پرده سینما

یادداشت سردبیر: دفتر سی و یکم- ثریا در اغماء و خاموشی دریا

پرده سینما

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دوازدهم شهریور ماه سال هزار و سیصد و نود

 

وقتی هفته گذشته بارانی خوب و ناگهانی تهران را گرفت و هوا در اول شهریور ماه شبیه روزهای پاییزی شد، غصه دار شدم که نکند تابستانِ من به این زودی گرما و آفتاب اش را به پاییز تقدیم کند! اما خوشبختانه امروز می بینم که تابستان و آفتاب بر ما می بارند. صبح که بیرون می روم احساس راحتی و سبکبالی می کنم. آفتاب خوب است، هوا خوب است، مردم خوب هستند، کارها خوب پیش می رود، و همه دلیل ها برای شکرگزاری به درگاه خداوند با هم جمع می شوند. خدایا شکرت.

دیشب فیلم امروز کلاسیک شده ی پنج قطعه آسان (1970) ساخته ی باب رافلسن و با بازی جک نیکلسون را دیدم. تا پنجاه دقیقه از فیلم نیکلسون را کارگری ساده تصور می کنیم. اما وقتی در دقیقه پنجاه و دو او وارد خانه پدری اش می شود می بینیم از یک خانواده ی فرهنگی و سطح بالاست و تازه متوجه می شویم مشکل او چیست. عجب فیلم فوق العاده ای و عجب ظرافتی در پرداخت شخصیت! اگر ما قرار بود چنین شخصیتی را بنویسیم یا بسازیم محال بود همان اول فیلم خطابه ای در باب طغیان طبقاتی یا تألمات روحی در دهان او نگذاریم! اما در سراسر فیلم نیکلسون هیچ حرفی در این باره نمی زند. به همین دلیل پایان فیلم در کمال آرامش آنقدر طوفانی، غریب، به یادماندنی و تکان دهنده است.

 

**********

ترازوهای دو کفه ای قدیمی را خیلی دوست دارم و دلم برایشان تنگ شده. برای من هر روز بیش از گذشته یادآور درستکاری و سلامت نفس و پاکی هستند. چرا؟ راستی چرا باید میان این همه عناصر جهان اطراف ام، ترازوهای دو کفه ای قدیمی باید یادآور درستکاری باشند؟! یادم هست وقتی همراه پدر یا مادرم خرید می رفتم و آنها مثلاً از میوه فروشی چند کیلو میوه می خریدند، میوه فروش یک سنگ مثلاً دو کیلویی را یک طرف کفه ترازو می گذاشت و روی کفه دیگر در پاکتی آنقدر میوه می گذاشت تا لبه ی میزان هر دو کفه با هم روبروی هم بایستند. چند ثانیه نوسان بین میزان دو کفه بود تا دست آخر میوه فروش آنقدر میوه روی کفه می گذاشت یا از آن برمی داشت تا دو کفه ترازو درست مقابل هم بایستند. چیزی که برای من پرسش برانگیز بود مرحله ی کوتاه پس از این بود. میوه فروش کار عجیبی می کرد و آن این بود که پس از اینهمه تقلا برای مساوی شدن دو کفه، با ریختن مقداری میوه (یا هر چیز دیگری که با ترازو وزن شده بود) عمداً کفه ی سمت خریدار را اندکی سنگین تر می کرد. فرقی نمی کرد از کدام مغازه چه چیزی را بخریم، همیشه این حرکت ظریف کوچک از طرف فروشنده تکرار می شد. وقتی از پدر و مادرم علت این کار فروشندگان را پرسیدم به من گفتند احتیاط می کنند مبادا در ترازو و میزان خطایی باشد و فروشنده به خریدار «مدیون» شود. بنابراین روی کفه خریدار اندکی جنس اضافه می گذارد تا کم فروشی نکرده باشد.

امروز ترازوی های دیجیتال جای آن ترازوهای پر برکت قدیمی را گرفته است. بارها و بارها و بارها شاهد بوده ام که فروشنده ها وقت فروختن میوه یا گوشت یا هر چیز دیگری، آن را روی ترازوی دیجیتال می گذارند و بعد از محاسبه قیمت آن جنس توسط ترازو، قیمتی را به خریدار اعلام می کنند: سه هزار تومان، پنج هزار تومان، ده هزار تومان، هزار و چهارصد تومان، سه هزار و هشتصد تومان و... اما همیشه رقمی که صفحه دیجیتال ترازو به من نشان می دهد اندکی کمتر از رقمی است که فروشنده به من اعلام می کند. (و نه حتی مساوی!) به عبارت دیگر دسته زیادی از فروشنده های امروزی «کم فروشی» می کنند. فرقی نمی کند از میوه فروشی محل خرید کنیم یا از فلان فروشگاه زنجیره ای یا از بازار وسط شهر یا از مغازه ای در جاده بین شهری. چیزی که در همه این موارد یکسان است این است که فروشنده ها «مدیون» مشتری ها می شوند. چه دردناک! چه سخت! چه هولناک! نه برای خریداران، بلکه برای فروشنده ها. «وای بر کم فروشان! کسانی که چون از مردم پیمانه می ستانند کامل می گیرند. و چون به ایشان پیمانه دهند یا برایشان کالایی برکشند کم می گذارند. آیا اینان نمی دانند برانگیخته خواهند شد؟» (قرآن مجید سوره مبارکه مطفّفین [کم فروشان]، آیات 1 الی 4) کم فروشی آنقدر زشت و هولناک است که در قرآن کریم برای آن سوره مبارکه نازل شده و به صراحت تقبیح شده است.

