نویسنده فیلمنامه: ارنستو گاستالدی (بر اساس داستانی از فولویو مورسلا و ارنستو گاستالدی، با الهام از طرحی نوشته سرجیو لئونه)

بازیگران: ترنس هیل، هنری فاندا، ژان مارتین

مدیر فیلمبرداری: جوزپه روزولینی، آرماندو نانوزی، سرجیو سالواتی،

موسیقی متن: انیو موریکونه

تدوین: نینو باراگلی

تهیه کننده: فولویو مورسلا

شرکت پخش کننده: تیتانوس

تاریخ نخستین نمایش: ۱۳ دسامبر ۱۹۷۳ (آلمان غربی)  ۱۴ دسامبر ۱۹۷۳ (فرانسه) ۲۱ دسامبر ۱۹۷۳ (ایتالیا)

زمان فیلم: ۱۱۸ دقیقه

محصول: ایتالیا، فرانسه، آلمان غربی

زبان فیلم: انگلیسی

فروش فیلم: ۶۲۰ بیلیون لیر ایتالیا

رنگی

 

 

خلاصه داستان: «جیک بیورگارد» (هنری فاندا) مردی میانسال است که زمانی معروف‌ترین هفت‌تیرکش غرب بوده. حالا تصمیم دارد برای استراحت به اروپا برود. اما یک هفت‌تیرکش جوان و بی‌کله، معروف به «هیچ‌کس» (ترنس هیل)، به دنبال جیک است تا قبل از بازنشسته شدن، او را در رویارویی با یک گروه خلافکار ۱۵۰ نفره، که به «دستهٔ وحشی‌ها» شهرت دارند، یاری کند…

 

 

طعم سینما – شماره ۲۰۷ : نام من هیچکس است (My Name Is Nobody)

 

 

پوستر فیلم نام من هیچکس استاگر عاشق سینه چاک دورانی باشید اما در عین حال، قصد داشته باشید هجوگونه آن دوران را نقد کنید و بسیاری از خصلت ها و ویژگی های آن دوران را در روزگار جدید، بلاموضوع اعلام کنید و در نتیجه، چنین دورانی را به تاریخ پیوسته و پایان یافته بدانید اما همزمان، حسرت گونه و خاطره وار از عشق و علاقه ی خود به آن دوران و جاذبه های زیستنی و رفتاری اش و حماسی بودن نبردهایش و سمپاتیک بودن و کاریزمای قهرمانان اش بگویید، چه می کنید؟ امری که حتی در مدیوم ادبیات و نوشتار نیز به مراتب دشوارتر از آن است که به نظر می رسد؛ و تصور کنید این امر چقدر در مدیوم نمایشی سینما که همه چیز باید در آن ابژکتیو شده و عینیت یافته و دراماتیزه شده باشد، دشوارتر می شود؛ و این همان کار دشواری است که تونینو والری و سرجیو لئونه در نام من هیچکس است انجام می دهند؛ اما چگونه؟

برای بنا کردن اینچنین هجوی با آنچنان خصوصیاتی، آن هم در قالب یک داستان مرسوم وسترن با موضوعات و مضامین عُرفی همچون جنگ و جستجو برای طلا و خون خواهی برادر و نبرد با «گروه خشن» و غیره، نام من هیچکس است الگوی مرسوم تقابل شخصیت ها در یک وسترن عُرفی (یا حتی یک وسترن اسپاگتی عُرفی) را تغییر می دهد؛ به گونه ای که اینبار تقابل شخصیت ها، در قالب تقابل قهرمان با ضدقهرمان صورت نمی گیرد، بلکه در قالب تقابل قهرمان با کاریکاتور خودش صورت می گیرد! و از پس موقعیت ها، کنش ها، منش ها و رفتارهای نوعاً متفاوت برآمده از این تقابل است که هجو دوران، با تمام شمایل و ویژگی هایش، صورت می گیرد.

