پرده سینما

فیلم، «Real-Time»ی به مثابه زندگی؛ نقد و بررسی فیلم « هر کسی چیزی می خواهد!!» ساخته ریچارد لینکلیتر

کاوه قادری




 




 

نقد و بررسی فیلم Everybody Wants Some!! (2016)

 

 

 

خلاصه داستان: تگزاس. پاییز ۱۹۸۰. ۷۲ ساعت از زندگی دانشجوی سال اول «جیک»، یک هفته قبل از شروع ترم تحصیلی، او دوستان تازه ای پیدا می کند و با آنها به مهمانی های مختلفی می رود...

 

 

پوستر فیلم «هرکسی چیزی می خواهد!!»پس از آثار شاخصی همچون سه گانه ی عاشقانه ی پیش از طلوع، پیش از غروب و پیش از نیمه شب و پرتره ی کودکی و نوجوانی همچون پسربچگی، حالا با خلق پرتره ی جوانی همچون هر کسی چیزی می خواهد، دیگر نمی توان شیوه ی زیستن واری که خالق این آثار، به ویژه برای معرفی و پرداخت شناسه ها و شخصیت پردازی کاراکترها، شکل دهی لحن و خلق جهان اثر برگزیده را خلق الساعه و باری به هر جهتی و توفیق او در این زمینه را آنی و تصادفی دانست. آری! حالا دیگر می توان ادعا کرد که ریچارد لینکلیتر برای خلق آثارش، دارای ایده ی ناظر شناخته شده و مشخصی است تحت عنوان «Real-Time» گونه کردن زندگی با فیلم؛ به این معنا که اگر مخاطب قادر است در فیلمی همچون پیش از غروب، به مدد برابری زمان وقوع کل داستان با زمان کل اثر، ارتباط زیستن گونه ی همه جانبه و برابر با فیلم داشته باشد، در آثاری همچون پیش از طلوع، پیش از نیمه شب، پسربچگی و هر کسی چیزی می خواهد نیز دقیقاً بتواند امکان برقراری چنین نوع ارتباطی با فیلم را داشته باشد.

لینکلیتر اما این مهم را چگونه امکان پذیر می سازد؟ می دانیم که زمان وقوع کل داستان پیش از طلوع قریب به یک روز کامل، زمان وقوع کل داستان پیش از نیمه شب بیش از یک نیم روز، زمان وقوع کل داستان پسربچگی دوازده سال و زمان وقوع کل داستان هر کسی چیزی می خواهد سه روز متوالی است، در شرایطی که زمان کل هر یک از این سه اثر، حداکثر فراتر ار 180 دقیقه نمی رود و حتی اگر به لحاظ فرمالیستی و تکنیکی و فنی، امکان «Real-Time» کردن متعارف شان به معنای برابر کردن زمان وقوع کل داستان شان با زمان کل اثر به عنوان فیلم وجود داشت، آنگاه این فیلم ها به سبب زمان های به غایت طولانی که می یافتند، به لحاظ صنعتی و تجاری به فیلم هایی نه چندان مقرون به صرفه و فاقد مخاطب یا دارای مخاطبان معدود و خاص بدل می شدند.

لینکلیتر برای حل این مشکل اما، مفهوم «Real-Time» را از فرم و تکنیک به ذهن و نگاه و زندگی منتقل کرد؛ به این معنا که بُرش هایی از زمان وقوع کل داستان را برای زمان کل اثر برگزید که بیشترین و پررنگ ترین خاصیت و خصلت و طبیعت زیستنی را در خود دارند و اگرچه با این وجود باز هم کل زندگی را شکل نمی دهند اما دربردارنده ی مقاطعی از زندگی هستند که در نگاه، تجربیات، خاطرات و ظرف ذهنی مخاطب از زندگی به یادگار می مانند؛ به گونه ای که مخاطب، گویی نه با ساعاتی از آن زندگی، که با کل آن زندگی جاری در زمان وقوع کل داستان مواجه شده است.

برای نمونه در پیش از طلوع، از گفتگوهای تجربی و اجتماعی و فلسفی زوج ما درون سالن غذاخوری قطار و اتوبوس و در حال پیاده روی در پارک و شهربازی و معابر شهری گرفته تا بازدید و خرید از فروشگاه موسیقی، همنشینی توأم با سکوت معنادار و نگاه های نافذ درون آسانسور، وقت گذرانی در کلیسا و بحث درباره ی اعتقادات مذهبی، تماشای کنسرت و رقص تولد و تمرین تلفن زدن به دوستانشان در کافه و... تقریباً تمام لحظه نگاری هایی که از ویژگی زندگی برخوردار بوده و فاقد زمان مرده باشند و بتوان از روزگذرانی میان دو نوعاشق متصور بود، در فیلم یافت می شود که موجب شده اگرچه مخاطب تنها 100 دقیقه از حدود 24 ساعت روزگذرانی مشترک این زوج در ویانا را تماشا کرده اما گویی با تمام آن یک روز، پیوسته زیست کرده است.

