پرده سینما

بهاریه نوروز ۱۳۹۵- مخاطب حضور ندارد

نغمه رضائی


 


 

 



 

آنچه در زیر می آید از حوصله ی مخاطب ایرانی بهار هزار و سیصد و نود و پنج خارج است.

مخاطبی که در اندیشه هایم هنوز پرسه می زند و از دور جغرافیایی و عاطفی نگاه اش می کنم.

 مخاطبی که به تکه پراکنده های پیغام های از همه چیزو هیچ چیز گروه های وایبری، تلگرامی و مینیمال تصاویر اینستاگرامی خو کرده است و تمام خوراک های ذهنی، روحی، اجتماعی، ادبی، هنری، فرهنگی ، و سیاسی اش را در ملغمه ای یک جا و طبقه بندی نشده در ترکیب سرسام آوری از شوخی ها، خبر ها، عکس ها، جملات قصار تقلبی و غیر تقلبی و حرف ها و حدیث ها دریافت می کند و تقریباً همه را به همان سرعت دریافت به فراموشی می سپارد تا برای بسته های درهم ارسالی روز آینده آماده شود

خواننده ای که به وسعت یک سرزمین مغز جمعی اش را به سلایق بی شکل این و آن سپرده است که برایش متنی را که در طول روز می خواند، قطعه موسیقی ای که می شنود، درد اجتماعی که بر آن اشک می ریزد، سوالی که به آن می اندیشد، شعری که برای دوستی می فرستد، و زمانی که به جاودانگی می فروشد را انتخاب و جرعه بندی کنند و به شکل درهم بر سرش بریزند. در این میان خبرهایی هم می ایند و می روند و شوق افزایش آگاهی جمعی و سرعت خبررسانی دلخوشی هایی هرچند اندک و نا مطمئن به بار می آورند. هرچند انگار شیب این آگاهی جمعی به شکل ناباورانه ای به تنزل سلیقه ی جمعی ختم می شود. تصاویر اینستاگرامی از سفره های ایرانی و تن پوش ها و جواهرات دست ساز بهاره با مخاطبان چند هزار نفره خبر از شکل گیری نوعی زیبایی شناسی مینیمالیستی بین ایرانیان می دهد که در نوع خود قابل تأمل و بسیار زنانه  است. اگرچه همراهی همیشگی شعرگونه ها و قطعات بی هویت ادبی در کنارتقریبا تمام تصاویر منتشر شده در این فضای آشوب زده سایه ی تکرار و تقلید از یکدیگربه امید جلب انبوه مخاطبین یک ثانیه ای بر آن می افکند. دیگر تصویرقائم به ذات قرمه سبزی هم با جملاتی قصار همراه می شود که نیاز فرهنگی، سنتی، مدرن، بصری و ادبی مخاطب را یک جا پاسخ بگوید و او را از حکمت های هستی در چند ثانیه بی بهره نگذارد. همه از بازیگران گرفته تا تقریباً تمام اقشار موجود در جامعه در صفحه ای حکمت می نویسند و درس زندگی می دهند؛ اما شواهد حاکی ست که زندگی ایرانی در زیرلایه هایش چندان زیبا تر نمی شود. چرا که نقش مخاطب این تولیدات انبوه به شکل کلی اش به همان چند ثانیه محدود است: «باش؛ این مطلب را ببین؛ آن را دوست داشته باش؛ جمله ای به یادگار ثبت کن و بگو به نفر بعدی که بیاید آن را ببیند». بعد از آن هم یا از بین برو یا منتظر حکیمانه ی بعدی بمان. مخاطبین کوتاه مصرف برای تولیدات کوتاه مصرف و انگیزه های کوتاه مصرف. انگیزه های کوتاه مصرف دوامی در زیبایی نمی آورند.

