پرده سینما

من خودم، خود را تبعید می کنم:خداحافظی ابدی ژاله کاظمی

غلامعباس فاضلی

 

 

 

 

 

 

 

 

به خاطره پاک «آزاده » که در ده سالگی از دنیا رفت.

 

«ای خداوند بر من کرم فرما زیرا که پژمرده ام.

ای خداوند مرا شفا ده زیرا که استخوانهایم مضطرب است و جان من به شدت پریشان است.

پس تو ای خداوند تا به کی؟

ای خداوند رجوع کن و جانم را خلاص ده. به رحمت خویش مرا نجات بخش.

زیرا که در موت ذکر تو نمی باش. در هاویه کیست که تو را حمد گوید؟»

 

مزمور ششم. آیات 2 الی 7

 

ژاله کاظمی. سال 1346. عکس از امیر نادریفقط سالها بعد بود که فهمیدم اولین باری که دیدم اش داشت یکی از بهترین دوره های زندگی اش را طی می کرد. طی این سالها هر بار که دیدم اش یا صحبتی با هم داشتیم حضورش همواره رایحه آن دیدار نخستین را برایم زنده کرد و حالا که خاموشی اختیارکرده نیز، ناخودآگاه طنین صدای آن دیدار نخست در ذهنم طنین اندازمی شود؛ دیداری که اگر آن سالها می دانستم به امروز، و این لحظه ختم می شود، با قاطعیت بگویم: از انجامش طفره می رفتم. بله طفره می رفتم زیرا ژاله به قول اسکات فیتزجرالد در "گتسبی بزرگ" «آخر سر درست از آب درآمد»بله! « درست از آب درآمد». او برخلاف همه آدمهایی که طی سالها بعد دیدم، همان چیزی بود که می گفت و ادعا می کرد و می خواست بشود. در او نشانی از بزدلی و ترس و محافظه کاری همه مردان و زنانی که بعد از او دور و بر خودم دیدم نبود. همانها که همه زندگی شان سرشار از گزافه گویی های آرمانگرایانه و عاشقانه است، اما وقتی نوبت «واقعیت» فرا می رسد جرأت انجام هیچ کاری را ندارند. بله! حالا پس از نزدیک به هفت سال باید اقرار کنم اگر چیزی از سرانجام آن دیدار نخست می دانستم از انجام اش طفره می رفتم. چرا که من هم گزافه گو و بزدل و ترسویی هستم مثل همه آنهای دیگری که ژاله در گفتگوی آخرمان بهم گفت از دست آنها تبعبد خودخواسته ای را اختیار کرده. و این واقعیت آنقدر برایم تکان دهنده است که اگر می توانستم همان هفت سال قبل، از مواجهه با آن شکوه بخصوص و استتثنایی، آن حساسیت تیزشده نسبت به نویدهای زندگی، و آن آمادگی رمانتیکی که نظیرش را تا به حال در هیچکس ندیده ام و به احتمال زیاد در آینده هم نخواهم دید، پرهیزمی کردم.

 

 

**********

 

جواهری پرستیدنی که آن سالها تازه مدیر بخش انگلیسی شبک سحرشده بود -که هر چه دارم از اوست و امیدوارم تا ابد پاینده بماند- موجبات آشنایی من و ژاله را فراهم کرد: نادر شهپر راد. آن سالها من مجموعه ای درباره سینمای ایران برای آن شبکه می ساختم و راد پیشنهاد کرد از ژاله کاظمی دعوت کنم تا عهده دار مدیریت دوبلاژ فیلمهایی بشود که ما در آن مجموعه تلویزیونی از آنها صحبت می کردیم... و اینطور بود که ژاله کاظمی را دیدم؛ در آخرین دوره خوب زندگی اش. به نظرم این خودستایی مشمئزکننده ایست، اما فکرمی کنم من آخرین نفری بودم که ژاله او را شایسته راه دادن به درون زندگی اش –در محدوده ای که همواره خودش تعیین می کرد- دانست بله! من در زندگی پرفرازوفرود و عمیقاً اخلاقگرایانه ژاله نفر آخر بودم. نه اینکه ژاله زندگی شلوغی داشته باشد، که اتفاقاً در طول عمرش و در پرهیاهوترین دوره ها هم همیشه تنهابود؛ بلکه به این معنی که -درست یاغلط- من آخرین آدمی بودم که ژاله فکر کرد می تواند به او اعتماد کند. به نظرم البته این نکته تأسف باری است و نمی دانم گناه اش متوجه کیست اما ژاله پس از آن سالها هرگز به کسی اعتماد نکرد. علیرغم اینکه حتی خود من چندین بار، و البته به تلویح سعی کردم موجبات اطمینان بیشتری را میان او و دنیای اطرافش پدید بیاورم اما وقتی به پشت سرم نگاه می کردم متوجه می شدم من همچنان آخرین نفر این صف هستم. بله! هنوز هم در انتهای این صف هستم و ظاهراً تا ابد همین جا خواهم ماند. این برای من نکته ای نه آزاردهنده بلکه حتی آمیخته با تفاخراست. حالا پس ازمرگ اش هم، همچنان فکرمی کنم - آنطورکه اسکات فیتزجرالد درباره کشورش می نویسد- ژاله کاظمی تاریخ همه آرزوهاست، یک رویای انسانی؛ و اگرمن در انتهای این صف هم به ژاله کاظمی رسیده باشم، همان نیز برای خود جایی در صف پیشگامان است.

 

 

*****

 

«های ای هوریشیو! بسا که در آسمان و زمین چیزهایی بیشتر از آن باشد که در فلسفه تو خوابشان را می بینند.»

هملت. پرده اول. صحنه پنجم.

 

«به نظرم آسمان و زمین جنوب ایران یک خاصیت استثنایی دارد؛ خاصیتی غیر قابل توضیح؛ یک نیروی جادویی که زمانه ما، درکش نخواهد کرد و شاید اگر آیندگان از موهبت اندیشمندی والایی برخوردار باشند بتوانند رمز و رازش را کشف کنند و برای هزاره ها- و نه قرون بعد- به میراث بگذارند. دست کم –این را تاریخ ثابت کرده -از زمان قرارداد نفت ویلیام ناکس دارسی تا پایان جنگ عراق با ایران هر کسی پایش به جنوب ایران رسید و توانست آسمان و زمین آنجا را «ببیند» به دریافتی رسید که هیچ فیلسوفی خوابش را هم نتوانسته ببیند. خواه شاعر، خواه نویسنده، خواه سیاستمدار، خواه جنگجو و خواه... عزیزدل! آدمهای زیادی در طول این دوره تاریخی به جنوب ایران تبعید شده اند؛ چه ازسوی زمانه و چه از سوی زماممداران. و اگر کسی مرا به جنوب ایران تبعید می کرد، یا خودم جرأتش را می داشتم که این کار را بکنم، باید بگویم که آن هنگام از این درد «عدم جاودانگی» رها می شدم و می توانستم راحت بمیرم.»

 

از یک نامه خصوصی به نگارنده.

 

 

**********

 

تابلوی «شمال» از نقاشی های ژاله کاظمیبا نام اصلی زهرا کاظمی آزاد در 13 فروردین سال 1322 در تهران متولد شد. پدر و مادرش (نساء و عباس) زمانی که ژاله نه ساله بود از هم جدا شدند و ژاله در ده سالگی به آبادان رفت. او باید در کنار برادر بزرگش (کشواد) که کارمند شرکت نفت بود زندگی می کرد. ژاله کلاس چهارم ابتدایی تا نهم متوسطه را در آبادان گذرانید. و فقط تابستانها در تعطیلات مدارس به تهران می آمد. به نظرم هر آنچه در زندگی انسان از نیک و بد رخ می دهد سهمی در اینکه او همانی که هست بشود داشته و در مورد ژاله فکر می کنم «شهر نفت» سهمی بیش از هر واقعه دیگری در زندگی او داشته تا زهرا کاظمی آزاد بشود «ژاله کاظمی». آبادان در آن سالها خودش را آماده کرده بود تا نادره دیگری به عصر ما تقدیم کند. ژاله در «بریم» و «باوارده»، محله های مسکونی شرکت نفت، زندگی آزاد و رها و در عین حال عمیقا ًسالمی را تجربه کرد: دوچرخه سواری، کاپیتانی تیم های ورزشی، شنا و... این فعالیتها، که در اواخر اقامت اش در آبادان به همکاری او با رادیو آبادان هم منجر شد سهم عمده ای در پرورش او به عنوان زنی مستقل و صریح اللهجه داشتند. « وقتی پس ازچند سال اقامت درآبادان به تهران برگشتم حس می کردم وارد روستا شده ام. به نظرم پایتخت در برابر شهری که نوجوانی ام را در آن سپری کرده بودم به دهی می مانست». اما خب همین «روستا» به محض بازگشت ژاله او را با آغوش باز پذیرفت. ژاله ستاره تازه وارد و جاودان حرفه وهنری شد که بیشترین سهم را در «ابدی» شدن اوداشته. هنری که به واسطه برادرش هوشنگ وارد آن شد اما خیلی زود در صدر آن قرارگرفت: هنر دوبله فارسی.

 

*****

 

شب قبل از مرگ اش خواب می بینم زنی را در کفن پیچیده اند و بر او نماز می گزارند. وحشت ام گرفته. می خواهم به او دست بزنم اما می ترسم. به خودم می گویم این وحشت از سالِ مرگ «آزاده» و هراس ام از تماس دستهایم با صورت کافور مالیده اش در من مانده. نباید بترسم . اما همچنان می ترسم... نمازگزاران نماز را تمام می کنند و می روند. زن سفید پوش روی زمین می ماند و من نگاه اش می کنم. تکانی می خورد، زنده است. با شتاب نزدیک اش می شوم. با خودم فکرمی کنم اگر خود را پیچیده در کفن ببیند از هراس خواهد مرد. کفن اش را باز می کنم تا هوا بخورد. نگاه اش می کنم. همسرم ساراست. تأکید و تکرار می کنم که نترسد و بداند که زنده است. و او نمی ترسد... بیدار می شوم. تنم یخ کرده. تلفن می زنم به سارا که تعطیلات نوروزی را خارج از تهران می گذراند. سالم و سلامت است. به خودم می قبولانم که این خواب بخش دیگری از کشمکش همیشگی ام با کابوس مرگ بوده. نباید در این سالِ نو به دغدغه همیشگی ام، به مرگ، فکرکنم. چشمهایم را هم می گذارم..... فقط یک زن دیگر را می شناسم که مثل سارا روز 13 فروردین دنیا آمده و ستاره اش در برج «جدی» است: ژاله کاظمی... مرگ ژاله در این بهار! نه نمی توانم باور کنم.... پائیز سال 1376 را به یاد می آورم. سحرگاهی در جام جم. تازه با ژاله آشنا شده بودیم. من و سارا و ژاله راه مایل و خلوتی که از ورودی « جام جم» به «ساختمان برون مرزی» می رفت را پیاده می رفتیم. من در 29 سالگی تازه یاد گرفته بودم از پائیز، که همیشه مورد تنفرم بود لذت ببرم. هر سه نفرِ ما -گذشت سالها این را ثابت کرد- داشتیم یکی از بهترین دوره های زندگی مان را می گذراندیم. روزها و لحظه هایی که دیگر تکرار نشدند. من داشتم درفاصله چند دقیقه ای رسیدن به واحد دوبلاژ برون مرزی و شروع کار با ژاله با ترکیب عجیبی از علاقه و زیرکی و معصومیت درباره گذشته ها از او سوال می کردم و به ویژه درباره رضا قطبی. چون می دانستم ژاله حرفهای منحصر به فردی درباره او دارد که بگوید. اما ژاله چیزی نگفت. احساس کردم مایل نیست درباره گفتگوی تلفنی احتمالی اش با قطبی، طی آن ماهها و سالها چیزی بگوید. در عوض برگشت و گفت: «این هوای مطبوع پائیزی را می بینی! روزی در پائیز، در چنین هوایی خواهم مرد»... نه! او نمی توانست درباره مرگ اش اشتباه کند. بهار فصل مرگ او نبود.

 

 

*****

 

«یادت باشد هر وقت خواستی درباره ژاله کاظمی چیزی بنویسی درباره سه هنری که او ادعا می کرد در وجودش هستند (دوبله، نقاشی، مجری گری) چیزی ننویسی. هنر بزرگ او را نمایان کن. هنری که در کمال شگفتی اتفاقاً همیشه از هر اشاره ای به آن طفره می رفت. بی پرده بگویم. ژاله کاظمی یک دوبلور درجه اول، یک مجری بی نظیر، و یک نقاش خوب بود. درست یا غلط همیشه به این سه هنر مباهات می کرد. در حالی که هنر اصلی او، والاترین و بزرگترین موهبتی که خدا به او داد چیز دیگری بود: زندگی اش.»

 

یک توصیه خصوصی به نگارنده درباره ژاله کاظمی.

 

 

پوستر فیلم دور از اجتماع خشمگین. ژاله در دوبله اول این فیلم به جای جولی کریستی سخن گفتدر سال 1340 در18 سالگی ازدواج کرد. ازدواجی که بیش از شش ماه دوام نیاورد.همسر اولش که تحصیلکرده حقوق در فرانسه بود و از بستگان روح الله خالقی آهنگساز بزرگ، یکی از نامداران سینمای فارسی پیش از انقلاب بود. به دلائلی که به نظرم هرگز قابل قبول نیامد ژاله ابداً مایل نبود به نام همسر اول اش اشاره ای بشود. کمی مانده به مرگ اش باز بهم تأکید کرد «اگه خواستی از کسی اسم ببری به [...] اشاره ای نکن. بهش مفتخرنیستم.» ژاله کاظمی در آن سالها با یکی از سلاطین سینمای ایران ازدواج کرد و به نظرم –هر چند در مقام داوری در این مورد نباید شایسته باشم - تنها عشقی که در زندگی 61 ساله اش نثار او شد از جانب همین فیلمسازبود. «من در فیلمهای او جای فروزان و پوران شاپوری و... حرف می زدم. مادرم با این ازدواج مخالف بود اما [...] دست بردار نبود. هر استودیویی که می رفتم می آمد دنبالم و فقط نگاه ام می کرد.» بالاخره ژاله به این ازدواج تن داد. وارد یک زندگی رویایی شد. مثل همان سینما. یک زندگی با آشپز و ندیمه و نوکر. اما این ازدواج به دلائلی که نیاز به طرح آن نیست بیش از شش ماه دوام نیاورد. ژاله نه تنها مهریه، که جهیزیه اش را هم بخشید. چمدان اش را روح الله و دخترش گلنوش خالقی -که تا آخرین روزهای زندگی ژاله دوست او بود- بستند و ژاله برای ابد آن خانه را ترک کرد. «[...] سه ماه دنبالم بود. با چشمهای اشکبار.» حدود یک سال و نیم بعد ژاله کاظمی با ایرج گرگین قرار ازدواج گذاشت. سالهایی که تا مدیریت گرگین بر شبکه دوم تلویزیون فاصله بسیار داشت. او در «تهران نو» زندگی می کرد و عهده دارمخارج خانواده پدری اش نیزبود. «وقتی [...] شنید که قرار است من با گرگین ازدواج کنم. بهم تلفن زد و گریه کرد و گفت برگرد! خانه منتظر توست» اما ژاله هرگز به آن خانه برنگشت.

