پرده سینما

زنان و مردان نگران در شهر‌های سوخته‌ی بیست‌ویک سپتامبر ۱۹۴۵ [با تمرکز روی «مدفن کرم‌های شب‌تاب» ساخته‌ی ایسائو تاکاهاتا]

زینب کریمی (اَور)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مدفن کرمهای شب  تاباینجا ایستگاه قطار است. «سیتا»ی نوجوان، لاغر و محتضر به یک ستون تکیه داده است. شب‌هنگام که نظافتچی‌های ایستگاه تکانی به او می‌دهند، دیگر دیر شده است برای به او کمک کردن... یک قوطی فلزی آبنبات از جیبِ «سیتا» بیرون می‌افتد که به سویی پرتاب‌اش می‌کنند. یک قوطیِ آبنبات، حاوی چند استخوان... استخوان‌های به‌جا مانده از یک خواهرِ کوچک... خواهری که می‌توانست قد بکشد و روز به روز زیبا‌تر شود... حکایتِ همیشگی... جنگ و قربانیانِ جنگ...

- «پس مامان کجاست؟»

- «خب... اون تو پناهگاهه. پناهگاهِ نزدیک آتش‌نشانی اون‌قدر محکمه که تحمل یک بمبِ ۲۵۰ کیلویی رو داره، نگران مامان نباش! احتمالاً رفته ایستگاه نیکورماتسو تا پیدامون کنه. می‌ریم اون‌جا و پیداش می‌کنیم...»

هوای اتاق ابری است و من را یاد راز‌های آدم‌ها می‌اندازد... یاد رنج‌ها و مصیبت‌ها... باران کارَش را خوب بلد است... همه‌چیز را می‌شوید و با خودش می‌برد به‌جز دلتنگی آدم‌ها را. با این حال، زنده‌ایم؛ حتی در روزهایی که مثل برگ‌های حُسنِ‌یوسف پژمرده می‌شویم از بی‌آفتابی... وقتی آتش در هوا موج می‌زند و «ستسوکو» یکی از دمپایی‌های چوبی‌اش را گم کرده... وقتی عاقبتِ تمامِ مادرانِ انیمیشن‌های ژاپنی را مرور می‌کنم، می‌فهمم این مادر دیگر هیچ‌وقت پیدا نخواهد شد... برای بعضی چیز‌ها نمی‌شود اسم گذاشت... برای بعضی حس‌وحال‌ها. شاید به این بگویند دعوت به دروغ. دروغی که دل می‌سپاریم به محقق شدنِ هیچ‌هنگام‌اش... این دروغ‌های دوست‌داشتنی، آغشته می‌کنندم به زندگی، به دل بستن به آرزوی یک خواهر و برادر، در یک انیمیشن... تصاویری که از سوختن و خاکستر شدنِ شهر و بمباران و آوارگان و زخمی‌ها می‌بینیم، کم از یک مستند تکان‌دهنده نیست. بی‌شک دیدنِ این تصاویر، آدم‌ها را، مردم را، جنگ‌زده‌ها را یاد خواهر و برادر‌ها و پدر و مادر‌های مرده‌شان انداخته است! «ستسوکو» و «سیتا»، از شهر که می‌گریختند فقط صدای هواپیماهای جنگی بود و فکرِ ناگزیرِ فرار از کوچه‌ها و رسیدن به جایی امن‌تر و گم‌تر در دشت، حالا ما سه نفر، من و «ستسوکو» و «سیتا»، متحیر و وامانده، داریم شهرِ سوخته را با بهت مرور می‌کنیم. با هم و سه نفری، دوان‌دوان رسیده‌ایم به بیمارستان شهر. من هم دارم در این انیمیشن می‌دوم و می‌دوم. باز هم‌‌ همان شد که می‌ترسیدم... مادر سوخته است. یک مادر تماماً سوخته و خاکسترشده... او را از سر تا پا در باند‌های سفیدِ خون‌آلود پیچیده‌اند... فقط از صدای ناله‌اش می‌توان تشخیص داد که‌‌ همان مادر ابتدایی است... کرم‌های سفید از لابه‌لای باند‌های خونی بیرون می‌خزند... هوای اتاق بدجوری دم‌کرده است... توضیحات دکتر بر زخمِ بی‌مادری می‌افزایند: «پانسمان‌شو عوض نکردیم... فکر نکنم بخواید جسدشو ببینید...» این یعنی تیر خلاص و تمام. همه‌چیز تمام شد. نگران بودم که مادرِ این قصه هم بمیرد. خیلی نگران بودم... در حوالی من آزادی موج می‌زند... آسمان را مجبور به باریدن نمی‌کنم. اطرافیان‌ام را مجبور به توجه نمی‌کنم... کار‌هایم را آهسته‌آهسته انجام می‌دهم و از شعر‌هایی که دارم می‌نویسم با هیچ‌کس سخن نمی‌گویم. آدم‌هایِ غریبه اجازه دارند در اتوبوس کفش‌های مرا لگد کنند و نگهبان‌های همه‌ی دانشگاه‌ها آزادند با صدای بلند کارتِ دانشجویی‌ام را بخواهند... گریه می‌کنم پای کلمه‌ها... و انیمیشن‌های تلخ را بیش‌تر دوست می‌دارم. «ستسوکو» دلتنگ مادر شده است. به‌همین زودی و انگشتر سبزی که هنوز بوی دست مادر را با خود حمل می‌کند، بهانه‌ی خوبی است برای آرام خوابیدن. چه کسی جواب این شب‌های سیاه و خاکسترِ مادری را می‌دهد که سوخته است بی‌آن‌که فرصت کند کودک‌اش را برای آخرین‌بار در آغوش بفشارد... این ابتدای دربه‌دری است که خوب حجمِ سنگین‌اش را می‌شناسم. وا طربا بر این ویرانی... «ستسوکو» و «سیتا» در شب‌های دربه‌دری، در خانه‌ی غریبه‌هایی که لباس‌های مهمانیِ مادرشان را به یغما برده‌اند، کرم‌های شب‌تاب را کشف می‌کنند. «ستسوکو» بی‌قرارِ کیمونو‌های مادرش است. پهنه‌ی وسیع آبی آسمانی و صورتی ملیح با شکوفه‌های هلو و سیب که روزگاری تن‌پوش مادر بودند و حالا کالایی برای تعویض با یک مَن برنج...‌‌ همان غریبه‌هایی را می‌گویم که در کاسه‌های خانواده‌شان ملات غذا را می‌ریزند و در کاسه‌ی این خواهر و برادر وفادار، تنها آبِ غذا را خالی می‌کنند... بهانه‌های بزرگی هستند برای فرار از خانه‌ی غریبه‌ها و مأمن گزیدن در یک معدن متروک و خوردن قورباغه‌ی خشک‌شده و سویا و دزدی از کشاورز‌ها و خانه‌های بی‌ساکن و کتک خوردن و... «ستسوکو» تابِ این‌همه گرسنگی را ندارد، دل‌اش مربا می‌خواهد و مادر و یک جای امن برای بازی کردن... «ستسوکو» هیچ‌وقت طعم ۲۵ سالگی را نچشید. روان‌شناسان اعتقاد دارند زنان در این سن از همیشه خوشبخت‌ترند...