مخاطب ایرانی را از دور، دور جغرافیایی و ذهنی، رصد می کنم. گاه در بازی ها و تجربه های این روزهایش شریک می شوم و گاه فاصله می گیرم. شکستن مرزهای جغرافیایی را در این پیغام ها دوست دارم اما شکستن حریم کتاب هایی را که باید در تنهایی بخوانم نه. در تنهایی به این مخاطب کوتاه مصرف شده می اندیشم و می دانم که او هرگز اندیشه ی مرا در سر ندارد. چرا که من انسان اندیشه های کوتاه مصرف و شعرهای کوتاه مصرف و لحظه های کوتاه مصرف نبوده ام. چرا که انگار شعرهای بلندم در پیغام های کوتاه مثله می شوند و خون بالا می آورند. همه ی جهان دارد در تب و تاب عصر اطلاعات تکان می خورد و در همین احوال پدیده ای در ایران شکل می گیرد به شدت غیر جهانی و بومی: سیل جملات تقلبی امضا شده به نام شاملو و فروغ و سهراب و حتی آلبر کاموی از همه جا بی خبر حریصانه دست به دست می شوند از خانه ای به خانه ی دیگر و از اداره ای به اداره ی دیگر و مخاطبین چند صد هزار نفره می یابند. انگار دارند به طعنه می گویند ما شاملویی نه به قامت شاملو خواسته ایم؛ شاملویی شاید کوتاه تر و به قدر درک چند ثانیه نه به وسعت خاک و تنهایی انسان و دیوارنوشته های زندان هایی که آدم هایشان با آرزوهایشان برای ابد خفته اند. باید به مخاطب سرگرم شده و عاری از مسئولیت ایرانی بیاندیشم. شاید جایی در اندیشه های من دوام بیاورد. روزی برایش خواب های بلند دیده بودم اما تا از سفر کلمات برگردم، او دیگررفته است. آیا مخاطب ایرانی امروز از آنچه برایش مخاطبیت می کند راضی است؟  سیر می شود از این حباب هایی که که می بلعد؟ سلول زنده می زاید در جان اش؟ نمی دانم. کوتاه مصرف شده است و شاید نمی خواهد بداند.

دلکش در آغاز این بهار هم دارد در خانه ام می خواند. دلکش صدای سال های زندگی می شود در جانم بهار به بهار. انگشت طلبکارانه ی سرزنش را از سمت جان مخاطب برمی گردانم و شقیقه های خود را نشانه می گیرم و ماشه را می کشم. در دو برداشت آزاد:

 

 

 

 

مستند سرزمین زباله هابرداشت یک

 

فیلم مستندی می بینم به نام سرزمین زباله Waste Land که روایت می کند داستان سفر «ویک مونیز» هنرمند برزیلی ساکن آمریکا را به ژاردیم گراماچو بزرگترین زباله دان جهان در کشور زادگاه اش برزیل در سال دو هزار و ده به نیت خلق هنر از دل زباله ها و پیوند زدن آن به جهان انسان هایی که محکوم به زندگی در میان جهانی از زباله و تعفن اند. شغل رسمی این آدم ها زباله گردی ست. اکثراً دور از خانواده هایشان با کمترین حقوق انسانی به دنبال زباله های بازیافتی هر روز چند ساعت در میان تفاله های دور انداخته شده توسط انسان های دیگر زندگی می کنند. دوربین مستند چند ماه زندگی اختیاری «ویک مونیز» را در کنار این انسان ها ثبت می کند. هنرمند مشهور از جهان انتزاعی هنر خسته است و دورترین نقطه ی ممکن از هنر را برای رفع این دلزدگی بر گزیده است: قلب زشت و بد بوی زباله ها. مستند به طور موجز اما گویا قدم به قدم نزدیک شدن هنرمند با جهان واقعی این زباله گردها ، و وجود زیبا و انسانیشان را روایت می کند. پس از چند ماه هم زیستی و هم نفسی و شناخت، هنرمند تصاویری در ابعاد بزرگ از زباله گردها خلق می کند و از آن ها می خواهد خطوط پرتره های خویش را با تکه اشیایی که با دقت در زباله ها یافته اند پر کنند. پرتره ها باز آفرینی چند اثر هنری مشهور اند ، این بار با چهره هایی ناشناخته در جهان و مدفون در سرزمین زباله ها. زباله گردها با دست خویش و با تکه های زباله و با حوصله ای ستودنی تصویر خویش را آرام آرام به قطعه ای هنری تبدیل می کنند؛ و در رو در رویی نهایی با تصویر تبدیل به هنر شده ی خویش از شادی و بهت به گریه می افتند. در فرآیند این خلقت نه تنها به وجود خویش به عنوان یک انسان بلکه به زیبایی انسانی خویش که شایسته ی جاودانگی هنراست باور پیدا می کنند. آثار به بزرگترین موزه های جهان با بالاترین قیمت ها راه پیدا می کنند و این چند انسان زباله گرد به همراه مردمی که به تماشای هنر برگرفته شده از وجود آنها آمده اند برای نخستین بار پا به موزه های هنری می گذارند. خود مخاطب هنر می شوند کسانی که خود را سال ها محکوم جهان زباله ها می پنداشته اند. تا عمق جان حیرت می کنم از رو در رویی با وجود هنرمندی که  عصاره ی هنرش را اینگونه از دل تعفن زباله ها بیرون می کشد و آگاهی هنر و شایستگی هنر را ذره ذره به جان مخاطبش در طیفی بزرگ می تاباند. طیفی که از دو سمت به سرزمین فراموش شده ی زباله ها و به جهان تقدیس شده ی موزه ها می رسد. هنرمندی که زیبایی را از پنهان ترین زوایایش بیرون می کشد و خلق می کند به قیمت ماه ها زندگی در حوالی گندیدن زباله ها.