سال 1342 ژاله با ایرج گرگین ازدواج کرد اما این ازدواج هم چندان دوامی نیاورد. سال 1345 در حالی که پسری به نام «افشین» ثمره این ازدواج بود، ژاله کاظمی از ایرج گرگین جدا شد. از همین سالهاست که دوران طلایی زندگی ژاله آغاز می شود. ازسویی اعتلاء در کار دوبله با نقش های طلایی، و همزمانی با دوران اعتلا گرفتن دوبله فارسی: الیزابت تیلورها: انعکاس در چشمان طلایی، چه کسی از ویرجینیاوولف می ترسد؟، هتل بین المللی. سوفیا لورن ها: عربسک، دو زن، دیروز، امروز، فردا. جولی کریستی ها: دکتر ژیواگو، دارلینگ، پتولیا، دور از اجتماع خشمگین. جووان وودواردها: تابستان گرمِ طولانی، نگاهی ازتراس، رقاصه استریپ تیز، راشل راشل و... از سوی دیگر از همین سالها حضور بسیارموفق ژاله در برنامه تلویزیونی «شما و تلویزیون» آغاز می شود. برنامه ای که بیش از ده سال ادامه دارد و در کنار آن ژاله اجراهای موفق دیگری را در برنامه های دیگری با موضوع ادبیات و هنرانجام می دهد. اما در تمام این سالها ژاله کاظمی همان زن «تنها»یی است که بود. البته او هرگز سعی نکرد از این احساس نوعی ژست روشنفکری بسازد، مثل برخی فیلمسازان زن این سالها تظاهر به افسردگی کند، یا به نوعی با رفتارش وانمود کند که جامعه اطراف اش او را درک نمی کند. نه! او بسیار قوی تر و مغرورتر از این بود که اجازه بدهد جامعه اطراف اش تصوری خلاف عرف رایج درباره اش داشته باشند. نه تنها در آن سالها بلکه حتی در چهار -پنج سال اخیر هم که او سخت ترین دوره زندگی اش را می گذراند، و به شدت آسیب پذیر شده بود هرگز و هرگز اجازه نداد کسی تصورآسیب پذیری او را حتی به مخیله راه دهد. برعکس همواره باشکوه و قدرتی که تنها می شد در وجود او پیدایش کرد، در برابر هر واکنشی که ممکن بود به، نه حتی ترحم که همدردی تلقی شود می ایستاد. فکرمی کنم ریشه این رفتار ژاله را باید در سالهای کودکی اش جستجوکرد. سالهایی که او از مادر- و نیز پدرش- دور افتاد و در کرانه ای دوردست در جنوب ایران یاد گرفت به هیچکس متکی نباشد و روی پای خودش بایستد. همین دوران مهم بود که کانون عاطفی او را در زندگی، مادرش قرار داد. مادری که تا پایان عمرش، همواره حضور بسیارموءثری در زندگی ژاله داشت: ژاله به خاطر مخالفت جدی او، در آخرین مرحله نقش فخرالنساء جوان در شازده احتجاب بهمن فرمان آرا را رد کرد. و نیز به خاطر او پس از یک دهه اقامت در امریکا به ایران بازگشت. او هرگز فریب زرق و برق و تجمل اطراف اش را نخورد و به هیچ چیزغیرمعنوی دل خوش نکرد. امیرعباس هویدا نخست وزیر وقت، تنها با او مصاحبه می کرد و همینطور فرح پهلوی. جزو آن تعداد آدمهای بخصوصی بود که روز تولدش از دفتر نخست وزیر کوهی ارکیده برایش ارسال می کردند و کارت تبریکی که شخص هویدا امضایش کرده بود «تاریخ تولدم را از مدیرعامل وقت تلویزیون پرسیده بود». و نیز یکی از پانصد نفری بود که شب عید از دفتر نخست وزیری خاویار و شکلات فرانسوی برایش می آمد و باز با امضای شخص نخست وزیر.

با این همه هیچ یک از اینها نتوانست تلخی و تنهایی را از وجود این زن بگیرد. چیزی که تا آخرین لحظه زندگی هم با او بود. نه! ژاله هیچ وقت رایحه «خوشبختی» را استشمام نکرد. پیش ازانقلاب برای ادامه تحصیلات به امریکا رفت و حدود یک دهه آنجا ماند. فوق لیسانس تعلیم و تربیت را گرفت و هرگز پیشنهاد همکاری با هیچ رادیوی خارج از ایران را نپذیرفت. مدتی در یک موزه به عنوان راهنما کارمی کرد. (وقتی به سارا برخورد با اشتیاق گفت در امریکا وقتی در موزه کار می کرده بجای «زهرا»، «سارا» خطاب اش می کرده اند. چون در عین حال که به نام واقعی اش نزدیک بوده، حسی ازیک نام آشنا را هم به آنها منتقل می کرده). درتمام سالهای اقامت در خارج پرپر می زد که به ایران برگردد. اما مادرش در ایران مانع می شد. «می گفت: اگه برگردی اینجا تکه تکه ات می کنند [؟!] اما یک روزتاب نیاوردم و به خودم گفتم هر چه بادا باد! و برگشتم ایران. هیچ کس نه جلویم را گرفت، نه چیزی ازم پرسید» در سال 1365 به ایران بازگشت. دوبله را با صحبت بجای شهلا میربختیار در سریال تلویزیونی پائیز صحرا از سرگرفت. همان وقتها آشنای دیرینه اش مسعود کیمیایی او را دید و صحبت و حرف انداخت از زندگی، و پیشنهاد که ژاله با یکی از دوستان قدیم او که می شناسدش و چنین و چنان است ازدواج کند. و به این ترتیب بود که در سال 1367 ژاله کاظمی برای سومین و آخرین مرتبه ازدواج کرد. مسعود کیمیایی به عنوان «شاهد» در مراسم عقد حضور داشت. در آن زمان ژاله کاظمی نمی توانست حدس بزند که -شاید برای اولین مرتبه در زندگی اش- وارد چه بازی تلخی شده. بله! ازدواج آخر ژاله تا سال 1379 ادامه داشت اما بازی تلخی که ژاله واردش شده عملاً سال 1375 تمام شده بود.

 

*****

 

از مدتها پیش منتظر مرگ اش بودم. از یک سال پیش به طرز فزاینده ای این فکر در ذهنم ریشه دوانده بود که ژاله به زودی خواهد مرد. حتی جمله های ابتدای مطلبی را که با خودم قرار گذاشته بودم درباره اش بنویسم همواره در ذهنم مرورمی کردم. و چند ماه قبل نتوانستم جلوی خودم را بگیرم بهش گفتم که فکرمی کنم او به زودی خواهد مرد. بهم گفت «اگر امشب بمیرم از خدا ممنونم. چون هیچ چیز را برایم کم نگذاشت. بالاترین نقطه و پائین ترین نقطه» می گفت که آماده مرگ است اما من فکرمی کردم به طرزمعصومانه ای دروغ می گوید. و دروغ می گفت. با چنان شور و سرخوشی از واشنگتن بهم زنگ زد و خودش را آماده کرده بود برای زندگی جدید، که حماقت بود بشود درباره او به مرگ فکر کرد... برخلاف پرت و پلایی که روزنامه ها نوشتند که ژاله برای معالجه و مداوا به امریکا رفته باید با اطمینان بگویم که ژاله هیچ چیز از بیماری اش نمی دانست. او آدمی به شدت مقرراتی بود و در حیطه کاری، بسیار سختگیر. اما تودار نبود. دست کم با چند نفری که امین اش بودند اینطور بود. نه تنها آدم مورد اعتماد و اطمینان او در دوبله یعنی ابوالحسن تهـامـی نـژاد چـیــزی از بیمـاری ژالـه نمی دانسـت. بلـکه فـریـده مـحـمـدی (بانـو اعـلـم)، مـحـرم راز ژاله هم هیـچ اطلاعـی از ایـن موضـوع نداشــت. «شـهـلا» دوسـت قدیـمـی ژالـه که میزبان او در واشینگتن بود هم از بیماری ژاله بی اطلاع بود و احتمالاً مهمتر از همه اینکه قدیمی ترین و صمیمی ترین دوست ژاله، پنه لوپه کرافورد که ساکن میشیگان امریکاست هم از بیماری ژاله بی اطلاع بود.[1] بله! من با مرگ اندیشی همیشگی ام منتظرمرگ اش بودم در حالی که نه من، نه ژاله و نه هیچ یک از دوستان ژاله، هیچ کدام هیچ چیز از بیماری ژاله نمی دانستیم. تقریباً روی این کره خاکی همه از بیماری وخیم ژاله کاظمی بی اطلاع بودند. و این فرصتی بود تا بیماری در تن اش ریشه بدواند و در غیر قابل پیش بینی ترین روزها او را به ملاقات مرگ ببرد. تقریباً و تقریباً و تقریباً. بله سرچشمه همه معماهای بشر همین جا نهفته است، در همین یک کلمه. همان طورکه هنری دوم در فیلم شیر در زمستان می گوید «زندگی به هیچکس اجازه کامل بودن را نمی دهد» و با این جمله باز به ما یادآورمی شود که هر مطلقی نسبی است، همانطور که ادبیات و سینمای پلیسی همواره بر این اعتقاد استوار بوده اند که «جنایت کامل وجود ندارد» باید اقرار کنم نمی شود با قطعیت گفت هیچ کس از مرگ زود هنگام ژاله چیزی نمی دانست. یک نفر از این مهم آگاه بود و با بی اعتنایی خاص خودش، در ترکیب عجیبی از ظرافت و صراحت این را پس از ملاقات سه نفره من و او و ژاله به من گفت تا به ژاله بگویم. بله «او» می دانست که ژاله کاظمی بزودی خواهد مرد و این، نه برخاسته از احساس و الهام، بلکه ناشی از «آگاهی» او بود.

 

 

*****

 

«سلینجر زندگی گوشه گیرانه ای دارد. می گوید بدین انزوا نیاز دارد تا خلاقیت اش دست نخورده باقی بماند... او از سال 1953 در خانه نود و نه جریبی ییلاق مانند خود، که بر فراز تپه ای قرار دارد و مشرف بر پنج ایالت آمریکاست زندگی می کند. هر ساله خیل عظیم مشتاقان او، یا بهتر گفته شود زایران ادبی، از این تپه بالا می روند تا به دیدار «استاد» نایل شوند؛ اما درآنجا با حصاربلند خانه اش روبرو می شوند که دروازه اش به روی کمتر کسی گشوده شده است.»

 

از مقدمه ترجمه فارسی دلتنگی های نقاش خیابان چهل وهشتم جی.دی. سلینجر

 

 

 

«پس از ناطوردشت، سلینجر رمان دیگری انتشار نمی دهد... سلینجر به کلی از صحنه نشر کناره می گیرد. هر چند تا به امروز داستان دیگری از او منتشرنشده است، گزارشها حاکی از آن اند که وی کماکان به نوشتن ادامه می دهد.»

 

از مقدمه ترجمه فارسی بالا بلندتر از هر بلند بالایی جی .دی. سلینجر

 

 

 

«من خودمو روشنفکر مملکت نمی دونم و نیستم و ادعاش رو ندارم؛ جزو اینتلکچوئل های مملکت خودم رو نمی دونم و ادعاش روندارم. ولی تجربه زندگی یک چیز رو به من ثابت کرده: تمام روشنفکرها و ایتلکچوئل ها از لحاظ خرد و دانش و سواد صد ساله هستند و از لحاظ زندگی پراکتیکال، روزمره گی، برخوردهای اجتماعی، برخوردهای عاطفی با زندگی، برخوردهای اخلاقی با زندگی، همه فریز شده اند در 16 سالگی. از دَم... از دَم! فریز 16 سالگی اند و یک چیز دیگه هم بهت بگم: تا صد سالگی شون بچه اند.»

 

ژاله کاظمی- گفتگو با نگارنده-28/12/1382

 

 

 

*****

 

