پرده سینما

از فیلم «اتوبوس شب» تا داستان «شطرنج با ماشین قیامت»

پل اسپراکمن

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مقدمه غلامعباس فاضلی

 

پل اسپراکمنشش سال پیش خیلی اتفاقی با پل اسپراکمن آشنا شدم. بیست و دوم اردیبهشت سال هزار و سیصد و هشتاد و سه بود. اسپراکمن به دعوت یک نهاد فرهنگی به ایران آمده بود و سخنرانی کوتاهی در سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی داشت. من که به عنوان تهیه کننده یک برنامه تلویزیونی گزارشی از آن مراسم را تهیه می کردم، پس از سخنرانی اسپراکمن چند دقیقه ای به طور خصوصی با او صحبت کردم و تحت تأثیر شخصیت جذاب و غیر منتظره او قرار گرفتم. فکر نمی کنم کسی در خواب هم بتواند یک نیویورکی تا این حد خونگرم را تصور کند. به خصوص برای ما شیفتگان فیلم دختر خداحافظی هربرت راس، تصور اینکه ریچارد دریفوس آن فیلم، در تهران رو به روی مان بنشیند و از عبید زاکانی حرف بزند فقط با عصای جادوگری «مریلین» شمشیر در سنگ باور کردنی است! چراکه اسپراکمن به لحاظ قد و قواره، شمایل، و شور و شوق سخن گفتن شباهت عجیبی به ریچارد دریفوس در بهترین نقش آفرینی هایش دارد و این را آنقدر در چهارگوشه دنیا بهش گفته اند که خودش هم کاملاً به آن واقف شده است.

درباره اسکات فیتزجرالد و «گتسبی بزرگ» با هم صحبت کردیم و قرار شد نسخه ای از چاپ آمریکایی رمان محبوبم –که آن وقت ها در دسترسم نبود- را از آمریکا برایم بفرستد. کاری که لا به لای مشغله های فراوان اش فراموش کرد! تسلط فراوانی به تاریخ ادبیات ایران داشت. درباره تأثیر ادبیات آمریکا روی نویسندگان ایرانی با او صحبت کردم. از من خواست دیدگاه هایم را در این باره در مقاله ای برایش بنویسم. کاری که هنوز فرصت نکرده ام ولی می دانم باید برای او انجامش دهم. در این دیدار، او هم بهم یادآوری کرد که شبیه آل پاچینو هستم!

هشت روز بعد، وقتی در موزه هنرهای معاصر تهران به همراه یک گروه تلویزیونی درگیر تهیه گفتگویی با محسن وزیری مقدم به مناسبت نمایشگاه آثارش بودیم، برای بار دوم اسپراکمن را دیدم و همانجا در موزه، در یک گفتگوی تلویزیونی اختصاصی، به شیوایی درباره عبید زاکانی برای ما حرف زد.

بعد از راه اندازی سایت «پرده سینما»، اسپراکمن از سر لطف مقاله ای برای بخش «سینما و ادبیات» به ما داد. او در این مقاله، برگردان سینمایی کیومرث پوراحمد از داستان «سی و نه و یک اسیر» حبیب احمد زاده که منجر به فیلم اتوبوس شب شد را مورد بررسی قرار داده است. اسپراکمن علاقه خاصی به ادبیات دفاع مقدس ایران دارد. جام جم آنلاین خبر داد که تا چند روز دیگر اسپراکمن برای گفتگو با سیده زهرا حسینی نویسنده کتاب «دا» به ایران می آید. بنا به گفته جام جم آنلاین همچنین اسپراکمن قرار است جلد دوم کتاب «اسماعیل» امیرحسین فردی را به انگلیسی ترجمه کند. خبرگزاری مهر نیز خبر داد اسپراکمن در صدد ترجمه آثار این نویسندگان به زبان انگلیسی است. توجه شما را به مقاله اسپراکمن و همچنین مقدمه شیوایی که او بنا به درخواست ما درباره خودش نوشته است جلب می کنم. او از دیدگاه سوم شخص مفرد درباره خودش صحبت می کند:

 

 

مقدمه

 

زبان فارسی پال اسپراكمن، كه در اصل بچه ی نیو یورک است، در ۱۹۶۹ در افغانستان باز شد. چرا افغانستان؟ در آن زمان جنگ ویتنام در جریان بود و اسپراكمن فرار را بر قرار ترجیح داده، و همراه با خانمش، سوزان، در « گروه صلح » (PeaceCorps) در شهر تاریخی غزنی (غزنین) به مدت دو سال، خدمت كردند. اسپراكمن می گوید: «من معلم زبان انگلیسی و مثلثات بودم در لیسه ی (دبیرستان) سنائی. بیشتر دانش آموزان من پسرانِ دكانداران و كشاورزان غزنی بودند كه علاقه ی بالخصوصی به مثلثات از خود نشان نمی دادند؛ اما درس های ریاضی برای اتمام تحصیلات متوسطه شان لازم بود و با اخذ دیپلم، ارزشِ آن ها در بازار دامادی چند برابر می شد.» در غزنی آشنایی اسپراكمن با زبان و ادبیات فارسی گسترش پیدا كرد و رفته رفته به عشق تبدیل شد و در اواخر دوره ی خدمتش این شعر سنائی مصداق حالش شده است كه

