پرده سینما

بهاریه نوروز ۱۳۹۵- در انتظار بهار مطلوب، در جستجوی معصومیت گمشده

کاوه قادری


 


 

 


 


آدری هپبورن دوست داشتم برای این بهاریه، از خاطرات و به یاد ماندنی هایم در جشنواره ی سی و چهارم فیلم فجر بگویم؛ از حس طنز و شوخ طبعی خدایار قاقانی که پیرمرد بیش از اندازه ساکت و ساکن فیلم یک شهروند کاملاً معمولی را به درستی، به حالت «Silent Vibre» گوشی موبایل تشبیه کرده بود تا جسارت به غایت قابل تحسین اش در پاسخ به «مریض» خواندن منتقدان توسط ابراهیم حاتمی کیا؛ و از پیامک هیوا مسیح به غلامعباس فاضلی، درست دقایقی پس از پایان تماشای فیلم گیتا که در آن پیامک، مسأله ی فرزند ناخواسته در فیلم را به گزنده ترین نحو ممکن به سخره گرفته بود و همه مان را یک دل سیر خنداند تا طنز نغزی که در «مکان مینا» خواندن فیلم امکان مینا کمال تبریزی در یادداشت های روزانه ی امیر اهوارکی برای جشنواره ی سی و چهارم وجود داشت و به قول غلامعباس فاضلی، خود به تنهایی به اندازه ی یک یادداشت روزانه ی مجزا می ارزید!

دوست داشتم از حضور سعید توجهی بگویم در کنارمان در صف فیلم یتیم خانه ایران ابولقاسم طالبی، درست دقایقی پیش از زمان آغاز فیلم و اصرارش مبنی بر اینکه ارزش ندارد ساعت یک بامداد و در اوج خستگی و خواب آلودگی به تماشای چنین فیلمی نشستن؛ گویی که او از طرف خدا آمده بود تا ما را از شکنجه ی تماشای آن فیلم در آن ساعت از نیمه شب نجات دهد و البته همینطور نیز شد! چرا که فیلم به علتی که «نقص فنی» اعلام شد پخش نشد تا همگی نفسی به راحتی بکشیم و نیمچه خوابی هم به چشمان مان دهیم.

دوست داشتم همچنین بگویم از ناباوری توأم با خوشحالی من و غلامعباس فاضلی و شاید بسیاری دیگر، پس از پایان تماشای فیلم به دنیا آمدن محسن عبدالوهاب، با این مضمون که یعنی بالاخره این جشنواره ی شلوغ و آشفته و بی برنامه و بی نظم تمام شد؟! و قص علی هذا.

دوست داشتم از تمام این ها بگویم اما به نحو زائدالوصفی احساس می کنم خسته ام و کهنه؛ کهنه ام برای شیرین و با نشاط و باطراوت بازگو کردن این خاطرات. آری! احساس می کنم کهنه ام؛ کهنه در تمام اعمال و رفتار و خُلقیات ام؛ حتی در فیلم دیدن ها و نوشتن هایم. شاید از همین روی است که امسال، بیش از هر سال دیگری «بهار لازم» شده ام. پرسش اما اینجاست که چگونه بهاری می تواند این کهنگی آزاردهنده را از جسم و روح ام بزداید؟

بارها درباره ی بهار سخن گفته ایم اما همواره زبان مان از اینکه تعریف و توصیف دقیق و همه جانبه و تمام عیاری از این نعمت الهی ارائه دهد قاصر بوده و قلم مان نیز اغلب از سلیس و بی لکنت و با خلوص به روی کاغذ آوردن حس اصیل مان عاجز. سال گذشته و در همین هنگام، بهار را مبدأ، سرآغاز، سرفصل و تیتری برای زندگی و آسان کننده ترین عامل برای دوباره نو شدن و تجدید و بازیابی نفس ذاتی طبیعت خویشتن تعریف کرده بودم و از رؤیای دست یافتن به «بهار مطلوب» سخن گفته بودم. به شخصه اما احساس می کنم که نه به «بهار مطلوب» رسیده ام و نه حتی مشمول تعریف مرسوم بهار شده ام؛ چرا که سال به سال و بهار به بهار، پیش و بیش از آنکه نو شده باشم، تنها کهنگی ام را در قالب شمایلی جدید بازتولید کرده ام. مگر می شود نو شد و در عین حال، از درون دوباره متولد نشد؟ و مگر می شود از درون دوباره متولد شد و صداقت و خلوص و معصومیت کودک تازه پا به دنیا گذاشته را نداشت؟ آری! دقیقاً به همین علت است که حداقل در مورد خودم می توانم به ضرس قاطع ادعا کنم که خالصانه و به معنای حقیقی کلمه، نو نشده ام؛ بلکه صرفاً کهنگی ام را هر بار با رنگ و لعابی تازه بازتکرار کرده ام.

