پرده سینما

یادداشت سردبیر: دفتر بیست و ششم- فیلمخانه ملی ایران و نمایش های خاطره برانگیز

پرده سینما

 

 

 

 

 

 

 

 

دفتر بیست و ششم

 

 

به نام خدا

 

پانزدهم بهمن ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و نه

 

طرحی از کارت عضویت بنده در فیلمخانه ملی ایراندیگر یادم رفته چند وقت است برنامه های نمایش فیلم در «فیلمخانه ملی ایران» تعطیل شده است. سه سال؟ چهار سال؟ اما یادم هست آخرین فیلمی که در «فیلمخانه ملی ایران» دیدم فیلم خانه قایقی با بازی کری گرانت و سوفیا لورن بود. سی ام مرداد ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش. چه اتفاقی افتاده؟! گویی همه یادشان رفته که «فیلمخانه ملی ایران» سه شنبه ها ساعت 6 بعد از ظهر برنامه نمایش فیلم روی پرده داشت، و این برنامه حدود برنامه چند سالی است قطع شده. گویی همه اعضای آن فراموش کرده ایم که سال های سال در کنار هم روی پرده «فیلمخانه ملی ایران» فیلم های مهم تاریخ سینما را می دیدیم. و متأسفانه هیچکس کک اش هم نمی گزد. چند سال است این هم حسرتی برای ما شده روی دیگر حسرت های زندگی مان. نمی دانم! شاید من بیش از حد نازک نارنجی ام!

«از کی شروع شد؟» به قول آن دکتر فیلم شاید وقتی دیگر «از کی شروع شد؟»  درست یادم نیست، اما به نظرم از یک روز آفتابی در بهار 1371 شروع شد که برنامه های «فیلمخانه ملی ایران» با نمایش فیلم شاه لیر در سینما شهرقصه آغاز به کار کرد. و بعد از آن سال گذشته در مارین باد را روی پرده دیدم. چه جادویی بود! کمی بعد این برنامه ها به سینما ریولی (صحرا) انتقال پیدا کرد و منظم شد. سه شنبه های هر هفته. نیمه اول سال ساعت 30/6 و نیمه دوم سال که روزها کوتاه تر می شد ساعت 6 بعد از ظهر برنامه ها آغاز می شد. دوست دارم یک روز یادداشت های روزانه ام از تماشای فیلم در برنامه های «فیلمخانه ملی ایران» را بنویسم. شرح سال ها انس و الفت. تا سالها حق عضویت مختصری از اعضاء می گرفتند و این یکی  دوره آخر کاملاً رایگان شد!

در دورانی که همه عادت کرده بودند فیلم ها را روی نوار ویدئو ببینند و بعد این عادت به تماشا روی لوح فشرده تغییر ماهیت داد، چه موهبتی بود تماشای فیلم روی پرده بزرگ سینما صحرا! به خصوص که گاهی فیلم ها «سینمااسکوپ» بودند و دو دوره کامل هم هفتاد میلی متری!

من دلتنگ آن خاطرات هستم. دوست دارم نمایش فیلم های تاریخ سینما روی پرده بزرگ سینما صحرا از سر گرفته شود، اما جلسات نمایش عمومی «فیلمخانه ملی ایران» سال هاست قطع شده و نمی دانم از چه کسی باید درخواست کنیم که این برنامه های فرهنگی از سر گرفته شود؟ از وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی آقای دکتر محمد حسینی؟ از معاونت امور سینمایی آقای جواد شمقدری؟ از رئیس «فیلمخانه ملی ایران» آقای محمد حسین خوشنویس؟ از معاون «فیلمخانه ملی ایران» خانم لادن طاهری؟ از کارکنان حوزه نمایش فیلم «فیلمخانه ملی ایران» آقایان عباسی و موسوی؟ نمی دانم!

