پرده سینما

بهاریه نوروز ۱۳۹۵ - بهارانه ای در ستودن فرزانگی

امید فاضلی







 

 

تابلوی ندیمه ها اثر ولاسکوئزاز پرستیدنی های زندگانی ام یکی دیه گو ولاسکوئز، نقاش  نازنین قرن 18 اسپانیاست. نقاشی که اثر «ندیمه ها» برای ستایش اش کافیست. اثری با ابعادی متفاوت تر از روزگار خود، با تصویری از نقاش که نشانی بر سینه اش نقش دارد.

در زندگی آدم های زیادی را دیده ام که برای به دست آوردن جاه و جلال راه بسیار پیموده اند. گاه به خفت، و گاه بالا بلند و سرفراز. اما جاه و جلال چیزیست که همچون اشراف زادگی، اکتسابش از محالات است.  برای پاس داشتنش  شاید بارها جان گذاشته اند و دوئل.  اما ولاسکوئز اینقدر شاهکار آفریده است که دربار می پذیرد که خون اشراف زادگی در رگ هایش جاری است. نشانی که با افتخار بر سینه اش جای دارد. 

دوازدهم آبان  سال شصت و سه است. «آنا» دختر همسایه تازه به دنیا آمده، من ده سال دارم، این ها را بر جلد دفتری از آن سال ها نگاشته ام. برادرم هفده سال دارد.  نمی دانم از سر لطف بود یا مشارکت در جرم  که مرا به سینما برد؛ با دومین دوچرخه اش؛ دوچرخه ی فونیکس هندی که پدرم 60 تومان خریده بودش. همان روز که «آنا» به دنیا آمد. همان روز که یادم نیست برادر فاصله ی بین خانه تا سینما را حرف می زد یا سکوت کرده بود. اما بعید می دانم من حرفی زده باشم. «آنا» دختر همسایه به دنیا آمده بود. و این برای ساکت ماندن و سینما رفتن روز مبارکی بوده است. دختری که هجده سال گذشت تا شباهت اش به لی رمیک و دیه گو ولاسکوئز را هویدا کرد.

ظهر است، هنوز به یاد ندارم هیچ یک از ما از فیلم های ژانر وحشت لذتی برده باشیم و یا تمنایی داشته باشیم. اما وجود ریچارد برتن، لینو ونتورای عزیز، و لی رمیک بود که برادر را مجبور به دیدن فیلم درجه چندمی از سینمای انگلستان کرد. تأکید می کنم درجه چندم. و از همه عجیب تر که چرا مرا همراه برد؟! همیشه حسرت مارلون براندو و ریچارد برتن را خورده ام که چرا اینقدر فیلم بد در کارنامه دارند. و تعجب از آن روی که چرا اینقدر استادانه نقش آفریده اند. فیلم را فقط یکبار دیده ام. در سینما »ساحل». اما دیالوگ هایش را از بر دارم.

سخن گفتن آداب می خواهد. برای که بگویی و از چه بگویی.  نسخه ی دوبله ی نگاه شیطانی [تماس مدوزا- ساخته جک گلد 1977] اینقدر تشخص گفتاری و شاعرانگی در خود دارد که  تعجب می کنم مدیران دوبلاژ چه احترامی برای شنونده و بیننده قائل بوده اند که اینگونه در انتخاب کلمات وسواس به خرج داده اند. آن هم برای فیلمی با درجه کیفی «ج». شاید، اگر خرقه یا اتللو یا مکبث را می دیدم برایم اینقدر تعجب آور نبود که در نگاه شیطانی این همه وسواس میبینم.

