پرده سینما

تفاوت میان حس و احساس در یک عشق بدلی؛ نقد و بررسی فیلم «عشق» ساخته میشاییل هانکه

آرشیا صحافی


 

 

 

 

 

 

 

 

 

به راستی پشت این همه سکوت و بی حسی صحنه ها چه چیزی پنهان شده است؟ مگر غیر از این است که باید با سرگرمی و حس _و نه احساس_ مخاطب را متوجه تفکرات خود در سینما کنیم؟

 

همه ما مفهومی به نام  «خیانت» را می شناسیم و آن را مورد شماتت قرار می دهیم _در هر نقطه ای از جهان _ همه ما مفهومی به نام  «ظلم» را می شناسیم و تقبیح اش می کنیم. چگونه ممکن است که مفهومی به نام «قتل» را بشناسیم، آن را رویت کنیم و همواره بر درست بودن آن قتل، با توجیهات مختلف پافشاری کنیم؟!

 

توجیهات مختلفی برای قتل آنه توسط تحلیل گران و طرفداران فیلم عشق مطرح می شود که مهمترین آن، اشاره به این دارد:

الف: جرج به این علت که همسرش را دوست داشت به قتل رساند.

ب: جرج از زجر کشیدن همسرش عذاب می کشید. و اصلاً فلسفه ی عشق آن است که عذاب معشوق خود را نبینی و ... 

به راستی با این توجیهات می توان تفکر هانکه را توجیه کرد؟ تفکری مضمحل و مسموم که سعی در نهادینه کردن اعمالی ضدانسانی دارد و همانگونه که خود اذعان کرده «از اینکه با تاکید بر درد و رنج، از احساسات مخاطب بهره برداری کنم، هیچ واهمه ای نداشته ام!»

 

 

اگر به دنبال فلسفه ای از عشق هستیم، باید بر ویژگی های انسانی نظیر صداقت، وفاداری، تعهد، پایبندی و معرفت خواهی تکیه کنیم، نه خصوصیات و القابی غیر انسانی و ضد بشری.   

 

 

 

 

پوستر فیلم عشق ساخته میشاییل هانکهمطرح کردن تعریفی از «روشنفکر» به نحوی که رضایت عمومی را جلب کند، کار دشواری است. کاش می شد از چنین ورطه ای گریخت!  اینکه پژوهشگر، منتقد، یا متفکر، برای این قشر یا طبقه نامشخص در جهانِ به اصطلاح در حال توسعه یا توسعه یافته، تعریفی دقیق و کارساز و تاثیر گذار ارائه دهد کار سهلی نیست.

در حوزه هنر و خصوصاً سینما منتقدان و نظریه پردازان به شکل غریبی با هم ناهماهنگ اند. هر کس ساز خود را می زند و تعریف و تفسیر خود را ارائه می دهد. اما بیشتر صاحب نظران در یک چیز با هم متفق القول اند و آن هم این است که «روشنفکر» کسی است که اندیشه خود را می پروراند و در حوزه تفکر فعالیت جدی دارد.

از نظر نگارنده روشنفکر کسی است که فعالیت فکری و ذهنی جدی انجام می دهد؛ تاثیر می گذارد و جریان ساز می شود. عمل یک روشنفکر برای سالیان متمادی جریانی را تشکیل می دهد که پیروانی پیدا می کند و جریان اش به راحتی خاموش نمی شود. در ساحت هنر می توان به روشنفکر اروپایی و محبوبی نظیر اینگمار برگمان اشاره کرد که سالیان بسیاری از تفکرات اش جریان ساخته شد.

روشنفکر، مردم عام را پس نمی زند و صرفاً به مخاطب خاص نمی اندیشد. روشنفکر، تولید اندیشه و توزیع اندیشه می کند، و در نهایت آن را در اختیار مردم قرار می دهد که در غیر این صورت، روشنفکر نیست و مریض الاحوالی است که فقط ادا و اطوار در می آورد. هم عوام زده (پوپولیست) و هم روشنفکر زده است. 

از آنجایی که میشائیل هانکه، فیلمساز مطرح اتریشی،  یک «روشنفکر» تلقی می شود، کوشش کردم  تا  با بررسی فیلم عشق کمی به تفکرات اش نزدیک شوم و بخشی از روشنفکری اروپا را که در مشرق زمین بسیاری از آن تاثیر می پذیرند و از آن تأسی، یا دست کم تحسین اش می کنند را تحلیل کنم. شاید از این طریق بتوان به بررسی جریان روشنفکری نیز پرداخت.

 

*****

 

عشق هانکه تصویری چرکین و نابهنجار از «عشق» به مخاطب ارائه می دهد. فیلمی  است کسالت بار و ملال آور که مخاطب را در سینما شکنجه می دهد و باعث آزار او می شود، چراکه فیلمی غیر انسانی است. فیلم هانکه نه درباره عشق است، نه پیری و کهولت سن، شاید راجع به کشت و کشتار  و مرگ باشد.

