پرده سینما

رونمایی از یک عکس چهل ساله

محمد جعفری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به بهانه ی بهاریه

 

 

من و شاگردان کلاس اول ابتدایی روستای بنیادکندی از توابع هشترودعکسی که ملاحظه می کنید متعلق به شاگردان کلاس اول ابتدایی روستای بنیادکندی از توابع قره آغاج شهرستان هشترود آذربایجان شرقی است که من آموزگار آنها بودم. بهار 1353 است. یعنی درست چهل سال پیش. آن موقع که من نوزده سال داشتم و اولین سپاهی دانش آن روستا بودم. تمام دختر و پسرهای روستا که سن شان بین شش تا پانزده سال بود مکلف بودند پشت نیمکت کلاس اولی ها بنشینند.

در عکس، جبار و جانعلی و سعیداله و عزیز و غلامحسین و صفر و نیاز را می بینید که خودشان را برای یک مسابقه ی فوتبال با دانش آموزان روستای تخت سفلی آماده کرده اند. صنوبر و مشجر هم هستند که برای تشویق داداش هایشان آمده اند.

بعد از چهل سال من به صرافت پیدا کردن این شاگردان ام برآمدم. دوباره به روستای بنیادکندی برگشتم اما حتی یک نفر از آنها یا بستگانشان را پیدا نکردم. مغان ها به عنوان عشایر منطقه زمین های کشاورزی روستا را خریده بودند و فقط تلفن بیاض، یکی از شاگردان ام را توانستم از آنها گیر بیاورم. فهمیدم که همه ی اهالی روستا با خانواده شان مهاجرت کرده اند به اینجا و آنجا.

من به بیاض زنگ زدم، معلوم شد در محله ی خلیجِ تهران نوحه خوانی می کند . از طریق او جانعلی را پیدا کردم که در اسلامشهر ساندویچی داشت و بعد جبار را که موتور سیکلت خرید و فروش می کرد و صفر را که توی کارِ کوپن فروشی در میدان انقلاب بود. از طریق فرمان می فهمم که سعیداله توی جبهه شهید شده، حاج علی، مفقودالاثر است. نگار را خیلی وقت پیش توی روستای بنیاد کندی عقرب نیش زده و کشته، صنوبر هم که زن عزیز شده بود بعد از مریضی همان اول جوانی از دنیا رفته بود.

پیدا کردن شاگردان ام بعد از چهل سال فقط خاطرات تلخ نبود، وِلوله ی شیرینی در دل من انداخته بود و با تشویق همسرم آذر مهرابی تصمیم گرفتیم مستندی درمورد این ماجرا و حال و روز شاگردان آن موقع ام بسازیم.

این کار را شروع کردیم و هنوز تمام نشده. جالب آنکه بعضی از شاگردان ام مثل احمد فقط پنج سال از من کوچکتر است و حتی زودتر از من پسر و دخترهایشان را به خانه ی بخت فرستاده اند. در عروسی دختر غلامحسن، من و شاگردان چهل سال قبل ام، دست به دست هم، ترکی رقصیدیم، شاباش دادیم و آذر همه ی آنها را فیلمبرداری کرد. این یکی از قشنگ ترین پلان های تمام مستندهایی بود که تا به حال ساخته بودم... مثل نقاشی ای که مشجر مصیبی، شش ساله سر کلاس از صورت خودش برایم کشید.

 

 

محمد جعفری- بیست و هفتم اسفند سال نود و دو

 

نقاشی مشجر مصیبی- سال 1353

 

 

در همین رابطه بهاریه های نویسندگان سایت پرده سینما در نوروز 1393 را بخوانید

 

 

از خود می سازم- مهدی فخیم زاده

رونمایی از یک عکس چهل ساله- محمد جعفری

«بهاریه­»ای بیشتر مطبوعاتی و کمتر سینمایی! حوّل حالنا.....- فهیمه غنی نژاد

روزی که رفت بر باد، روی که ماند در یاد- سعید توجهی

عاشقی اعتباری است که نصیب هرکس نمی شود- امید فاضلی

غنچه رز من کدام است؟- نغمه رضایی

پرواز در این حوالی- آذر مهرابی

شاید بهار که بیاید، معجزه هم بیاید- محمود توسلیان

بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را- علی ناصری

امسال هیچ منتظر بهار نیستم- محمدمعین موسوی

بهار نزدیک است... حالم خوش نیست!-رضا منتظری

هزار نقش نگارد ز خط ریحانی- الهام عبدلی

آواهایی که از دوردست ها می آیند- مرتضی شمیسا

در یک بعد از ظهر گرم تابستان «او» آمد- غلامعباس فاضلی


 تاريخ ارسال: 1392/12/29

فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.