پرده سینما

متوقف در ایده اولیه و دستمایه! نقد و بررسی فیلم «به دنیا آمدن» ساخته محسن عبدالوهاب‎

کاوه قادری


 

 

 

 

 

 

 

 

 

تیر خلاص داستانی به پیکر نیمه جان درام را نوع و نحوه ی چالش زدایی و گره گشایی نهایی است که وارد می کند؛ اینکه گره گشایی نهایی، نسبت به گره افکنی اولیه، بیش از اندازه ساده انگارانه و دم دستی است

 

 

فیلم، فاقد ابژه های لازم و کافی برای گسترش داستانی و موقعیتی ایده ی اولیه اش، آن هم در حد و اندازه ی یک اثر بلند داستانی 90 دقیقه ای است

 

 

فیلم به دنیا آمدن محسن عبدالوهاب، با وجود حد فاصل چهار ساله ای که میان نمایش اش در جشنواره فجر و اکران عمومی اش واقع شده، هنوز دستمایه ی نسبتاً جدید، پرظرفیت و بالقوه دراماتیکی را برای شکل دهی لوازم و چیدمان اصلی درام مرکزی خود دارا است؛ پدر و مادری که قصد بچه دار شدن مجدد ندارند و در این مسیر، سقط جنین هم می کنند اما سقط جنین نتیجه نمی دهد و جنین باقی می ماند و زمینه ی تردید در تصمیم اولیه ی ناظر بر بچه دار نشدن را فراهم می کند. این اما تنها نقطه قوت کل فیلم است و در ادامه، این فیلم نیز تبدیل به یکی از نمونه های بارز آثار سینمای موسوم به اجتماعی مان می شود که چشم اسفندیارش، فیلمنامه به معنای عام و داستان پردازی به معنای خاص است؛ به این معنا که فیلم، قادر نیست از ظرفیت بالقوه دراماتیک دستمایه و یک سوم ابتدایی قصه گوی خود در جهت شکل دهی، بسط، پیشبرد و به ثمر رساندن درام مرکزی اش، به نحوی بالفعل بهره ببرند.  «حس می کنم داریم یک انسان را از بین می بریم!»؛ این جمله ی زن خانواده، عملاً تنها حجت متولیان فیلم برای گره افکنی و چالش زایی مرکزی و ایجاد مسأله ی اصلی درام است؛ که کافی نیست. این حس، چرا و چگونه انقدر ناگهانی در زن ایجاد شده؟ آیا پسزمینه روایی و نمایشی برای چرایی سازی و چگونگی سازی وجود این حس در کاراکتر زن فیلم داریم؟ یا اینکه با یک «جامپ کات» داستانی زودهنگام مواجهیم؟ در شرایطی که تمام شواهد و قرائن و داده های روایی موقعیت ساز موجود در درام از جمله بدهی قسط خانه ی ساخته شده، هزینه ی معلم کمک درسی، هزینه ی اجاره خانه و... حق را به نظر شوهر مبنی بر سقط جنین می دهد، کاتالیزور مولد و محرکی که به لحاظ منطق روایی اثر، علت و معلولی باشد و به لحاظ منطق دراماتیک اثر، قانع کننده جلوه کند برای اینکه نظر زن را به نحوی طبیعی چالش ساز کرده و دوقطبی داستانی ایجاد کند و پیش زمینه و پشتوانه و علت دراماتیک برای حفظ جنین به وجود آورد، وجود ندارد و به عبارت دیگر، چرایی و چگونگی علت و معلولی گره و چالش و مسأله ی اصلی و موقعیت مرکزی، به نحو عینی و دراماتیک محاکات نمی شود.فیلم به دنیا آمدن محسن عبدالوهاب، با وجود حد فاصل چهار ساله ای که میان نمایش اش در جشنواره فجر و اکران عمومی اش واقع شده، هنوز دستمایه ی نسبتاً جدید، پرظرفیت و بالقوه دراماتیکی را برای شکل دهی لوازم و چیدمان اصلی درام مرکزی خود دارا است؛ پدر و مادری که قصد بچه دار شدن مجدد ندارند و در این مسیر، سقط جنین هم می کنند اما سقط جنین نتیجه نمی دهد و جنین باقی می ماند و زمینه ی تردید در تصمیم اولیه ی ناظر بر بچه دار نشدن را فراهم می کند. این اما تنها نقطه قوت کل فیلم است و در ادامه، این فیلم نیز تبدیل به یکی از نمونه های بارز آثار سینمای موسوم به اجتماعی مان می شود که چشم اسفندیارش، فیلمنامه به معنای عام و داستان پردازی به معنای خاص است؛ به این معنا که فیلم، قادر نیست از ظرفیت بالقوه دراماتیک دستمایه و یک سوم ابتدایی قصه گوی خود در جهت شکل دهی، بسط، پیشبرد و به ثمر رساندن درام مرکزی اش، به نحوی بالفعل بهره ببرند.