«از اینکه با تأکید بر درد و رنج، از احساسات مخاطب بهره برداری کنم، هیچ واهمه ای نداشته ام» (میشائیل هانکه، در مصاحبه با نشریه ی تایم آوت)

در گذشته و در نوشته های قبلی ام و به خصوص راجع به آخرین اثر تارانتینو _هشت نفرت انگیز _ درباره خشونت موجود در فیلم صحبت کردم. از نظرم خشونت در یک اثر سینمایی میتواند بسیار موثر و مولد یک خلاقیت و ناشی از تلاطمات یک فکر خلاق باشد؛ اما با خشونت کاذب در سینما مخالف ام و اعتقاد دارم خشونتی که مخاطب را در سینما شکنجه و آزار دهد خشونت نیست و نام دیگری دارد، زیرا سینما جای شکنجه نیست است.

سکانس نخستین فیلم عشق را به یاد بیاورید که در واقع سکانس پایانی فیلم است. سکانس، با سکوت مطلق آغاز می شود. ناگهان صدای شکستن در خانه توسط گروه آتش نشانی را می شنویم و بعد بازکردن پنجره ها. گویا بوی تعفن تمامی خانه را فرا گرفته است! پیر زنی لاغر اندام با لباس مهمانی روی تخت افتاده و جان داده است. تابوت و تکه های گل وی را احاطه کرده اند و فیلمساز این را عشق معرفی کرده است و یک کات و فلاش بکی به گذشته. سکانس آغازین از نگاه مخاطب است یا فیلمساز؟ با خود فکر می کردم شاید زاویه دید فیلم، از  منظر عشق باشد!

پیرزن قصه (آنه) نیمی از بدن اش فلج می شود. این مسئله فقط با یک دیالوگ در فیلم مطرح می شود که «به خاطر پیری دچار این مشکل شدم». یک دیالوگ ساده مخاطب را قانع نمی کند. اقناع زمانی به وجود می آید که از پس هر موقعیت یا حادثه، منطقی ساطع شود. در این مورد می توان اذعان کرد نه حادثه پردازی و نه خلق موقعیتی شکل گرفته است زیرا  با منطق  اثر _رئالیسم_ همخوانی ندارد. در فیلم اطلاعاتی داده نمی شود و همراه با آن تعلیقی هم به وجود نمی آید. در انتیجه فیلم به جای آنکه تقلیل گرا (مینی مال) بنماید، گنگ و الکن جلوه می کند.

پوستر فیلم عشق ساخته میشاییل هانکهپس از سکانس نخستین، فیلم در نمای لانگ شات یک کنسرت موسیقی را نشان می دهد و سپس رفتن دو سوژه ی اصلی در اتوبوس با همان موسیقی غم انگیز که در سالن پخش شده بود. در خانه شکسته است! علت اش چیست؟ نیمی از فیلم صرفاً گرفتن نما از در و دیوار خانه است! در لانگ شات و کلوزآپ. این دیگرچه علتی دارد؟

مرد قصه (جرج) باید از همسرش (آنه) مراقبت کند. جرج پیر است. آیا مواظبت از همسر برایش سخت و دشوار نیست؟ دخترشان در فیلم کاملاً اضافی. دختر کاری نمی کند و منفعل است. فقط و فقط اشک می ریزد وتزئینی است.  در نهایت یک دیالوگ می گوید که «من گاهی اوقات به عشق بازی شما گوش می دادم و برایم جذاب بود» به اعتقاد من دیالوگ دختر نیز در فیلم اضافی است، همچون خودش.

پیرزن نحیف و بیمار توسط همسرش به سختی تیمار و حال اش روز به روز بدتر می شود.در همین بین  یکی از شاگردان زن و مرد می آید و سری به آنها می زند. احوالی می پرسد و سپس ابراز تاسف می کند و صحنه را ترک می کند. به اعتقاد من    ساده تر از این نمی توان وقت را هدر داد. در لانگ شات زن را می بینیم که صندلی چرخ داری تهیه کرده است و دور خود می چرخد و باز هم وقت تلف کردن از سوی فیلمساز. به راستی پشت این همه سکوت و بی حسی صحنه ها چه چیزی پنهان شده است؟ مگر غیر از این است که باید با سرگرمی و حس _و نه احساس_ مخاطب را متوجه تفکرات خود در سینما کنیم؟ چرا از هانکه همچین عملی سر نمی زند و مدام مخاطب را در برزخ نگه می دارد؟  در سینما _و هنر_ تفکر از پس حس می آید و عقل؛ بعد از دل. در فیلم عشق این حس را می بینیم؟

میزانسن صحنه ی مرگ را به یاد بیاورید که پیرمرد در حال تراشیدن ریش خود است و ناله های زن را می شنود و به سراغ زن می رود. مخاطب با خود می اندیشد که شاید مرد می خواهد همسر خود را آرام  کند! بعد از بیان کردن انشائی دبیرستانی و داستانی مضحک، بالشی را از کنار زن برمی دارد و با سرعت تمام وی را با بالش خفه می کند. پیر زن نحیف و لاغر اندام تقلا می کند و مرد با بیرحمی و شقاوت تمام به کارش ادامه می دهد. زن جان می دهد و می میرد . آیا این عشق است یا نفرت؟ پس از کشتن همسرش نگاهی بی حس و بی جان به در و دیوار می اندازد و به صورت همسر مرده اش خیره می شود  .