در نام من هیچکس است، این موقعیت ها، کنش ها، منش ها و رفتارهای نوعاً متفاوت برآمده از تقابل «قهرمان» با «کاریکاتور قهرمان» را می توان از همان افتتاحیه ی فیلم مشاهده کرد. نگاه کنید به تفاوت ماهوی که قهرمان با کاریکاتورش، به هنگام دفاع در برابر مردی دارد که در شمایل آرایشگر قصد قتل او را دارد؛ آن هنگامی که «قهرمان» به سمت آرایشگرنما اسلحه نشانه می رود و «کاریکاتور قهرمان»، انگشت اشاره اش را! همین نوع تفاوت رفتاری میان این دو، در نحوه ی زیست روزمره شان نیز به چشم می خورد؛ آن هنگامی که باز می شود ارجاع داد به همان سکانس افتتاحیه و اینکه «قهرمان» چگونه تیز و فرز، دشمنان اش را در آرایشگاه از سر راه برمی دارد و مقایسه کرد با سکانس بعدی که «کاریکاتور قهرمان» چگونه مضحک و لمپن وار برای صید یک ماهی دست و پا می زند! همچنین نگاه کنید به دوئلی که در قبرستان میان «قهرمان» و «کاریکاتور قهرمان» برگزار می شود و مقایسه کنید رفتار این دو را با هم؛ آن هنگامی که «بیورگارد» به عنوان قهرمان ما، مرتب و با تهدید پی در پی، به کلاه «هیچکس» شلیک می کند اما «هیچکس» به عنوان کاریکاتور قهرمان ما، به جای اسلحه کشیدن متقابل، تنها سعی می کند کلاه را روی سرش ثابت نگه دارد!

ترنس هیل در فیلم نام من هیچکس استگویی این «کاریکاتور قهرمان»، با آن کفش سوراخ و جوراب و پیراهن پاره و کمربند کج به شلوار بسته شده اش، با رفتار لاقیدانه و خونسردانه ای که نسبت به موقعیت ها دارد و به این نحو که کلیه ی موقعیت ها و تهدیدها را بازیگوشانه دست به سر می کند و راحت به تمسخر و بازی می گیرد و در عین حال، از تمام شان پیروزمندانه خارج می شود، به هجو دوران و یادآوری پایان یافته بودن آن می پردازد. برای نمونه، نگاه کنید به چگونگی به تمسخر گرفتن میدان نبرد در آن سکانس های ابتدایی توسط «هیچکس»، نوعی که در ابتدای کار میان آدم کش ها لَم داده، نوعی که ابتدا سوار اسب نمی شود و بی خیال میدان را رها می کند، نوعی که سبد بمب را نزد «بیورگارد» می گذارد و نوعی که با بازگرداندن سبد بمب میان آدم کش ها، آن ها را مجروح کرده و صاحب اسب می شود. دقت کنید به نحوه ای که «هیچکس»، آدم کش ها را به وسیله ی مجسمه ی چرخان داخل شهر، سرگردان می کند و به باد کتک می گیرد و نوعی که مأمور قطار را در دستشویی سرگرم می کند تا قطار را بدزدد. نگاه کنید به نحوه ای که «هیچکس» حریف اش را در دوئل بار، دائم خلع سلاح کرده و پی در پی به او سیلی می زند و نحوه ای که در حالت مستی، با وجود آن نوع مضحک مست شدن اش، به لیوان های از پشت پرتاب شده، قبل از برخوردشان با زمین شلیک می کند.

در واقع، اینگونه پیروزی قاطع و مطلق بر هر چالش و تهدیدی، آن هم توسط «هیچکس»ی که صلابت و ایستادگی و کاریزما و جدیت لازم را در برخورد با نبردها (همچون «بیورگارد») ندارد و کل مختصات و مناسبات مرسوم و عُرفی موقعیت ها و نبردهای جهان وسترنی را (برخلاف «بیورگارد») ساده می انگارد و دست می اندازد و به سخره می گیرد، نشان دهنده ی نوعی «ویژگی زدایی درونی» است که هر دورانی به هنگام افول و پایان یافتن اش، دچار آن می شود؛ اینکه می توان هیچکدام از ویژگی های آن دوران را تحقیرگونه نداشت، اما در عین حال، به مراتب سریع تر و قاطع تر و کارآمدتر از قهرمان مرسوم آن دوران عمل کرد و کاملاً بر ان دوران و قهرمان اش چیره شد و آن ها را کنار زد؛ کمااینکه هم در پایان آن دوئل ظاهری پایان فیلم میان «بیورگارد» و «هیچکس»، «جک بیورگارد» در لباس و قامت یک قهرمان وسترن، دیگر حیات ندارد و هم پس از آن دوئل ظاهری و در واقعیت، «جک بیورگارد» ناگزیر است در لباس و قامت یک مهاجر گمنام، در جهانی غریب و غیر از جهان هویتی خود روزگار بگذراند؛ و این آشکارترین نمود تماتیک، درونمایه ای و داستانی فیلم جهت یادآوری پایان یافتن و بی موضوعیت شدن دوران و جهان وسترن در عصر جدید است؛ یادآوری که با رویکردی هجوگونه صورت می گیرد.