«حس می کنم داریم یک انسان را از بین می بریم!»؛ این جمله ی زن خانواده، عملاً تنها حجت متولیان فیلم برای گره افکنی و چالش زایی مرکزی و ایجاد مسأله ی اصلی درام است؛ که کافی نیست. این حس، چرا و چگونه انقدر ناگهانی در زن ایجاد شده؟ آیا پسزمینه روایی و نمایشی برای چرایی سازی و چگونگی سازی وجود این حس در کاراکتر زن فیلم داریم؟ یا اینکه با یک «جامپ کات» داستانی زودهنگام مواجهیم؟ در شرایطی که تمام شواهد و قرائن و داده های روایی موقعیت ساز موجود در درام از جمله بدهی قسط خانه ی ساخته شده، هزینه ی معلم کمک درسی، هزینه ی اجاره خانه و... حق را به نظر شوهر مبنی بر سقط جنین می دهد، کاتالیزور مولد و محرکی که به لحاظ منطق روایی اثر، علت و معلولی باشد و به لحاظ منطق دراماتیک اثر، قانع کننده جلوه کند برای اینکه نظر زن را به نحوی طبیعی چالش ساز کرده و دوقطبی داستانی ایجاد کند و پیش زمینه و پشتوانه و علت دراماتیک برای حفظ جنین به وجود آورد، وجود ندارد و به عبارت دیگر، چرایی و چگونگی علت و معلولی گره و چالش و مسأله ی اصلی و موقعیت مرکزی، به نحو عینی و دراماتیک محاکات نمی شود.

علاوه بر این ها، چالش و گره و مسأله ی مذکور، برای بسط یافتن، بارور شدن، پیشبرد و به ثمر رسانده شدن، از کمبود موقعیت فرعی رنج می برند و در این میان، لحظه نگاری ها و نمایش روابط روزانه در اجتماع و محیط کار، به علاوه ی روابط میان پدر و پسر و همچنین روابط مادر و پسر، به رغم پرداخت شدن، عینیت یافتن و ابژکتیو بودن، عملاً خنثی اند و به رفتارنگاری هایی که محرک داستان باشند یا حتی چالش هزینه های جدید ناشی از ورود فرزند جدید به خانواده را سخت تر کنند، منجر نمی شوند و عملاً هیچگونه نقش مؤثری در تقویت موقعیت مرکزی فیلم ندارند؛ و ایضاً موقعیت های شغلی خنثی پدر و مادر که به لحاظ کارکرد داستانی و موقعیتی، کاملاً علی السویه اند و با سایر موقعیت های مشابه، قابل تعویض اند، بی آنکه کمترین تغییری در روند درام مرکزی ایجاد کنند! برای نمونه، چه تفاوتی در مناسبات درام مرکزی می کرد اگر شغل شوهر به جای فیلمسازی، کارمندی یک شرکت بود؟ یا چه تفاوتی ایجاد می شد اگر مادر به جای بازیگری تئاتر، منشی یک شرکت می بود؟