 

هست سنائی ز عشق بر سر آتش مدام      گشته دل او كباب جانش پر از جوش بین

 

پس از افغانستان، اسپراكمن ماه ها در آسیا و اروپا می پلكیده تا بالآخره به آمریكا باز گشت و مطالعات خودرا در شرقشناسی در دانشگاه شیكاگو ادامه داد. در ۱۹۷۳ به ایران رفت و به مدت یک سال در دانشگاه تهران دانشجوی زبان و ادبیات فارسی برای بیگانگان بود. در ۱۹۷۴ وی به اصفهان رفت و در دانشگاه آن شهر مشغول تدریس انگلیسی به ایرانیان و فارسی به بیگانگان شد.

در ۱۹۷۹ اسپراكمن به آمریكا بر گشت و دوره ی دكترا را در موسسه ی شرق شناسی دانشگاه شیكاگو گذراند (پایان نامه اش در باره ی زندگی و آثار عبید زاكانی است.) بعد از فارغ التحصیلی، اسپراكمن صاحب صد شغل شده است. از میان آن ها: معاون كتابدار بخش خاور میانه كتابخانه ی دانشگاه شیكاگو كه فرصت طلایی بوده برای زیارت مجموعه های نفیسِ نُسَخ خطی و كتب فارسی در كتابخانه های معتبر اروپا و خاور میانه و هندوستان؛ خر حمال دفتر «دانشنامه ی ایرانیكا» در نیویورک؛  معلم انگلیسی به عنوان زبان دوم (ESL) و معلم فارسی در دانشگاه راتگرز در نیو جرسی.

اسپراكمن عاشق زنش است و پسرش، اسحقِ زال. قرمه سبزی و تنیس نیز دوست دارد. گاهی كتابی از فارسی به انگلیسی ترجمه می كند. بعضی از كتاب های ترجمه و چاپ شده عبارت است از: «یكی بود یكی نبود» جمالزاده (با استاد حشمت مؤید)، «غربزدگی» آل احمد، «یادداشت های دكتر قاسم غنی» (با سیروس غنی)، «سفر به گرای ۲۷۰ درجه» احمد دهقان، و «شطرنج با ماشین قیامت» حبیب احمدزاده.

 

به کار بستن مدارا برای فیلم «شطرنج با ماشین قیامت»

 

--پال اسپراكمن

دانشگاه راتگرز

نیو جرسی، آمریكا

 

اتوبوس شب. بر اساس داستانی از حبیب احمدزادهدر ۱۳۸۵ فیلم اتوبوس شب به كارگردانی كیومرث پور احمد روی پرده رفت. فیلم بر اساس داستانیست به نام «سی و نه و یک اسیر» كه در مجموعه ی «داستان های شهر جنگی» حبیب احمدزاده انتشار یافت (چاپ شانزدهم = تهران: سوره مهر، ۱۳۸۷، صص 61-49). طبق گزارشی در «روزنامه آفتاب یزد»- (13/9/86) قرار بود كه از یكی از آدم های داستان به نام «عیسی» سه گانه ای ساخته بشود؛ اما، به قول آقای پور احمد، «كوته بینی سانسور» مانع این كار شده است. برای قسمت دوم سه گانه، آقای پور احمد رمانی از آقای احمدزاده را در نظر داشت به نام «شطرنج با ماشین قیامت».

خبر سانسورِ فیلمِ آقای پوراحمد برای این نویسنده، كه مترجم رمان آقای احمدزاده ام، امریست تأمل برانگیز. در وهلهء اول، باید قبول كرد كه گونه ای ناسازگاری در كار هست. از طرفی، ممیّزان كتاب در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،  «شطرنج با ماشین قیامت» را حداقل چهار بار درخور انتشار یافته اند (چاپ چهارم = تهران: سوره مهر، 1386). از طرف دیگر، فیلمیكه آقای پور احمد می خواست بر اساس آن بسازد غیر قابل ساختن و یا نمایش به شمار آمده است. این تضاد ظاهری را چطور می توان توضیح داد؟ آیا سانسور فیلم، یكی از آن معماهای سیاست فرهنگی است كه نمی توان آن را شرح و بیان داد؟ آیا حق با آقای پور احمد است: تصمیم ممیزان صرفاً نتیجهء كوته بینیست؟ در این نوشته، بعضی از عواملی را بررسی می كنم كه شاید باعث سانسور فیلم شده است.