بعضی از فیلم هایی را که روی پرده سینما صحرا در «فیلمخانه ملی ایران» دیدم در ذهن ام مرور می کنم. هر نام برای من خاطره ایست: وحشت در خیابان ها، دیلینجر، داستان کارآگاه، مردی در تور، پرنده باز آلکاتراز، هفت سارق، دسته سیسیلی ها، چاپایف، اسپارتاکوس، ال سید، شاه شاهان، لارنس عربستان، بزرگترین داستان عالم، جنگ و صلح، دور دنیا در هشتاد روز، شجاعان، یک قدم در جهنم، هرچه قوی تر زمین می خورند، شب سخت در جریکو، جعبه موسیقی، کینگ کونگ، طبیعت بیجان، مارتی، کشتن مرغ مقلد، همتای مرده، بانوی زیبای من، زد، صلیب آهنین، دختر خداحافظی، یک اتفاق ساده، روبی جنتری، دادگاه ویژه، باد جن، خرمن و بذر، گود مقدس،شقایق سوزان، رود نقره ای، مردی در میان، شمال از شمال غربی، سردابه و پاندول، بی گناهان، جنگ و صلح، فارنهایت 451، بینوایان، سکوت بره ها، شب آمریکایی، یونیون پاسیفیک، شن های ایووجیما، خاطرات آن فرانک، دنباله رو، کارآگاه یا کلاهبردار، هفت روز به ظهر، نیزه شکسته، یکه سوار، انتقام، درخت اعدام، محل بازرسی، زندگی بدون توازن، ظرف عسل، رییس، دوازده صندلی، کری، پلیس پیتون357، تابستان گرم و طولانی، راننده تاکسی، بارکوئرو، شیرینی شانس، هفت سارق، جدال در اوکی کورال، ضربه بزرگ، اتوبوسی به نام هوس، لایم لایت، طالع نحس، نیش، مردی از ریو،  مردی که لیبرتی والانس را کشت، آل کاپون، توده چسبنده، اسکی باز سراشیب، چشم شیطان، زندگی و دوران قاضی روی بین، عاشقان موسیقی، مرد هزار چهره، از اینجا تا ابدیت، روزهای شراب و گل سرخ، شکوه علفزار، نیرنگ بازان، مستأجر، در جستجوی پناهگاه، برف های کلیمانجارو، ساحل ابدی، آن احساس به خصوص، قاتل گریخته، ابله، روز یاغی، پل و میشل، کنت  قلابی، بوفالو بیل و سرخپوستان، اون شب که بارون اومد، تهران پایتخت ایران است، هفت شانس، گوژپشت نتردام، خواب آلود، بورژوای کوچک کوچک، سنگدلان، چایکوفسکی، وحشی و زیبا، چهارشنبه خاکستری، پی یروی دیوانه، اتللو، نگاهی از تراس، خواب بزرگ، دعوت از یک تیرانداز، خانه قایقی.

و نسخه های هفتاد میلی متری: بربادرفته، بن هور، جایزه بزرگ، توپ های سن سباستین، دور از اجتماع خشمگین، 2001: یک ادیسه فضایی، ایستگاه قطبی زبرا، کفش های ماهیگیر، این گروه خشن، برخورد نزدیک از نوع سوم، چگونه غرب تسخیر شد، سلام دالی، کاستر از غرب، دکتر ژیواگو، دلیجانت را رنگ کن، خداحافظ آقای چیپس، برادران کارامازوف، نبرد تانک ها، الیور!،

چه دوبله هایی را آنجا دیدم! آن دوران و آن فیلم ها سهم عمده ای در ارتقای دانش من از سینما در همین سطح اندکی هم که هست داشته است. به همه آن دوستان مدیونم. قطار اینهمه نامی که پشت سر هم ردیف شده و تنها بخش اندکی از فعالیت «فیلمخانه ملی ایران» در یک دوره تقریباً پانزده ساله است نشانگر زحمات افراد مختلف و متعددی است که وقت و عمرشان را پای این جلسات نمایش فیلم گذاشتند. چه آدم های نازنینی بودند! بارها می شد که برای دوره ای ثبت نام نکرده بودم، اما دلم می خواست یکی از فیلم ها را ببینم. خانم لادن طاهری با سخاوتمندی و روی گشاده در کمال عزت و احترام اجازه تماشای آن فیلم را به من می داد.