پوستر فیلم نام من هیچکس استدر کنار این رویکرد هجوگونه اما ابراز عشق و علاقه ی تونینو والری و سرجیو لئونه به ویژگی ها و مناسبات و مختصات دوران و جهان وسترن نیز در فیلم، عینیت یافته و دارای نمود تماتیک، درونمایه ای، داستانی، کنشی و موقعیتی است؛ اینکه بر جای جای موسیقی متنی که انیو موریکونه برای فیلم درنظر گرفته، تماتیکی حسرت گونه و خاطره وار و «روزی روزگاری» گونه و ناشی از دلتنگی عمیق، حاکم است که از آن روزگار، به عنوان «دوران مطبوع و معبود» (اینجاست که عشق نسبت به آن دوران، نمود می یابد) البته سپری شده (اینجاست که حسرت نسبت به پایان آن دوران، نمود می یابد) یاد می کند؛ اینکه به ویژه در سکانس های دوئل میان کلاه ها، به آثاری همچون بخاطر چند دلار بیشتر و نظایرش، ادای دین می شود؛ اینکه مرتب در طول فیلم، آن نبرد حماسی «جک بیورگارد» علیه ۱۵۰ هفت تیرکش، به نحوی مشتاقانه و عاشقانه، تبلیغ و وعده داده می شود؛ اینکه حتی در کارگردانی، آن زیبایی و ارزش و تقدس همیشگی و مرسوم طبیعت و جغرافیا و محیط و مکان در جهان وسترن، کماکان پاسداشته می شود و به همین دلیل، میزانسن ها اغلب مدیوم شات گونه و لانگ شات گونه اند تا باز بر اهمیت محوری این موتیف نمایشی در چنین ژانری، تأکید شود؛ و اینکه در میزانسن ها، هر کجای سیر داستانی که عافیت طلبی و مصالحه ی قهرمان در کار است، نماها اسلو و ریتم کُند و میزانسن ها دارای رخوت و کسالت و غربت و دلتنگی است و هر کجا که کنش و رویداد و مبارزه ی مرسوم وسترنی در کار است، نماها سرحال ترند، ریتم تصویری پرتحرک تر است و میزانسن ها پرانرژی تر و چالشی تر می شوند و انگیزه ی بیشتری برای جنب و جوش و خودنمایی می یابند.

بارزترین نمودهای این ابراز عشق و علاقه اما باز در خود کاراکتر «هیچکس» به عنوان «کاریکاتور قهرمان» نهفته است؛ کاریکاتوری که البته آرمان خواه هم هست و بخشی از این کاریکاتوری بودن اش، از قضا به همین آرمانی بودن حداکثری اش و شکست ناپذیری جادویی اش برمی گردد؛ کاریکاتوری که همین آرمان خواهی اش و عشق و علاقه اش به قوانین و ارزش های متعارف دنیای وسترن، موجب می شود با وجود اینکه خود با آن نوع رفتار و کنش هایش، در حال هجو چنین دنیایی است اما در عین حال، طرفدار پروپاقرص بجا آوردن همان قوانین و ارزش ها نیز باشد؛ ولو در پایان این دوران و برای آخرین بار و جهت ثبت در تاریخ؛ نشان به آن نشان که نهایتاً با سماجت بی حد و حصرش، «جک بیورگارد» را سرانجام وادار به گرفتن انتقام خون برادرش «نوادا» و خودداری از عافیت طلبی و تن دادن به نبرد حماسی تک نفره علیه ۱۵۰ هفت تیرکش می کند.

در واقع، این «هیچکس»، همان کاریکاتوری است که مدام، گذشته ی قهرمان ما را در دوران افول اش، به نحوی هم حسرت وار و خاطره انگیز و با دلتنگی (ناشی از عشق به دوران و قهرمان اش) و هم به نحوی طعنه آمیز (ناشی از هجو به دوران و قهرمان اش) به او یادآوری می کند و همزمان با ستودن این قهرمان، گویی با کنایه به او می گوید که دیگر آن قهرمان سابق نیست و دوره اش سپری شده و حداکثر با یک نمایش دیگر باید بازنشسته شود، اما با این وجود، آنقدر عاشق این قهرمان هست که از همان سکانس بمب گذاری در کافه تا نبرد با ۱۵۰ هفت تیرکش، همواره همچون سایه ای، مواظب و محافظ او در مقابل دشمنان اش است.