مرد پس از کشتن همسر، تعداد زیادی گل می خرد و را تکه تکه می کند. چه معنایی دارد؟ بر در و دیوار چسب می زند و خانه را مهر و موم می کند. علت این مسئله چیست؟ مرد خودکشی کرده است؟ پس جسدش کجاست؟ چرا جسد مرد را نمی بینیم؟ این ها را باید در فیلم حدس زد؟ یا سکانس و تیتراژ نخستین را به خاطر آورد؟ هرچقدر هم سکانس نخستین را مرور کنیم چیزی نصیبمان نمی شود و همه چیز برایمان مفروض است! مرد عشقی ندارد _حسی نسبت به همسرش ندارد _ دروغ  می گوید که دوستش دارد،  مونولوگ های  نیمه عاشقانه اش دروغ بود، عاصی و ناتوان شده بود. جرج رفع تکلیف کرد و همسر خود را به قتل رساند! همه ی  کارهایش در فیلم رفع تکلیف بوده است.این عشق است یا نفرت؟

در اواسط فیلم  زمانی که جرج می فهمد همسرش بیمار شده سعی دارد از زن مواظبت کند. با چهره ای عبوس برایش روزنامه و کتاب می خواند. با بی دردی و از سر رفع تکلیف کارهای همسرش را انجام می دهد. این در جایی مشخص می شود که دخترش از او شاکی می شود و او در مونولوگی با عصبانیت می گوید «فکر کردی من از وضع موجود راضی ام؟!»

یا هنگامی که دخترش از او می خواهد که برای مادر در تمام هفته پرستار بگیرد می گوید «نه». آیا این رفع تکلیف و شانه خالی کردن از عشق نیست؟ آیا این تصویری چرکین ازعشق نیست؟

 آنه به تته پته می افتد ولی پیرمرد می آید و به وی جملاتی می گوید و می خواهد او نیز این جملات را تکرار کند! جملاتی کلیشه ای که حال پیر زن را از قبل بدتر می کند. چون توان همراهی کلامی را با مرد ندارد. ولی مرد دوست دارد به زور از لحظات شادی شان برای زن بگوید که روی پل آوینیونبا هم رقصیده اند و آواز خوانده اند. کارهایشان همه بی جان و بی حس است و چرکین ترین و سخت ترین لحظات را برای همسرش رقم می زند. بس که عشق این پیر مرد رقت انگیز است و چرکین.

به یاد بیاورید لحظاتی  را که پیرمرد همسرش را نوازش می کند. از میمیک صورت و عبوس بودن چهره اش مشخص است که تمام کارهایش از سر رفع تکلیف است، نه عشق. نوازش کردن _ زن را بلند کردن و بر زمین گذاشتن _ کمک کردن برای نشستن روی صندلی چرخ دار و ... هیچکدام ندایی از عشق به مخاطب  نمی دهد چون ساده انگارانه است! جرج حتی با پرستار هم بد خلقی می کند و پرستار به او فحش می دهد. چرا؟  چون همسرش از دیدن چهره ی خود در آینه ناراحت شده بود؟ پیرمرد به گونه ای تحمیلی و صرفا باتوجه به نیت سازنده، خواسته این را به مخاطب القا کند که من همسرم را دوست دارم.  کمی خنده دار است، نیست؟ با واکنش هایش نسبت به همسرش این نگرش بسیار مضحک است. حرکات اش ندایی از عشق نمی دهد که هیچ،  بلکه ماشینی و ابزار گونه است. چراکه حس عشق او، دوست داشتن و نوعدوستی را به مخاطب منتقل نمی سازد و هر عمل اش تصنعی و غیر واقعی است... این جهانی است که هانکه بر پا کرده است.

پیرزن ناتوان شده و حتی نمی تواند چیزی بخورد یا بیاشامد، اما مرد می خواهد به او غذا دهد. پیرزن نمی تواند غذا را بخورد و آب را بیاشامد. پیرمرد به صورت همسرش سیلی می زند. در نهایت نگاهی بی جان و یک معذرت خواهی ساده انگارانه. آیا این عشق است یا نفرت؟! نگاه پیر مرد به شدت منزجر کننده است و شکنجه دهنده. فیلمساز نمی داند سینما جای شکنجه نیست؟ روشنفکر بدلی ما این مسائل را می داند اما در به تصویر کشیدن آن ناتوان است که البته خود را فیلمسازی کامل می پندارد و معتقد است که روشنفکر است!

هانکه کبوتر را نماد عشق گرفته است. جرج بار اول پنجره را باز می کند و کبوتر را از خانه اش بیرون می کند، بار دوم  و پس از قتل همسرش به سختی کبوتر را می گیرد و نوازش اش می کند. البته با حسی زیبا و عاشقانه، و نه چرکین.  آیا تا به حال این کار را با همسرش کرده بود؟ او را هم اینگونه با حس نوازش کرده بود؟ و اصلاً کبوتر چرا باید نماد عشق باشد؟ مگر در شهر پاریس پرنده یا حیوانی دیگری پیدا نمی شود؟ مگر اینکه کبوتر نه نمادی از عشق، بلکه نشانه ای از آزادی باشد و جرج پس از قتل همسرش حس رهایی را تجربه کرده است. که در این صورت این نمادپردازی با تمامیت فیلم در تعارض است.