از دوستی شنیدم که می گفت کودکی یعنی «پاکی»، جوانی یعنی «فرصت» و پیری یعنی «حسرت». حال، من نیز همچون بسیاری از آدم ها در مواجهه و برخورد با گردنه های باریک و پرپیچ و خم «فرصت»، از آن «پاکی» بایسته زدوده شده ام و اگرچه هنوز با ورودی تونل تاریک «حسرت»، فرسنگ ها فاصله دارم اما عمیقاً دلتنگ و در جستجوی آن معصومیت دوست داشتنی گمشده ای هستم که دست کم دو-سوم آدم های این دنیای عریض و طویل یافت نمی شود.

شاید به همین خاطر است که پناه برده ام به نوستالژی؛ پناه برده ام به آواز ژاپنی تیتراژ پایانی کارتون بابا لنگ دراز و تصاویر آن که در همگونی و همخوانی با آواز مذکور، جملگی اشک ام را درمی آورند از شدت شور و شوق و ذوق و البته حسرت ناشی از تماشای آن معصومیت اسطوره ای جودی ابوت که برای نیل به رؤیای ساده و بی آلایش اش، خالصانه و صادقانه یک بابا لنگ دراز طلب می کند و الحق که چه شیرین و دلنشین، توأمان به رؤیا و مصداق اش می رسد. آری! با همان معصومیت است که می توان رؤیا را دید، فهمید، عاشق اش شد، طلب اش کرد و در آغوش اش گرفت.

آدری هپبورن در داستان راهبهدر سینما اما برای این نوع معصومیت، نمونه ای بارزتر، عینی تر، خالص تر و صادق تر از آدری هیپبورن نمی شناسم. همیشه دوست دارم کوچکترین بهانه ای بیابم تا از او نزد خودم یادی کنم، آوازهایش در بانوی زیبای من و «رودخانه مهتاب» طلب کردن اش در صبحانه در تیفانی را بشنوم، سری به گالری عکس هایش بزنم و البته آثارش را نیز تماشا کنم؛ تا جایی که مدتی پیش، درگذشت جرج کندی را بهانه کردم تا بار دیگر معما با بازی آدری را تماشا کنم؛ به نام کندی اما به کام خودم و صدالبته به یاد آدری.

معتقدم آدری هیپبورن را می توان خیلی صریح و بی واسطه، برجسته ترین پرتره ی جذابیت، وجاهت و معصومیت ترسیم شده در کل تاریخ سینما دانست؛ پرتره ای که شناسه های آن به ویژه معصومیت اش، برخلاف مثلاً کاراکتر «رونی مارا» در فیلم کارول یا کاراکتر «سایروس رونان» در فیلم بروکلین و یا نمونه های بسیار از این دست، نه اکتسابی و بیرونی و تصنعی، که ذاتی و طبیعی و درونی است؛ و اساساً از همین روی است که حتی در متفاوت ترین کاراکترهای مخلوق آدری هیپبورن نیز رگه های به غایت ملموس و محسوسی از این معصومیت به چشم می خورد.

برای نمونه، کاراکتر «ناتاشا» در فیلم جنگ و صلح کینگ ویدور، به هنگام خیانت به شوهرش، به جای یافتن وجهی اغواگرانه و بی رحمانه، بیشتر به سان دختری پاکدامن است که ناگهانی و غافلگیرانه اسیر وسوسه ای بزرگ اما زودگذر شده، دست و پای خود را گم کرده، در یک لحظه فریب خورده و سپس با لجاجتی کودکانه به دنبال فرار از حقیقت است؛ یا به عنوان نمونه ی دیگر، کاراکتر هالی «گولایتلی» در صبحانه در تیفانی که به مدد نقش آفرینی آدری، به رغم وجهه ی شهوانی و شناسه ها و شمایل ظاهری بدکارانه ی کاراکترش، از مشی و منش مضمونی و تصویر عینی و تصور ذهنی متعارف و رایج نسبت به شخصیت زنانی همچون او، آشنایی زدایی می شود و همین موجب شده تا به جای زنی بدنام و بدکاره و دافعه برانگیز، معصوم و دوست داشتنی و ترحم برانگیز باشد.

