پرده سینما

آیا چیزی به نام سینمای شاعرانه وجود دارد؟

هیوا مسیح

 

 

 

 

 

 

 

بررسی بیان شاعرانه در سینما/

تفاوت ها و شباهت ها

 

درخت و مه و غبار و... عناصری که حضورشان در یک فیلم فوراً به «شاعرانگی» تعبیر می شودخشونت، تجاوز به تنهایی ازلی انسان است. ممکن است فکر کنید این گزاره چه ربطی به جریان سینمای شاعرانه دارد؟ شاید تنها به این دلیل که چقدر جای شعر و شاعرانگی در جهان امروز خالی است. حالا دیگر مدت هاست سینما جای ادبیات و شعر را گرفته است. با این تفاوت که، شعر برای رسیدن به هدفش و یا برای رساندن هدف اش به مخاطب هرگز به خشونت تن نمی دهد. حال آنکه سینما چنین می کند. آنقدر زیاد که با افتخار، به بانیان اش که دیوانگانی بیش نیستند، مدال و جایزه هم می دهد. سخن گفتن از خشونت در سینما، در حقیقت بیدار کردن احساس و تفکر و مقاصد اوباش درون هر انسان است که در گوشه ای به خواب رفته است. برای همین سینما باعث شده فکر کنیم دیگر جای امنی در روی زمین وجود ندارد. دیگر هیچ کوچه ی امنی، سایه ی درختی، گیاه و پرنده ای، عشق و بوس و کناری در حیات انسانی وجود ندارد. چون هر لحظه ممکن است عاشقی، ناگهان دندان های خون آشام اش، بیرون بیاید و جان معشوق را بگیرد. یا در سالن هر خانه یا هتلی خالی جنایتی در کمین است. و... این دنیایی است که سینما ساخته است.

در حالی که در روزگاری درر هر گوشه ای، عشق کمین کرده بود. روزگاری سینما پر از "انسان" بود، انسانی ناب که عاشق می شد و اگر قتلی بود، در حاشیه بود و مرگ بود. امروز سینما پر از قصابان حرفه ای است که انسان ها را شقه شقه می کنند و کارگردانان اش، بابت این کشتارگاه های متحرک در سالن های تاریک سینما، از گیشه پول می گیرند و از جشنواره ها جایزه. همین است که امروز بیشتر سینما، بیشتر آدم های عصبی، شرور، شیطان صفت تربیت می کند، تا انسان های منطقی، متفکر، و عاشق که نیاز جامعه ی جهانی است. کانت چه راست گفت روزی: «کراهت جنگ از آنجاست که بیش تر آدم شرور و شیطان صفت درست می کند، تا که این نوع آدم را از بین ببرد.» بنابراین شاید با این نظریه آیزایا برلینی که اگر مردم چیزی درباره عشق نخوانده بودند، هرگز عاشق نمی شدند، به این جا برسیم که خشونت، در ضمیر ناخودآگاه انسان هاست، تبلیغات، آن را رشد می دهد و بیدار می کند. همان گونه که عشق را در درون انسان ها می کشد و یا بیدار می کند.

ما انسان ها از دوران کودکی همواره جهان را با شادی سرشار دیده ایم و حتا خواسته ایم و یا تعریف اش کرده ایم. این جدی ترین نگاه انسان به زندگی است در حالی که خود زندگی از طریق تربیت مدام، سعی می کند چیزهای دیگری به ما بیاموزد. به همین دلیل به قول شوپنهاور، «انسان هرچه کم سال تر است، بیش تر نماینده ی نوع خویش است» چه بسا به همین دلیل است که سینماگران متفکر و مؤلف بزرگ را به شاعران و کودکان سینما تعبیر کرده اند. راستی چرا در هیچ کجای دنیا، جشنواره ای معتبر و غیر معتبر درباره سینمای شاعرانه وجود ندارد؟ بی شک سینمای شاعرانه چیزی نیست جز سینمای متفکرانه. و دریغ و صد دریغ که چه کم اند شاعران سینمای جهان.

تابلوی «شکارچیان در برف» اثر بروگل : سینما بیشتر نقاشانه است تا شاعرانهبا این مقدمه یعنی که سینمای شاعرانه وجود دارد. و اگر به این جمله شک کنیم می پرسم آیا سینمای شاعرانه وجود دارد؟ سؤال بسیار ساده ولی دشواری است. حقیقت این است که در ذات این سؤال سخن از شاعرانه و سینما نیست. بلکه سخن از «زبان» است. چراکه از بنیاد، ما با دو زبان کاملاً متفاوت رو به روییم و به طبع این تفاوت، با دو هنر متفاوت.