در این میان، از یاد نبریم که «هیچکس» در تمام طول فیلم، عامدانه هیچ پیشینه ای ندارد و اصلاً معلوم نیست از کجا می آید (انگار مانند همان سکانس صید ماهی، ناگهان از دل آب سربرآورده و موجودیت یافته!) و در پایان به کجا می رود و سرنوشت اش چیست! گویی او همان دست فیلمنامه نویس و پیرو همان مشی متولیان فیلم در کالبد یک کاراکتر است؛ همان فراواقعیت واقعیت سازی شده و شکل دهنده ی واقعیت فیلم، که همانگونه که آرمان گرایانه و با به سخره گرفتن دشمنان اش در سکانس بمب گذاری در کافه آمد، همانگونه آرمان گرایانه در سکانس پایانی آرایشگاه، با یک انگشت اشاره، دشمنان اش را باز به سخره گرفت و رفت و در طول این مسیر، هم به دوران و جهان وسترن، به دلیل مطبوع و معبود بودن اش عشق ورزید و هم چنین دوران و جهانی را به دلیل ویژگی زدایی درونی و کم کارکرد شدن تدریجی و نهایتاً اتمام تاریخ مصرف اش، مورد هجو قرار داد و «قهرمان نوعی» چنین دوران و جهانی را با برپا داشتن برزگداشتی حماسی برایش، عاقبت به خیر و بازنشسته کرده و بدین وسیله، پایان این دوران و جهان را اعلام کرد؛ دوران و جهانی که در سینمای رنسانس یافته ی از دهه ی ۷۰ میلادی به بعد، دست کم دیگر به آن شکل کلاسیک و تقدس مآبانه ی سابق، جایگاهی نداشت و همچون نبرد پایانی «جک بیورگارد» فیلم، به صفحات تاریخ پیوست.

 

 

 

کاوه قادری

 

مرداد ۱۳۹۷

 

 

برای مطالعه دیگر فیلم هایی که در «طعم سینما» معرفی و بررسی شده اند اینجا را کلیک کنید

 



 تاريخ ارسال: 1397/5/4

نظرات خوانندگان
>>>کسری:

افسوس که سینمای امروز اون شیفتگی و شیدایی سینمای گذشته رو در مخاطبش پدید نمیاره. تشکر از پرده سینما برای اینکه هنوز خاطره بازی با اون سینما رو زنده نگه داشته.

6+0-

شنبه 6 مرداد 1397



>>>ک.ق:

موسیقی good luck jack موریکونه در این فیلم، فوق العاده تأثربرانگیز است.

13+0-

پنجشنبه 4 مرداد 1397



>>>غ.ف:

نخستین بار فیلم را روی پرده سینما سپیده تهران در برنامه های نمایش فیلم «خانه فرهنگ» دیدم. دانشجوی رشته سینما بودم. همراه دوست همکلاسی به تماشای فیلم رفتیم. هر دو برای احترام به ماهیت پرده سینما (که در مورد این فیلم روی قطع سینمااسکوپ بود) نشستیم ردیف اول. چشمهامان جز پهنه ی فیلم جای دیگری را نمی دید. جایی که «هیجکس» به سمت «یبوگارد» برای تهدید تیر می زد مو به تن ما راست می شد با آن موسیقی انیوموریکونه. صحنه ی معرفی «این گروه خشن/ دارو و سته دوحشی ها» موسیقی موریکونه بیداد می کرد... و راه رفتن هنری فاندا توی این فیلم هیچوقت فراموشمان نشد. از سینما سپیده در چهارراه وصال که برگشیم، شبی بود که یادم رفته در پاییز بود یا زمستان، و شاید بهاری؛ اما خوب یادم هست که پیاده آمدیم بالا تا عباس آباد، و راه ما همه اش سربالایی بود، اما چنان سرمست فیلم بودیم که در نظرمان هموار می آمد... آن دوست من کمی بعد رفت جایی در شمال شرق ایران و همانجا ماند. فیلم اما به نظرم همراه او هم ماند.... سالها بعدش در تهران فیلم را روی صفحه تلویزیون دیدم و خوشحال شدم از نمایش آن. اما این بار از «جادو» خبری نبود. تکمله: صدای ابوالحسن تهامی در دوبله فارسی جای هنری فاندا هنوز در گوش من طنین می اندازد./ آلبوم موسیقی موریکونه را دارم. می دانم داستان ادامه دارد.

16+0-

پنجشنبه 4 مرداد 1397




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.