حبیب احمدزادهجمشید اكرمی، سردبیر سابق «فیلم و هنر» و «فصلنامه ی فیلم» مقاله ی مفصلی نوشته است به نام «قیچی های تیز در دست های كور» كه تاریخچه ایست از ممیزی فیلم در ایران از اوایل ظهور سینما در كشور تا دوره ی پس از انقلاب («ایران نامه»، سال چهاردهم، شماره ی ۳، تابستان ۱۳۷۵، صص 476-457). آقای اكرمی بارها به اهمیت طرز پوشش زنان در فیلم های «سینمای اسلامی» اشاره می كند و از هوشنگ گلمكانی نقل قول می كند تا معنی «عفت لباس سینمائی» در فیلم به دقت مشخص شود:

رعایت كامل حجاب اسلامی ضروری است و هنرپیشگان زن...باید كاملاً پوشیده نشان داده شوند. لباس های زنان باید ساده طرح و ترجیحاً تیره رنگ باشد. لباس ها نباید برجستگی های بدن را نمایان كنند...به فیلمسازان توصیه می شود كه هنر پیشه های زن فیلم هایشان را وادار به پوشش كامل موهایشان كنند....اگر منطق داستان، نشان دادن موی زن را ایجاب كند، به استناد یک حكم شرعی كه بین اشیاء واقعی و نظایر مصنوعی شان تفاوت می گذارد، موی نشان داده شده باید كلاه گیس باشد. (ص 469)

در یكی از صحنه های مهم «شطرنج با ماشین قیامت»، «گیتی خانم»، كه زنیست معلوم الحال و دهان دریده، «روسری عربی اش» را در می آورد و در نتیجه «موهای سیاه و سفیدش روی شانه ها » می افتد (ص ۸۴).

راوی رمان، كه بیسجی ست كه تا آن زمان زنی بدونِ حجاب ندیده بود (غیر از مادرش، البته)، شاهد كشف زلف گیتی و مآلاً دچار ضربه ی روحی می شود. با توجه به تأكید بر رعایت حجاب در سینمای اسلامی، فیلم برداری این صحنه خالی از درد سر نیست؛ چون اگر گیسوی مصنوعی (البته به كیفیت و طبیعی نماییِ كلاه گیسو بستگی دارد) به جای موهای خود هنرپیشه روی شانه اش بریزد، تأثیر و ارزش نمایشیِ صحنه كاهش می یابد و ممكن است كه بهت زدگی بیسجی مضحک به نظر بیآید.

بد دهانی گیتی نیز برای فیلمساز مسئله ساز است. زندگی پر نكبتش این درس تلخ را به وی داده است كه همه ی مردان بدون استثنا جانورانی هستند صرفاً كامجو و همه ی زنان بدون استثنا از روی ناچاری كامبخش. گیتی مردان را سر چشمه ی همه بدبختی های خویش می بیند: «از دست شما نامردها، كجا فرار كنم؟ كجا برم خدا؟ مگه نگفتم ات می رم یک جایی كه كثافتی به اسم مرد نباشه؟ خدایا! خودت خوب می دونی اگه این دختر (منظور فرزند خردسالش) نبود؛ تا حالا خودمو خلاص كرده بودم چه قدر باید سر كوفت بشنوم؟ (ص ۲۶۵)

معمولاً در صورتیكه مخاطب گیتی مردی باشد، ورد زبانش فحش های خواهر و مادر می شود. مثلاً وقتی راوی جوان داستان، در كمال خوش نیتی گیتی را «خانم» خطاب می كند، گیتی از كوره در می رود و می گوید، «خانم مادرته! عمّته! مادر [...]! » (ص 70)