آنچه ما از، یا درباره ی تصاویر می شنویم، می خوانیم، یا می بینیم، لزوماً "تصویر" به معنای واقعی نیست. چراکه فراموش می کنیم، بیان بصری پدیده ها در این سه بستر اتفاق می افتد: تصویر، توصیف، و تعبیر. غالباً توصیف با تصویر اشتباه گرفته می شود، حقیقت این است که سینما کمتر تصویر می سازد و بیشتر توصیف می کند. این، در ماهیت سینماست و به خودی خود بر او عیب نیست. به عبارتی به مدد ابزارش، از چیزها "تصویربرداری" می کند و در قالب توصیف، آن را به ما نشان می دهد. این دو بسترنیز، در دو وضعیت فراتر از خود به وجود می آید: وضعیت "ذهن" و وضعیت "عین". شعر اساساً عملی ذهنی، چیزی شبیه تفکر است و وقتی به بیان درمی آید، در تصویری ترین یا حتا در توصیفی ترین و یا تعبیری ترین و البته استعاره ای ترین شکل اش، روی کاغذ یا در کلمه، به امری عینی مبدل می شود که نهایتاً باز هم ذهنی است. چراکه در نهایت، در ذهن مخاطب به عینیت درمی آید. به همین دلیل همواره تخیل و تفکر مخاطب را برمی انگیزد. در حالی که سینما چنین نیست. سینما تخیل ما را فعال نمی کند. اگرچه عمیقاً ما را به اندیشیدن وامی دارد. تصویر ذهنی یک کارگردان یا فیلمنامه نویس در نهایت روی پرده سینما به عینیت محض درمی آید. حتا ذهنی ترین حالت ها و تخیلی ترین و یا توهمی ترین و جادوگرانه ترین آن همچون فیلم های سری هری پاتر، ارباب حلقه ها، و... عاقبت و به ناگزیر، به عینیت درمی آید. بنابراین سینما همواره در حال بیانگری حتا پنهانی ترین چیزهاست و چیزی را در خود پنهان نمی کند تا تخیل ما را برانگیزد. درست برخلاف شعر که همواره چیزی و چیزهایی را در پس هر کلمه یا تصویر یا توصیف پنهان می کند. بنابراین زبان سینما و زبان شعر، دو جهان متفاوت اند اگرچه نزدیکی یا شباهت هایی به یکدیگر دارند. زبان سینما در بیان مجاز مرسل شکل می گیرد و زبان شعر، در بیان استعاری. بنابراین معنای تصویر، در هر دوی این دو زبان، از بنیان متفاوت است.

سولاریس آندره تارکوفسکی: حمق لحظه ی بی وزنیشعر به دلیل ماهیت استعاری اش، معنا یا هر چیزی را به معنای تصویری دیگر برمی گزیند؛ بنابراین هیچ چیز در شعر، همانی نیست که در کلمه نمود پیدا کرده است. مثلاً بارانِ در شعر، لزوماً همان بارانی نیست که در بیرون می بارد. حتا اگر شاعر همه ی تلاشش را بکند. وقتی شاعر می گوید: سیب، آب، ماه، یا باران؛ در ذهن هر انسان شنونده یا مخاطب، سیب، آب، ماه، و بارانی نقش می بندد که هرگز شبیه آن چیزی نیست که در ذهن دیگری و دیگران، خاصه در ذهن شاعر بوده است.

اما در سینما باران همان است  که روی پرده می بینی و استعاره چیزی نیست، مگر اینکه کارگردان بخواهد بگوید، بارانِ فیلمِ من، در اینجا استعاره ی فلان مفهوم یا معنایی است که این هم ممکن نیست چرا که در سینما بیان استعاری وجود ندارد بلکه بیان مجازی است و خیلی که سعی اش را بکند تعبیری است و نه استعاره ای که به چیزی اشاره دارد که شبیه به تجربه یا خاطره ای در ماست. بنابراین سینما به شدت شبیه خاطرات ما انسان هاست و همواره از لحظه ی حال سخن می کند که به سرعت به گذشته مبدل می شود؛ حتا "فلاش فوروارد"های سینما هم چنین خاصیتی دارند. در حالی که شعر چنین عملکردی ندارد. حتا خاطره ی کودکی شاعر یا انسان نیز به دلیل بیان استعاری در جایی راز آمیز از دیروز، امروز و آینده شکل می گیرد و یا از آنجا و در آنجا سخن می گوید.

