پرده سینما

ماندن در پرده اول فیلمنامه! نقد و بررسی فیلم «چراغ های ناتمام» ساخته مصطفی سلطانی

کاوه قادری


 

 

 

 

 

 

 

 

شخصیت این فیلم، چنان نگاه عاقل اندر سفیه ای در کارت پستال می کنند که شصت منتقد جماعت را خبردار کنند که دنبال تأویل فرامتنی بگردید! و درست از همین روی است که نه معلوم می شود و نه نباید معلوم شود که این شخصیت چرا و چگونه دچار آن تناقض رفتاری درونی شده، چرا و چگونه از آن تناقض رفتاری درونی بیرون آمده و چرا و چگونه با ذهنیت اش، داستان های آدم های مفقود را نعل به نعل واقعیت می نویسد؟

 

 

مجید صالحی در فیلم چراغهای ناتماممصطفی سلطانی در نخستین فیلم اش یعنی چراغ های ناتمام، شاید بتوان گفت یکی از پرظرفیت ترین دستمایه های تاریخ سینما را برای درام اش برگزیده؛ تضادها و چه بسا تناقض های درونی و بیرونی یک نویسنده، سرگردانی بین امیال مادی و معنوی اش و البته تردیدهای مکرر و مداومی که وی در به روی کاغذ آوردن آنچه در ذهن اش نهفته است دارد. حتی صرف پرداخت درست و با اصالت روایی و نمایشی و تصویری همین ها نیز می توانست فیلم را ولو بدون آنکه سوژه و موضوع ویژه ای داشته باشد، به سادگی شکل دهد، پیش ببرد و به ثمر برساند؛ اما امان از آن دسته فیلمنامه نویسان و فیلمسازان ما که تنها قادرند قوام داستانی فیلم را صرفاً در پرده ی اول اش تضمین کنند!

معرفی شخصیت، برخی شناسه های موتیف گونه و کلیدی او، دغدغه ی او، نوع کار او، منش او و محل کار و محل زندگی او، البته به نحو ابتدایی و مقدماتی و در حد و اندازه ی آغازگری درام، جملگی در پرده ی اول به شکل روایت گاه نمایشی و گاه شفاهی (نریشن ها) انجام می شوند. نوع ادبیات نریشن های ابتدایی، جنس کارهایی که شخصیت اصلی، انجام شان را به عهده می گیرد و تأکیدات اش بر لازمه ی وجود باورمندی و روح لازم برای انجام یک کار، دست کم به لحاظ ظاهری و تئوریک هم که شده، شمایل ولو ابتدایی یک نویسنده یا آدم فرهنگی را در او پدید می آورند و نوع باورمندی ارزشی و متعهدانه اش در کتابت، گریزش از قلم فروشی و اینکه اساساً چگونه متنی را برای کتابت بپذیرد، شمایلی از دغدغه و منش او را برای مخاطب محاکات می کنند. از محل کار تا محل خانه و زندگی او، در معرفی شمایل مقدماتی و ابتدایی زندگی این آدم، تقریباً هیچ مورد روایی و تصویری و نمایشی در متن داستان و فیلمنامه، از چشم دوربین و میزانسن دور نمی مانند.

این فیلم شخصیت-موقعیت اما پس از معرفی اولیه ی شخصیت و وضعیت کلی اش، درست آن هنگامی که باید از پرده ی اول اش عبور کند و نقطه عطف اول را شکل دهد و وارد موقعیت مرکزی خود شود و خط سیر درام را به پیش ببرد، تمام می شود! درست آن هنگامی که شخصیت اصلی ما، در قالب یک حادثه ی محرک داستانی، سوژه و افراد و کاری مطابق با باورمندی خود می یابد و در سیر و بستر همین موقعیت جدید، قرار است به تحول برسد؛ و در همین نقطه است که فیلم، سوای اینکه اسیر پرداخت کلیشه ای، بازتکرار شده و بدون خلاقیت مضامین اش می شود، در همین مسیر کلیشه ای نیز تخت می ماند و پیشبرد نمی یابد؛ داستانی خنثی (نسبت به موقعیت اصلی درام مرکزی) از یکی از سوژه هایش روایت می شود و ناگهان به طرز نامعلومی شخصیت اصلی ما پا پس می کشد و تصمیم برای ننوشتن می گیرد و دریافت پول بیشتر را پیش می کشد؛ و این یعنی همان پیشامدهای دفعتی، جامپ کاتی، باری به هر جهتی، فاقد اصالت وقوع و به طور کلی کاذب، که قصد ظاهرسازی گره افکنی و فراز و فرودسازی در درامی راکد دارند! همین شیوه البته در دومین نقطه عطف سازی فیلم نیز بکار می رود؛ موجی بودن پدر از جبهه و جنگ، جانبازی اش و حساسیت عصبی اش روی صداهای بلند، در همان ابتدای درام و پرده ی اول فیلمنامه، به عنوان یک شناسه ی موتیف گونه از کاراکتر پدر و وضعیت کلی خانواده مطرح می شود اما در کل درام، هیچ نمود، استفاده و کارکرد دراماتیکی ندارد تا اینکه شبی در هوای بارانی، پدر به نحوی بی دلیل، الکی، زورکی، بیخودی و دلخواهی حاضر می شود در حیاط خانه بنشیند تا با صدای بلند رعد و برق، تشنج کند و با این تشنج و پیامدش تحول 180 درجه ای پسر (که جهت راه افتادن کار فیلمنامه نویس، این تحول، حتماً باید با تشنج دوم پدر حاصل شود، نه تشنج اول!!)، فیلمنامه وارد پرده ی سوم داستانی اش شود! و این همه یعنی، داده های روایی و نمایشی درون فیلم، به لحاظ قدرت داستان سازی، آنقدر خام و نارس اند که فیلمساز ناگزیر می شود برای ایجاد موقعیت های داستانی محرک و پیش برنده ی درام، اینگونه پیشامدهای ناگهانی و بی پشتوانه و زمینه سازی نشده را به درام تحمیل کند.

