پرده سینما

خوب، بد، مصیبت؛ نگاهی به سی و پنجمین جشنواره فیلم فجر

فهیمه غنی نژاد


 

 

 

 

 

 

 

 

خوب!

 

فهیمه غنی نژادسی و پنجمین جشنواره ی فیلم فجر به پایان رسید در حالی که برگزاری آن در کاخ جشنواره، نسبتاً خوب و از چند سال گذشته به مراتب بهتر بود. بهتر بود چون مانند سال های گذشته مجبور نبودیم پیش از شروع بسیاری سئانس ها، مدتی پشت درهای بسته ی سالن نمایش بایستیم تا فیلم، آماده ی نمایش شود و یا در دو صف طولانیِ فیش و گرفتن غذا، ته مانده ی رمق مان را از دست بدهیم.

بهتر بود چون میز نشریات مربوط به جشنواره، به شلوغی و بی نظمی سال های پیش نبود که تعدد و تکثرِ مطبوعاتِ یکی مساویِ همه، چشم را بزند و نوعی آلودگی بصری ایجاد کند و غم قطع درختان را یادآوری(!).

بهتر بود چون تعداد خبرنگاران و عکاسان رسانه ای، به اندازه ی نیاز بود و نه آن قدر زیاد که از شدت بیکاری و به اسم گفتگوها و عکس های مطبوعاتی، اطراف سیاهی لشکرها و بازیگران نقش چندم هم تجمع کنند و برای آنها موجب توهم شوند و برای دیگران، سبب سدّ معبر.

بهتر بود چون حاشیه های تشریفاتی و اضافاتِ ناچسبی مانند مراسم معروف به «فرش قرمز» و نیز معرفی عوامل یک فیلم، با دعوت از ایشان روی سن قبل از آغاز نمایش، بساط شان برچیده شده بود.

بهتر بود چون شرکت کنندگان در نشست های رسانه ای، ناچار نبودند پیش از پرسیدن سؤال یا گفتن حرفی، آن را روی کاغذ بنویسند و به تأیید کسی که برای این کار تعیین شده بود برسانند.

بهتر بود چون زمان اجرای برنامه ها، با زمانبندیِ پیش بینی شده، خیلی فاصله نداشت.

بهتر بود چون از ابتدا تا انتهای جشنواره، در برنامه ی ارائه شده هیچ تغییری داده نشد.

بهتر بود چون رفتارها و برخوردهای مسئولان و کارکنان، واقعا مسئولانه و توأم با احترام و محبت بود.

بهتر بود چون وسایل نقلیه ای که به آمد و شدِ رسانه ای ها و میهمانان جشنواره اختصاص داشتند، مثل ساعت کار می کردند.

بهتر بود چون با وجودی که دعوت شدگان غیر رسانه ای بسیار زیاد بودند اما حضور افراد نامرتبط با جشنواره، کودکان و کسانی که مخل و مزاحم تماشای فیلم باشند، میان شان محسوس نبود.

بهتر بود چون برای نظافت محیط و پذیرایی ساده ی در فواصل فیلم ها، کم و کسر نگذاشته بودند....... دستِ دست اندرکارانش درد نکند.

 

 

بد!

 

یکی از بدها در سی و پنجمین جشنواره ی فیلم فجر (با توجه به اینکه فیلم ها برای اولین بار اکران می شدند و همچنین با در نظر داشتن نگاه های مسابقه ای به جشنواره) معرفی زودهنگام نامزدها بود که فیلم های دو روز آخر را از رونق انداخت. تعداد فیلم های بد هم کم نبود و میانگین سطح کلّ آنها چیزی بود زیر متوسط و بسیار نزدیک به بد؛ تقریبا مثل چند سال گذشته. معمولا گفته می شود اکثر فیلم های ایرانی، عیب و ایرادشان در فیلمنامه است و فیلمنامه ی خوب در سینمای ما، به منزله ی کیمیاست. این گفته اگر زیرکانه و برای اعاده ی حیثیت سازندگان فیلم های بد نباشد، مطمئنا برخاسته از ناآگاهی نسبت به نقش تعیین کننده و مسئولیت کارگردانان در حیات بخشیدن به اثری سینمایی با انتخاب یا نوشتن یک فیلمنامه ی مناسب، همراه با اداپته کردن هوشمندانه و منطقی آن با عناصر اجرایی و تصویری است.

در همین جشنواره ی امسال، خیلی فیلم های بد، ساختارشان بهتر از فیلمنامه ی بدشان نبود و بازیگران آنها هم در هماهنگی با ظرفی که درش قرار داشتند، کارشان را ارائه کردند. جز معدودی، ویژگی غالب فیلم های امسال، پُرحرفی  بود. عدم شناخت لازم و کافی فیلمسازان و ناپختگی ایشان نسبت به این هنر سهل و ممتنع، به جای زبان تصویر، زبان بازیگران را نه برای گفتگو، که برای پُرگویی های روزمرّه و پیش پا افتاده و فاقد هر ارزش کلامی و هنری به کار گرفته بود. این رگبار کلمات، با توالیِ تصاویر غیرسینمایی و بی هیچ جلوه ی ظاهری و جاذبه ی موضوعی، در واقع همان سریال های خانوادگی دست چندم تلویزیونی بودند که در قالب فیلم های «اول و بلندِ کارگردانان» و «مسابقه» و «هنر و تجربه» و «چشم انداز سینمای ایران» در سی و پنجمین جشنواره ی فیلم فجر، خود را به علاقه مندان سینما قالب می کردند. بسیاری از فیلم های  اجتماعی، مضمونی کهنه داشتند و سطحی و شعارزده و گاه، تقلیدی بودند. در فیلم های سیاسی و تاریخیِ غیر مستند، رویدادها بی کشف نکاتی تازه و یا حذف و اضافه ای در آنها و بی دراماتیزه شدن و یا بیانی تازه و هنرمندانه، عیناً از گزارش های رسانه ای به تصویر درآمده بودند. برخی فیلم های تجربی را درونمایه های خام و بُن مایه های سُست و بیان ناتوان و پریشان، از فرم و فضای تجربی و هنر ابستره دور می کرد. در مجموع، نه تنها ریتم کُند خیلی از فیلم ها، که ملال آوری و حزن تزریقی آنها به علاوه ی پرسوناژهایی که با خودشان هم قهر بودند نیز بود که پس از تماشای هرکدام، انگار ده - دوازده ساعت کار مداوم کرده باشم خسته بودم و انگار مدتی طولانی در هوایی راکد مانده باشم کسالت داشتم و نیاز به استراحت و هوایی تازه.