روی جلد نخستین چاپ رمان ناطور دشت سالینجر، که سلوک نویسنده اش تأثیری حیرت آور بر جامعه روشنفکری ایران گذاشتمجلات و روزنامه های خارج از کشور، ازدواج سوم ژاله را در سطح نسبتاً وسیعی بازتاب دادند. عنوانهایی مثل «ژاله کاظمی با [...] محقق و نویسنده ازدواج کرد» با تصاویری از ژاله که روبانی خوش رنگ به سر بسته بود و در کنار «استاد» در آن خانه «نود و نه جریبی ییلاق مانند» که «بر فراز تپه» زعفرانیه -حتماً مشرف بر پنج خیابان اصلی شمیران!- آرمیده بود مزین شده بودند. حتما ًژاله کاظمی ته دل اش احساس خوشبختی می کرد که از میان خیل زائران ادبی، توانسته بود از این «تپه» بالا برود و به زیارت «استاد» نائل شود. ژاله توانسته بود از حصار بلند آن خانه نفرین شده بالا برود، خانه ای که «دروازه اش به روی کمتر کسی گشوده شده است» جی. دی. سلینجر وطنی ما ظاهراً کوهی دانسته داشت که «دانسته ها»یش ظاهراً می توانستند نسل غافل معاصر را به فیض بزرگی برسانند اما او به جز در سالهایی دور حاضر نشده بود چیزی از آنها را منتشر کند. «استاد» پس از انتشار یکی دو جلد کتاب «به کلی از صحنه نشر کناره می گیرد» اما «گزارش ها حاکی از آنند که وی کماکان به نوشتن ادامه می دهد»! «استاد» حاضر نیست «پرکاهی» از دانسته هایش را در معرض قضاوت جامعه فرودست قرار دهد. چه حرفهای تروتمیزی! روشنفکرهای مملکت ما، چه ساده لوحانه اطوارهای یک نویسنده درجه سوم آمریکایی را سرلوحه رفتارهای عمیقاً کودکانه شان قرار می دهند. مثل همان نویسنده/فیلمساز متوسط که از فاصله چند متری قفسه ای کتاب را به عنوان نوشته های جدیدش به مهمانان ایرانی اش که وارد عمارت او در حومه لندن بشوند نشان می دهد. ژاله کاظمی با ازدواج سوم اش سفری طولانی، تلخ و بی فرجام را به قلب جریانی که از آن باید با نام «عقده سالینجر» یاد کرد آغاز نمود؛ وارد ورطه ای بس سخیف و نازل شد که بسیار دور از شأن و منزلت او بود: یک محفل بسیار متظاهر، متفرعن، و اتفاقاً به شدت فرودست که اعضای اصلی اش را «استاد»، و یک منتقد سینمایی عمیقاً خودنمای بهایی مسلک، تشکیل می دادند. در دوره های زمانی مختلف، این محفل روشنفکری اعضای متنوع دیگری هم داشته: از آن متفکر و فیلسوف و سینما شناس بسیار نازنین گرفته، تا آن بانوی متمولی که در اوائل دهه 1350 امکانات مالی مناسبی را در اختیار این محفل قرار داد، تا آن نقاش پر احساس که همیشه دوست داشتنی بوده و حضورش، برکت هر جمعی است، تا یکی دو کارگردان طراز اول سینمای ایران که ارتباطشان سالهاست با این محفل کمرنگ یا قطع شده، تا شاگردان آن منتقد سینمایی و... آسیبی که این محفل همواره به جریان اندیشه و تفکر در ایران وارد کرده، القای دراز مدت و البته موءثر این نکته بوده که همواره تفکری سخیف و نازل بر حوزه سلیقه و تفکر جامعه ایران حاکم بوده است؛ آنچه نه تنها عموم مردم، بلکه اصولاً عموم اندیشمندان جامعه ایران می پسندند همواره بی ارزش است. سلیقه ناب هنری،ادبی یا فلسفی را آنها تعیین می کنند چون نزد آنهاست. خوشبختانه به علت توخالی بودن این دیدگاه، اعضای این محفل هرگز نتوانستند آموزه ای مدون و یا دست کم غیرآشفته برای دیدگاههایشان ارائه کنند. من یکی دو مرتبه در نمایشگاههای نقاشی ژاله «استاد» را که ظاهراً اعضای محفل ادعا می کنند «نابغه» جمع آنهاست دیدم، ژاله ما را به هم معرفی کرد و ما گفتگویی طولانی در گوشه ای از گالری با هم داشتیم. در کمال صداقت و بی طرفی باید بگویم در گفتگوی نسبتاً طولانی مان که حوزه متنوعی از ادبیات، از میرزا حبیب اصفهانی گرفته تا پاتریشیا های اسمیت و... را در بر می گرفت، هرگز احساس نکردم که با شخصی فراتر از یک آدم «مطلع» مواجهم. در طول سالهای عمرم همواره از این فیض بهره مند بوده ام که با آدمهای فرهیخته و باسواد زیادی روبه رو باشم. اما باید اقرارکنم احساس اینکه در گفتگوی طولانی با «استاد» طرف مقابل من یک «نابغه» یا دست کم آدمی استثنایی است هرگز به من دست نداد. نمی دانم! شاید پافشاری بر سر این نکته که «آن که» درست است و «آنکه» نادرست، نشان نبوغی استثنایی است! که اتفافاً اعضای این محفل روشنفکری، به علت فقدان پشتوانه ادبی، هنری، یا فلسفی، همواره پشت رسم الخط من درآوردی شان سنگر گرفته اند؛ همان «مثلن» و «اصلن» و «اتفاقن» و «تعمدن» و «تصادفن» و «تقریبن» و «دقیقن»ِ مضحک. و اینکه در هر مقاله فارسی، نویسنده با تفاخر مسخره ای اسامی فرنگی را با خط فرنگی می نوشت و بعد اصرار که باید نوشته شود «حتا» نه «حتی» و اینکه «بوسیله» غلط است و «وسیله ی» باید نوشته شود و «خواننده» بشود «خاننده» و... همین تفکراست که طی دهه گذشته فیلم «خارش هفت ساله» را تبدیل کرده به «هوس پشت پا زدن به عشق هفت ساله»! و «مکانی درآفتاب» می شود به «موقعیت مطلوب برای ترقی»! و آن کارگردان نازنین ایرانی نقد منتقدان ایرانی بر فیلمهایش را به علت اینکه منتقد در حین نوشتن احتمالاً «پیژامه» به پا داشته مردود می شمرد! بله انزوای سالینجر و پرهیز او از انتشار کتابهایی که ظاهراً نوشته روشنفکران دست چندم ایرانی را بر آن داشت تا هر کس املاک و مستغلاتی داشت و دید می تواند با اجاره دادن آنها امورات زندگی اش را بگذراند، به جامعه اش پشت کند و برج عاجی برای خودش درست کند و بعد ادعا کند که جامعه فضیلت لازم را برای خواندن آثار او ندارد و او حاضر نیست «پرکاهی» از دانسته هایش(؟!) را در معرض قضاوت عموم قرادهد. «عقده سالینجر» روشنفکران ایرانی را بر آن داشت تا به جای اتکا به «پذیرش اجتماعی» و «پذیرش تاریخی» به عنوان مرجع اصلی تعیین جایگاه روشنفکر، تکیه شان را بر وارد شدن اسم شان در مثلاً کتاب «در ایران چه کسی کیست؟» قرار دهند. (ژاله این نکته را در «سالهای خوش» زندگی اش با تفاخر آشکاری بهم گفت؛ تفاخری که می توانم حدس بزنم سرچشمه اش ازکجا می آمد.) به نظر من نکته اصلی تراژدی زندگی ژاله کاظمی در همین جا نهفته بود. در این سفر طولانی چهل ساله، از دل «فیلمفارسی» به قلب «عقده سالینجر». اگر او درایت بیشتری در انتخاب مسیر یا ایستگاه های بین راه اتوبان زندگی اش از خود نشان می داد، اگر دست کم این مسیر را برعکس از قلب «عقده سالینجر» به دل « فیلمفارسی» آغاز می کرد، اگر می توانست جایی در ابتدا یا وسط این مسیر، سفرش را متوقف کند، قطعاً و قطعاً و قطعاً این فرجام تلخ -که به آن خواهم پرداخت- در انتظارش نمی بود. چرا که به نظر من آن کارگردان فیلمفارسی ساز که سخت شیفته ژاله بود و ژاله مدتها پیش از طلاق، اتاق خواب اش را از او جدا کرده بود عمیقاً آدمی سالم تر بود از کسانی که ژاله بعدها با آنها آشنا شد و فکر می کرد سجایای اخلاقی والایی دارند. او با ساده لوحی غیر قابل وصفی که ریشه در سلامت اخلاقی بی بدیل او داشت، همواره آماده بود تا هر توجیه غیر قابل قبولی در زمینه رفتارهای اخلاقی اطرافیان اش را بپذیرد. نه فقط در آن «دوران خوش» زندگی اش، بلکه در این سالهای سخت آخر نیز او حاضر نبود ردپای دوران گذشته اطرافیان اش، نظیر آن «رقاصه/شاعره/فیلمساز دوره فیلمفارسی» که از درون جعبه پاندورای «استاد» بیرون آمده بود را به حقیقت دریابد.[2] بله! متأسفانه ژاله کاظمی قربانی خاموش جریان «عقده سالینجر» در ایران شد.

 

 

*****

 

 

 

«که آدمی را در رنج و محنت بیافریدیم»

 

قرآن کریم. سوره « البلد».آیه 4

 

 

«زندگی شخصی و خانوادگیم، همواره فدای کارم شد. کارم برام خیلی مهم بود. و من ناچار شدم این کار را که اینقدر برایم مهم بود ترک کنم. و بعد تعادلم در همه چیز به هم خورد.»

 

ژاله کاظمی –گفتگو بانگارنده 28/11/1382

 

 

ویوین لی در اتوبوسی به نام هوسحالا وقتی التهاب و رنج سالهای اخیرش را به یاد می آورم، باورم نمی شود که او آرام گرفته و در آرامش در گوشه ای از این جهان هسنی آسوده. تفاخر نیست اما در زندگی همواره رنج کشیده ام و چه آدمها که رنج شان را دیده ام. اما اقرار می کنم کسی را ندیدم به اندازه ای که ژاله در این سالهای آخرعمر رنج کشید، درهمه عمرش رنج برده باشد. او کی بود؟ خودش یا «دیگری»؟ منظورم آن وجودی است که بورخس درباره اش می نویسد. همانی که مثل ماست، در واقع «خود» ماست اما در جای دیگری از این جهان زندگی می کند و ممکن است، آنطور که بورخس نوشته، گاهی با او برخورد کنیم. نمی دانم در طول این همه سال، کجا با ژاله کاظمی بودم و کجا با «دیگری». سرراست تر بگویم او در همه جای تاریخ سینمایی که عضوی از آن بود پراکنده شده، در واقع پراکنده بود. گاهی خود «بلانش» اتوبوسی به نام هوس بود: «صفتی که اون داره از انسانیت به دوره. هزاران سال گذشته و حالا استنلی کووالسکی بازمانده انسانهای عصر حجر سر بلند کرده» نه! این «بلانش» نبود! خود ژاله کاظمی بود در سالهای آخر. این جمله مانیفست او درباره دنیای اطراف اش شده بود. نه! تکرارش نمی کرد؛ حتی اشاره ای هم بهش نمی کرد. چه نیازی بود او حرف «خودش» را تکرار کند؟! اما هر بار که این جمله را در فیلم می شنیدم یقین می کردم که «بلانش»، «خود» ژاله است. همچنانکه در رفتار او در حالت های مختلف می توانستی وقار و شکوه الیزابت تیلورها، جذابیت سوفیا لورن ها، سرگردانی جولی کریستی ها، بحران زدگی جووان وودواردها و... را مشاهده کنی. حرکت رفت و برگشتی سحرآمیزی است! او جزئی از وجودش را به تاریخ سینما دمید که می شود در هر فیلمی که سخن گفت بارقه اش را یافت. و هر فیلمی از تاریخ سینما جزئی از وجود او شد.

 نمی دانم جای گلوریا سوانسون در سانست بولوار صحبت کرده یا نه، اما چه بسیار پیش می آمد که یقین می کردم با خودم که ژاله «خود» «نورما دزموند» است؛ یا نمی دانم «نورما» «خود» ژاله. که جمله معروف نورما دزموند «من هنوزم بزرگم، این فیلمهان که کوچیک شده اند» گویی کلام ژاله بود در مواجهه با جامعه اطراف اش در سالهای دهه 1360 و 1370 و این دو سال دهه 1380. جامعه ای که «کوچک» شده بود و او را نمی شناخت. بله او رنج بسیار بسیار بسیار زیادی کشید؛ در همه دورانهای زندگی اش؛ اما به شکلی غیر قابل وصف در این چهار و اندی سال اخیر. تأثیرگذارترین ماجرای زندگی ژاله در این سالها، در آذر 1378 به وقوع پیوست. در واحد دوبلاژ شبکه اول یکی از گوینده هایی که در فیلم او حرف می زده بین ضبط سیگار می کشد. مدیر واحد به خاطر این تخطی از مقررات اداری، کار کردن او در واحد دوبلاژ را ممنوع اعلام می کند. اما ژاله به هیچ وجه این را برنمی تابد. «نمی توانستم اجازه بدهم مردی را که زن و بچه دارد و کرایه خانه می دهد از کار بیکار کنند.» به عنوان اعتراض به این تصمیم همه فیلمهایی را که برای مدیریت دوبلاژ در دست داشته پس می دهد و با آن مدیر و اساساً آن واحد قهر می کند. اعتقاد دارم علاوه بر این نکته که البته در راستای اخلاقگرایی و انسان دوستی بی مانند ژاله بود و بارها این سجایا را در او دیده بودم، نکته دیگری هم در این واکنش قهرآلود او وجود داشت. همان چیزی که ژاله بارها بهم گفته بود: «من قلدر و حاکم و رئیسم و این هر مردی را معذب می کند»! در واقع ژاله برنمی تافت کسی بخواهد برای گوینده ای که در آن زمان تحت نظر او کار می کرده تعیین تکلیف و از کار بیکارش کند. و این چنین بود که ژاله کاظمی از ششم آذر ماه سال 1378 با آن واحد دوبلاژ که در واقع عمده ترین بخش دوبله سانست بولوارد: نورما دزموند (گلوریا اسوانسون) و سیسیل ب دمیلهای تلویزیون در آن سالها آنجا انجام می شد قهر کرد. در زمانه ای که دوران قهرمانی سرآمده، قهرمان بودن و قهرمان ماندن چه دشواراست! و چه تلخ ژاله مقام قهرمانی رابرای خودش نگاه داشت! در طول سالهای متمادی کار دوبله چه بسیار پیش آمده بود که او «سوفیا»یی را نیمه تمام گذاشته بود تا صاحب فیلم، پول معوقه همکاران اش را بدهد. و البته او حق همکاران اش را گرفته بود. می دانم که ژاله اطلاع داشت در این سالها زمانه تغییر بسیار کرده، می دانم که او چشم یاری به همبستگی و پشتیبانی همکاران اش ندوخته بود؛ که او از کودکی عادت کرده بود حامی باشد تا حمایت بشود. اما اطمینان دارم که خود ژاله هم پیش بینی نمی کرد این ستیز به چنین تبعات ویران کننده ای بر تن و روان و زندگی خصوصی او بیانجامد. بله ژاله دوبله را رها کرد بی آنکه تا مدتها بعد کوچکترین حمایت یا دست کم همدردیی از سوی همکاران اش نسبت به او صورت پذیرد. حدود یک ماه بعد در واکنش به انفعال همکاران اش و به نشانه این که ثابت کند او بدون اتکا به دوبله هم می تواند مطرح وموفق باشد نمایشگاه نقاشی «زمستان 78 » را که شکر خدا جزو موفق ترین نمایشگاه هایش بود برگزار کرد. اما خودش هم آگاه بود که این واکنش نمی تواند اثری بیش از یک قرص مسکن برایش داشته باشد. دوره طولانی مدتی از رنج بر او نازل شده بود و قرار بود روزهای بد و بدتری را ببیند. استعداد خود ویرانگری اش به طرزی غیر قابل پیش بینی و خطرناک با خودشیفتگی قابل تحسین و خوشایندش ترکیب شده بود و این ترکیب می رفت تا موجبات ویرانی اش را فراهم کند.[3]

...تمام تن او می لرزید. ارتعاشی که من و دو نفر دیگری که در کنارش بودند را سخت تحت تأثیر قرار داده بود. نهم آذر سال 1379 بود. ژاله به آپارتمان خودش در میدان آرژانتین آمده بود. او از آقای جی. دی. سالینجر جدا شده بود. آنچه که برایم تکان دهنده بود و تا زمانی که زنده باشم هر وقت به یاد آن لحظات بیافتم آزارم می دهد این بود که ژاله در وضعیت عصبی و بحرانی که آن روز داشت، هنگامی که پس از یک مشاجره سخت با «استاد» آن خانه «نود و نه جریبی ییلاق مانند» را ترک کرده بود، یک چیز با خودش آورده بود: دفترچه تلفن اش را! احساس تنهایی که همیشه با او همراه بود و در تمام طول زندگی مشترک اش رهایش نکرده بود، او را به یک جورآگاهی غریزی رسانده بود. همان حسی که در آن لحظات التهاب هم رهایش نکرده بود. و او را به این آگاهی رسانده بود که باید مهمترین حلقه ارتباط اش را با دنیای اطراف با خودش بیاورد. دقیقا ًدر زمانی که او احتیاج به امنیت عاطفی و روحی بیکرانی داشت، این جدایی «تیرخلاص» را بر پیکر او وارد آورد. ژاله وارد دوران روحی بسیار بسیار بسیار وحشتناکی شده بود. آن «دیگری» حالا سر برآورده بود. «بلانش» در پرده پایانی اتوبوسی به نام هوس. به من تلفن می زد و گوشی را برمی داشتم اما ژاله آنقدر پریشان بود و آنقدر آشفته، که در فاصله چند ثانیه ای گرفتن شماره من تا برداشتن گوشی، (که معمولا ًبه اندازه دو زنگ بوده)، فراموش می کرد تلفن چه کسی را گرفته و خواسته با کی حرف بزند. وقتی گوشی را برمی داشتم و «بله» می گفتم، او پشت خط بلاتکلیف می ماند و سکوت می کرد: «من... من... کجا رو گرفته ام؟» اطمینان داشتم که این اتفاق در طول روز بارها برایش می افتد و این برای من بسیار دردناک بود. در دوره طولانی مدتی، هر بار که در حین مکالمه حرکتی می کردم که صدای خش خش، ورق خوردن کتاب یا هر چیزی از آن سوی خط به گوشش می رسید با آهنگی که طنین صدای «بلانش» از لا به لایش حس می شد با بد گمانی می پرسید «داری صدامو ضبط می کنی؟» اما بک روزاتفاقی مرا به طور جدی درباره او به انجام کاری واداشت: شبی بهم تلفن زد. در حین صحبت با من لحن صدایش ناگهان پریشان و وحشتزده شد. آنسوی خط با تندی آمیخته با وحشتی، از یکی دو نفر چیزی پرسید و بعد تقریبا ًسرشان فریاد زد. من این سوی خط تلفن آشفته مانده بودم. نمی دانستم چه اتفاقی برای او رخ داده. بهم گفت «اینجا افرادی پشت در خونه من هستند که نمی شناسمشون» لحن صدایش وحشت زده بود. بعد فهمیدم اتفاق خیلی ساده ای افتاده. مهمان یکی از واحدهای آن مجموعه مسکونی/اداری به اشتباه زنگ آپارتمان او را زده. و واحد مسکونی ژاله را با واحد دیگری اشتباه گرفته بوده. پریشانی و وحشت، دقیقا ًمانند «بلانش» بر ژاله هم مستولی شده بود. نمی توانستم دست روی دست بگذارم و ببینم ژاله کاظمی در 59 سالگی دارد این طور پَرپَر می شود. موقع آن رسیده بود که ژاله کاظمی «او» را ملاقات کند.