کتاب شطرنج با ماشین قیامت نوشته حبیب احمدزادهطبق گزارشی در نوشته ی دكتر احمد رجب زاده «ممیّزی كتاب» (تهران: كویر، ۱۳۸۱، ص ۱۴۳)، سخن های «القا كننده دید منفی در مورد...جنگ تحمیلی و سال های دفاع مقدس» می تواند باعث سانسور اثری باشد. در «شطرنج با ماشین قیامت» حرف هایی هست كه با معیار «القا كردن دیدی مثبت در مورد جنگ تحمیلی» مغایرتی دارد. یكی از كاراكترهای اصلی كتاب مهندسی ست بازنشسته كه پس از آغاز جنگ، با وجود همه ی سختی های زندگی در آبادان محاصره شده، اصرار دارد كه در شهر بماند. گاهی پیر مرد نقش مرشدِ راوی ایفا می كند و در گفتگوهای آن ها از مطالب مختلف سخن به میان می آید. مهندس از سرباز جوان می پرسد، دنبال چه می گردی؟ جوان می گوید كه دنبال چیزی می گردد، مال دشمن، كه بعد از پیدا كردنش باید نابودش كند. مهندس می پرسد پس از نابود شدنش چه؟ سؤال جوان را غافلگیر می كند و چیزی نمی گوید. پیر مرد از سكوت جوان استفاده می كند تا به بحثی در باره ی بیهودگی جنگ بپردازد كه اهداف مبارزه كردن را به طور كلی زیر سؤال می برد و می گوید: «...دنیا تا ابد الدهر بر همین منوال می چرخه. ما ساختیم؛

اون ها نابود كردن. اون ها توپ خانه می آرن؛ حضرت عالی نابودش می كنی. رها كن آقا این مسخره بازی را! (ص 91)

در پایان كتاب مهندس نیز برای قاسم، گروهبان (؟) راوی، منفی بافی هایش را اینطور ابراز می كند كه: «...اعتراض دارم. خود خداوندی كه شما به اسمش دارید می جنگید؛ این جبررا حاكم كرده و تمام دست و پا زدنِ من و شما بی فایده است. بالفرض كه این رادار رو هم نابود كنید؛ قوی ترش رو می آرن. چی كار دارید؛ عراقی هارو تحریک می كنید، آقا؟ (ص 303)

حرف های مهندس تا اندازه ای بر روح جنگجویانه ی جوان اثری می گذارد. اما قاسم فلسفه ی شكست طلبانه ی (defeatist) پیر مرد را رد می كند و همه شبهات جوان در باره ی جنگ بر طرف می گردد، و خوشبختانه ممیزان كتابرا چاپ شدنی یافتند.

كارگردان در گزینش هنرپیشه ای برای كاراكتر مهندس باید خیلی با احتیاط باشد. نباید كسی فوق العاده دوست داشتنی باشد مانند مرحوم خسرو شكیبایی، كه در اتوبوس شب رول راننده را بازی كرد. باید آدمی  باشد كاملاً زشت و شرور؛ شخصی باشد كه پس از سال های سال در ناز و تنعم آمریكا، به ایران بر گشته است و در گیر و دار حمله ی عراقی ها بر آبادان هاج و واج می ماند. می توان به آسانی از چنین آدمی نفرت داشت.

معلوم نیست آقای پور احمد برای قسمت سوّم سه گانه ی خود چه داستانی در نظر داشته است. گویا پس از اینكه كوته بینی سانسور مانع ساختن قسمت دوم بشود، نمی خواست پروژه را دنبال كند. به هر حال، در نقدی بر اتوبوس شب به نام «اتوبوس شب: یک فیلم جنگی دهه هشتادی»، به قلم آقای مسعود محمدی خبری چاپ شده است كه شاید در آن اشاره ای هست به قسمت سوم: «دیروز مصاحبه ای از پور احمد خواندم كه گفته بود قرار بود سكانسی بگیریم از چهل سالگی عیسی و ملاقاتش بعد از سال ها با زن و پسر عماد [همكار راوی كه در خلال مأموریت انتقال اسراء عراقی شهید می شود].

http://www.cinetmag.com/showArticle.asp?Article=575

حالا اگر فرض كنیم كه قسمت سوم سه گانه اینطور پایان یابد، موانع و چالش های ساختن آن كمتر خواهد بود. پس از بیست و اندی سال، گیتی و مهندس دیگر نیستند؛ بنابرین وجود بددهانی ها یا حرف های شكست طلبانه نمی تواند صلاحیت از فیلمنامه صلب كند. افزون بر این، یكی از مهمترین صحنه های فیلم (به صورت فلاش بک البته) باید شهادت غم انگیز عماد باشد و از اینروست در مورد دید مثبت فیلم نسبت به ایثار جانبازان هیچ تردیدی نخواهد بود. پس چه باید كرد؟ پیشنهاد این نویسنده اینست كه ممیزان فیلم دراز مدت را در نظر بگیرند و در مورد قسمت دوم پیشنهادی سه گانه، یعنی فیلم «شطرنج با ماشین قیامت» مدارا به كار ببرند. به سخن دیگر، از ، عیب های فاحش آن چشم پوشی نمایند و اجازه دهند كه مجوزی برای ساختنش صادر گردد.

 

 

 

  


 تاريخ ارسال: 1389/2/10

نظرات خوانندگان
>>>eli:

[LIKE]

1+0-

جمعه 13 تير 1393




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.