 

 

مصیبت!

 

نوعی مصیبت که در سی و پنجمین جشنواره ی فیلم فجر هم خود را نشان داد و خدا کند در آن سنّتی را پایه نگذاشته باشد، آن است که تنها چشم اندازِ انسان، برتری از دیگران باشد و برای رسیدن به این چشم انداز، حرمت همه کس و همه چیز زیر پا گذاشته شود....... آن است که کسانی اگر اول صف قرار نگیرند، صف را به هم بزنند....... آن است که در یک رقابت، قواعد و شرایطِ از پیش پذیرفته شده، توسط بازندگان در هم شکسته شود....... آن است که آنانی که برتر نشوند، در برابر آنانی که از خودشان هستند امّا در مقام استادی و داوری قرار دارند بایستند و برگزیده نشدن شان را برخاسته از «جهالت و بلاهتِ» گزینشگران بدانند و ندانند وجود جهالت و بلاهت در داوری، نیاز به اثبات منطقی یا اجماع دارد امّا ندانستن بارِ معنایی واژگان و کاربرد نابجای کلمات و نادرستی نحوه ی اعتراض، از بدیهیاتِ جهالت و بلاهت است. و باز ندانند جهالت و بلاهت، در این هم هست که سازنده ی یک فیلم بلند (حتی اگر اولین فیلمش باشد) نداند که می شود کارگردانیِ یک فیلم،  به خوبیِ فیلمنامه اش نباشد....... نوعی مصیبت، آن است که کارگردانی تازه کار که فیلمش در چند بخش نامزد دریافت جایزه می شود و شاید انتظار دارد در همه ی بخش ها کاندیدا باشد، با لحن و ادبیاتی زننده و عامیانه و با تظاهر به نگاهی تحقیرآمیز نسبت به داوری و سیمرغ بلورینِ جشنواره اعلام کند: «سیمرغ کیلویی چند؟!». و البته او که سال گذشته هم سیمرغ بلورین گرفته است و قیمت هر کیلو سیمرغ را بهتر از دیگران می داند، کمی بعد حساب و کتاب کند و حرفش را پس بگیرد....... آن است که آنچه بر سر ورزش و داوری اش آمده، هنر را هم مبتلا کند....... آن است که رسانه ها، سالار شوند و خبربَران و خبرنگاران به خود اجازه دهند هنرمندان و صاحبنظران را وادار به عذرخواهی از خویش کنند؛ چرا که مثلا با زیر بارِ مصاحبه نرفتن یا انتقاد ایشان، احساس توهین شدگی کرده اند....... آن است که رسانه ای ملی، رویکردش میلی باشد و بی اعتنا باشد به بی اعتمادی ها....... آن است که در رسانه ای ملی، یکی – دو آدمِ شناخته شده با پیشینه هایی نه مطلوب و موفق، بنشانند تا با ناسزا و بد دهنی و برچسب های سیاسی و نظایرش، و با یارگیری و جبهه بندی و تفرقه اندازی بخواهند سلیقه شان را بر سینمای مملکت حاکم کنند....... نوعی مصیبت، آن است که سمت و سوی حرکت در هر عرصه، به جایی باشد که در آن چشم، چشم را نبیند و صدا به صدا نرسد و هیچ کس به هیچ کس نباشد و سنگ روی سنگ بند نشود....... 

 

 

 فهیمه غنی نژاد

 

۲۸ بهمن ۱۳۹۵



 تاريخ ارسال: 1395/11/30

نظرات خوانندگان
>>>ما خوشبخت هستيم!:

لطفا" با لحن انشا بخوانيد. چقدر هنرمند بودن سخت است چون اگر بخواهند سيمرغ بخرند تا بتوانند پلو سيمرغ بخورند نمي توانند بگويند: سيمرغ كيلويي چند؟ چون متهم به ادبيات زشت و زننده و عاميانه مي شوند. پدر من يك كارمند است،ما توانايي خريد و خوردن سيمرغ را نداريم اما گاهي مي توانيم مرغ بخريم و آن را با پلو بخوريم و يا گاهي برويم در دامن طبيعت و جوج بزنيم . حالا مي فهمم كه ما چقدر خوشبخت هستيم چون وقتي پدر من براي خريد مرغ مي رود از گفتن: مرغ كيلويي چند؟ هيچ ابايي ندارد و كسي نمي تواند او را متهم به داشتن ادبيات زشت و زننده و عاميانه بكند! هستم، چون جوج مي زنم و اين غايت آرزوي من است! با تشكر، اكبر جوجه لو

0+1-

يكشنبه 1 اسفند 1395



>>>amirnejad:

babate bakhsh "KHOOB' merci

66+0-

شنبه 30 بهمن 1395



>>>فرانک:

درود...

108+2-

شنبه 30 بهمن 1395




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.