 

یاد فروغ می افتم. یادم هست جایی گفته بود که پیش از ساخت خانه سیاه است مدت ها با جذامیان زندگی کرده بود، پای سفره های غذایشان نشسته بود و حتی دست به زخم هایشان کشیده بود؛ و جذامیان فروغ را جزیی از خانواده خود می دانستند. خانه سیاه است هنوز تن می لرزاند. از وسعت کدام زباله دان گذشته ام و دست به زخم های کدام جذامی کشیده ام؟ ماشه بر شقیقه ی بیست سال شاعری ام در عمری سی ساله با این سوال سنگینی می کند.

 

 

برداشت دو

 

مستند هنرمند حضور داردفیلم مستند دیگری می بینم به نام هنرمند حضور دارد The Artist is Present  که روایت می کند ماجرای بر پا کردن نمایشگاهی در نیویورک در سال دو هزار و ده بر مرورآثار «مارینا آبراموویچ» هنرمند صربستانی و صاحب نام در «پرفورمنس آرت» یا «هنر اجرا» با حضور خود هنرمند در تمامی لحظات نمایشگاه.

مارینا هنرمندی ست با روحی سرکش و آزاد که سال ها در خیابان های کشورهای گوناگون بدن اش را در خلق هنر به آن شکلی که خود می خواسته در معرض درد، خطر، جنون و آشوب قرار داده. کسی که پنج سال از زندگی اش را رها از قید و بندهای  روزمره با شریکی که در نهایت رفیق نیمه راه زندگی اش شد در یک اتوموبیل زیسته و شهر به شهر در پی هنرش سفر کرده. زنی که دیوار چین را در یکی از اجراهایش در طول سه ماه قدم زده تا دقیقاً در لحظه ای نمادین که در نیمه ی راه به شریک و معشوق اش رسیده از او بشنود که این پایان همزیستی آن هاست؛ تا لحظه ی پیروزی هنرش در برابر دوربین برابر با لحظه ی شکستنش شود.

زنی که از دیوانگی های بسیار گذشته و به قول خودش در این فیلم دیگر برای هنرمند عصیان گر بودن سنی دارد و حالا می خواهد در سن شصت و سه سالگی در نمایشگاه مرور یک عمر آثارش فقط و فقط حضور داشته باشد و این حضور داشتن، هنر به تکامل رسیده ی اوست.

آثار گذشته اش را گروهی از جوانان تعلیم دیده توسط خودش بازنمایی می کنند و مارینا خود هر روز در تمام مدت نمایشگاه در لباسی الهه گونه بی حرکت بر صندلی می نشیند تا مخاطبین نمایشگاه به نوبت در صندلی روبرویش بنشینند و برای چند ثانیه، بی کلام، به چشم های او نگاه کنند. به چشم های هنرمندی که هنر را با زندگی اش سال ها آمیخته و اکنون، در آن لحظه، بر آن صندلی، حاضر است. مارینا با چشم های بسته بر صندلی می نشیند. پس از حضور مخاطب بر صندلی روبرو چشم هایش را باز می کند و چنان در چشم های مخاطب خیره می شود که انگار مرکز جهان همین حالا و در چشم های همین انسان است.

تمام ماجرا بر سر این است که هنرمند باید در آن لحظه به معنای واقعی کلمه حضور داشته باشد؛ انسان روبرو را ببیند؛ و انسان روبرو هنرمند را در آن لحظه، روبروی خویش حس کند. بی دروغ و حواس پرتی و حس تکراری بودن و تکراری شدن. مارینا از پس این حضور ناباورانه بر می آید، به مدت هفتصد و سی و شش ساعت و سی دقیقه. برای پاسخ دادن به نگاه هر مخاطب ، از هر سن و نژاد و لباس، تمام ذهن اش را از نو خالی می کند تا بتواند در چشم های انسان دیگر بنگرد.

واکنش ها عجیب است. تعداد زیادی از مخاطبین به گریه می افتند. آنقدر این حضور واقعی ست و این تجربه غریب که در همان روزهای اول برایش صف می کشند، از کشورهای دیگر سفر می کنند، و پشت در نمایشگاه از شب قبل می خوابند. در این داستان واقعی، آدم ها برای نگاه کردن در چشم های یک هنرمند از راه دور می آیند. در همین جهانی که هنرمندان بسیاری در آن چون سایه از کناری رد می شوند. در داستان مارینا به آدم ها با صدای بلند گفته اند بیایید و حضور هنرمند را در این فضا و این لحظه تجربه کنید. این جمله انگار به آنها از قبل امید زیارتی گم شده داده است. و کسی بر آن صندلی الهه وار نشسته است که می تواند از آب و غذا و نیاز های انسانیش ساعت ها و ساعت ها بگذرد و در چشم های هزاران نقر یک به یک از نزدیک بنگرد و خستگی ثانیه ها و گرفتگی عضلات جسمش حضور حقیقیش را از عمق چشم هایش نگیرد.