این سطر از شعر سهراب سپهری را به یاد آوریم:

طفل پاورچین پاورچین، دور شد در کوچه ی سنجاقک ها...

 

یا

 

باغ ما در طرف سایه ی دانایی بود.

 

(سهراب سپهری، هشت کتاب)

 

و یا این سطرها از احمد شاملو:

انسان

دشواری وظیفه است

من آن خاکستر سردم که در من

مشعله ی همه ی عصیان هاست

 

و یا:

 

شاید اگرت توان شنفتن بود

پژواک آواز فرو چکیدن خود را در تالار خاموش کهکشان های بی خورشید

چون هُرَّست آواز دریغ

می شنیدی

 

(احمد شاملو، هوای تازه، در آستانه)

 

و یا سطرهایی از کتاب هیچ:

ماه از سنگ ها به دنیا می آید

بهار، از گورستان

و ما از جنازه ی خویش

که هر شب در ملافه ها می میریم

...

نه،

از این رستاخیز

بوی عدالتی نمی آید

 

(کتاب هیچ، هیوا مسیح)

 

شک نکنید که سینما قادر نیست این تصاویر استعاری را به تصویر بکشد. ممکن است توصیف اش کند، حتا به کمک تکنولوژی مدرن، اما احتمالاً چیز هشلحفی از آب در خواهد آمد. سینما هرگز نمی تواند «طرف سایه ی دانایی، بوی عدالت، هُرَّست آواز دریغ» را به تصویر بکشد. همان طور که شعر هم قادر نیست برخی لحظه های ناب سینما را در کلمه و همه ی امکانات اش بیان کند. کدام شعر می تواند حمق لحظه ی بی وزنی در سفینه ی سولاریس تارکوفسکی و یا سکانس درخشان و پایانی ماتریکس 3 را با همان عظمت تصویری و توصیفی و... را با قدرت سینما بیان کند؟

خرابکاری از آنجا آغاز می شود که این دو زبان، پا به عرصه میدان زبانی یکدیگر می گذارند. اما به راستی آیا پیوندی بین این دو زبان متفاوت وجود دارد که بعد بشود گفت سینمای شاعرانه. بله. آنجا که هر دوی این هنرها بزرگترین دغدغه شان انسان و زمان است، در چشم انداز اندیشه هم به هم نزدیک می شوند. اگرچه شعر به دلیل همان ماهیت استعاری، فرا زمانی است و این زمانی و اکنون و آن زمانی، آن هم در "آنِ واحد" بنابراین چالش با زمان نیازمند زبانی است برای سینما –که از قضا این زبان در چنگ شعر بود و هست و سینما به شدت به آن نیاز داشت و دارد. پس، سینماگرانی با اندیشه های بزرگ پا به عرصه این چالش نهادند. ژان کوکتو با فیلم های خون شاعر و اورفه. برسون، برگمان، تارکوفسکس، وندرس، کیشلوفسکی، و... آثار هر یک از این سینماگران مؤلف، از جهاتی به شعر نزدیک اند. خاصه از جهت چالش با زمان و موقعیت انسان. پس می توانند شاعرانه هم باشند. اما چه عبارت فریبکارانه ای است «سینمای شاعرانه» خاصه آنکه بزرگترین اشتباه را در خود تثبیت کرد و دیگران تقلید. اینکه اگر در فیلمی دوربین حرکت آرام داشته باشد، صحنه پر از گل و گیاه و مه و غبار و انار و... باشد، پس شعر است و کارگردانان اش شاعر و سینمایشان شاعرانه. در ظاهر امر بله ولی در واقع و در بستر نقد و تحلیل با توجه نشانه های زبانی که عرض شد، ممکن نیست.