 

 

*****

 

چیزهایی که درباره تغییر چهره «او» و جراحی پلاستیک صورت اش می گویند حقیقت ندارد. در امریکا روزی با چند تا از دوستان ام در کافه ای نشسته بودیم که یکی از دوستان ام به ما گفت آنجا را نگاه کنید! «او» در گوشه ای نشسته بود و نوشیدنی می نوشید. تنها، تلخ، و نمی دانم شاید مغرور و متکبر. هیچ سمپاتی در میان جمع دوستان من نسبت به «او» وجود نداشت. هیچ کس به طرف اش نرفت. نمی دانم شاید می ترسیدند.

 

ژاله کاظمی -گفتگو با نگارنده بهار 1381

 

 

هرگز در زندگی ام به چیزی به اندازه توانایی «او» در کمک به ژاله اطمینان نداشته ام. فکر این دیدار را خیلی تلویحی با ژاله مطرح کردم و در کمال حیرتم ژاله بسیار از آن استقبال کرد. «او» تأکید کرده بود به ژاله بسپارم که این دیدار کاملاً «محرمانه» است. ژاله در برابر این حرف واکنش بسیار جالبی از خود نشان داد که همیشه تحسین اش می کنم وخواهم کرد. واکنشی که وقتی فکر می کنم می بینم در طول آشنایی ام با ژاله اتفاقاً سابقه داشت. ژاله به هیچ وجه برنمی تابید که در برابر کسی کم بیاورد. برعکس دوست داشت دیگران در برابر او کم بیاورند. در زندگی زناشویی اش هم، همین طوربود. «من شوهرِ شوهرهایم بودم. [...] بهم گفت: من در مورد تو کم آوردم». بنابراین فوراً به من گفت زندگی او هم «محرمانه» است و مایل نیست این دیدار در آپارتمان اوانجام شود. اضافه کرد راحت هم نیست این دیدار در یک مکان عمومی مثلاً لابی یک هتل انجام شود و از من خواست این دیدار در آپارتمان من صورت پذیرد. پیش از ظهر یک روز بهاری در سال 1381 ژاله کاظمی و «او» در آپارتمان من با هم دیدار کردند. من سعی کردم آنها را تنها بگذارم و مزاحم آنچه ژاله می خواست به «او» بگوید نشوم. اما خودم می دانستم این یک رودربایستی اخلاقی است که با خودم دارم و اشتیاق ام برای شنیدن حرفهای ژاله غیر قابل کنترل است. ژاله از من دعوت نکرد که در این دیدار همراه او باشم بنابراین من به گوشه ای از آپارتمان کوچک ام خزیدم و سعی کردم مشغول کاری باشم. اما خوشبختانه تقریباً هر آنچه را که ژاله و «او» گفتند شیدم! از همان اولین جملات «او»، ژاله منقلب شد. صدایش را می توانستم بشنوم. چه خاصیت شکنندگی عجیبی داشت، اما چه زود می توانست هنگام تصمیم گرفتن، خود را از آن شکنندگی احساسی برهاند. حالا که به گذشته نگاه می کنم، ژاله هرگز اجازه نداد احساس اش بر تصمیم گیری او اثری بگذارد. این را بعدها هم ثابت کرد. او در مقام تصمیم گیرنده همواره زنی «عاقل» بود و به نظر من در واقع بیش از حد عاقل بود. این بزرگترین نقیصه او در زندگی بود. هرچند همواره می گفت: «آنیما و آنیموس، نیروهای مردانه و زنانه، هر دو را به شدت در خودم دارم». ژاله گریه می کرد. به «او» گفت همواره زنی معتقد وموءمن بوده. و بعد از کیف اش چیزی را درآورد و به «او» نشان داد. گفت تربت امام رضا (ع) است که سالهاست در کیف اش می گذارد. «او» ساکت بود، مثل همیشه خویشتن دار. و ژاله هر دم بیشتر منقلب می شد. من وضع روحی ژاله را بهانه کردم و پیش آنها رفتم. چیزهایی در مورد ژاله به «او» گفتم که می دانستم ژاله از گفتنشان بیم دارد. (او همواره مغرورترین زنی که به عمرم دیده ام باقی خواهد ماند) ژاله همواره تأکید فراوان داشت که مفاد این دیدارتا زنده هستم نزد من مکنوم بماند. از این رو از ذکر مفاد این دیدار خودداری می کنم. ژاله در آن دیدار تنها به فنجانی قهوه لب زد و پس از نوشیدن قهوه، فنجان اش را برگرداند تا احیانا ًبشود فالی در آن دید. پس از این گفتگو، ابتدا ژاله و سپس «او» آپارتمان مرا ترک کردند. ژاله از آپارتمان اش به من زنگ زد. گفت فراموش کرده فنجان قهوه اش را به من نشان بدهد. پشت خط منتظر ماند تا من فنجان اش را ببینم. شکل «فیل» در فنجان اش بود. بهش گفتم «دوستی خردمند و دانا در زندگی ات هست. به حرف اش گوش بده!» ژاله ساکت ماند. هیچ نگفت. این فال را اصلا ًجدی نگرفت. به نظرم اگر او همین یک مرتبه به حرف کسی گوش می کرد حالا در کنار ما بود. ...دو سه روز بعد «او» بهم زنگ زد. گفت در مورد مسائل ژاله صحبت کرده و من به ژاله بگویم همه چیز آن طور که می خواهد پیش خواهد رفت، فقط ژاله باید به حرف «او» «گوش کند». با ژاله تماس گرفتم و بهش گفتم اوضاع طبق مرادش پیش خواهد رفت. فقط «او» گفته ژاله باید به حرف اش «گوش کند». ژاله برآشفت و آنچه را که «او» گفته بود نپذیرفت. با «او» تماس گرفتم و بهش گفتم با وجود این که همه چیز خوب پیش رفته است اما ژاله حاضر نیست آنچه را بهش گفتم بپذیرد. «او» با خونسردی مخصوص به خودش گفت: «گوساله! با لگد زد زیر سطل شیر! بهش بگو که اگر اوضاع به همین منوال پیش برود تا یکی دو سال دیگر بیشتر زنده نیست. بهش بگو که چیز زیادی از عمرش به دنیا باقی نمانده و اگر حالا نجنبد بعدا ًخیلی دیر خواهد بود» ...بله! حدود یک سال و نیم بعد، در حالی که نه من و نه ژاله چیزی از حرفهای «او» به یاد نداشتیم، به طرز غافلگیر کننده ای، ژاله کاظمی مُرد!

 

 

 

*****

 

 

به نام خدا

روزی به ناچار از هم جدا خواهیم شد «امروز با هم باشیم» دوبله خانه ماست و صدا، نعمتی که به ما ارزانی شده است. خانه می اند، صدا هم، نه از خانه می توان به قهر روی برگرداند، نه به صدا می توان گفت: تو نعمت نیستی، تو نیستی، تو نمی مانی. ژاله عزیز! خانه بی تو خالیست و صدای ما، بی تو نوایی عزیز را کم دارد «برگرد پیش ما ژاله کاظمی

نامه تعداد زیادی از گویندگان به ژاله کاظمی

 

در صدای ژاله بغضی از شادی پیچیده بود که هرگز نظیرش را ندیدم. ژاله از سر شوق داشت گریه می کرد. نامه را برایم می خواند و گریه می کرد. چیزهایی به من گفت که حالا پس از مرگش بازگویی شان را به بانوی عالم دوبله فارسی که به نام اش اشاره خواهم کرد مدیونم. چون بعید می دانم ژاله در زمان حیات اش احساس اش را نسبت به این نامه به تمامی بازگو کرده باشد. «نمی تونم این همه در معرض مهر باشم» او سبک و راحت و رها شده بود. اگر امضاهای پای نامه را درست شمرده باشم حدود 96 امضا پای نامه بود.[4] نامه ای که رونوشت اش به «مدیریت محترم دوبلاژ» و نیز «هیئت مدیره محترم انجمن گویندگان و سرپرستان گفتارفیلم» فرستاده شده بود. بسیاری از امضا کنندگان نامه چند کلمه ای هم پای امضای خود نوشته بودند: «ژاله جان! دوستت داریم»، «جای ژاله عزیزم خالی است»، «تو رو خدا برگردید»، «بی معرفتی از ماست»، «تلویزیون مال شماست. متعلق به همه است. منتظر شما هستیم»، «برگرد خواهش می کنم»، «بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود»، «خانم کاظمی عزیز با وجود نبود شما در تمام این مدت هنوزخاطره شیرین حمایت و بزرگواری شما در ذهنم هست. دوستت دارم»، «چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند. حرفه ما افسانه و اسطوره زمانه است. اسطوره به یاد ماندنی به خانه صدا بازگرد» و بالاخره «بیا که من هم تنهایم». ژاله گریه می کرد و می گفت: «من نمی خوام تو این بازی باشم. من اصلا ًوحشت ام گرفته!» بله باید هم وحشت می کرد. او علیرغم اینکه در تمام طول زندگی اش همواره عاطفه و مهر و حمایت نثاراطرافیان اش کرده بود اما هرگز مورد مهر قرار نگرفته بود. «من اون انسجام رو قبل از این که بمیرم دیدم... این لزوما ًبه معنای بازگشت من نیست. اما خیلی باید از خدا ممنون باشم که زنده بودم و این اتفاق رو دیدم». کسی که به نوشتن این نامه و جمع آوری امضاهای آن اهتمام ورزیده بود همان بانوی دوبله فارسی، یعنی مریم شیرزاد بود. من هرگز مریم شیرزاد را ندیده ام و موهبت صحبت با او به من ازرانی نشده، اما به یقین او یکی از استثنایی ترین شخصیتهای زمانه ماست. نه در این سالها، بلکه در گذشته ها هم کسی را ندیدم که نامی از مریم شیرزاد پیش او آورده شود و او واکنشی برخاسته از عمق احساس وجودش در برابر این اسم نشان ندهد. این که چه شد مریم شیرزاد اهتمام به نوشتن این نامه، که از منظری اقدامی جسورانه هم محسوب می شد کرد، امری است که خود او در صورتی که مایل باشد باید درباره اش توضیح دهد. اما آنچه مسلم است این است که این نامه مهمترین، خوشایندترین و بهترین اتفاقی بود که طی هفت سالی که من ژاله را از نزدیک می شناختم برایش به وقوع پیوست. این امر جایگاه تاریخی و مرتبت معنوی بسیار مهمی برای مریم شیرزاد در هنر دوبله فارسی پدید می آورد. چیزی که شایسته است خود او درباره جزییات اش سخن بگوید.

 

 

*****

 

سرکار خانم مریم شیرزاد

 

نهالی که سه سال پیش کاشتم، امروز به بار نشسته است: انسجام همکاران. هر چند خیلی دیر، و به خاطر موضوعی بسیار کم اهمیت، یعنی غیبت من. به عنوان یک فرد «ملی» دیگر از جهان چه بخواهم؟! دست تان درد نکند. شما باعث شدید که این آرزو با من به گور نرود. در زمانه ای که چه در این سو، و چه در آن سوی جهان، همه به جان هم افتاده اند تا لقمه نانی و یک جو نام را به هر قیمتی که شده، هر قیمتی،از چنگ هم بربایند و دراین راه یکدیگر را میسایند، میجوند، و میخورند، شما کار آسانی نکرده اید خانم شیرزاد، اصلاً کار آسانی نکرده اید. دست مریزاد! به نظر من حتی خطر هم کرده اید. شما باعث شدید، که من یک دریا اشک شوق بریزم و در عین حال دچار اندوهی بسیار سنگین شوم. اندوهی که برایش پایانی نمی بینم. چرا شما؟! که کمترین سالهای عمر کاری ام را در کنارتان گذرانده ام؟! که شاهد تجربیات خوش و ناخوش روزگار پر تلاشم نبوده اید؟! که هرگز از شانه هایم برای بالاتر ایستادن خودتان استفاده نکرده اید؟! چرا هم نسلانم نه ؟! چرا نه یاران بسیار دیرین؟! چرا نه انجمن؟!چرا نه سازمان ام؟! و نه... دست تان هزار بار دیگر درد نکند که امکان تجربه ای بسیار بعید را یرایم فراهم کردید. اما؛ خانم مریم شیرزاد «خانه» من پر از اغیار است و «صدایم» در این ازدحام دیگر «نعمت» نیست. از همه همکاران عزیزی که با شوق و محبت و بزرگواری و عشق این دست نوشته شما را امضا کرده اند، بسیار بسیار سپاسگزارم. حتی از آنهایی که احتمالاً با تردید و اکراه و چه کنم چه نکنم نام خود را بر این «طومارچه» نهاده اند. از خداوند هم بسیار بسیار سپاسگزارم . برای همه نعماتی که بر من ارزانی داشته است، (مثل شانس دریافت یادداشت زیبای شما). و همه صفات ناپسندی که به من نداده است، مانند حرص و حسد و... احترام و ستایش من نثارتان باد، و نثار خانم نوشابه امیری که به من گفتید با شما همیاری فکری داشته اند. و البته لطف بسیار به من. اقدام زنانه شما به یاد ماندنی است. خسته نباشید و پایدار بمانید.

 

همیشه با مهر -ژاله کاظمی 22 آبان 81

 

پاسخ ژاله کاظمی به نامه مریم شیرزاد و امضاهای گویندگان

 