این همه، تازه سوای کاراکترهای تماماً معصوم او در سابرینا و عشق در بعد از ظهر بیلی وایلدر است که با خلوص و صداقت بی نهایت شان، دغل بازی و حیله گری را پیروزمندانه تسلیم عشق شرافتمندانه و بی ریای خود می کنند؛ به انضمام کاراکتر پاکدامن و اخلاق مدار او در داستان راهبه فرد زینه مان؛ و همچنین کاراکتر بازیگوش و خوش گذران اما پاکدست و بی گناه او در معما استنلی دانن؛ و ایضاً کاراکتر فرشته سان و خداگونه ی او در همیشه استیون اسپیلبرگ و... .

آری! معصومیت، هویت یافته ترین و عینی ترین شناسه ی کاراکترهای آدری هیپبورن است؛ چرا که علاوه بر ذاتی و طبیعی و درونی بودن، زیست شده و واقعی و حقیقی نیز است. آدری زیبا زندگی کرد اما حقیقتاً آشکارترین ظلم به مفهوم «زیبا زندگی کردن» است اگر زندگی زیبای او را خلاصه و منحصر در زیبایی و شیک پوشی او در عرصه ی مُد کنیم. آدری زیبا زندگی کرد؛ چرا که در تمام طول مسیر جاده ها و گردنه های پرپیچ و خم و پرفراز و نشیب زندگی، معصومیت، پاکدامنی، خلوص، صداقت، وقار، اخلاق، مهر و عشق و عاطفه اش را گم نکرد. آدری زیبا زندگی کرد؛ چرا که حتی در برخورد و مواجهه با سخت ترین تنگناها نیز نهایتاً از اسب افتاد و نه از اصل.

دشوار است پس از تحمل یک دوره ی سخت کودکی توأم با فقر و سؤتغذیه و آوارگی ناشی از جنگ جهانی دوم، با گذر از آن و در دوران جوانی، عاشق بچه بودن اما بارها از بچه دار شدن در اوج جوانی محروم ماندن و در عین حال، امیدواری و نشاط را در صورت و سیرت خود حفظ کردن.

دشوار است تحقیر شدن ناجوانمردانه و نامنصفانه توسط کمپانی پارامونت؛ آن هنگامی که در رقابت با جولی اندروز، ایفای نقش «الیزا دولیتل» در فیلم موزیکال و پرآواز بانوی زیبای من را از آن خود می کنی اما متولیان فیلم به هنگام آوازها، صدایت را حذف و صدای «مارنی نیکسون» را جایگزین اش می کنند و عملاً روح را از کاراکترت می گیرند تا بهترین بازی ات، صرفاً بخاطر غیاب صدای معصومانه و کودک سان و دلنشین ات در آوازها، تحت الشعاع قرار گیرد و از چشم بیافتد و در نتیجه، اندروز که از تو شکست خورده بود، جایزه ی اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن را برای مری پاپینز از آن خود کند اما بانوی بانوی زیبای من حتی کاندیدای دریافت جایزه نیز نشود؛ آن هم در شرایطی که فیلم تقریباً کاندیدای دریافت تمام جوایز اصلی شده بود؛ و تو با این همه، آنقدر متانت و وقار و البته به زعم خودت انصاف به خرج بدهی که تحقیرکنندگان ات را به گرمی پذیرا شوی و در تمامی مصاحبه ها، جولی اندروز را برای ایفای نقش «الیزا دولیتل»، به مراتب محق تر از خود بدانی.

دشوار است آن هنگامی که کاراکتر «هالی گولایتلی» را صد برابر عمیق تر و چندوجهی تر از پرتره ی صرفاً شهوانی احتمالی مخلوق مریلین مونرو خلق می کنی، آنقدر متواضع باشی که انتخاب خودت برای ایفای این نقش را بی انصافی محض بدانی.

دشوار است آن هنگامی که در اوج هستی و به تازگی پنجمین کاندیداتوری برای دریافت جایزه ی بهترین بازیگر نقش اول زن را نیز تجربه کرده ای، در سن 39 سالگی خودت را بازنشسته کنی؛ آن هم فقط به انگیزه ی تمام وقت مادری کردن برای بچه هایت.

و دشوار است پس از آنکه سال ها در قامت سفیر یونیسف خود را وقف کودکان فقیر و گرسنه و بی سرپناه و بیمار دارای سؤتغذیه کرده ای، هدیه ی روزگار در پاسخ به اعمال نیکوکارانه ات، سرطان کُشنده ای باشد که شمارش معکوسی 60 روزه را برای پایان زندگی ات رقم بزند اما تو بی شکوه و گلایه ای بپذیری و کریسمس آن سال را با وجود اوج وخامت حال نزاجی ات، بهترین کریسمس خود بدانی.