بله! نازنین بودند. کمیاب بودند. چون هیچ تلاشی نمی کردند زحماتشان را در کرنا بنوازند. توقعی برای قدردانی معنوی یا مادی نداشتند. بی سر و صدا کار می کردند. نسخه های 35 و 70 میلی متری را تهیه می کردند برای افرادی که اتفاقاً و متأسفانه درصد خیلی کمی از آنها منتقدان و نویسندگان سینمایی بودند. بلکه بیشتر آنها را دانشجویان سینما و سایر رشته های هنری تشکیل می دادند.

نمی دانم! نمی دانم کی برنامه های «فیلمخانه ملی ایران» از سر گرفته می شود؟ نمی دانم چقدر دیگر باید انتظار بکشم؟ چقدر باید انتظار بکشیم؟ آیا کسی در این خواسته با من همدرد هست؟ آیا کسی هست که دوست داشته باشد برنامه های نمایش فیلم «فیلمخانه ملی ایران» روی پرده سینما و با نسخه های سینمایی از سر گرفته شود؟

به قول لسان الغیب شیراز

بود آیا که در میکده ها بگشایند         گره از کار فروبسته ما بگشایند

در میخانه ببستند خدایا مپسند           که در خانه تزویر و ریا بگشایند

 

غلامعباس فاضلی


برای مشاهده دیگر یادداشت ها، اینجا را کلیک کنید


 تاريخ ارسال: 1389/11/15

نظرات خوانندگان
>>>هادی پور:

ای عزیز تر از جان این سایت شما معرکه است فقط از خودت هم بنویس آقا دلمان برای یادداشت تازه تان تنگ شده است.

0+0-

جمعه 6 اسفند 1389



>>>هادی پور:

من هم یک کارت زرد رنگ با همین عنوان دارم که کنار کلکسیون دیگر کارتهای شناسایی ام قرار دارد . این کلکسیون برایم مثل آلبوم عکسهای کودکی ام است و...تصمیم داشتم دیگر با این زیرنویس ها خداحافظی کنم و فقط یواشکی بیایم و بخوانم وبروم ولی می دانم آنقدر این جناب فاضلی عزیز دلش خون است که اگر از سرحس همدردی تایپ نکنم من هم در جرگه ی فراموش کردگان جریان فیلمخانه قرار می گیرم. انگاری من وشما آدمهای دیزی خور میدان شوش هستیم و نوستالوژی ظروف روهی طبخ دیزی ،ما را از جماعت دسینی خر سوا کرده این چرخ فلک . آقا اینها چه می فهمند لذت دسته جمعی تماشا کردن اسکوپ چیست ؟ یادم می آید یکی از بزرگان ملاک سانسور رمان را بلندبلند خواندن در جمع خانواده ! می دانست !!!!!!!!!!! در جایی که خیال می کنند داستان ها را باید مثل شاهنامه نقالی کرد و سالن سینما فقط جهت پرکردن اوقات فراغت ساخته شود(پس بیایید چند سالن کوچک کنار هم بسازیم تا مثل دستگاههای بازی در سرزمین عجایب سود بیشتری ببریم) لذت دیدن فیلم تعریفش دشوار می گردد. ایکاش لااقل یکی از این دستگاههای شانسی برای من وشما درست می کردند تا در قبال دادن وجهی چنگگکی رابرای بردن ما از این زمان به دوران پیش تدارک می دیدند. البته من بعید می دانم این پیشنهاد از سنت قیر و قیف پیش تر رود .

0+0-

سه‌شنبه 19 بهمن 1389



>>>سعيد:

گفتي فيلمخانه يادم آمد يکبار سال 74 يا 75 بود در يکي از سفرهايم به تهران يک شب فرصتي شد به همراه يکي از همکلاسي هاي دانشکده( آنزمان ديگر فارغ التحصيل شده بوديم) که عضو جلسات نمايش فيلمخانه بود در سينما صحرا فيلم ببينيم .من که عضو نبودم با راهنمايي دوستم قبل از نمايش فيلم به خانم طاهري مراجعه کردم و ايشان با خوشرويي اجازه دادند و آن شب فيلم Misery ساخته Rob Reiner را ديديم . من با خواسته تو همدردم چکار کنيم؟

0+0-

يكشنبه 17 بهمن 1389




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.