 

به عنوان نمونه ی دیگر، در پسربچگی، بُرش ها و مقاطعی از دوازده سال زندگی و بزرگ شدن یک پسربچه برگزیده شده که دربرگیرنده ی تمام تجربیات، خاطرات، فعل و انفعالات، گذرگاه ها، بزنگاه ها و نقاط عطف آن دوازده سال، همراه با بیان روان و سلیس و در عین حال، نمایش تدریجی و درگذر زمان جزئی ترین و بنیادی ترین و پیچیده ترین تغییرات او در این مدت است؛ گویی که مخاطب در 180 دقیقه زمان اثر، کل این دوازده سال زمان وقوع داستان را بدون انقطاع و بی کم و کاست مشاهده می کند.

نمایی از فیلم هرکسی چیزی می خواهد!! ساخته ریچارد لینکلیترحال، در هر کسی چیزی می خواهد نیز ما به عنوان مخاطب فیلم، تقریباً تمام آنچه از 72 ساعت روزگذرانی کاراکترهای جوان دانشجویمان می توانیم متصور باشیم که فاقد زمان مرده و دارای شناسه های «ما به ازا»گونه ی زندگی باشند را در روایت و نمایش شاهد هستیم؛ از دسته جمعی آهنگ خواندن شان درون اتومبیل، دسته جمعی غذا خوردن شان در رستوران شهر و بوفه ی دانشگاه، بیسبال تمرین کردن و به کافه و پارتی های شبانه گوناگون رفتن، گیم بازی کردن و سایر گشت و گذارها و فعل و انفعالات اجتماعی شان گرفته تا همنشینی های درون خوابگاه و محیط دانشجویی شان، شوخی ها و مراودات شان در محل تمرین و درون رختکن و اینکه هر روز چطور به سر و وضع و چهره شان می رسند، چه پوسترها و وسایل و آلبوم موسیقی و نوار ویدیوئی هایی در اتاق های خوابگاهشان دارند و چه موسیقی هایی گوش می کنند (به عنوان تبلور علایق شان و شناسه ی دهه ای که در آن زندگی می کنند) و چگونه سر به سر همدیگر می گذارند و با هم رقابت و کل کل و کرکری دارند و... .

باز هم لینکلیتر، بُرش هایی از این سه روز را انتخاب می کند که دربردارنده ی کل زندگی آدم های فیلم در این سه روز است؛ گویی که مخاطب فیلم، نه دو ساعت، که لحظه لحظه ی تمام این سه روز را «Real-Time» گونه با این آدم ها و آن جهان زیست کرده است؛ خاصه اینکه این بُرش ها با بیشترین جزئیات در نمایش و کمترین گزیده گویی ممکن به لحاظ زمانی همراه هستند که موجب می شود مخاطب از سویی، بتواند خودش را هر چه بیشتر در هر سکانس، حضوریافته بداند و به لحاظ زیستی و حسی نیز در هر سکانس، بیشتر جا بیفتد و از سوی دیگر، کات خوردن فیلم، چه از منظر داستانی و چه حتی از منظر نمایشی را احساس نکند؛ درست همانند ریتم و ضرباهنگ زندگی.

این بُرش ها و مقاطع را البته لحظه نگاری های پرتعدادی شکل می دهند، با این هدف محوری که برای شناخت تام و تمام آدم های فیلم، به جای اینکه با کنش های محدودشان (که گاه حتی می تواند آنی و تصادفی و همچون راکت پینگ پُنگ پرت کردن «مک رینولدز»، معلول شرایطی استثنایی باشد) سیر کنیم و براساس اینگونه فرآورده های روایی و نمایشی و داستانی ناقص قضاوت شان کنیم، در قالب جهانی کامل تر و سیال تر و پیوسته تر که دارای تمام داده های خالص روایی و داستانی و نمایشی باشد، با گذران اوقات شان در بازه ای باز به لحاظ نمایشی و دقیق به لحاظ زمانی زیست کنیم؛ کمااینکه انتخاب 72 ساعت متوالی از همنشینی و روزگذرانی کاراکترها به عنوان همان بازه ی باز نمایشی و دقیق زمانی فیلم نیز در راستای ساده تر و طبیعی تر و عینی تر کردن همین زیستن مدنظر فیلمساز است.