چراغهای ناتمام ساخته مصطفی سلطانیعلاوه بر این ها، به نظر می رسد کاراکتر اصلی فیلم، باید دچار تناقضی درون شخصیتی باشد که وجود همین تناقض، توجیه گر و لاپوشان حفره های فیلمنامه شود! علت و منشأ این تناقض اما عمداً و البته از روی ناتوانی و عجز و استیصال و خلأ متریال فیلمنامه ای، توضیح داده نمی شود تا این شخصیت هم به سبک شخصیت های اصلی فیلم های امروز، بادیگارد و یک شهروند کاملاً معمولی شود که هیچ نمی گویند بغض و ناراحتی شان از چیست و چرا بیخودی از عالم و آدم طلبکارند و به قول منتقدی، زمانی هم که می خواهند به اندازه کلمه ای لب وا کنند، یا به افق خیره شده و بغض می کنند، یا آب غوره می گیرند، یا همچون همین شخصیت این فیلم، چنان نگاه عاقل اندر سفیه ای در کارت پستال می کنند که شصت منتقد جماعت را خبردار کنند که دنبال تأویل فرامتنی بگردید! و درست از همین روی است که نه معلوم می شود و نه نباید معلوم شود که این شخصیت چرا و چگونه دچار آن تناقض رفتاری درونی شده، چرا و چگونه از آن تناقض رفتاری درونی بیرون آمده و چرا و چگونه با ذهنیت اش، داستان های آدم های مفقود را نعل به نعل واقعیت می نویسد؟ آیا صرف نریشن گویی توصیفی کافی است؟ پس کو نمود تصویری و نمایشی؟

فیلم، به ویژه در پرده های دوم و سوم، البته منهای دقایقی از فصل آخر، در پیشبرد مسائل ذهنی شخصیت اصلی نویسنده مان و تناقض های درونی او، به جای اینکه عینی، عملی، تصویری و نمایشی باشد و ابژکتیو عمل کند، تئوریک و شفاهی و توصیفی است و سوبژکتیو عمل می کند. برای نمونه، حس درونی نویسنده، به علت اتکای بیش از اندازه درام به نریشن های توصیفی، چندان در بُعد دیداری عرضه نمی شود که چنین رویکردی به طور کلی دو نقصان عمده به دنبال دارد. نقصان اول، در خطای بنیادین مدیومی نهفته است؛ اینکه چنین طریقتی، بیشتر مناسب ادبیات، کتاب، نمایشنامه های رادیویی و امثالهم است که در آن، می توان در بُعد شنیداری و به مدد کلمات، جملات، عبارات، توصیفات، لحن و بیان شفاهی گفتار و حتی گاه صرفاً گفتار و ایضاً کمک گرفتن از ذهنیت مخاطب، جهان و عناصر درون آن را خلق کرد و عینیت داد و به پیش برد و به ثمر رساند. در مدیوم سینما اما، نه فقط جهان، که حتی هر تک عنصری نیز باید به مدد به بیان تصویر و نمایش درآمدن، عینیت و موجودیت و موضوعیت یابند، که در غیر این صورت فاقد اصالت اند؛ چرا که در چنین حالتی، در یک مدیوم نمایشی، با حذف بایسته های نمایشی و بُعد دیداری آن به وجود آمده اند؛ درست مثل اینکه تصویر و نمایش از مدیوم سینما حذف شوند! نقصان دوم منبعث از این رویکرد اما به نحوه ی مضمون نگری اش برمی گردد؛ صرف بیان مکرر و مداوم شفاهی و تئوریک و توصیفی یک مضمون به جای عینیت دادن به آن در دل روایت تصویر و نمایش، اثر را مضمون زده می کند؛ در عین اینکه مضمون سازی اثر نیز کاذب می شود؛ چرا که تنها به مدد ظاهرسازی های پرتعداد گفتاری، شفاهی، تئوریک و توصیفی صورت گرفته و به آزمون تصویر، نمایش، دیدار، نگاه، عمل و رویداد گذاشته نشده است؛ آزمونی که قطعاً چالش فیلم بعدی مصطفی سلطانی نیز خواهد بود.

 

 

 

کاوه قادری

 

شهریور ۱۳۹۷



 تاريخ ارسال: 1397/6/26

نظرات خوانندگان
>>>reza:

like

1+0-

سه‌شنبه 27 شهريور 1397




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.