دوبله ی فارسی با وجود عزت و احترامی که در بین اهالی سینما برخورداربوده است اما برای من آنچنان دلمشغولی نبوده.  همیشه از خود پرسیده ام این همه فخر و شکوهی که دوبلورها می فروشند از چه روست! آن هم در اتاق های تنگ و تاریک. اما نسخه زبان اصلی نگاه شیطانی نظرم را تغییر داد. نگاه شیطانی در مقایسه با فیلمهایی همچون جن گیر و شاید طالع نحس از استقبال عمومی چندانی برخودار نبوده است. اما نسخه ی زبان اصلی فیلم هیچ اتفاقی را در من زنده نکرد. منی که دیالوگ های فیلم را هنوز از حفظ دارم. نسخه دوبله ی فیلم به سختی فراهم شد. آنجا بود که دانستم دوبلورها  چه کرده اند. آن دستمال های گردن و برج عاج نشینی، حلال جانشان. مو برتن آدم سیخ می شود آنجا  که چنگیز جلیلوند می گوید:

پوستر فیلم نگاه شیطانی (تماس مدوزا) با بازی ریچارد برتن، لینو ونتورا و لی رمیک«وقتی همه ی حرف ها گفته و انجام شد فهمیدم که "زونفلد" هم یک طبیب ساحر بیش نیست که شکاک ها را وادار به اعتراف می کند»

«کف بینی آقای مولار؟»

دیالوگ های کف بین  که تنها صحنه کوتاهی پدیدار می شود. آن چنان عزت کلام را به جا آورده اند که ناخودآگاه  دیه گو ولاسکوئز را به خاطرم می آورند. شوالیه هایی که حتی فیلم های درجه چندم را هم به شاهکاری  و با احترام سروده اند. هم نسل های من از کسانی که شوالیه نبودند خصلت های شوالیه بودن را آموخته اند. زبانی که شیرینی و حلاوت شنیداری اش را مدیون علی حاتمی و شوالیه های بی نشان است. چیزی که این روزها به جا آوردن اش دیگرگویا فضیلتی را برنمی تابد.

دو سالی از هجده سالگی «آنا» می گذشت که  شباهت اش به لی رمیک اینقدر زیاد شد، که ریچارد برتنی از ناکجا آباد آمد و بدون توجه به شوالیه بودنش شویش شد. و من همیشه دیه گو ولاسکوئزهای سرزمینم را می ستایم. 

 

 

امید فاضلی

 

نوروز ۱۳۹۵

 

 

در همین رابطه بهاریه های نویسندگان سایت پرده سینما را بخوانید:


خاکسترنشین های بهار- جواد طوسی

شاگرد اول کلاس گیلاس- محمد جعفری

«یک روز بخصوصِ» بهاری- فهیمه غنی نژاد

مخاطب حضور ندارد- نغمه رضایی

دلم می خواد شلوغ باشم- آذر مهرابی

بهاریه ای با طعم مرگ و عطر زندگی- سعید توجهی

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند...- خدایار قاقانی

در انتظار بهار مطلوب، در جستجوی معصومیت گمشده- کاوه قادری

بهار وصف شیدایی ست- سیدهادی جلالی

لذت سینما-محمدمعین موسوی

بهارانه ای در ستودن فرزانگی- امید فاضلی

داستان اسباب بازی های من- غلامعباس فاضلی



 تاريخ ارسال: 1395/1/1

نظرات خوانندگان
>>>ناهید:

درود. من هم در همان سال با پدرم نگاه شیطانی را در سینما دیدم. حدودا نه یا ده ساله بودم. بسیار تاثیر گذار بود برایم. یادم است در مدرسه مدام برای بچه ها تعریفش میکردم. کی میفهمیدش؟! ... کی میفهمیدم؟!.... مرا بردید به ان سالها. سپاس بی پایان

115+0-

پنجشنبه 5 فروردين



>>>ل.مفید:

چه خوبه این احترام به ولاسکوئز...

80+0-

پنجشنبه 5 فروردين



>>>فرهاد پروين:

درود بر اميد فاضلي عزيز، سال نو مبارك

285+2-

يكشنبه 1 فروردين 1395




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.