- «صبحِ فردا بخشی از خاکستر ستسوکو رو داخل قوطی آبنبات گذاشتم و از تپه پائین اومدم. دیگه هیچ‌وقت به اون پناهگاه برنگشتم. بیست‌ویک سپتامبر ۱۹۴۵، شبی بود که منم مُردم...»

هوا، همان‌طور که گفتم بارانی است و من دلم می‌خواهد امشب به‌جایِ تکرارِ مدام کابوسِ جنگ، «بلال» به خوابم بیاید و برایم چیزی بخواند... هر چیزی که خودش خواست... گفته بودم که همه را آزاد گذاشته‌ام.

«آیا پیوسته نگران بروز حوادثی هستید که امکان وقوع‌شان بعید است؟ آیا تحت تأثیر نگرانی، خواب راحت از شما سلب شده است؟ آیا از شدت نگرانی بیمار شده‌اید؟ آیا گرایش شما به نگرانی روی کار و روابط‌تان تأثیر می‌گذارد؟ آیا نگرانِ نگرانی هستید؟ اگر جواب‌های شما مثبت است، با نگرانی مشکل دارید و از اضطراب فراگیر رنج می‌برید اما بدانید که تنها نیستید. بسیاری از زنان احساسی شبیه به احساس شما دارند...» (زنان نگران، هالی هزلت استیونز، ترجمه‌ی مهدی قراچه‌داغی، چاپ یکم، تهران: انتشارات پیکان، ۱۳۹۰).

 

زینب کریمی (اَور)

دی ۱۳۹۳

 

با تمرکز روی فیلم مدفن کرم‌های شب‌تاب

عنوان به انگلیسی: Grave of the Fireflies

كارگردان: ایسائو تاکاهاتا

فيلمنامه: ایسائو تاکاهاتا (برمبنای رمانی اثر آیکیوکی نوساکا)

صداپیشه‌ها: تسوتومو تاتسومی، آیانو شیرائیشی، یوشیکو شینوهارا و...