در تمام عمرم هرگزکسی مثل او را ندیدم که با یک شکوه رمانتیک بتواند با مسئله ای مواجه شود، منقلب شود، بگرید، سر وجد بیاید اما این احساسات هیچ تأثیری بر عقلانیت او نگذارند و او فارغ از هر احساسی بتواند در یک لحظه و فقط با اشارتی همه این عواطف را به یک سو نهد و در جایگاه عاقله ای خردمندانه تصمیم اش را بگیرد. بله ژاله هر چند در وهله اول عمیقا ًتحت تأثیر نامه مریم شیرزاد قرارگرفت. اما خیلی سریع عواطف و علاقه بی کرانه اش به دوبله را کناری نهاد و یک «نه» قاطع گفت. این چندمین نه قاطعی بود که از او شنیدم و البته آن طور که خواهیم دید مریم شیرزاد هم خاموش ننشست و وضعیت های بهتری را فرا روی ژاله قرار داد. گذشت ماههاا ین را ثابت کرد که ژاله به راستی نادره ای بود در دورانش. بعد از جدایی اش و پیش از نامه مریم شیرزاد ترتیبی داده شد که ژاله مسئولیت دوبلاژ بخشی از یک شبکه تلویزیونی راعهده دار شود. مدیر آن بخش مربوطه خواسته بود که ژاله «تفرعن»ش را کنار بگذارد -تفرعن به زعم او- و با بروبچه های دوبلاژ آنجا اندکی صمیمی تر باشد. من پیش از شروع کار ژاله بسیار به تلویح این نکته را با او مطرح کردم اما ژاله به شدت برآشفت. یک «نه » قاطع گفت و همه چیز تمام شد! ژاله به «او» هم یک «نه» قاطع گفت. حتی وقتی حرف «او» در مورد مرگ زود رس اش را بهش گفتم، خیلی قاطع گفت «مرگ همواره خواسته من از از خدا بوده و منتظرش هستم». نمونه بارزی بود برای رد نظریه «هر کس قیمتی دارد». نه! ژاله قیمتی نداشت و این را چه با زندگی و چه با مرگ اش ثابت کرد. و این نکته خیلی از کسانی را که تصوری از شخصیت او نداشتند تکان داد. از همکاران اش در دوبله گرفته تا آن جوانک تازه به دوران رسیده ای که فکر می کند سلطان عالم دوبله فارسی شده. این «نه» گفتن جزو جدایی ناپذیر شخصیت او بود. مگر او در همان سالهای دور به زندگی رویایی با آن کارگردان فیلمفارسی ساز «نه» نگفت؟! و مگر همو نبود که همین روزهای آخر، مدیریت دوبلاژ فیلمهای شکلات و پرندگان را در کمال حیرت طرف مقابل اش رد کرد؟!... اتفاقات مختلفی طی چهار سال و نیمی که از آن باید به «سالهای بحران» یاد کرد برای ژاله به وقوع پیوست. رویدادهایی که هر کدامشان می توانستند نقطه امید یا انهدام باشند، اما در واقع هیچ نبودند؛ یعنی ژاله اجازه نمی داد. او چنان با قدرت در برابرهمه دنیا ایستاده بود که هیچ رویدادی نمی توانست کوچکترین تأثیری در عزم واراده او بدهد؛ عزم و اراده ای قوی برای ویران کردن خودش. در واقع دلیل عمده اینکه هیچیک از دوستان اش در این مدت چهار سال و نیمه نتوانستند کار مهمی برای او انجام دهند در همین مسئله نهفته است؛ از سویی ژاله اجازه هیچ «حمایت» ی را به هیچ کس نمی داد؛ چرا که در تمام طول زندگی اش همواره حمایت کرده بود. (چه کسی از همکاران، نزدیکان، دوستان و بستگان اش می تواند منکراین قضیه شود؟) از سوی دیگر به دلیلی کاملاً مبهم، دلیلی که تأکید می کنم مطلقاً و مطلقاً هیچ ارتباطی به کار، یا زندگی خانوادگی اش نداشت، و رویدادهای آینده هم این را ثابت کرد، ژاله خود ویرانگری بی سابقه ای را آغاز کرده بود و آنطور که گذشت زمان نشان داد، این خود ویرانگری به هیچ جا ختم نمی شد جز مرگ. نکته مهم دیگر این بود که دوستان ژاله هیچ کدام نتوانستند دور هم جمع شوند و درباره او چاره ای بیاندیشند. این نکته علاوه بر کوتاهی دوستان و نزدیکان ژاله، و گرفتاری های روزمره زندگی معاصر، دلیل مهم دیگری هم داشت: هر چند ژاله هرگز به صراحت یا تلویح به این نکته اشاره ای نکرده بود، اما دوستان اش می دانستند ژاله مایل نیست خارج از حضور و دایره وجود خودش، آنها با هم ارتباطی داشته باشند.[5] به هر حال یکی از این رویدادها که می توانست ژاله را به وجد بیاورد اما به بن بست رسید پیشنهاد بازی در نقش بانو «مشرقی» در فیلم شام آخر بود. پیش از این دست کم سه مورد پیشنهاد جدی بازیگری به ژاله شده بود که او نپذیرفته بود: بازی درنقش فخرالنساء جوان در فیلم شازده احتجاب (که بعداً نوری کسرایی عهده دارش شد) «وقتی شب آمدم خانه دیدم مادرم چمدان اش را بسته و می خواهد از پیش من برود. گفت: یا من یا سینما! و این چنین شد که به بهمن گفتم نه!)، بازی در نقش مهشید در فیلم هامون (که بعداً بیتا فرهی عهده دارش شد)، و بازی در فیلم بلند زیر آسمان آبی که از سوی من بهش پیشنهاد شد و بعد، توران مهرزاد بازی اش کرد. وقتی جریان این پیشنهاد را بهم گفت سعی کردم تا آنجا که می توانم ترغیب اش کنم که این کار را انجام دهد. جیرانی را نمی شناخت. و من در مورد سابقه جیرانی کلی بهش توضیح دادم. اما به دلائل مختلفی که ظاهراً همه اش به ژاله مربوط نمی شد ولی معتقدم از نیروی سرشار خود ویرانگری او سرچشمه می گرفت این اتفاق نیافتاد و کتایون ریاحی این نقش را ایفا کرد.[6] ... مریم شیرزاد آرام ننشست. هنوز متحیرم که سرچشمه تکاپوی پر مهر او از کجا می آمد؟! البته ظاهراً مریم شیرزاد پس از نامه ژاله در «بازی» حضور نداشت اما من حضورش را حس می کردم؛ ژاله را نمی دانم! مدت زمانی بعد، از دفتر آن مدیر بخش دوبلاژ تلویزیون با ژاله تماس گرفتند و از او دعوت کردند تا جهت گفتگویی با مدیر واحد به آنجا «تشریف» بیاورد. ژاله باز امتناعی آمیخته با تفاخر از خود نشان می داد. تا اینکه سرانجام اتومبیل فرستادند دنبال اش و او «افتخار» داد تا سوار اتومبیل سازمان صدا و سیما برود واحد دوبلاژ. یکی دو جلسه گفتگو با مدیر مربوطه داشت. جلساتی که احترام و مهربانی حاکم بر آنها ژاله را تحت تأثیر قرار داد. ژاله به هیچ وجه آدمی کینه ای نبود و خیلی راحت -اگر طرف مقابل اش رفتاری شایسته از خودش نشان می داد -گذشت می کرد. به هر حال سوءتفاهماتی که ماهها ذهن ژاله را آزار می داد برطرف شد. مدیر واحد پیشنهادهایی برای مدیریت دوبلاژ چند فیلم به ژاله داد و از ژاله خواست کارش را با مدیریت دوبلاژ چند فیلم آغاز کند. اما ژاله با آینده نگری قابل تحسینی از این کار، سر باز زد. و این ارتباطی با آن مدیر نداشت. بلکه به شناخت دقیق او از همکاران اش مربوط می شد. ژاله گفت که فعلاً گویندگی خواهد کرد. «فعلاً فقط گویندگی». اما طی ماههای آتی، و تاپایان عمر ژاله هیچ یک از همکاران اش در دوبلاژ تلویزیون، هیچ یک از آن 96 نفری که با اشک و آه آن نامه سوزناک را برای بازگشت او نوشته بودند از او دعوت نکردند تا «گوینده» فیلمهایشان باشد. هیچکدام.

 

 

*****

 

«من خودم، خود را تبعید می کنم. من... وطن ام پاسخ منفی بهم داد... من می رم و دیگه مهم نیست کی برمی گردم. [گریه] دیگه هیچی مهم نیست. مهم نیست من از کجا می آم، به کجا می رم، چکار می کنم... من تو مملکت و خاک خودم غریب بودم. دیگه نمی تونم این غربت رو بیشتر تحمل کنم.»

 

ژاله کاظمی -گفتگو با نگارنده در آستانه ترک ایران 29/11/1382

 

 

حالا سالهاست که مرگ آدم ها از جهات غریبی ویران ام می کند. کشمکش همیشگی ام با مرگ، آمیخته می شود با کابوس واپسین تصورات ام از دیدار آخرم با آنها: کاش بیشترمی دیدمشان، می بوسیدمشان، کاش با دستان ام لمسشان می کردم. کاش تار مویی ازشان می گرفتم، مدتهاست مرگ آدمها حسرتی عجیب را در وجودم زنده می کند: آخرین مرتبه کِی دیدم اش؟ چرا واپسین دیدار را بیشتر طول ندادم؟ چرا حواسم نبود که ممکن است دیگرنبینمش؟ چرا و چرا و چرا؟ «او» می گوید علت اش مرگ «آزاده» است. اگر ده سال پیش در آن فضای سرد و نمور غسالخانه جرأت می کردم و به صورت کافور مالیده اش دست خداحافظی می کشیدم، حالا «خاطرات انهدام»، جایش را به «اندیشه امید» داده بود. «او» می گوید خیلی به خودم سخت می گیرم. اعتقاد دارد باید به حرف آن روانکاو گوش کنم و به جای این که در تن های پیچییده در کفن های سپید، در غسالخانه ها، در گورهای نو و کهنه، در پوستی که فاصله گرفتن از زندگی کبودش کرده و صورتهای که پیوند با مرگ و اقامت در محفظه کشویی سردخانه هر تصوری از سابقه حضور زندگی را در آن ها باطل می نمایاند، در جستجوی «معنا» یی باشم باید خودم را رها کنم، بروم در دوردست ها، جایی که هیچ کس را نشناسم وهیچ کس نشناسدم، جایی به قول «او» مثل: ریو... دو... ژانیرو...! «او» می گوید آدم بزدلی هستم وگرنه حالا مدتها بود مثل «لاری» قهرمان «لبه تیغ» سامرست موام در دوردستها «معنا»ی زندگی را یافته بودم. «او» می گوید به مرگ ژاله فکر نکنم. چون او را نه در کفن سفید پیچیده اند، نه در گوری خوابانده اند. می گوید تصور کنم ژاله جرأت «لاری» را پیداکرده و رفته معنای زندگی -و نه مرگ- را بیابد. من در ترکیب اوهامی که حضور سایه وار «او» پشتوانه حاکمیت شان است با تنفرم از آگاهی همیشگی اش، آخرین دیدارم با ژاله را مرور می کنم: نه! هیچ حسرتی پشت اش نیست!... بهم زنگ زد و گفت می خواهد مرا ببیند. حس کردم اتفاقی که نباید بیافتد، افتاده. از مدتها پیش پیغام روی پیغامگیرش را عوض کرده بود: «...اگه برای آگهی فروش آپارتمان تماس گرفته اید، شماره تون را بگذارید. با شما تماس خواهم گرفت». اطمینان داشتم این یکی از بازی های گه گاهی اوست برای این که بگوید وجود قیمتی اش دارد از کنار ما می رود. و وظیفه داریم بیشتر مراقب اش باشیم. اطمینان داشتم او فقط می خواهد با این پیام، کوتاهی اطرافیان اش را به آنها گوشزد کند. اما اشتباه می کردم! نه دست آخر ژاله «درست» از آب درآمد؛ هر چند از اول اش جز این نبود. و بعد سوالی ازم پرسید: «به نظر تو علی معلم آدم پرجرأت تری است یا فلانی؟» فوراً گفتم «در حد غیر قابل قیاسی علی معلم!» و بعد ترس در تمام تن ام نشست. می دانستم چه می خواهد بکند. ...جاودانگی، جاودانگی، جاودانگی لعنتی! او می خواست جاودانه بماند. طی این ربع قرن آخر عمرش بسیار بسیار به ندرت اجازه داد کسی تصویر یا عکسی از او ثبت کند. او مایل نبود تصویری جز تصویر جادویی ژاله کاظمی دهه 1340 و 1350 در ذهن ها بماند. از این رو بود که پیشنهادهای مکرر مجری گری را پس از بازگشت اش به ایران هرگز نپذیرفت؛ در مجامع و مراسمی که دعوت می شد -بسیار به ندرت دعوتی را می پذیرفت- شرط می کرد نباید عکسی از او بگیرند. از این رو بود که وقتی در هفتمین «جشن حافظ» دنیای تصویر از او دعوت شد تا جایزه «یک عمر فعالیت هنری» را به ناصر طهماسب تقدیم کند، ژاله سر باز زد. می دانست که در معرض دوربین ها خواهد بود... ژاله، ژاله ابدی! هرگز قابل پیش بینی نبود. با یک کارت تبریک نوروز چنان متأثر می شد و گریه شوق سر می داد که گویی همه عالم را به او بخشیده ای و مدتی بعد چنان صریح و قاطع -و گاهی تلخ- دعوت تو را برای «کار» رد می کرد که فکر می کردی تا آخر عمرت سراغ اش نخواهی رفت! چه دشوار بود وظیفه شناختن او! وظیفه ای که به دوش تمامی همکاران و نزدیکان اش بود اما همه از انجام اش سر باز زدند. نه! حسرتی از دیدار آخر با او ندارم. هر چند او همواره تأکید می کرد که نمی داند این واپسین دیدار است یا نه؛ اما من می دانستم دیگر او را نخواهم دید. هنگام خداحافظی هر دو خویشتن دار بودیم. می دانستیم کوچکترین کنش احساسی هر دو ما را در وضعیت ویران کننده ای قرار خواهد داد. با این همه کمی بعد از رسیدن ام به خانه، ژاله زنگ زد و پشت تلفن فرو ریخت. من همچنان خویشتن دار بودم. فرو ریختن ام ماند برای زمان مرگ اش؛ یک ماه و اندی بعد.

 

 

 از راست به چپ: الیزابت تیلور، سوفیا لورن، جولی کریستی و جووان وودوارد. هنرپیشگانی که صحبت کردن به جای آنها از شاخصه های شناخت تماشاگر ایرانی از آنها بود

 

*****

 

شهریار بی بدیل عالم دوبله فارسی سید ابوالحسن تهامی نژاد که همواره فرد مورد اعتماد ژاله در دوبله بود، توانست از پس مهمی برای ژاله برآید. به شکلی که ژاله از او«حمایت» کند: تهامی که گوینده یک برنامه تلویزیونی درباره سینما بود، برای سفری به خارج از کشور می رفت. او از ژاله خواست در طول سفرش به جای او گویندگی متن این برنامه را عهده دار شود و ژاله پذیرفت چرا که در این شکل او از تهامی نژاد «حمایت» می کرد. و این چنین شد که ژاله با گویندگی این برنامه توانست بخشی از «فریاد»ش نسبت به جهان پیرامون را به گوش اطرافیان اش برساند. تهامی نژاد از سفر بازگشت اما با مناعت طبع استثنایی اش هرگز با ژاله تماس نگرفت. اندکی پس از بازگشت اش، ژاله از آمدن او خبردار شد و تماس گرفت تا تهامی نژاد به برنامه برگردد. اما شهریار هرگز زیر بار نرفت. و ژاله برنامه را ادامه داد. گذشت زمان ثابت کرد ژاله حق داشت که مصرعی از صائب تبریزی را «فلسفه کار و زندگی و حیات» قرار دهد: «چو رسی به طور سینا اَرِنی نگفته بگذر که نیارزد این تمنا به جواب لن ترینی»[7] چون اندک زمانی بعد، درست وقتی که برنامه با صدای ژاله جا افتاده بود، تهیه کننده برنامه با بلاهتی غیر قابل وصف و به شکلی غیر منتظره، همسرش را جایگزین ژاله نمود! اما آش آنقدر شور بود که صدای آشپز هم درآمد! کوتاه زمانی بعد بهش زنگ زدند و با توجیهاتی دوباره از او تقاضا کردند تا به برنامه بازگردد. ژاله مردد بود که چه واکنشی در برابر این فرودستی ریاکارانه از خودش نشان دهد. من بهش توصیه کردم حتما ًبه برنامه بازگردد چون تصورمی کردم به لحاظ روحی حضورش بهتر است. و ژاله به برنامه بازگشت.

... حالا که به گذشته ها نگاه می کنم به نظرم چه ساده لوح بودم که فکر می کردم مشکل ژاله کار یا زندگی خصوصی است. نه! او درگیر یک سرگردانی جبری شده بود. چیزی که «او» دقیقاً دریافته بودش و مکررا ًبه من گوشزدش می کرد و می خواست که به ژاله متذکر بشومش. اما من هیچ به ژاله نمی گفتم. گذشت زمان صحت حرفهای «او» را به شکل وحشتناکی ثابت کرد. چرا که دست کم این اواخرهمه چیز برای ژاله حل شده بود. هم مدیر واحد دوبلاژ رسماً از او دعوت کرده بود، هم ژاله گوینده ثابت یک برنامه تلویزیونی شده بود، هم اتفاقات خوبی در حوزه دوبله برایش افتاده بود که گویندگی به جای کتی جورادو در دوبله جدید ماجرای نیمروز و نیز مدیریت دوبلاژ فیلم ساعتها از جمله آنها قابل اشاره هستند. و هم پیشنهادات متنوعی در زمینه های کار پیش رویش داشت. (از تیزر تیلیغاتی تلویزیون سونی گرفته تا پیشنهاد مدیریت دوبلاژ آثار سینمایی مهم). در واقع همه چیز برای او حل شده بود. جهان پیرامون اش چه در حوزه کاری و چه در روابط اجتماعی خودش را آماده تکریم او کرده بود. اما ژاله بی قرار شده بود. ساحره بزرگی، سحری برایش ساخته بود که ژاله باطل السحرش را نمی دانست.