 

 

*****

میشاییل هانکهبه لحاظ تکنیکی از سکانس نخستین تا پایان فیلم، مداوم یا لانگ شات می بینیم یا کات های پی در پی که کمی مخاطب را گیج می کند. در بعضی نقاط نیز آنقدر سکانس-پلان ها کش می آیند که مخاطب نزدیک است خوابش برد.این سبک از فیلمسازی از نظرم منسوخ و مطرود است. فیلمسازانی نظیر برگمان و بونوئل هم از جمله روشنفکرانی بودند که تفکرات خود را به سینما تبدیل کردند و حس و فضای سینمایی را به مخاطب منتقل ساختند.

تابلو ها و نقاشی های رنگارنگ در عشق حاکی از چیست؟ که تماشاگر نتیجه بگیرد مرگ بر نقاشی؟! مرگ بر موسیقی؟! هدف سازنده از نشان دادن این فضای وهم انگیز و نسبتا مالیخولیایی چیست؟  جمله ای مضحک از زبان خدمتکار در فیلم می شنویم که به پیرمرد می گوید «من و همسرم خیلی تحت تأثیر کارهای شما قرار گرفته ایم و سر تعظیم بر شما فرود می آوریم» و چند ثانیه مکث و سپس کات و لانگ شات. هانکه م یداند عشق اش سترون، ابتر و ضد انسانی است. بعد از کشتن همسر، پیر مرد در کلوز آپ به نوشتن نامه ای مشغول است ، ولی برای چه کسی؟ این را هم باید در فیلم حدس بزنیم؟

عشق بدلی هانکه،  به هنگام کابوس پیرمرد لو می رود. همه ی خانه را آب گرفته و همسرش در حال خفه کردن اوست. در نهایت مشخص می شود که جرج عشقی به همسر خود نداشته است و همه ی فیلم،  عشقی چرکین و نفرت انگیز را به رخ می کشد و بی علاقگی در فیلم برملا می شود و بس.

یادمان باشد که در سینما از عاشق به عشق می رسیم، از مرده به مرگ می رسیم و از ترسو به ترس. وقتی در شناساندن عاشق ناتوان باشیم و نتوانیم عاشق را به تصویر بکشیم، هرگز عشقی در کار نخواهد بود و مضمون اصلی، تباه می شود. همانگونه که عشق تباه شده و علاقه ی شدید قلبی در اثر هانکه زیر یوغ نفرت ناپدید شد.

 

*****

تا به حال در هیچ کتابی نخوانده ام و یا در فیلمی مشاهده نکردم که انسان ها _چه روشنفکران و چه مردم عادی _ در هیچ کجای دنیا بر سر مفاهیم متعین و مشخص انسانی اختلاف نظر داشته باشند؛ مگر آن که انسان های سالمی نباشند.

میشاییل هانکه سر صحنه فیلم عشقهمه ما مفهومی به نام  «خیانت» را می شناسیم و آن را مورد شماتت قرار می دهیم _در هر نقطه ای از جهان _ همه ما مفهومی به نام  «ظلم» را می شناسیم و تقبیح اش می کنیم. چگونه ممکن است که مفهومی به نام «قتل» را بشناسیم، آن را رویت کنیم و همواره بر درست بودن آن قتل، با توجیهات مختلف پافشاری کنیم و این عمل غیر انسانی و ضد انسانی را مورد شماتت و لعن و نفرین قرار ندهیم؟ همگان قتل را مورد شماتت و نفرین قرار می دهند، حتی  «راسکلنیکف» جنایت و مکافات را هم با این که شخصیت مرکزی داستان است و مخاطب به او علاقه دارد را مورد شماتت قرار می دهند. توجیهات مختلفی برای قتل آنه توسط تحلیل گران و طرفداران فیلم عشق مطرح می شود که مهمترین آن، اشاره به این دارد:

الف: جرج به این علت که همسرش را دوست داشت به قتل رساند.

ب: جرج از زجر کشیدن همسرش عذاب می کشید. و اصلاً فلسفه ی عشق آن است که عذاب معشوق خود را نبینی و ... 

به راستی با این توجیهات می توان تفکر هانکه را توجیه کرد؟ تفکری مضمحل و مسموم که سعی در نهادینه کردن اعمالی ضدانسانی دارد و همانگونه که خود اذعان کرده «از اینکه با تاکید بر درد و رنج، از احساسات مخاطب بهره برداری کنم، هیچ واهمه ای نداشته ام!»

عشق هانکه، فیلم بیماری است که با تفکری مضمحل، مسموم، مفلس، فرومایه، ناپسند و ریاکارانه ساخته شده است. و حداقل ویژگی های یک فیلم انسانی و اصیل را دارا نیست. فیلمی محقر که سعی دارد هواداران اش را از طریق استفسار و روش های تأویل گرایانه (هرمنوتیک) جذب کند و برای آن فلسفه ببافد. اگر به دنبال فلسفه ای از عشق هستیم، باید بر ویژگی های انسانی نظیر صداقت، وفاداری، تعهد، پایبندی و معرفت خواهی تکیه کنیم، نه خصوصیات و القابی غیر انسانی و ضد بشری.    