تیر خلاص داستانی به پیکر نیمه جان درام را نوع و نحوه ی چالش زدایی و گره گشایی نهایی است که وارد می کند؛ اینکه گره گشایی نهایی، نسبت به گره افکنی اولیه، بیش از اندازه ساده انگارانه و دم دستی است و میزان سهل بودن این گره گشایی، تناسبی با میزان دشواری آن گره افکنی ندارد و در نتیجه برای مخاطب، نه به لحاظ منطق روایی، به اندازه کافی علت و معلولی است و نه به لحاظ منطق دراماتیک، قانع کننده است. تصورش را بکنید در مملکتی که در تهران اش نیز تصاحب شغل پردرآمد، به ویژه در عرصه ی سینما و تئاتر، به غایت دشوار است، زن در تئاتر اصفهان، شغلی با آنچنان درآمد بالایی بدست آورده که به تنهایی می تواند بچه را به دنیا آورده و بزرگ کند و خیال شوهر هم راحت! چرا که می تواند تا زمان بزرگ شدن بچه، مجزا از زن زندگی کند و...! به راستی از این مضحک تر و سهل الوصول تر هم می شد گره گشایی و چالش زدایی کرد؟! گره گشایی و چالش زدایی که سوای اینکه فاقد پیش زمینه و پشتوانه ی علت و معلولیِ دارای منطق روایی و دراماتیک است، با پاک کردن بنیادی صورت مسأله ی فیلم، موقعیت مرکزی آن را سبُک و مبتذل و بی علت العلل می کند؛ چرا که اگر قرار بود زن و شوهر، مجزای از یکدیگر زندگی کنند و زن با درآمد بالا در شهرستان، بچه ی دوم را بزرگ کند و گرفتاری های خانواده به این نحو کم شود، آن هنگام، اولاً درام مرکزی بسیار زودهنگام تر از 90 دقیقه می توانست پیشبرد یابد و به فرجام برسد و دیگر آن همه کشمکش فرعی و دعوای زن و شوهری از موضوعیت روایی و داستانی ساقط می شد، و ثانیاً گره و چالش و مسأله ی اصلی و موقعیت مرکزی فیلم که ناظر بر مشکلات و مسائل مجدداً بچه دار شدن و نگهداری فرزند دوم توسط این زن و شوهر است (و نه یکی از آن ها)، اساساً از جدیت و اهمیت و موضوعیت و چه بسا حتی موجودیت روایی و داستانی ساقط می شد.  در مجموع، با فیلمی مواجهیم که مانند بسیاری از آثار داعیه دار سینمای اجتماعی در ایران، صرفاً فیلم ایده و دستمایه است و به لحاظ داستانی، در مرحله ی شکل دهی همین ایده ی اولیه و دستمایه، متوقف مانده است و نتوانسته با بسط دادن روایی این ایده و موقعیت افزایی داستانی در این زمینه، چالش اصلی فیلم را از یکنواختی و تخت بودن خارج کرده و آن را تصاعدی و فراز و فرود دار کند. فیلم، فاقد ابژه های لازم و کافی برای گسترش داستانی و موقعیتی ایده ی اولیه اش، آن هم در حد و اندازه ی یک اثر بلند داستانی 90 دقیقه ای است و از این روی، شاید بهتر می بود محسن عبدالوهاب با کوچک سازی و متمرکز کردن داستان اش روی کنش و واکنش های رفتاری مرد بعد از تصمیم زن برای عدم سقط بچه در خرده موقعیت های مختلف، از این ایده اش، صرفاً یک فیلم کوتاه جمع و جور می ساخت.اما تیر خلاص داستانی به پیکر نیمه جان درام را نوع و نحوه ی چالش زدایی و گره گشایی نهایی است که وارد می کند؛ اینکه گره گشایی نهایی، نسبت به گره افکنی اولیه، بیش از اندازه ساده انگارانه و دم دستی است و میزان سهل بودن این گره گشایی، تناسبی با میزان دشواری آن گره افکنی ندارد و در نتیجه برای مخاطب، نه به لحاظ منطق روایی، به اندازه کافی علت و معلولی است و نه به لحاظ منطق دراماتیک، قانع کننده است. تصورش را بکنید در مملکتی که در تهران اش نیز تصاحب شغل پردرآمد، به ویژه در عرصه ی سینما و تئاتر، به غایت دشوار است، زن در تئاتر اصفهان، شغلی با آنچنان درآمد بالایی بدست آورده که به تنهایی می تواند بچه را به دنیا آورده و بزرگ کند و خیال شوهر هم راحت! چرا که می تواند تا زمان بزرگ شدن بچه، مجزا از زن زندگی کند و...! به راستی از این مضحک تر و سهل الوصول تر هم می شد گره گشایی و چالش زدایی کرد؟! گره گشایی و چالش زدایی که سوای اینکه فاقد پیش زمینه و پشتوانه ی علت و معلولیِ دارای منطق روایی و دراماتیک است، با پاک کردن بنیادی صورت مسأله ی فیلم، موقعیت مرکزی آن را سبُک و مبتذل و بی علت العلل می کند؛ چرا که اگر قرار بود زن و شوهر، مجزای از یکدیگر زندگی کنند و زن با درآمد بالا در شهرستان، بچه ی دوم را بزرگ کند و گرفتاری های خانواده به این نحو کم شود، آن هنگام، اولاً درام مرکزی بسیار زودهنگام تر از 90 دقیقه می توانست پیشبرد یابد و به فرجام برسد و دیگر آن همه کشمکش فرعی و دعوای زن و شوهری از موضوعیت روایی و داستانی ساقط می شد، و ثانیاً گره و چالش و مسأله ی اصلی و موقعیت مرکزی فیلم که ناظر بر مشکلات و مسائل مجدداً بچه دار شدن و نگهداری فرزند دوم توسط این زن و شوهر است (و نه یکی از آن ها)، اساساً از جدیت و اهمیت و موضوعیت و چه بسا حتی موجودیت روایی و داستانی ساقط می شد.

در مجموع، با فیلمی مواجهیم که مانند بسیاری از آثار داعیه دار سینمای اجتماعی در ایران، صرفاً فیلم ایده و دستمایه است و به لحاظ داستانی، در مرحله ی شکل دهی همین ایده ی اولیه و دستمایه، متوقف مانده است و نتوانسته با بسط دادن روایی این ایده و موقعیت افزایی داستانی در این زمینه، چالش اصلی فیلم را از یکنواختی و تخت بودن خارج کرده و آن را تصاعدی و فراز و فرود دار کند. فیلم، فاقد ابژه های لازم و کافی برای گسترش داستانی و موقعیتی ایده ی اولیه اش، آن هم در حد و اندازه ی یک اثر بلند داستانی 90 دقیقه ای است و از این روی، شاید بهتر می بود محسن عبدالوهاب با کوچک سازی و متمرکز کردن داستان اش روی کنش و واکنش های رفتاری مرد بعد از تصمیم زن برای عدم سقط بچه در خرده موقعیت های مختلف، از این ایده اش، صرفاً یک فیلم کوتاه جمع و جور می ساخت.

 

 

 

 

کاوه قادری

 

 

 

اردیبهشت ۱۳۹۸



 تاريخ ارسال: 1398/2/24

فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.