 

 

*****

 

«رفته بودم شهسوار، گفتند در روستایی پیرزنی هست که به کف دست آدم ها نگاه می کند و از احوالات آنها خبر می دهد. خواستنم مرا ببیند. به من نگاه کرد. گفت در زندگی دو مرتبه برای تو سحرکرده اند. خواستم برایم کاری بکند اما گفت از عهده او برنمی آید. و باید شخص دیگری را پیداکنم... تو اصلاً به اینجور چیزها اعتقاد داری؟»

ژاله کاظمی- گفتگو با نگارنده بهار 1381

 

 

«هر گاه اول اسم شخصی با «ز» شروع شود او فردی باشد هم زیبا، هم خوش اخلاق، با محبت و خون گرم و در امورات کاری مقرراتی باشد و در زندگی برای او سحری می کنند و در زندگی شکست بزرگی می خورد... ونسبت به زندگی دلسردمی گردد وحیران وسرگردان است.»

در تسخیرات و ختومات -مولانا محمد باقر میرفندرسکی

 

 

«اگر خواهدکه دشمن را اذیت کند [...] را نوشته سه روز به دشمن بنوشاند و اگر نوشاندن ممکن نباشد بر[...] بخواند و بدمد و در خانه عدو بیندازد که عدو از کار دنیا باز ماند و یقین که کورو لنگ گردد و مجرب است.»

کنوزالاسرارالخفیه فی العلوم الغریبه

 

 

«این اواخر متوجه می شدم در پارکینگ خانه چیزهای مشکوکی انداخته اند.[...] چیزهایی که طبیعتاً جایشان آنجا نبود و معلوم نبود چه کسی خواسته آنها را در پارکینگ خانه ای که من در آن سکونت داشتم بیاندازد. حس می کردم، با سابقه ای که در ذهن داشتم، که این چیزها باید به سحر مربوط باشد.»

گفتگوی ژاله کاظمی بانگارنده بهار 1381

 

 

بله! در حالی که زندگی ژاله کاظمی در سالهای اخیر از بی سروصداترین دوره های زندگی اش بود، اما به طرزی استثنایی از کیفیتی رمز و راز گونه برخوردار بود که تنها گذشت زمان می تواند غبار ابهام را از آن بزداید. هنگامی که روزهای آخر درباره علی معلم از من پرسید حدس زدم تصمیم گرفته بخشی از پرده برداری از رازهای زندگی اش را به ما واگذار کند. البته این اواخر قرار بود من و علی معلم مصاحبه ای طولانی و مفصل با او داشته باشیم. ژاله شرایط اش در مورد عکسهایی که قرار بود از او گرفته شود را به من گفت و من بهش اطمینان خاطر دادم که مراقب اسطوره او هستیم. اما در آخرین لحظات بهانه ای تراشیدم و قرار مصاحبه را به «وقت دیگر» موکول کردم. «وقت»ی که حس می کردم زمانی نخواهد بود مگر هنگام مرگ ژاله. بله من مایل به این مصاحبه نبودم چون می خواستم اسطوره ژاله در زمان بهتری مطرح شود، زمانی که وقت ملاقات ژاله با مرگ بود... وقتی خواست دم آخر، پیش از رفتن اش مرا ببیند، فقط نمی خواست خداحافظی کند، بلکه از مـن خواســت حـالا کــه بـرخـلاف میـل اش و بـا دلـتـنـگـی و حـزن فـراوان ایـران را تـرک می کند، من قصه گوی دلتنگی و ملال و رنج او در سالهای آخر باشم و می خواست مطمئن شود علی معلم، همراه این روایت تلخ و پر رمز و راز هست. حتی عنوان مقاله را خودش انتخاب کرد: «من خودم، خود را تبعید می کنم» وقتی در گفتگوی تلفنی آخرش این جمله را تکرار کرد، دانستم اصرار دارد که همین عنوان این نوشته باشد. (عنوان موردعلاقه من عنوان دیگری بود: «سفری از دل فیلمفارسی به قلب عقده سالینجر»...از واشنگتن با شور و سرزندگی فراوان بهم زنگ زد و درباره این نوشته پرسید. گفتم که قرار است در شماره نوروز چاپ شود. اما اصلاً شروع به نوشتن نکردم! در ذهن ام بخش های مختلف نوشته را مرور می کردم اما دست به نوشتن نبردم! با مرگ اندیشی ذاتی ام منتظر مرگ اش بودم! ته دل ام حس می کردم که ژاله کاظمی خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کنم خواهد مرد و آنگاه من بار سنگینی را که او نه تنها در این چهار سال و نیم اخیر، بلکه در تمام عمرش به دوش کشید، از دوشش برخواهم داشت. و درست زمانی که دست به نوشتن بردم خبر آمد که ژاله مرده! حالا او آسوده است، صلیب رنج از دوشش برداشته شده و من به یاد می آورم در آخرین گفتگوی تلفنی وقتی از واشنگتن با من تماس گرفت، پرسید خط کلی نوشته ام درباره چیست؟ بهش گفتم این که ژاله سه هنرمهم داشت: دوبله، مجری گری و نقاشی؛اما هنر بزرگ او، همان چیزی است که در طول زندگی اش همواره از اشاره به آن طفره رفت و نخواست صحبتی از آن بکند: زندگی اش! ژاله سکوت کرد. پشت خط، در آن سوی دنیا داشت گریه می کرد. گریه ای از سر شوق. می دانم از این پس هرگز با رنج نخواهد گریست؛ که اگر در هر جایی از عالم پروردگار گریه کند، گریه اش همواره با شوق خواهد بود. روان اش شاد.

 

 

غلامعباس فاضلی

 

 

ازیادگارهای ژاله کاظمی:

 

گریس کلی (م را برای مرگ بگیر) اینگرید برگمن (ملاقات، آناستازیا) لیزا مینه لی (کاباره) جولی اندروز (آوای موسیقی، میلی خیلی متجدد) اوا گاردنر(برفهای کلیمانجارو) الیزابت تیلور (باترفیلد 8، دختران چه می خواهند، محل اشخاص سرشناس، هامراسمیت حذف شده، انعکاس در چشمان طلایی، چه کسی از ویرجینیاوولف می ترسد، تشریفات پنهانی، طلاق، آیوانهو، مراقب شب، چهارشنبه خاکستر، وسوسه عشق، پرنده آبی، گربه روی شیروانی داغ، آیوانهو) فی داناوی (محله چینی ها) باربارا استرایسند (سلام دالی! دختر مسخره، بانوی مسخره، تازه چه خبر دکترجون؟!) لسلی کارول (فانی) جووان وودوارد (خشم و هیاهو، تابستان گرمِ طولانی، نگاهی ازتراس، رقاصه استریپ تیز، راشل راشل، بیعانه ای در کار نیست) جولی کریستی (دکتر ژیواگو، دارلینگ، پتولیا، دور از اجتماع خشمگین، آقای مک کیب و خانم میلر، واسطه، طلسم) سوفیا لورن (ال سید، بوکاچو 70، گوشه گیران آلتونا، دختر رودخانه، عملیات کراسبو، لیدی ال، دیروز امروز فردا، مادام، جودیت، آرابسک، بالاتر از معجزه، آسیابان عشوه گر، دو زن، مورتادلا، راهبه سفیدپوش، سفر، برخورد کوتاه، معشوقه گانگستر، آخرین محاکمه، گذرگاه کاساندرا، نان و عشق و...، گل آفتابگردان) شرلی مک لین (ایرما خوشگله) الی مک گرا (قصه عشق، این فرار مرگبار) نانسی کواک (الماس33 ) سوزانا یورک (شنهای کالاهاری) راکوئل ولش (قدیمی ترین خرقه دنیا) ونسا ردگریو (جولیا، ایزادورا) مونیکا ویتی (شب، مودستی بلز، قصری در سوئد) سیلوانا منگانو (باراباس) مریلین مونرو (نیاگارا) ماریا شل (شبهای سفید، برادران کارامازوف) ریتا هیورث (کارمن، گیلدا، بانویی از شانگهای) کاترین دونوو (شوک) جنت لی (وایکینگها) ژان مورو (ماتاهاری) علاوه براین ها آن طور که از دستنوشته های ژاله کاظمی برمی آید، همچنین او به جای دهها هنرپیشه زن خارجی سخن گفته که از میان آنها می توان به کندیس برگن، کیم نواک، پیر آنجلی، جینالولو بریجیدا، نرگس، ویجنتی مالا، ماریانا ولادی، دورتی مالون، سیلوا کوشینا، دبورا پاجت، جین منسفیلد، کارول بیکر، الکه زومر، دایان بیکر، سوزان پله شت، باربارا استانویک، سنتا برگر، میشل مرسیه، الزا مارتینلی، دبورا کر، انجی دیکینسون، جون فونتین، و... اشاره داشت.

 

پانوشت ها:



[1] - پنه لوپه کرافورد که از حدود چهل سال پیش و هنگام اقامت ژاله در امریکا دوست وی بود، در اواخراقامت ژاله در ایران نامه ای برایش نوشت. نامه ای که او را عمیقاً تحت تأثیر قرار داد و حکم تیر خلاص بر تردیدهای ژاله را داشت. در این نامه که تایپ شده بود و خانم کرافورد در همان ابتدایش بخاطر دستنویس نبودنش از ژاله عذر خواسته بود، علاوه بر ارائه دلائلی که در آنها رفتن ژاله به آمریکا را به مصلحت او دانسته بود، مجموعه ای عکس هم که به شکل دیجیتال روی یکی دو برگ کاغذ چاپ شده بود برای ژاله فرستاده بود. این عکسها ژاله را در دوران جوانی در حالی که دختر خانم کرافورد را به آغوش گرفته بود نشان می داد. در کنار این عکس تصاویر مختلفی از اعضای خانواده کرافورد در زمان حال به چشم می خورد. جمله ای که پنه لوپه پای این عکسها نوشته بود عمیقاً ژاله را تکان داد: همه می گویند بیا! ژاله چه هنگام رفتن و چه در تماس تلفنی از واشنگتن همواره تأکید می کرد «من هر جا باشم خانم کرافورد از حال من خبر داره» با این صمیمیت خیلی خیلی بعید به نظر می رسد خانم کرافورد اگر ژاله از بیماری اش چیزی می دانست از سرطان او بی خبر می ماند. و قطعاً اگر پنه لوپه می دانست ژاله بیمار است حتما ًدر آن نامه مهم اشاره ای به سرطان ژاله می کرد.

 

[2] - سالها پیش یکی از کلانتری های شمال شهر تهران، با درخواست امدادی از آدرس منزلی که ژاله در آن سکونت داشت مواجه می شود. مأمورین کلانتری به منزلی که ژاله در آن سکونت داشت می روند. ژاله از مزاحمت زن ناشناسی که با سنگ به در منزل مسکونی او (در سومین ازدواجش) می کوبیده و اسم یکی دو نفر را بلند بلند فریاد می کرده به مأمورین کلانتری شکایت می کند. (از آوردن آن اسامی در این نوشته خودداری می کنم). در بازجویی اولیه از زن، جلوی منزل مسکونی ژاله، در آن خانه نود و نه جریبی ییلاق مانند، در حالی که اطرافیان ژاله داخل خانه مخفی شده بودند تا خلاقیت شان دست نخورده باقی بماند و داشتند کماکان به نوشتن ادامه می دادند، زن که ابتدا ولگردی به نظر می رسیده ادعای شاعری و هنرمند بودن می کند. ژاله پس از اندکی دقت متوجه می شود که زن در واقع، رقاصه /شاعره معروفی است که در سالهای دهه 1350 با جذب شدن به محافل روشنفکری، کتاب شعری هم با سرمایه سوپر استار آن دوران به چاپ رسانیده بوده (با تشنگی پیر می شویم) و بعد رو به فیلمسازی آورده، (گویا خود ژاله هم در فیلم این زن، رل گفته بوده است) به مأمورین می گوید که زن را می شناسد و از شکایت اش صرفنظر می کند. در واقع آن زن که سال 1377 هم یک شبکه تلویزیونی ایرانی مصاحبه ای پخش نشده هم با او انجام داد، از اقشار فرودست جامعه آن زمان بود که یک استاد نابغه او را وارد محفل روشنفکری مهمی در دهه 1350 نمود و پس از «تلمذ» در محضر استاد با چند تا از معروف ترین کارگردانان، بازیگران و اندیشمندان آن دوران «آشنا» گردید. و بعد رها شد. حالا آمده بود تا احقاق حق کند و مطالبات اش را از حلقه اول این زنجیره که حالا یا در ایران نبودند و یا نامرئی شده بودند بخواهد. شاید بدشانسی آورده بود که زن قدرتمندی مثل ژاله کاظمی فرا رویش قرارگرفت. چون نتوانست در برابر ژاله تاب بیاورد و رفت پی کارش. برایم بسیار مهم بود که این رویداد را از منظر ژاله بررسی کنم. دو بار این ماجرا را با او مطرح کردم. یک بار به تلویح بسیار در سال 1377 که ژاله ماجرا را به تمامی تأئید کرد اما دلیل مزاحمت زن را به شکلی کاملاً غیر قابل قبول به یک کارگردان بسیار معروف سینما نسبت داد. بار دوم به صراحت زیادی در سال 1379 و به او گفتم که هویت آدم خیلی دوست داشتنی ومهمی که در ابتدای کتاب شعر آن شاعره بی ذکر نام بهش اشاره می شود به چه کسی مربوط می شود. اما ژاله زیر بار نرفت و من هم اصرار نکردم. او همواره نسبت به آنچه پیرامون اش به وقوع می پیوست، از علیا مخدره ها گرفته تا مواد مخدر در ناآگاهی محض به سرمی برد و دوستان اش هم به خاطر حساسیت فوق العاده او حاضر نبودند چیزی به او بگویند.

 

[3] --قهر ژاله با دوبله و حتی بایکوت شدن او به وسیله دست اندرکاران دوبله در سالهای دور هم سابقه داشته اما نکته مهم در اینجا نهفته است که در این سالها ژاله کسی را نداشت که از او -نه حمایت که دست کم- مراقبت نماید. در اوائل دهه 1340 ژاله کاظمی و یکی دیگر از گویندگان درجه اول به خاطر پافشاری بر دریافت دستمزدهای بالا، از سوی دست اندرکاران دوبله بایکوت می شوند. در آن دوره که مدت زمان اش بر ما پوشیده است اما قطعا ًاز این دوره قهر آخر کوتاه تر بوده، ژاله دچار شرایط روحی بدی می شود. شرایطی که همسرش ایرج گرگین را به چاره ای وامی دارد. گرگین به محمود قنبری که آن زمان عهده دار مدیریت دوبلاژ چند سریال تلویزیونی بوده مراجعه می کند. به قنبری می گوید ژاله به خاطر اینکه مدتی -احتمالا ًچند ماه- بیکاراست شرایط روحی بدی دارد و می خواهد قنبری به نحوی ژاله را سرگرم دوبله کند تا شرایط روحی بهتری پیدا کند. محمود قنبری از ژاله دعوت به کار می کند و ژاله در سریالهای تلویزیونی آن سال ها نقش های «هنرپیشه مهمان» را می گوید. و به تدریج با این حضور مداوم، دست اندرکاران دوبله آن سالها ناچار به دعوت از او و پذیرش دستمزدهای وی می شوند (محمود قنبری گفتگو با نگارنده 24/2/1383). آنچه که از خلال این رویداد، جالب توجه به نظر می رسد نقش قابل تحسینی است که ایرج گرگین ایفا کرده. او در مواجهه با شرایط روحی بد ژاله -احتمالاً حتی بدون اطلاع او- کاری برای ژاله کرده و وظیفه مراقبت از همسرش را به خوبی انجام داده. (خانواده گرگین پس از مرگ ژاله هم حرمت گذشته ها را پاس داشتند و در کمال ذوق و اشتیاق چه در تهران و چه در واشنگتن برای او مراسم ترحیم برگزار نمودند.) اما در سالهای اخیر فقدان وجود فهیم، و با احساس مسئولیتی نظیر ایرج گرگین، آینده ای را برای ژاله رقم زد که هیچ کس حتی خود ژاله نمی توانست پیش بینی اش را بکند.