اینان چه می کنند؟ منظور من فقط میوه فروش ها و قصاب ها و لبنیاتی ها و... نیستند! نه! منظور من مخابرات یا فلان شرکت خصوصی هم هست که اینترنت 128 یا 256 به مردم می فروشد و چیزی که عملاً به آنها می دهد یک سوم یا یک چهارم چیزی است که فروخته. منظور من کارمندی هم هست که هنگام انجام وظیفه در دادن خدمات به ارباب رجوع کم فروشی می کند. منظور من مدیری هم هست که در انجام مسئولیت ها و وظایف اش کم فروشی می کند. منظور من خبرنگاری هم هست که در تنظیم خبر یا مقاله ای که بابت اش پول می گیرد کم فروشی می کند و... لازم نیست من توضیح بدهم. می توانیم به اطرافمان نگاه کنیم و مصادیق بارز این «کم فروشی» ها را ببینیم. چه هولناک است عذابی که پروردگار برای اینان وعده داده است.

 

**********

نزدیک به دو سال از راه اندازی سایت پرده سینما می گذرد. ما گوشه ای داریم کار خودمان را می کنیم. به خیلی ها تاخته ایم و از خیلی ها دفاع کرده ایم. این اقتضای کار نقد است. چیزی که همیشه تکرار می کنم این است که نمی شود هم منتقد خوبی بود، هم نقش یک منتقد خوب را بازی کرد! خیلی ها دارند نقش یک منتقد خوب را بازی می کنند. ردای نقد را به تن کرده اند اما کاری که انجام می دهند «نقد» کردن نیست، بلکه «نقد» گرفتن است. منظورم گرفتن پول نقد نیست! نه! همه ی جنبه های غیر اخلاقی زندگی مالی نیستند. در اینگونه موارد منتقد «نقد» نمی کند اما چیزی که «نقد» می گیرد لزوماً وجه نقد نیست بلکه چیزهای نقدی دیگری مثل «اعتبار»، «شهرت»، «محبوبیت»، «روابط مؤثر»، «مقام»، «عضویت در...»، «حضور در...» و... غیره است.

بله! ما گوشه ای داریم کار خودمان را می کنیم. من شخصاً آنقدر مشغله کاری دارم که وقت نمی کنم ماهی یک بار برای این صفحه یادداشتی بنویسم. هر مقاله جدیدی که می رسد، ویرایش و پیگیری کارهای فنی آن برایم عذاب است و به خدا قسم می خورم دنبال بهانه ای برای «متوقف» کردن و نه «تعطیل» کردن سایت هستم. از سال گذشته ما بخش «خبر» را در سایت به حداقل رساندیم به این امید که فعالیت خبری سایت به شدت کاهش یابد. اما این هم فایده ای نداشته! به شدت مترصد فرصتی هستم (و فکر می کنم به محض جدی تر شدن بعضی کارهای مهم ترم این کار را خواهم کرد) که دست کم برای دوره ای چندین ماه فعالیت سایت پرده سینما متوقف شود و صرفاً مقالات موجود در آن قابل استفاده باشد.

اما نکته ای که برایم حیرت آور است تنگ نظری و حسادت دشمنانِ دوست نمایی است که ما را در همین حد هم برنمی تابند. ما که جای کسی را تنگ نکرده ایم. دنیای وب به این بزرگی! کهکشانی است! اما این دشمنانِ دوست نما در دیدارهای حضوری با من یا نویسندگان سایت موذیانه قصد دلسرد کردن یا ایجاد نفاق بین ما را دارند. در کامنت ها یا ایمیل ها هم همین کار را می کنند. اصرار دارند به ما القا کنند نابود شده ایم و آنها در صدر عالم قرار دارند. اصرار دارند ما را از فهرست هر جمعی حذف کنند. اصرار دارند از ما عیب جویی کنند. در ماه های اخیر ما بیش از هر زمان دیگری در معرض رفتارهایی شبیه رفتار دختربچه های اول دبیرستان قرار گرفته ایم که به محض اینکه می بینند همکلاسشان کفش یا پالتو یا شال قشنگی خریده، از فرط حسادت شروع به عیب جویی یا مسخره کردن آن می کنند.