البته می توان درک کرد که تحمل و تماشای کامل این لحظه نگاری های پرتعداد از اوقات گذراندن اغلب رایج اما مهم زندگی آدم ها، برای بسیاری که عادت به تماشای فقط و فقط کنش های آدم ها و شناختن فرمولی آنان از دل آن کنش ها را دارند دشوار است اما می توان با قاطعیت ادعا کرد که پس از تحمل و تماشایشان، آدم ها را نه به نحوی انتزاعی و به سبب صرفاً کنش بینی از آنان، بلکه به سبب زیستن با آن ها به نحوی عینی شناخته ایم و صدالبته از آن لحظه نگاری ها لذت نیز برده ایم؛ اگرچه ممکن است به زبان آوردن یا به روی کاغذ انتقال دادن خالص و بی لکنت این لذت و دلایل اش دشوار باشد؛ درست همانند تبیین و توصیف دقیق و تام و تمام مفهوم زندگی.

هر کسی جیزی می خواهد ساخته ریچارد لینکلیتردر این میان، حتی دو نیمه کردن قاب از ابتدای تماس تلفنی «بورلی» با «جیک» که حتی تا لحظاتی پس پایان از تماس تلفنی و آماده شدن این دو نفر نیز ادامه می یابد و تماشای همزمان و به موازات یکدیگر حس و حالات، نگاه ها، چهره ها، رفتارها و عکس العمل های دو طرف هنگام مکالمه (که به لحاظ همین همزمانی، از ایده ی بصری مشابه در سکانس درددل نزد روانپزشک فیلم آنی هال نیز پیشرفته تر است) نیز در راستای همین لحظه نگاری های زیستن گونه است؛ و همچنین استفاده از میزانسن ها و نماهای اغلب متوسط دربرگیرنده ی جمع که در آن، علاوه بر محاکات تصویری و نمایشی محیط دانشجویی، می بینیم تک تک افراد، چه حس و رفتار و وضعیت و عکس العمل ها و ریزکنش هایی دارند.

این لحظه نگاری ها نشان می دهد که نفس، پیش زمینه و پشتوانه ی این ایده ی ناظر «Real-Time» گونه کردن زندگی با فیلم، ناشی است از نگاه و نگره ای اساساً زندگی محور که در هر اثرش، قائل به مصور کردن و نمایش دادن فصلی از زندگی با تقریباً تمام جزئیات و تمامیت اش به رئالیستی ترین نحو ممکن روی پرده ی سینما است؛ نگاه و نگره ای که در راستای خلق و استخراج هر چه بیشتر واقعیت خلوص یافته در نظامی سراسر فراواقعیت، اصرار دارد نشانه ها، شناسه ها، شمایل و شاکله های شخصیتی آدم های اثرش را نه به نحوی تابعیتی و از دل وقایع و کنش های گل درشت مشخص و متعارف و مرسوم مکانیکی و فیزیکی و رفتاری فراواقعیت گونه و گاه حتی تقلبی که بشود به راحتی با انگشت نشانشان داد و با چشم رؤیت شان کرد، بلکه به نحوی واقع گرایانه و طبیعی از طریق زیستن با شخصیت ها، وقت گذراندن با آن ها و لحظه نگاری رفتارهای روزانه شان استخراج می کند.

به عنوان یکی از بارزترین نمونه ها در خود فیلم، دقت کنید که آدم ها به بهانه ی کلاس درس و دانشگاه و مسابقات بیسبال دور یکدیگر جمع شده اند. این دانشگاه و کلاس درس و مسابقات بیسبال اما نه تم اصلی و حتی تم فرعی و وجه قصه، که نهایتاً دستمایه ای صرفاً ابزاری برای گردهمایی این آدم ها در کنار یکدیگر است و عملاً آخرین چیزهایی است که ما از آنان می بینیم؛ چرا که این کلاس درس یا مسابقه ی بیسبال نیست که قرار است هویت این آدم ها را بسازد، بلکه این نحوه ی زندگی کردن شان در بستر همزیستی خالص، بدون روتوش و به دور از تقلب ها و پیرایه های نمایشی و تصویری و داستانی است که هویت شان را می سازد؛ و این نیز در راستای همان پس زدن عامدانه ی سینمای فیزیکی و مکانیکی صرفاً کنش محور و کنش سنج است و جایگزینی «زیست با آدم ها» به جای «کنش بینی صرف از آن ها» و بنا نهادن سینمایی که از همان سکانس دسته جمعی آهنگ خواندن این جمع، آنان را از طریق زیستن با ما سمپاتیک می کند، ویژگی های جهان اثر را به ما معرفی می کند و لحن سرزنده و پرشور آن را شکل می دهد؛ و چه بسا به عنوان یک سینمای به معنای حقیقی کلمه مستقل در نگره و منش و جهان بینی، آن روزگاری که مخاطب از تراکم و انباشتگی روزافزون فعل و انفعالات فیزیکی و مکانیکی، دستکاری ها، تقلب ها و پیرایه های نمایشی و تصویری و داستانی اغلب اگزجره شده ی هالیوودی به ستوه آمد و تشنه ی رئالیسم شد، قادر باشد آلترناتیو آن سینمای هالیوودی متقلبانه ای باشد که به آدم ها و جهان و لحن، سوداگرانه و اقتصادی و روبات گونه و برده دارانه و تابع و متبوعی می نگرد.