 

[4] - ژاله به من گفت از میان آن 96 امضا تنها دو امضا را باور دارد. امضای منوچهر اسماعیلی و امضای ناصر طهماسب.

 

[5] - چه در زمان حیات ژاله و چه پس از مرگ او این خصلت ژاله که مایل نبود دوستانش با هم ارتباطی داشته باشند برایم کاملاً محسوس بوده. در سفر سال 1380 او به امریکا ژاله به فریده محمدی نامه ای نوشته بود و از او خواسته بود با من تماس بگیرد تا من شماره بخصوصی از ماهنامه دنیای تصویر را از طریق فریده محمدی برایش بفرستم. البته آن شماره هنوز چاپ نشده بود اما من و خانم محمدی با هم آشنا شدیم. مدتها پس از آنکه ژاله به ایران بازگشت روزی در صحبت با او اشاره کردم به گفتگویی با فریده محمدی. هر چند این گفتگو به مدتها قبل مربوط می شد اما سهواً اشاره ای به زمانش نکردم. ژاله که تصور کرد این گفتگو در زمانی نزدیک و طبیعتاً خارج از اطلاع او انجام شده واکنشی غیر ارادی از خود نشان داد که احساس کردم مایل نیست من و فریده محمدی با هم ارتباطی داشته باشیم. مدتی بعد وانمود کردم که به نظرم فریده محمدی اصلاً بانوی جالب توجهی نیست از آن پس ژاله حتی اصرار می کرد با فریده در ارتباط باشم! همچنین در سال 1381 داشتم با اشتیاق فراوان مقدمات ساختن فیلم مستندی درباره اکرم بنایی (خواهر پوری بنایی) را فراهم می کردم. در آن زمان از ژاله خواستم اگر با خانواده بنایی آشناست موجبات ارتباط من را با اکرم بنایی فراهم کند. ژاله گفت «خیلی از دور، و کم» با خانواده بنایی آشناست و به همین بسنده کرد که بگوید می داند اکرم بنایی شرائط روحی مساعدی ندارد. تلاش من برای اینکه حلقه ارتباطی خوبی با اکرم بنایی فراهم کنم به جایی نرسید و این پروژه همچنان متوقف مانده. اما در مراسم بزرگداشت ژاله در خانه هنرمندان هنگامی که پوری بنایی نازنین روی صحنه آمد تا درباره ژاله صحبت کند، در کمال حیرت از صحبتهایش متوجه شدم نه تنها همواره و پیوسته بلکه حتی تا آخرین روزهای اقامت ژاله در ایران همواره ارتباط تنگاتنگی میان ژاله و خانواده بنایی وجود داشته! ترکیب مدعوین این مراسم جامعیت در حضور افراد صمیمی به ژاله را به نحو چشمگیری کم داشت که این نکته نیزموید این است که حتی بستگان ژاله هم با آدمهای مهم زندگی او آشنا نبودند. در واقع ژاله کاظمی نه تنها عدم ارتباط، که حتی کدورت میان نزدیکان مهم اش را به دوستی میان آنها ترجیح می داد. به اعتقاد من این نکته نهفته در تنهایی ازلی و ابدی او بود. ژاله می هراسید که با ارتباط تنگاتنگ دوستانش با هم، او فراموش شود و تنها بماند. البته چه بسیار پیش می آمد که ژاله در حین کار دوبله یا در نمایشگاه هایش، برخی از دوستان اش را به هم معرفی می کرد. اما این معرفی سطحی یا محدود به آدمهای غیر مهم در زندگی ژاله بود و یا جنبه تفاخر داشت. ژاله آشکارا می بالید هر کدام از دوستانش بدانند حلقه زنجیره ای هستند که این زنجیره را آدمهای فرهیخته و برجسته تشکیل می دهند.

 

[6] - در بهار 1380 حین ضبط یک مصاحبه تلویزیونی در دفتر هفته نامه «سینما» با فریدون جیرانی از او پرسیدم گویا قرار بوده ژاله کاظمی عهده دار نقش اول این فیلم شود. جیرانی گفت «بله! ولی خانم کاظمی دیگه پیر شده بود»!

 

[7] - اشاره به آیه 143 سوره مبارکه «الاعراف» که ترجمه آن به شرح زیر می باشد: «و چون موسی به میعاد ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت پروردگارا! خود را به من بنمایان تا بر تو بنگرم (رب ارنی انظر الیک) فرمود هرگز مرا نخواهی دید (قال لن ترینی)، ولی به آن کوه بنگر، اگر در جایش استوار ماند، مرا خواهی دید؛ پس چون پروردگارش بر کوه تجلی کرد، آن را پخش و پریشان کرد و موسی بیهوش درافتاد؛ سپس چون به خود آمد گفت پاکا که تویی؛ به درگاهت توبه کردم و من نخستین مؤمن هستم.

 

 

در همین رابطه بخوانید

 

کشف نسخه قدیمی یکی از دوبله های ژاله کاظمی

من خودم، خود را تبعید می کنم:خداحافظی ابدی ژاله کاظمی

اندیشه هایی بر یک عمر دوستی؛ من و ژاله کاظمی

ژاله کاظمی هنرمند اعماق و راز


 تاريخ ارسال: 1388/8/10

نظرات خوانندگان
>>>بهمن:

آقاي فاضلي بسيار زيبا و در عين حال دردمندانه و سرشار از اندوه بود.نميدانم كه چگونه آن وجود نازنين در برابر تندباد حوادث و نامهربانيها سوخت و ساخت ؟ايشان ما را ترك كرده و دنيا را براي اهلش گذاشتند اما صدها خاطره برايمان برجا گذاشت.برخي از شخصيتهاي روايت شما را حس كردم كه شناخته ام مانند آن زن شاعره و رقاصه ، اما برخي ديگر را نه .كاش ميشد انسانهاي اين سرگذشت را ميشناختيم و همينطور نقششان را در زندگي اين بانوي هنرمند . در هر حال بسيار زيبا بود و حق مطلب تا حدودي ادا شده بود.كاش دوستاني كه ويژه نامه هاي مختلف در مورد هنر دوبله بيرون دادند كمي در اين مطلب تعمق كنند و چيزي را كه شما يافتيد - حداقلش قسمتي از آن را -بيابند.

7+3-

شنبه 5 دي 1388



>>>ناشناس:

من در مورد ایشون یک سری اطلاعات تکمیلی دارم، که بد نیست همه بدونن. پس لطفا سانسور نکن. واقعیت که واقعیت داره چه ما بگیم و چه نگیم. همسر اول ژاله کاظمی [... حذف از جانب "پرده سینما" به علت درخواست مرحوم کاظمی در زمان حیاتش] بود. همسر دوم خانم کاظمی آقای ایرج گرگین رياست راديو تهران- برنامه دوم بود که ماحصل این ازدواج فرزندی به نام افشین میباشد که مقیم آمریکاست. و در نهایت همسر سوم ایشون آقای بیژن الهی بود. نکته جالب آنکه خواهر آقای ایرج گرگین،عاطفه همسر خسرو گلسرخی نویسنده و شاعر مارکسیست معروف چپگرای زمان پهلوی بود که در سال ١٣٥٢ توسط بیدادگاه پهلوی محکوم به بر اندازی سیستم پهلوی گردید و اعدام شد. اما جالبترین نکته اش اینه که خانم ژاله کاظمی در واقع خواهر خانم زهرا رهنورد همسر میرحسین موسوی هست.

4+3-

سه‌شنبه 23 آذر 1389



>>>دانای کل:

بجز مورد آخر، بقیه موارد درست است.

2+0-

سه‌شنبه 23 آذر 1389



>>>مطمئن:

این کامنتی که امضای "ناشناس" دارد دلش خوش است! اطلاعات تکمیلی!! مورد اول و دوم و سوم (سه همسر ژاله کاظمی) که در همین مقاله هم نویسنده به آن اشاره کرده است. در مورد افشین گرگین که مجری برنامه های ماهواره ایست همه می دانند حتی خواجه حافظ شیرازی! در مورد گلسرخی چیز محرمانه ای نیست که تازه بخواهد آشکار شود، و عجیب تر از همه مورد آخری است!! از سال 1388 تمام وبلاگ ها و سایت ها به این موضوع نادرست اشاره کردند و معلوم نیست از کجایشان درآوردند! اسم شناسنامه ای زهرا رهنورد "زهره کاظمی" است در حالی که شناسنامه ژاله کاظمی "زهرا کاظمی" نیست بلکه "زهرا کاظمی آزاد" است! ***گنه کرد در بلخ آهنگری-به شوشتر زدند گردن مسگری!*** اگر براین اساس کسی خواهر کسی باشد قاعدتاً خانم زهرا رهنورد یا "زهره کاظمی" باید خواهر خانم "زهرا کاظمی" آن ایرانی تبعه کانادا باشد که حین عکاسی از اطراف زندان دستگیر و در زندان فوت کرد یا به قول معروف کشته شد! این چه ربطی به ژاله کاظمی دارد؟!

3+0-

سه‌شنبه 23 آذر 1389



>>>مهتاب:

خداوند روح رفتگان این جهان فانی را شاد کند و روح ژاله کاظمی در ارامش باد که هنرمندی بی نظیر بود. وسراسیمه به رادیوها و شیکه های تلویزیونی خارج از کشورهرگز نپیوست.

2+3-

سه‌شنبه 30 آذر 1389



>>>اوکتای بخشایش:

دوبله های ژاله کاظمی ( بانوی دوبله ایران ) : سوفیا لورن ( ال سید / گوشه گیران آلتونا / دوزن – دوبله دوم / آرابسک / گذرگاه کاساندرا – دوبله اول / گل آفتاب گردان / برخورد کوتاه / معشوقه گانگستر / در ناپل شروع شد / بالاتر از معجزه / دیروز،امروز،فردا / مادام جودیت / آسیابان عشوه گر / راهبه سفید پوش / نان و عشق و ... / کلید / مادام سن جان / بوکاچیو 70 / دختر رودخانه / لیدی ال / مورتادلا / سفر / آخرین محاکمه / افسانه گمشدگان / آتیلا – دوبله اول / حیف که خیلی حقه ای / ازدواج ، طلاق به سبک ایتالیایی / غرور و شهوت ) الیزابت تیلور ( مکانی در آفتاب - دوبله اول یا دوم / گربه روی شیروانی داغ / چه کسی از ویرجینا وولف می ترسد؟ / آیوانهو / کلئوپاترا / باترفیلد 8 / محل اشخاص سرشناس / طلاق مال او / چهارشنبه خاکستری / پرنده آبی / مراقب شب / انعکاس در چشمان طلایی / منطقه شکار فیل / پدر عروس / دکتر فاستوس / مرغ دریایی / تنها بازی در شهر / هتل بین المللی / دختران چه می خواهند؟ / هامرا اسمیت آزاد شده / آخرین باری که پاریس را دیدم ) جنیفر جونز ( وداع با اسلحه / روبی گنتری / عشق چیز با شکوهی است / صبح به خیر خانم داو / ما بیگانه بودیم / تصویر جنی / شیطان را بران / مردی در لباس فلانل خاکستری / بارت های خیابان ویمپول / بت / ایستگاه مرکزی / مادام بوواری ) اینگرید برگمن ( زنگها برای که به صدا در می آید؟ / طلسم شده / استرومبلی / ناقوس های سن ماری / آناستازیا / دیدار/ بی احتیاط / گل کاکتوس / النا و مردانش / اروپا 51 / چراغ گاز – دوبله اول ) سوزان پلهشت ( پسر گیشا / ماجرای رم / چهل پوند دردسر / پرندگان / شیپوری از دوردست / تقدیر شکارچی است / ماجراهای گیریفین شلاق کش / اگر سه شنبه است باید بلژیک باشد / لاتیگو / وکیل دعاوی سگ پشمالو ) جووآن وودوارد ( بیعانه ای در کار نیست / رقاصه استیریپ تیز – دوبله اول / سه چهره ایو / نگاهی از تراس / سیبل / خشم وهیاهو / نوع جدیدی از عشق / راشل راشل / تابستان گرم و طولانی – دوبله اول ) جولی کریستی ( دکتر ژیواکو / دور از اجتماع خشمگین / واسطه / حالا نگاه نکن / دارلینگ / مک کیب و خانم میلر / فارنهایت 451 / پتولیا ) فی داناوی ( ماجرای توماس کراون – دوبله اول / بزرگ مرد کوچک / خشن های اوکلاهما / محله چینی ها / شبکه – دوبله اول / سفر نفرین شدگان ) کندیس برگن ( سرباز آبی پوش / داستان اولیور / گلوله را گاز بگیر / گروه / گاندی / باد و شیر ) سیلوا کوشینا ( جنگ مخفی هری فریک / زمان عسرت خون آشام ها / گرمای کافی در ژوئن / راه زیبایی برای مردن / مردی از استامبول ) باربارا استرایسند ( دختر مسخره / سلام دالی / تازه چه خبر دکتر جون / ستاره ای متولد می شود / خانم مسخره ) مونیکا ویتی ( شب / کسوف / مودسی بلز / قصزی در سوئد ) ریتا هیورث ( کارمن / گیلدا / بانوی از شانگ های ) الی مک گرا ( قصه عشق / این فرار مرگبار / قافله ) شرلی مک لین ( ایرما خوشگله / چویتی شیرین / کان کان ) میا فارو ( گتسبی بزرگ / مرگ روی نیل ) جینا لولوبریجیدا ( مردان بد رودخانه / بندباز – دوبله دوم / سلیمان و ملکه صبا - دوبله دوم ) ماریا شل ( شب های سفید / برادران کارامازوف ) جولی اندروز ( آوای موسیقی – اشکها و لبخندها / میلی خیلی متجدد ) سوزانا یورک ( شن های کالاهاری / طلا ) سارا مایلز ( پیشخدمت / لیدی کارولین لمب ) ونسا ردگریو ( جولیا / ایزادورا ) نیکول کیدمن ( دیگران / ساعت ها ) ویوین لی ( اتوبوسی به نام هوس ) لیو اولمان ( چهره به چهره ) مرلین مونرو ( نیاگارا ) لیزا مینه لی ( کاباره ) جنت لی ( وایکینگ ها ) آوا گاردنر ( برف های کلیمانجارو ) راکول ولش ( قدیمی ترین حرفه دنیا ) لسلی کارون ( فانی ) دوروتی مالون ( آخرین غروب ) باربارا استنویک ( با جان دو ملاقات کنید ) مارتا هایر ( پسران کتی الدر ) میلن دومونژ ( آوازه خوان ، نه آواز ) آنجی دیکنسون ( یازده یار اوشن ) دوروتی تیرستان ( مترسک - دوبله اول ) مگی اسمیت ( ظرف عسل ) جین مورو ( شیر در زمستان ) شارلوت رمپلینگ ( نگهبان شب ) اینگر استیونس ( پنج ورق سرنوشت ) ملینا مرکوری ( ده و سی دقیقه تابستان ) ایوت میمیر ( مزدوران ) گلدی هان ( تعقیب در شاهراه ) والری پرین ( لنی ) شرلی جونز ( باشگاه اجتماعات شاین ) کاترین دونو ( شوک ) گریس کلی ( ام را به نشانه قتل بگیرید / دستگیری دزد ) آن باکستر ( ده فرمان ) کاترین رایس ( بوچ کسیدی و ساندنس کید ) آیلین برنان ( نیش ) جین پیترز ( زنده باد زاپاتا – دوبله دوم ) ژان مورو ( ماتاهاری ) سیلویا منگانو ( باراباس – دوبله اول ) جووآن درو (دختری با روبان زرد ) استلا استیونس ( حماسه کیبل هوگ ) الپیدا کاریلو ( غارتگر ) اولگا ژرژس پیکو ( خداحافظ رفیق ) سوزی پارکر ( پرواز از ایشیا ) گی همیلتون ( باری لیندون ) سوزی آمیس ( نام من جو است ) دوبرا کر ( هوس های امپراطور ) کیم نواک ( مرد بازو طلایی ) جون فونتین ( ربه کا – دوبله اول ) دایان بیکر (مارنی – دوبله اول ) دایان کیتون ( پدرخوانده – دوبله اول ) کارول بیکر ( سرزمین پهناور ) نرگس ( آواره ) ویجنتی مالا ( سنگام ) جودی فاستر ( راننده تاکسی ) جین منسفیلد ( آن ها را از طرف من ببوس ) نانسی کووآن ( الماس 33 ) گیلا وایترهاوزن ( شیر خفته ) بانی هانت ( مسیر سبز ) کریستین اسکات تامس ( بیمار انگلیسی ) کتی جورادو ( ماجرای نیم روز – دوبله چهارم ) ؟ ( آرامش آیگر ) الکه زومر/ پیر آنجلی / السا مارتینلی / سنتا برگر/ ماریانا ولادی/ دوبرا پاجت / میشل مرسیه / می وست