تولید ژاپن، ۱۹۸۸

 

 

در همین رابطه بخوانید:
    ۱- دل‌آشوبه‌هایِ این زن که اسم ندارد...
    ۲- کشورهای واقعی، ما هستیم!
    ۳- روایت مردی که در سکوت دیکته می‌کند...
    ۴- ملکه‌ی جادویی ساکنِ حبابِ زیرِ دریا‌ها...
    ۵- زنان و مردان نگران در شهر‌های سوخته‌ی بیست‌ویک سپتامبر ۱۹۴۵
    ۶- زنی پنهان‌شده در یادداشت‌هایی با رنگ‌وبویِ رسوایی
    ۷- رازهایی در سنگاپور
    ۸- نجواهای محزون «زینت. میم»
    ۹- از مرگ‌ومیر‌ها بی‌خبرم
   ۱۰- رنج‌های پنج خانه آن‌سو‌تر از ما
   ۱۱- سقوط ‌آزاد
   ۱۲- زمستان و برف که بر عشق‌های مدفون می‌بارد...
   ۱۳- داستان نیمه‌تمام عکس‌های سه‌درچهار
   ۱۴- آن‌چه برادرم آموخت


 تاريخ ارسال: 1393/10/3

نظرات خوانندگان
>>>احمد الماسى:

زمانى كه انسان در آلمان زندگى مى كند و هر از چندگاهى قسمتى از شهر به خاطر بمبهاى آن زمان كه عمل نكرده و همچنان زير خروارها خاك پنهان مانده اند تخليه مى شود و همان انسانها وقتى هم كلامت مى شوند همان آثار فاشيستى را در درونشان مى بينى يعنى هيچ فيلم و آثار مستندى وجدان اين فاشيستها را بيدار نمى كند اين انيميشنها را به نسل جديد گوش زمرد تا اين كه افكار به خواب رفته شان بيدار شود. با سپاس فراوان از خانم كريمى و نقد بسيار زيباى ايشان. اميد در كارهايتان همواره موفق و پايدار باشين. با احترام احمد الماسى

21+0-

چهارشنبه 10 دي 1393



>>>فاطی:

غمگین ترین انیمیشنی که تا حالا دیدم :( خیلی ناراحت کننده بود .... اما دوس داشتم.

32+0-

دوشنبه 8 دي 1393



>>>حکیمه:

این انیمیشن را ندیده ام اما حتی از همین چند جمله هم فضای سنگین آن را احساس کردم،سنگینی دردهایی در زندگی که اخود انسان هیچ نقشی در به وجود آمدنش ندارد اما هنگام تحملش تمام درد بر سرت آوارت می شود

66+0-

چهارشنبه 3 دي 1393



>>>MARY:

بهترین انیمیشنی که توی عمرم دیدم...

65+0-

چهارشنبه 3 دي 1393



>>>نوید:

یه دل سیر گریه کردم باهاش. من که نمیتونم دوباره ببینم

65+0-

چهارشنبه 3 دي 1393



>>>راحیل:

غمگینه. must see

65+0-

چهارشنبه 3 دي 1393



>>>پژمان الماسی‌نیا:

سلام و عرض ادب. «مدفن کرم‌های شب‌تاب» غم‌انگیزترین انیمه‌ای است که تاکنون ساخته شده و نگارنده -جسته‌گریخته- به چشم دیده است! گفتم جسته‌گریخته... بله! هنوز جرئت نکرده‌ام کامل ببینم‌اش به‌واسطه‌ی عمق درد و رنجی که بیرون می‌زند از قاب‌هایی که گاه‌گاه -به‌مناسبتی- از «مدفن کرم‌های شب‌تاب» دیده‌ام... درعوض، از ایسائو تاکاهاتا -یار غار استاد میازاکی- «به‌خاطر دیروز» (Only Yesterday) و «پوم‌پوکو» (Pom Poko) را تماشا کرده‌ام؛ در آثارش از خیال و رؤیاهای هایائو میازاکی خبری نیست اما پُرند از جزئیات طوری‌که انگار مثلاً شاهد مستندی قوم‌نگارانه‌ایم! یادداشت شما گرچه انکار نمی‌کنم بر ترس‌هایم افزود! به‌خاطر غمی سهمگین که ناگزیر بروز می‌دهد... اما آن‌قدر توصیفات زنده‌اند که تشویق‌ام می‌کنند یک‌بار برای همیشه بشکنم این سد را... ممنونم! با آرزوی موفقیت روزافزون و احترام فراوان؛ پژمان الماسی‌نیا؛ صبح ‌چهارشنبه، سوم دی نود و سه

65+0-

چهارشنبه 3 دي 1393




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.