آدری هپبورن در سالهای واپسیناین همه دشوار است و البته تحسین برانگیز. تحسین برانگیز است اینکه عطای شهرت و دیده شدن و جایگاه ملکه واری را که در هالیوود داری به لقایش ببخشی و به جایش فصل پایانی زندگی ات را با کودکان بی نام و نشانی که در دورافتاده ترین نقاط دنیا، نه سرپناهی دارند برای زندگی کردن و نه غذایی دارند برای خوردن و نه حتی لباسی دارند برای پوشیدن، همراهی و همنوایی و همصدایی و هم صحبتی و همزیستی کنی و در شرایطی که معمولاً از مصاحبه ای که در آن، خودت درباره ی خودت حرف بزنی متنفری، تن به چنین مصاحبه هایی بدهی تا در خلال شان از بحران کودکان قحطی زده و لزوم توجه به چگونگی سکونت و تغذیه و بهداشت و آموزش شان نیز بگویی و همچنین از حس خارق العاده ای که از یاری رساندن به آن کودکان و همزیستی با آنان بدست می آوری.

به سبب همین هاست که «زیبا زندگی کردن» آدری هیپبورن، گزاره ای عینیت یافته و اثبات شده است؛ چرا که آدری در واقع، همان نیش بس شیرین و دلچسب و دلنشینی بود که به تمام تلخی و ناکامی های روزگارش زده شده بود و دقیقاً از همین روی است که آدری هیچگاه کهنه نشد؛ حتی در روزهای سخت و دردناک بیماری و به هنگام مرگ اش و پس از آن. آدری همواره نو بود، نو ماند و نو خواهد ماند؛ چرا که در فراز و فرودهای گذرگاه های گذر از کودکی به جوانی و جوانی به پیری، هیچگاه طراوت و «پاکی»اش میان انبوه تلخی و در  جستجوی «فرصت» مفقود نشد و همین نیز سبب شد تا هرگز به تونل «حسرت»، به آن معنایی که برای اکثریت قریب به اتفاق ما موضوعیت دارد، نرسد و در تاریک ترین قسمت آن تونل و در آخرین و دردناک ترین بهار زندگی اش نیز همچنان آنقدر بهاری از جنس «بهار مطلوب» باشد که آخرین بهار را بهترین بهار زندگی خود بداند و جمله ی این هاست که سبب می شود تا آدری هیپبورن را مصداق آن «بهار مطلوب» و «معصومیت گمشده» بدانم.

آری! «بهار مطلوب»، آن هنگامی است که آن معصومیت اعطا شده توسط خالق جهان هستی را همواره در خود حفظ کنیم؛ چرا که آن هنگام است که می شود به معنای حقیقی کلمه، بهاری و نو شد. حال، من نیز در انتظار آن «بهار مطلوب» و در جستجوی آن «معصومیت گمشده» و البته در حسرت آن «زیبا زندگی کردن»، هر روز غروب، بر فراز تپه ی همیشه سرسبز کنار دهکده، به امید یافتن شان، به دوردست ها خیره می شوم و با طنین آواز معصومانه ی این ترانه در فیلم صورت بانمک استنلی دانن همنوایی می کنم :

 

I could cry salty tears, Where have I been all these years?

 

 Is it fun or should I run?

 

How long has this been this going on?

 

There were chills up my spine and some thrills I can't define.

 

Does it show? And who would know?

 

How long has this been going on?

 

Ooooh I feel that I could melt, into Heaven I'm hurled.

 

I know how Columbus felt finding another world

 

 

 

کاوه قادری

 

نوروز ۱۳۹۵

 

 

در همین رابطه بهاریه های نویسندگان سایت پرده سینما را بخوانید:

 

خاکسترنشین های بهار- جواد طوسی

شاگرد اول کلاس گیلاس- محمد جعفری

«یک روز بخصوصِ» بهاری- فهیمه غنی نژاد

مخاطب حضور ندارد- نغمه رضایی

دلم می خواد شلوغ باشم- آذر مهرابی

بهاریه ای با طعم مرگ و عطر زندگی- سعید توجهی

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند...- خدایار قاقانی

در انتظار بهار مطلوب، در جستجوی معصومیت گمشده- کاوه قادری

بهار وصف شیدایی ست- سیدهادی جلالی

لذت سینما-محمدمعین موسوی

بهارانه ای در ستودن فرزانگی- امید فاضلی

داستان اسباب بازی های من- غلامعباس فاضلی


 تاريخ ارسال: 1395/1/1

نظرات خوانندگان
>>>مجید کریمی:

خوب کاری کردی که درین دنیای پلید از زنی نوشتید که همیشه نحیب موند روی پرده سینما. یه استثناء مطلق.

223+0-

سه‌شنبه 3 فروردين




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.