3+0-

سه‌شنبه 21 دي 1389



>>>اوکتای بخشایش:

ژاله کاظمی ( بانوی دوبله ایران ) 1383-1322 خواهر هوشنگ کاظمی شروع حرفه ای دوبله : 1327 سوفیا لورن ( ال سید – دوبله اول / گوشه گیران آلتونا / دوزن – دوبله دوم / آرابسک / عملیات کراسبو / گذرگاه کاساندرا – دوبله اول / گل آفتاب گردان / برخورد کوتاه / معشوقه گانگستر / در ناپل شروع شد / بالاتر از معجزه / دیروز،امروز،فردا / جودیت / آسیابان عشوه گر / راهبه سفید پوش / نان و عشق و ... / کلید / مادام سن جان / بوکاچیو 70 / دختر رودخانه / لیدی ال / مورتادلا / سفر / آخرین محاکمه /افسانه گمشدگان / آتیلا – دوبله اول / ازدواج - طلاق به سبک ایتالیایی / غرور و شهوت ) الیزابت تیلور ( مکانی در آفتاب – دوبله اول یا دوم / گربه روی شیروانی داغ / چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟ / آیوانهو / کلئوپاترا / باترفیلد 8 / محل اشخاص سرشناس / طلاق مال او / چهارشنبه خاکستری / پرنده آبی / مراقب شب / انعکاس در چشمان طلایی / منطقه شکار فیل / پدر عروس / دکتر فاستوس / مرغ دریایی / تنها بازی در شهر / هتل بین الملل / دختران چه می خواهند؟ / هامرا اسمیت آزاد شده ) اینگرید برگمن ( زنگها برای که به صدا در می آید؟ / طلسم شده / استرومبلی / ژاندارک / ناقوس های سن ماری / آناستازیا / دیدار/ بی احتیاط / گل کاکتوس / النا و مردانش / اروپا 51 / چراغ گاز – دوبله اول / زیر مدار جدی ) جنیفر جونز ( وداع با اسلحه / روبی جنتری / عشق چیز با شکوهی است / صبح به خیر خانم داو / ما بیگانه بودیم / تصویر جنی / شیطان را بران / مردی در لباس فلانل خاکستری / بارت های خیابان ویمپول / بت / ایستگاه مرکزی / مادام بوواری ) سوزان پلهشت ( پسر گیشا / ماجرای رم / چهل پوند دردسر / پرندگان – دوبله اول / شیپوری از دوردست / تقدیر شکارچی است / ماجراهای گیریفین شلاق کش / اگر سه شنبه است باید بلژیک باشد / لاتیگو / وکیل دعاوی سگ پشمالو ) جووآن وودوارد ( بیعانه ای در کار نیست / رقاصه استیریپ تیز – دوبله اول / سه چهره ایو / نگاهی از تراس / سیبل / خشم وهیاهو / نوع جدیدی از عشق / راشل راشل / تابستان گرم و طولانی – دوبله اول ) جولی کریستی ( دکتر ژیواکو / دور از اجتماع خشمگین – دوبله اول / واسطه / حالا نگاه نکن - طلسم / دارلینگ / مک کیب و خانم میلر / فارنهایت 451 / پتولیا ) فی داناوی ( ماجرای توماس کراون – دوبله اول / بزرگ مرد کوچک / خشن های اوکلاهما / محله چینی ها / شبکه – دوبله اول / سفر نفرین شدگان ) کندیس برگن ( سرباز آبی پوش / داستان اولیور / گلوله را گاز بگیر / گروه / گاندی / باد و شیر / اصول دومینو ) سیلوا کوشینا ( جنگ مخفی هری فریگ / خانه جنگیری – کتاب ابلیس / مادربزرگ سابلا / خترناک تر از مرگ / زمان عسرت خون آشام ها / گرمای کافی در ژوئن / مرد دزد ، زن دزد / مردی از استامبول ) باربارا استرایسند ( دختر مسخره / سلام دالی / تازه چه خبر دکتر جون ؟ / ستاره ای متولد می شود / بانوی مسخره ) دایان بیکر (مارنی – دوبله اول / 9 ساعت به یوما / ماجراهای مرد جوان همینگوی / سالهای از دست رفته ) مونیکا ویتی ( شب / کسوف / مودسی بلز / قصری در سوئد ) ریتا هیورث ( کارمن / گیلدا / بانوی از شانگهای ) الی مک گرا ( قصه عشق / این فرار مرگبار / قافله ) جینا لولوبریجیدا (خم رودخانه / بندباز – دوبله دوم / سلیمان و ملکه صبا – دوبله دوم ) شرلی مک لین ( ایرما خوشگله / چریتی شیرین / کان کان ) گریس کلی ( ام را به نشانه قتل بگیرید / دستگیری دزد / پنجره عقبی ) دوبرا کر ( هوس های امپراطور – کجا می روی؟ / تیغ برهنه / کازینو رویال ) میا فارو ( گتسبی بزرگ / مرگ روی نیل ) ماریا شل ( شب های سفید / برادران کارامازوف ) جولی اندروز ( آوای موسیقی – اشکها و لبخندها / میلی خیلی متجدد ) سیلویا منگانو ( الویس / باراباس – دوبله اول ) سوزانا یورک ( شن های کالاهاری / طلا ) سارا مایلز ( پیشخدمت / لیدی کارولین لمب ) ونسا ردگریو ( جولیا / ایزادورا ) الکه زومر ( گوله ای در تاریکی / برفراز تپه ) نیکول کیدمن ( دیگران / ساعت ها ) ویوین لی ( اتوبوسی به نام هوس ) لیو اولمان ( چهره به چهره ) مرلین مونرو ( نیاگارا ) لیزا مینه لی ( کاباره ) جنت لی ( وایکینگ ها ) آوا گاردنر ( برف های کلیمانجارو ) راکول ولش ( قدیمی ترین حرفه دنیا ) لسلی کارون ( فانی ) دوروتی مالون ( آخرین غروب ) باربارا استنویک ( با جان دو ملاقات کنید ) مارتا هایر ( پسران کتی الدر ) میلن دومونژ ( آوازه خوان ، نه آواز ) آنجی دیکنسون ( یازده یار اوشن ) دوروتی تریستان ( مترسک - دوبله اول ) مگی اسمیت ( ظرف عسل ) جین مورو ( شیر در زمستان ) شارلوت رمپلینگ ( نگهبان شب ) اینگر استیونس ( پنج ورق سرنوشت ) ملینا مرکوری ( ده و سی دقیقه تابستان ) ایوت میمیر ( مزدوران ) گلدی هان ( تعقیب در شاهراه ) والری پرین ( لنی ) شرلی جونز ( باشگاه اجتماعات شاین ) کاترین دونو ( شوک ) آن باکستر ( ده فرمان ) ونتا مک گی ( آرامش آیگر ) کاترین رایس ( بوچ کسیدی و ساندنس کید ) آیلین برنان ( نیش ) جین پیترز ( زنده باد زاپاتا – دوبله دوم ) ژان مورو ( ماتاهاری ) السا مارتینلی ( کبوتری که روم را فتح کرد ) جووآن درو (دختری با روبان زرد ) استلا استیونس ( حماسه گیبل هوک ) الپیدا کاریلو ( غارتگر ) اولگا ژرژس پیکو ( خداحافظ رفیق ) سوزی پارکر ( پرواز از ایشیا ء ) گای همیلتون ( باری لیندون ) سوزی آمیس ( نام من جو است ) جون فونتین ( ربه کا – دوبله اول ) پیر آنجلی ( سودوم و گومورا ) دایان کیتون ( پدرخوانده – دوبله اول ) کارول بیکر ( سرزمین پهناور ) دوبرا پاجت ( دیمتریس و گلادیاتورها ) ماریانا ولادی ( ناقوس های نیمه شب ) می وست ( من فرشته نیستم ) میشل مرسیه ( آوای وحش ) جودی فاستر ( راننده تاکسی ) جین منسفیلد ( عشق های هرکول ) نرگس ( آواره ) ویجنتی مالا ( سنگام ) بانی هانت ( مسیر سبز ) کریستین اسکات تامس ( بیمار انگلیسی ) کتی جورادو ( ماجرای نیم روز – دوبله چهارم ) کاترین اله گر ( سریال ناوارو ) نانسی کووآن ( الماس 33 ) گیلا وایتر هاوزن ( شیر خفته ) وحیده رحمان ( همای سعادت ) جیانا عید ( بازمانده ) ؟ ( چه کسی بانک را منفجر کرد؟ ) کیم نواک / سنتا برگر / و . . . فروزان ( عمده فیلم ها از جمله : قلندر / بدنام / رقاصه شهر / حیدر / خوشگل محله / دشنه / سوگلی و ... ) پوری بنایی ( عمده فیلم ها از جمله : قیصر / یک خوشگل و هزار مشکل / قصاص / سرباز / بچه محله و ... ) پروانه معصومی ( رگبار / کلاغ / طوبا / امام علی (ع) / سوخته دلان و ... ) ثریا حکمت ( خواستگاری / ای ایران / بهار در پاییز / ماه پیشونی / دو همسفر ) فرزانه تائیدی ( سفر سنگ / فریاد زیر آب / صلات ظهر ) شورانگیز طباطبایی ( کلک نزن خوشگله / خیابانی ها / کله شق ) پوران ( اول هیکل / عمو نوروز / آقای قرن بیستم ) گوگوش ( طلوع / جنجال عروسی ) سپیده ( نقره داغ / نفس بریده ) شهناز تهرانی ( همخون / مهمان ) زری خوشکام ( خواستگار / رشید ) مرجان ( سکه شانس / تنها حامی ) ثریا بهشتی ( دزد و پاسبان / نیش ) شهرزاد ( قیصر / داش آکل ) مهناز اسلامی ( مرضیه / آخرین خون ) افسانه بایگان ( بگذار زندگی کنم / گل مریم ) سرور نجات الهی ( بو علی سینا / امام علی (ع) ) کتایون ریاحی ( لاکپشت / خبرچین ) مهتاج نجومی ( این خانه دور است / در کمال خونسردی ) اکرم محمدی ( مادر / ساحره ) جمیله ( مترس ) آرام ( حکم تیر ) هاله نظری ( خاتون ) آیلین ویگن ( شکست ناپذیر ) ایرن ( خداحافظ رفیق ) گلی زنگنه ( بر فراز آسمان ها ) نیلوفر ( مطرب ) ژاله کریمی ( لج و لج بازی ) ملوسک ( چلچراغ ) شهین ( چهار خواهر ) شهلا میربختیار ( پاییز صحرا ) هما روستا ( ملک خاتون ) فاطمه معتمد آریا ( ریحانه ) زهره حمیدی ( گروگان ) فاطمه گودرزی ( جنگ نفت کش ها ) شیوا خنیاگر ( دیوانه وار ) رزا آرایش ( حرفه ای ها ) بهناز توکلی ( معصومیت از دست رفته ) و ...

9+0-

سه‌شنبه 12 بهمن 1389



>>>پوریا:

سلام با تشکر از شما که با شهامت این مطالب را نوشته اید لطفا از مرحوم ایرج ناظریان هم بنویسید 0

3+0-

شنبه 8 مرداد 1390



>>>شادي:

متاسفم برات دوست عزيز ، هم در مورد نقد از شميم بهار هم در مورد حرف هايي كه در مورد بيژن الهي زدي. من نميخوام بگم اينا بي عيبن ولي اون كسي كه تكبر و تفاخر داره تويي نه اونا كه با همچين اطميناني از بي سوادي اونا حرف ميزني .

2+4-

شنبه 9 دي 1391



>>>سهراب:

درود پیگیری وتعهد شما دراین مورد قابل تحسین است جداازنگارش جذاب وتاثیرگذارتان شرح زندگی این استاد عزیز ازدست رفته نکات فراوانی درخود داشت .امیدوارم درجایی گزیده ای ازدیالوگهای ماندگارایشان نیزقراردهید تا خوانندگان بیشتر باصدای جادویی ایشان آشنا شوند.البته به گمانم این مطلب مربوط به سالها پیش باشد وگرنه ... وبیژن الهی همسران پیشین خانم کاظمی هردودرگذشته اند وازدیدگاه تحقیق مانعی برای بیان نامشان نبود مگرجنبه احساسی شما که به ایشان قولی داده اید مانعتان شده باشد روانش شاد ویادش گرامی باد پایداروپیروزباشید

3+0-

شنبه 9 آذر 1392



>>>نادر :

لطفآ تشکر و قدردانی بسیار مرا برای این کار بسیار عالی و لازم بپذیرید .نثر بسیار خوب و روان و رسا ،ساختار منطقی و محکم و محتوای معتدل ،ادیبانه و بسیار پر معنی و لطیف شما همراه با اشاراتی روشنگرانه و نقدی بسیار منصفانه و شاهدوار ،از خاطره نگاری دوستی بسیار ارجمند ،داستانی پر کشش و جذاب فراهم آورده که خواننده را در سیلان قدرتمند و پر التهاب خود به هزار سو میکشد . فوق العاده بود .قدردانم

3+1-

يكشنبه 1 شهريور 1394



>>>نازنین:

راستش من هنوز متوجه نشدم همسر اول خانم ژاله چه کسی هستند.اگر واقعا نمیتونید بگید خواهش میکنم کسی بمن بگه: Atlantis770@yahoo.com واقعا ممنونم.

0+0-

دوشنبه 28 تير 1395



>>>مریم :

من. جایی خوندم آقای رشید یاسمی بود

1+1-

جمعه 22 مرداد 1395



>>>امینی:

متنی تأثیرگذار بود که نگارش‌اش بر دلم نشست. ممنون

0+0-

پنجشنبه 5 اسفند 1395




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.