!آندره تارکوفسکی: اگر قادر بودم مثل بوریس پاسترناک شعر بسرایم هرگز فیلم نمی ساختماما یک نکنه بیار مهم که این دو هنر را به یکدیگر نزدیک می کند و در این بحث به سینما جلوه ای شاعرانه می دهد، برخلاف تصور صحنه ها ی مه آلود و گل و گیاه و... نیست، بلکه جادوی تدوین است. تدوین در سینما همان تقطیع یا تدوین (زیر هم نویسی) در شعر است که قادر است از چنگ زمان حقیقی بگریزد و ریتمی را در خود داستان به وجود بیاورد که ریتم بیرونی نیست. بنابراین هر چه پلان های یک فیلم (شاعرانه) طولانی تر باشد، در واقع اندیشمندانه تر است به این دلیل که همچون شعر، بر زمان و ریتم بیرونی غلبه می کند و به سوژه امکان بروز و به مخاطب امکان درک و فهم می دهد. مخاطب این گونه سینما، مخاطبی است نشسته بر صندلی تأمل. تو گویی در حال خواندن کتاب شعری است. در حالی که سینمای جز این، سینمای کات های سریع و گاه آزار دهنده است. فریبکارانه تر که چنین تدوینی چه در سینما و چه در تلویزیون مدام سعی می کند این نظر را القاء کند که دنیا خیلی سریع دارد پیش می رود. در حالی که دنیا سر جایش است. کودکان باید تا 9 ماهگی در رحم مادر بمانند تا به دنیا پا بگذارند. طبیعی، پس دست پخت زمان اند. هر چیز دیگری هم.

پایان یادداشت اینکه دوربین در لحظه فیلمبرداری، به خودی خود قادر نیست چیزی را تخیل کند، بلکه قادر است از چیزی تصویر بردارد. در حالی که کلمه به خودی خود قابل تخیل است. بنابراین تصویری که دوربین می گیرد و سینما آن را می سازد و ما روی پرده می بینیم، حالتی دوباره از امری واقع است. این شکل از رفتار سینما با جهان اطراف، مدل جدیدی از بیانگری است که برای انسان امروز، از بدو تولد تا امروز امری شگفت آور بوده و قرن ها چنین مسئولیتی بر دوش نقاشی بود. از این جهت چه بسا سینما بیشتر نقاشانه است تا شاعرانه، البته با تلقی شعر بودن.

نقل است که آندره تارکوفسکی که شاعر سینما لقب گرفته و فرزند آرسنی تارکوفسکی شاعر است، روزی سر صحنه ی یکی از فیلم هایش سطرهایی از شعر بوریس پاسترناک را می خواند. اطرافیان حیرت زده نگاهش می کنند که آیا سروده ی خود اوست؟ تارکوفسکی می گوید: «اگر من قادر بودم چنین شعری بسرایم هرگز فیلم نمی ساختم.» اگرچه این سخن اندکی از سر تواضع هم می تواند باشد اما سخن از تفاوت عمیق شعر و سینما را نشانه رفته است.

 

هیوا مسیح 



 تاريخ ارسال: 1388/10/9

نظرات خوانندگان
>>>فایز:

مرسی عالی بودش....

3+0-

دوشنبه 4 ارديبهشت



>>>محمد :

سينماي شاعرانه وجود نداره و حرفه پازولينيم ربطي به شاعرانه بودن سينما نداره و اصلا شاعرانگي توي سينما معنا نداره و تاركوفسكي هم شاعر نيست يه فيلم سازه كاملا شخصيه كه توي فيلم ايينه ديگه كاملا مشهوده و اصلا فيلم سازه جهاني نيست توي همين رده فيلم سازي شخصي برگمان هم هست كه فيلم فاني والكساندرو داره ولي كاملا جامع و همه گير

4+3-

يكشنبه 8 آبان 1390



>>>نگین:

مرسی مقاله ی خیلی جالبی بود مخصوصا اشاره به تدوین ها. تارکوفسکی تو فیلم سولاریس میگه که : "دوست داشتن یه حسه که می شه تجربه ش کرد اما تشریحش هرگز . مفهوم رو تا حدی میشه تشریح کرد " خود تارکوفسکی هم به نظر من بیشتر دنبال تشریحِ مفاهیم و یا حداقل کنجکاو کردنِ ما برای تجربه ی احساسات بود و خودش به خوبی می دونست که سینما برای تشریح و ملموس کردنِ احساسات کافی نیست . پایدار باشید

4+2-

سه‌شنبه 9 آذر 1389



>>>مجید:

"هیچ چیز قادر به مقاومت در مقابل نیروی وحدت بخش استعاره نیست؛ زیرا هر آنچه در فکر بشر می گنجد قابل مقایسه و سنجش با چیز دیگر است" جمله بالا از پیر پائولو پازولینی شاعر بزرگ ایتالیاست که به فیلمسازی روی آورد و با تحسین تصاویر سینمایی این جمله را گفت سینما از ملودرام تا وحشتش سراسر زیبایی و شعر است

4+0-

چهارشنبه 9 دي 1388




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.