به نظرم باید از روشنفکر بدلی و قلابی، و هواداران فیلم این را پرسید که در جوامع بشری بیماران بسیاری اعم از سرطانی و افلیج و... که تعدادشان زیاد است و راهی برای درمانشان نیست و صرفاً احتیاج به مراقبت دارند، وجود دارد. آیا آن ها را هم باید به قتل رساند تا از زجر کشیدنشان عذابی ما را حاصل  نشود؟!

 

 

پی نوشت:

 

 

 ۱- عشق احتیاجی به ادله و استدلال ندارد ولی هانکه مخاطب و منتقدان اثر خود را وادار می دارد تا برای این عشق دروغین  تفسیر تراشی کنند و استدلال بیاورند.

 

۲- فیلم برای پرهیز از سانتیمانتالیسم و اغراق در احساسات، به دام بی حسی می افتد. و بی جان و بی ریتم به کار خود ادامه می دهد. در آینده _اگر مجالی بود_ می توان مفصل به «تفاوت بین حس و احساس» پرداخت.



 تاريخ ارسال: 1395/7/26

نظرات خوانندگان
>>>محسن:

مگه هانکه آلمانی نیست ؟

20+2-

دوشنبه 26 مهر 1395



>>>omid:

با سلام نقد خوبی بود البته شباهتهای زیادی نیز به نقد مسعود فراستی به فیلم هانکه داشت

27+45-

دوشنبه 26 مهر 1395



>>> like:

نگاه اومانیستی شما رو میپسندم....منم از فیلم لذت نبردم.خواب آلودم کرد این فیلم.

58+18-

دوشنبه 26 مهر 1395



>>>امیررضا در جواب محسن:

هانکه آلمانیه ولی این فیلمو در فرانسه به زبان فرانسه ساخته

8+0-

دوشنبه 26 مهر 1395



>>>امیر:

سلام. این نقد شما رو اصلا خوب نمیدونم. چون از اول با نگاهی منفی به جزئیات پرداختین. مثلا علت فاقد عشق بودن مرد را یک ایراد تعریف می کنید بدون توجه به این که شاید جزئی از شخصیت این فرد پیر باشد و تمام تصویر های ثابت و بی شور و احساسات نیز به گونه ای سابجکتیو از روایت پیر مرد است همان طور که حس همدردی رو طی فیلم بیشتر با مرد داریم نه با زن. و خلاصه من بعد از دیدن این فیلم به شدت کلمه" عشق" نه کلمه "Amour" رو حس کردم . هانکه اتریشی هستش یعنی ملیتش اتریشیه ولی توی المان زندگی کرده

2+6-

دوشنبه 26 مهر 1395



>>>نقد اقای محمد قاضی عسگر:

افرادي كه تنها براي تفريح و سرگرمی به سينما مي ‌روند، احتمالاً ديدن اين فيلم، آنها را راضي نخواهد كرد؛ زيرا مخاطب اصلي اين فيلم كساني هستند كه بخواهند درباره‌ تصاويري كه در فيلم مشاهده كرده اند، فكر كنند، فكر كنند و باز هم فكر كنند. Amour یا عشق، جدیدترین ساخته میشائیل هانکه، کاری بسیار متفاوت با آثار قبلی اوست. این فیلم نگاهی تازه به خطرات و آسیب ‌های اجتماعی پیش روی سالمندان دارد. فيلمنامه اين اثر بسيار قوي است و بسياري از موقعيت هايي كه در زندگي روزمره واقعاً اتفاق مي افتند، در اين فيلم به خوبي به تصوير كشيده شده است. فیلم از ابتدا تا انتها، در استوديو فيلم برداري شده و غير از يكي دو سكانس كه خارج از خانه روي مي‌دهد، تمامي صحنه ها در يك استودیوی فضاسازي شده در حومه پاریس اتفاق مي ‌افتد و كارگردان به خوبي توانسته در اين فضاي مصنوعي، صحنه هايی تاحد امكان واقعي خلق نمايد. در اين فيلم به جز سكانس كنسرت و نيز بازپخش سي دي آن، از موسيقي در هیچ جاي ديگري استفاده نشده است و همين مسئله موجب مي شود فيلم تا حد زيادي مستندگونه و واقع گرايانه به نظر بيايد. مدير فيلمبرداري اين كار داريوش خُنجي است كه اصالتاً ایرانی و عضو انجمن فيلمبرداران آمريكا و فرانسه است و دومين تجربه اش را با ميشائيل هانكه، نويسنده و كارگردان اين فيلم پشت سر مي‌ گذارد. اين فيلم برنده‌ جايزه نخل طلاي شصت و پنجمين جشنواره فيلم كن 2012، برنده جايزه اسكار بهترين فيلم خارجي زبان سال 2013 و نيز برنده جوايز متعدد ديگري در فستیوال های سراسر جهان شده است. مانند اغلب فيلم هاي فرانسوي زبان، اين فيلم نيز مضموني تراژیک و اجتماعی دارد، به طوريكه ديدن بيش از يك بار فیلم، كار دشواري است؛ البته درك تمامی ريزه كاري هاي آن نيز در وهله‌ اول، نيازمند دقت مضاعف است. با شكسته‌ شدن در و ورود گروه آتش نشاني به خانه در سكانس اول فيلم، پايان داستان مشخص مي شود و مخاطب از همان ابتدا انتظار پايان خوشی را براي فيلم نخواهد داشت. از اينجا به بعد، اين هنر نويسنده و كارگردان است كه با روايت داستانی و ديالوگ محور، مخاطب را حدود 2 ساعت تحت تأثير خود قرار داده و او را به تفكر وادارد. میشائیل هانکه خود در پاسخ به سؤالي مبني بر اينكه چه هدفي را از ساخت فيلم دنبال مي‌كرده است، مي‌گويد: «جواب دادن به این سؤال باعث خواهد شد که کارِ خودم را تفسیر کنم و من ترجیح می دهم که هیچ تأکیدی بر آنچه خودم می خواستم بگویم نداشته باشم، چون دراین صورت تماشاگران چیزی جز حرف های من در فیلم را نخواهند دید. روزنامه نگارها خیلی دوست دارند تا جواب های من به سؤالات و معماهاي مطرح شده در فیلم هایم را بشنوند؛ اما در واقع مخاطبان باید معماها و پرسش‌ها را پاسخ دهند.» هانكه 71 ساله، دانش ‌آموخته رشته‌ هاي فلسفه، روانشناسي و تئاتر است. او درباره روانشناسي و فلسفه مي‌گويد: «چيزي که از روانشناسي و فلسفه ياد گرفتم اين بود: قبل از مطالعه فکر مي ‌کنيم که جوابي براي سؤال ‌هايمان پيدا خواهيم کرد؛ اما در پايان، جوابي در کار نيست، بلکه فقط پرسش ‌ها برايمان باقي مي ‌ماند. تنها چيزي که از تحصيل برايم باقي مانده همين است! به سؤال کردن ادامه خواهيم داد؛ اما اين به معني يافتن پاسخي براي سوال ‌هایمان نخواهد بود.» جالب توجه است كه اين فيلم رنگ و بوي فلسفي، روانشناسي و هنري دارد؛ همان سه رشته ‌اي كه فيلمساز در آنها تحصيل كرده است و به همين خاطر، از سه منظر نيز قابل نقد است. «ژُرژ و آن» دو شخصيت اصلي داستان، ساليان سال است كه با هم ازدواج كرده و اكنون به سن پيري رسيده اند. هر دوي آنها استاد سابق پيانو هستند. ما با دو شخصيت هنرمند روبه رو هستيم كه از جوانی عاشق یکدیگر بوده و هنوز نيز عميقاً به عشقشان وفادار باقي مانده اند. اولين باري كه مخاطب آنها را ملاقات مي کند، در سالن تئاتر شانزه ليزه است كه براي اجراي كنسرت يكي از شاگردان قديمي «آن»، كه حالا براي خودش صاحب نام شده، حضور پیدا کرده اند. آن دو پس از تبريك گفتن به الکساندر، سوار اتوبوس شده و در حالي كه با چهره اي خندان با هم خُش و بش مي كنند، به آپارتمانشان نزديك و نزديك تر مي ‌شوند. بعد از اين تفرج نسبتاً كوتاه، خانه اين دو نفر، تمام دنياي آنها شده و هيچ وقت از آن خارج نمي شوند. شايد نسبت به اتفاقاتي كه قرار است براي آنها در خانه رخ دهد، محيط بيرون با همه جاذبه هايش، چندان اهميتي ندارد و تمركز بر دنياي درون آنها‌ست. فيلم، سرشار از نمادهاست. کبوتر به صورتی نمادین، نقش خاصی در فیلم ایفا می‌ کند. در سکانس اولی که کبوتر وارد خانه می ‌شود، ژرژ او را فراری داده و پنجره را می ‌بندد. در آن زمان هنوز نتوانسته مرگ را بپذیرد و با آن کنار بیاید. اما در سکانس پایانی که به نظر می ‌آید این مسئله را پذیرفته، کبوتر را در آغوش می‌ گیرد و نهایتاً آن را آزاد می‌ کند؛ بنابراین می‌ توان کبوتر را نشانه گذر از این دنیا ،مرگ و پرواز روح در نظر گرفت. محيط خانه را مي توان نماد دنياي درون اين دو نفر