آیا هرگز دغدغه ی نگریستن در نی نی چشمان مخاطب را داشته ام؟ هنرمند ی که می خواهد در غیاب خویش ادامه پیدا کند، خود خواستار حضور است.  اما آیا در این حضور تنها بر یک صندلی خالی می نشیند و می اندیشد و خلق می کند، یا روبروی یک صندلی خالی می نشیند و واهمه ای از لمس نزدیکی جان و پیغام بی مقدمه ی چشم های مخاطب ندارد. در پایان فیلم، شش سال پس از پایان نمایشگاه، برای مارینا و آغاز حضورش در زوایای پنهان باورم دست می زنم.

از دور جغرافیایی و زمانی احساس می کنم گوش مخاطب ایرانی دارد کر می شود از صداها که بر سرش می ریزند تا مصرف اش کنند. از جمله های جعلی که به نام شاملو به فضای ذهنی اش می فرستند تا حتی لذت شاملو خواندن را هم تجربه نکند. از شوخی های بی نبوغی که تمام مفاهیم قابل اندیشیدن را به یک دست پس می زنند. احساس می کنم صندلی ها را دارند روزی هزار بار بر سر این مخاطب خرد می کنند تا برای چند ثانیه نگاه اش را به سمت خویش بکشند بی آنکه نگاه اش کنند. مخاطب تبدیل به توده می شود و خیال می کند فردی شده است که صدایی شنیدنی دارد و شنیده می شود. مخاطب حضور ندارد. مخاطب عدد شده است. مخاطب مشغول دشنام دادن است. لمپنیسم جان می گیرد و او می رقصد. مخاطب متن های بی مایه می نویسد و خیال می کند حالا بر صندلی هنرمند هم نشسته است. خیال می کند یک جا بر تمام صندلی ها نشسته است. نه نگاه می کند و نه دیده می شود. شعف زده است. با سرعت تقلید می کند. در سرعت جعل می شود. و همه چیز را در پایان شب از یاد می برد تا در روز دیگر تکرارش کند.

به ازدحام نمایشگاهی در نیویورک فکر می کنم و دو صندلی در فضایی خالی در میان. یکی برای هنرمند و دیگری برای مخاطب و چند ثانیه سکوت برای آنها که در هم خیره شوند و در جان یکدیگر بمانند و یاد یکدیگر را با خود ببرند. ماشه را از شقیقه های شعرم دور می کنم و همچنان با خویش سرگران می مانم. از مخاطب ایرانی دلخورم. او از سلیقه ی خویش مراقبت نمی کند. ناصر تقوایی همیشه می گفت «سلیقه ی ملی». بر صندلی خالی می نشینم و نگاه می کنم. روبرویم هیچ کس نیست اما صدای همهمه می آید.

 

 

نغمه رضائی

 

نیوآرک- نوروز هزار و سیصد و نود و پنج

 

 

در همین رابطه بهاریه های نویسندگان سایت پرده سینما را بخوانید:

 

خاکسترنشین های بهار- جواد طوسی

شاگرد اول کلاس گیلاس- محمد جعفری

«یک روز بخصوصِ» بهاری- فهیمه غنی نژاد

مخاطب حضور ندارد- نغمه رضایی

دلم می خواد شلوغ باشم- آذر مهرابی

بهاریه ای با طعم مرگ و عطر زندگی- سعید توجهی

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند...- خدایار قاقانی

در انتظار بهار مطلوب، در جستجوی معصومیت گمشده- کاوه قادری

بهار وصف شیدایی ست- سیدهادی جلالی

لذت سینما-محمدمعین موسوی

بهارانه ای در ستودن فرزانگی- امید فاضلی

داستان اسباب بازی های من- غلامعباس فاضلی


 تاريخ ارسال: 1395/1/1

نظرات خوانندگان
>>>مازیار:

نگاهتان به هستی را تحسین میکنم و انتقاد بجایی که از تحولات زمانه دارید

329+0-

دوشنبه 2 فروردين 1395



>>>مریم.ل:

سالی یکبار برای اینکه مقالات شما رو توی پرده سینما بخونیم کم نیست؟ چرا بیشتر نمینویسید؟

218+0-

سه‌شنبه 3 فروردين



>>>نگار:

تحسینتون میکنم. این نگاهو تحسین میکنم

132+1-

پنجشنبه 5 فروردين




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.