اما علاوه بر تمام این ها، تازه ترین اثر ریچارد لینکلیتر را می توان در ادامه ی سیر و سیاحت سینمایش در فصول زندگی، پس از سلف اش پسربچگی که خود پرتره ای بود از فصول کودکی و نوجوانی انسان، پرتره ای دانست از فصل جوانی انسان که پلات نحیف و کمرنگ داستانی اش را به درستی روی حساس ترین بزنگاه این فصل که همان دوران دانشجویی و ورود به اجتماع است بنا نهاده؛ با قرار دادن دهه ی 80 به عنوان مقطع زمانی فیلم که به سبب شباهت های ملموس و محسوسی که در لحن، خصایص، روابط و مناسبات میان آدم های فیلم با امروز در آن وجود دارد، کارکردی فراتر از نوستالژی صرف داشته و دارای نوعی خاصیت ارجاع گونه است؛ اینکه فرهنگ، خواسته ها، نیازها و عطش و آتش کاراکترهای جوان ما در دهه ی 80، همچون پیش از آن در دهه ی 70 و یا همانند امروز، در آن تک سکانس سرد و بی روح و چند نمای کوتاهی که از استاد و کلاس درس به عنوان آخرین مشخصه های نمایش داده شده در جهان فیلم می بینیم، با مناسبات و چیدمان و حرف سطوح رسمی جامعه، نه تطابق و همخوانی دارد و نه حتی مماس با آن است. آیا این خود به تنهایی نمی تواند هشدار اجتماعی ولو پنهان و زیرپوستی فیلمساز، برآمده از لایه های زیرین درونمایه و داستان فیلم باشد؟

 

 

 

کاوه قادری

 

تیر ماه ۱۳۹۵



 تاريخ ارسال: 1395/4/21

نظرات خوانندگان
>>>ساسان:

انقدر دوران دانشجویی رو خاطره انگیز و شیرین و پرحرارت ساخته که آدم دلش واسه اون زمان تنگ میشه.

12+0-

پنجشنبه 24 تير 1395



>>>mohsen:

از اقای کاوه قادری عذر خواهی میکنم که راجع به چیزی که مطمئن نبودم حرف زدم و خدارو شکر که هیچگونه نسبت فکری با امیر قادری ندارید.

11+0-

سه‌شنبه 22 تير 1395



>>>کاوه قادری در جواب mohsen:

با عرض سلام خدمت شما. ضمن احترام به نظر جنابعالی، از باب رفع سؤتفاهم باید خدمتتان عرض کنم که بنده هیچگونه نسبت فامیلی و البته فکری با فرد یا افرادی که در کامنت تان نام برده اید ندارم. ممنون از نظرتان و موفق و مؤید باشید.

11+1-

دوشنبه 21 تير 1395



>>>فرهاد:

محسن خان کدوم برادران قادری؟! چون امیر قادری و کاوه قادری فامیلی هاشون با هم یکی هستند فوری برادرشون کردید این دو نفر رو با هم؟! جل الخالق!

10+1-

دوشنبه 21 تير 1395



>>>mohsen:

برادران قادری کلا علاقه زیادی به لینک لیتر دارن.واسشونم مهم نیست که چی میسازه هر چی باشه میگن خوب از اون طرف با بنده خدا ایناریتو پدر کشتگی دارن هر چی بسازه میگن بد.من این فیلمو دیدم و به نظرم اشغال بود.در مورد برادران قادری هم باید بگم خیلی احساسی نقد میکنن مخصوصا امیرشون و به نظرم جفتشون ابدا منتقدای خوبی نیستن.

2+15-

دوشنبه 21 تير 1395



>>>soldier:

لینکلتر همیشه کارگردان با خلاقیتی بوده

38+1-

دوشنبه 21 تير 1395



>>>shayan:

خواندنی و مثل همیشه دقیق.

45+1-

دوشنبه 21 تير 1395




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.