دانست. هنگامي كه «ژُرژ و آن» از كنسرت به خانه باز می گردند، متوجه مي شوند كه دزدي قفل در را شكسته و وارد خانه شده است و تا پايان فيلم ديگر هيچ اشاره اي به اين مسئله نمي شود، يعني در واقع «دزدي» مسئله اصلي نبوده و به صورت نمادين در فيلم به كار برده شده است. اگر خانه نماد دنياي درون اين افراد باشد،‌ انگار بيگانه اي مي خواسته به دنیای آنها وارد شود و اين اولين تلنگر را به بيننده وارد مي کند. در جاي ديگر، ژرژ صدايي مي شنود و به دنبال آن صدا مي رود، اما كسي را نمي يابد. آرام آرام در راهرويي حركت كرده و ناگهان شخصي از پشت سر، با دستانش جلوي دهان او را گرفته و مي خواهد او را خفه كند. اما ناگهان با فرياد از خواب بلند مي شود. ارتباط اين كابوس به صحنه سرقت، شايد بیانگر اين باشد كه اگر دزدي هم بخواهد وارد خانه شود، هدفش سرقت اشياي داخل خانه نيست و مي ‌خواهد صاحب خانه را از بين ببرد. بنابراين ترس ژرژ نه يك ترس عادي، بلكه ترس از مرگ است و چون ناگهانی و براي اولين بار با آن روبه رو شده، لذا فرياد مي زند. از اين پس تفكر و گفتگو درباره مرگ، يكي از مسائلي است كه ذهن شخصيت ها را مشغول خود مي‌ كند. البته شايان ذكر است كه اگر اين اتفاقات، نمادين نيز در نظر گرفته نشود، باز هم به كليت داستان خللي وارد نمي آيد و ساختار آن منطقي به نظر مي رسد. دزدي وارد خانه شده و شب، «آن» از شدت وحشت، خوابش نمي برد و فردا صبح سکته مغزی که اولین قدم او به سمت مرگ است، رخ می‌دهد و هنر نويسنده اين جا مشخص مي شود كه چطور يك داستان را از چند زاويه ديد روايت مي كند. اما چالش بزرگ و دردناك داستان، يك روز صبح سر ميز صبحانه اتفاق مي ‌افتد؛ ژرژ و آن در حال خوردن صبحانه و مشغول گفتگو هستند كه «آن» آخرين سؤال ژرژ را بي پاسخ مي‌ گذارد. پس از مدتي كه «آن» هوشياري خود را به دست مي ‌آورد، اذعان مي‌ كند كه هيچ چيزي را به خاطر نمي ‌آورد. نهایتاً مشخص می‌ شود که «آن»یک سکته مغزی را پشت سر گذاشته است. هر چه بيشتر ژرژ درباره اين واقعه عجيب با همسرش صحبت مي ‌كند، انگار ترسی پنهاني در وجود «آن» شكل مي‌ گيرد: ترس از دكتر و بيمارستان و به همين خاطر در ادامه از ژرژ قول مي‌ گيرد كه هيچ وقت او را به بيمارستان باز نگرداند؛ مسئله اي كه باعث مي‌شود ژرژ برای مراقبت از او در منزل، تحت فشار روزافزون و دشواري قرار بگيرد. از اين جاي داستان به بعد زندگی «آن» در سراشیبی انحطاط قرار می‌ گیرد؛ به طوری که پس از یک عمل جراحی ناموفق، نیمه راست بدنش فلج شده و نهایتاً با سکته دوم، توان سخن گفتن نیز از او سلب می ‌گردد و روز به روز و آرام آرام تا به انتهای سرنوشت غم انگیز خویش، پیش می ‌رود. اينجاست كه مخاطب شاهد پايان يك رابطه عاشقانه است و نحوه شكل‌ گيري و نيز سال هاي طولاني با هم بودن و توأم با شادي آن دو را از یاد می برد. در واقع يكي از مسائل اصلي فیلم به نوعي، اين سؤال است كه چطور با از دست دادن کسی که دوستش دارید کنار می ‌آیید؟ این سؤال برای مخاطب قابل تأمل و تا حدي تكان‌ دهنده است، چون بسته به سن و سال، مسئله ای قابل لمس و تجربه پذیر برای خود و یا اطرافیان اوست. يكي از ویژگی های مثبت فيلم اين است كه به صورت غیرمستقیم مفاهیمی را به بیننده منتقل می‌ کند و احتمالاً به صورت ناخودآگاه بر روابط فرزندان و والدينشان تأثیرگذار است. نسل های مختلف بسته به محیط و شرایطشان هدف‌ های متفاوتی برای زندگی خود تعریف می کنند. مسئله این است که با هر نسل جدیدی، مشکل برقراری ارتباط هم شکل می ‌گیرد و معمولاً بيشتر اوقات نسل قدیمی تر، نسلی است که می ‌میرد یا دور انداخته می شود، چون جهان اطرافشان آنقدر عوض شده که دیگر نمی ‌شود با آن کنار آمد. اما از منظر روانشناسي، مسئله‌ قابل توجه اين است كه در پایان فیلم ممکن است، این سؤال مهم در ذهن مخاطب شکل بگیرد که در صورت وقوع این حادثه، نحوه برخورد صحیح با مسئله چیست؟ به عبارت دیگر چنانچه عضوی از اعضای خانواده یا نزدیکان شخص، دچار بیماری مزمن درازمدتی گشته که روز به روز وضعش رو به وخامت رود، برای رویارویی با این مسئله، چه تصمیم مناسبی باید اتخاذ شود؟ برخی از پژوهشگران معتقدند که اگر كسي كه دوستش داريد دچار نوعی بيماري شبيه بيماري «آن» شد، ممكن است با برخي هيجانات ناخوشايند مانند درماندگي، ناكامي، خشم، ترس، احساس گناه و غم و اندوه روبه رو شويد؛ درست مشابه احساساتی که ژرژ با آنها روبه رو شد. طبق دیدگاه این عده از پژوهشگران، تمامي اين احساسات طبيعي است، زيرا نگهداري و مراقبت از يك عضو خانواده با اين شرايط، كار آساني نيست و اگر فرد پرستار از خودش مراقبت نكند و به شدت مشغول مراقبت از بيمار شود، ممكن است خسته و بيمار شده و توانايي حل مسئله از او سلب گردد و در بدبينانه ترين حالت ممكن است اتفاقي كه براي ژرژ افتاد،‌ براي او هم رخ دهد. بنابراين نبايد فراموش كرد همان طور كه فرد مشغول پرستاري از بیمار است،‌ همزمان بايد به تعادل هيجاني خود نيز بها دهد. فكر كردن درباره نيازها و ع

4+5-

دوشنبه 26 مهر 1395



>>>روژان موسوی:

فیلمی در ستایش تنفر، خشونت، پایان انسانیت. کارگردان نه در عمرش عاشق شده نه تاکنون از یک بیمار یا حتی کودک پرستاری کرده یا به او غذا داده تا بداند اینگونه با یک انسان که نه حتی با یک حیوان خانگی رفتار نمی کنند. نقد خوبی بود

10+1-

دوشنبه 26 مهر 1395



>>>ع.ف:

بنده همین حالا به سایت وزین پرده سینما تسلیت میگویم! این نوع نگاه کردن سینما رو از بین میبره!

2+10-

دوشنبه 26 مهر 1395



>>>مریم:

نقدهایی این منتقد محترم من رو یاد ملا نصرالله میدانه! مثل این میمونه که بگم اینجا وسط دنیاست و حالا هرکس قبول نداره بره ثابت کنه.

0+9-

سه‌شنبه 27 مهر 1395



>>>.......:

میشائیل هانکه سازنده فیلم «عشق» در مصاحبه‌ با نشریه «تایم اوت» گفت: از این که با تاکید بر درد و رنج‌ها، از احساسات مخاطب بهره برداری کنم، هیچگاه واهمه‌ای نداشته‌ام. «راجر ایبرت»، منتقد مشهور سینمای آمریکا درباره فیلم «عشق» می‌گوید: این فیلم نوعی شاهکار غیر قابل انتظار از «میشائیل هانکه» است، این فیلم از جنس دیگر فیلم‌های او نیست. «واشنگتن پست»، دیدن این فیلم را به همه توصیه می‌کند، وال استریت ژورنال، نیز آن را یک اثر سینمایی فوق‌العاده درباره زندگی‌های درهم تنیده می‌داند که نفس مخاطب را در سینه حبس می‌کند. همچنین منتقد هالیوود ریپورتر درباره فیلم «عشق» می‌نویسد: این فیلم در سادگی و صداقت درباره ایام پیری، مرگ و بیماری، یک اثر باشکوه است. نیویورک تایمز نیز «عشق» را شاهکاری درباره مرگ و زندگی و هر‌آنچه که در این میان می‌گنجد، معرفی می‌کند. کایدو سینما به فیلم نمره بی ارزش داد.

3+0-

سه‌شنبه 27 مهر 1395



>>>پاسخ به مريم:

1- مجيد جان دلبندم اون ملانصرالدينه نه ملا نصرا... 2- نقدهايي غلطه عزيزم، تو جمله شما درستش ميشه: نقدهاي ...3- شما تو يه خط دو تا اشتباه داري، اونوقت چطور به خودت اجازه مي دي نقد يه منتقد رو نقد كني ؟!...

6+1-

چهارشنبه 28 مهر 1395



>>>بی نام:

روشنفکر صد قدم باید از مردمش جلوتر باشه. نباید عوام الناس رو به حساب بیاره. عوام یعنی بی سواد و نادان . عوام همون های هستند که به فیلمهای دسته دهم هالیوود نگاه میکنند و به فیلمهای ده نمکی میخندند. این ها رو نباید در جامعه جدی گرفت. شما به عنوان یک نویسنده سینمایی نباید از عوام دفاع کنی و باید از قشر خودت و روشنفکران که سالها بهشون ظلم شده (مثل هدایت) دفاع کنی!

1+9-

پنجشنبه 29 مهر 1395



>>>در پاسخ به ع.ف:

من همیشه نقدهایی آقای صحافی رو میخوانم. نه به خاطر اینکه ایشان منتقد خوبی هستن! بلکه به خاطر حس تنفرشون از روشنفکران و ایدئولوژیک_ پوپوليست ها.این دو طیف سینما رو نابود میکنند نه نگاه آقای صحافی.

5+0-

پنجشنبه 29 مهر 1395



>>>سوال:

آخه چه لزومی داره این نقد این همه مدت روی سایت باقی بمونه آقا ی فاضلی؟

0+3-

شنبه 22 آبان 1395



>>>صبوری:

این نقد جنایتی در هنر و به خصوص سینما است. ننگ بر بی هنران که به اشاعه آن دامن میزنند.

1+4-

شنبه 22 آبان 1395




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.