آنقدر خاطره ی گفتنی و شنیدنی از این رفتارها دارم که شرح آن مثنوی می شود. یکی از عجیب ترین آنها مربوط به «آقا رسول» یکی از دوستان ام می شود. کسی که باید ده تا دی وی دی بهش می دادی تا یک دی وی دی بهت بدهد. کسی که با پای خودش رفته بود فرهنگسرا و گفته بود آدم مهمی است، چرا از او دعوت نمی کنند تا در جلسات شرکت کند! کسی که دائم هول و هراس داشت مبادا از فیلمی که تماشا می کنی بیش از او لذت ببری! این آقا در سالن رسانه های جشنواره فجر موذیانه سروقت نویسندگان سایت پرده سینما می رفت و آنها را ترغیب به فعالیت در رسانه دیگری می کرد. ما به اینطور کارها عادت کرده ایم. ولی حیرت آور این است که اخیراً یکی از دوستان هنرمند بزرگ منش ام را دیدم. جوان مهربان و دست و دل بازی که هر وقت به آپارتمان اش می رفتم آرشیو دی وی دی اش را بی دریغ در اختیارم می گذاشت تا من هر فیلمی را که دوست دارم بردارم. این جوان به قدری بزرگ منش بود و هست که یک بار برای عبرت گرفتن «آقا رسول» وصف اش را به او گفتم و حالی اش کردم لازم نیست حتماً ده تا بگیری تا یکی بدهی! چندی پیش این بزرگمرد بهم گفت که «آقا رسول» برای خراب کردن رابطه من و ایشان به شکلی توهین آمیز بهش گفته به او هم فیلم بدهد و از من نقل قول کرده که فلانی مبادله ی فیلم می کند و... «آقا رسول» را ندیدم تا بهش بگویم «دوست عزیز! بهتر است همانطور که با بلیط های «مهمان» تئاتر شهر از توی خیابان دوست جمع می کنی و دعوت اش می کنی به سالن نمایش، همینطوری بقیه اموراتت را رفع و رجوع کنی، چون این آدم های بزرگ منشی که قصد تحقیر و تصغیرشان را داری، چوب کبریت سیگارشان را هم نمی دهند تو فوت کنی.»

 

**********

 

ماه گذشته اعتراض دو نفر از کسانی که از بابت سرقت های هنری زخم خورده بودند خبرساز شد. متأسفانه مرجع قاطعی برای پیگیری این امور وجود ندارد. از این رو معترضان ناچار هستند ماجرا را رسانه ای کنند تا به این وسیله بخش کوچکی از حقوق خود را احقاق نمایند. نکته ای باعث تعجب من شد واکنش مسئولان سینمایی نسبت به این اعتراضات بود. واکنشی که بیشتر جانب متهمان را می گرفت تا شاکیان. واکنشی که در آن هم رسانه ها از انتشار این قیبل اعتراضات منع می شدند و هم پیشنهاد می شد برای معترضان مجازات هایی سخت تعیین گردد. در این صورت چه روزنه ای برای احقاق حق کسانی که زخم خورده اند و احیاناً دارای شهرتی نیستند تا با اتکا به آن از حقوق مادی و معنوی شان دفاع کنند باقی می ماند؟

 

**********

در یادداشت قبلی ام (دفتر سی ام) کامنتی با امضای «یک دوست» مرا سخت متأثر کرد. یادم رفته بود در این دنیا دوستی هم وجود دارد. به احترام آنچه او پیشنهاد کرده بود تالارهای گفتگو را در سایت پرده سینما راه اندازی کردیم که در آخرین مراحل فنی است و جا دارد از زحمات آقای صفر پاشازاده طراح توانای سایت در این رابطه تشکر کنم.

از طرف دیگر تصمیم دارم بخش «نقد خوانندگان» را از سایت حذف کنیم. زمانی صفحه «نقد خوانندگان» نماینده تفکرات سالم و حتی معصومانه ی خوانندگانی بود که دوست دارند وارد عرصه نقد بشوند، اما امروز به این باور رسیده ام که چنین نیست. حقیقت اش از بس نقدهای رسیده را پاک کرده ایم خسته شده ایم. متأسفانه نویسندگان این بخش هم برای خودشان هیولایی شده اند! ابتداء نقد را در وبلاگشان منتشر می کنند، بعد آن را برای پنج سایت سینمایی می فرستند تا همه ی سایت ها نقدشان را منتشر کنند! هرچه هم پاسخ می دهیم ما اینطور مقالات را چاپ نمی کنیم و باید مقاله دست اول باشد فایده ای ندارد!

 

**********

 

رفتم خیابان سی تیر که اثری از رستوران «ریویرا» پیدا کنم. در فصل هجدهم کتاب ثریا در اغماء اسماعیل فصیح، «جلال آریان» در سال «یکهزار و سیصد و چهل واند شمسی» آنجا قرار نهار دارد و بعد با «فورد تانوس آلبالویی رنگ» از طرف پارک ساعی «وسط برگ ریزان تماشایی چنارهای دو طرف جاده، میان باد و آفتاب روشن، و چشم انداز کوه های برف گرفته، روشنی نور، وزش باد، قدم زدن مردم در حاشیه پارک... در جاده خلوت که با درخت های خزان زده اش پیچ و تاب می خورد بالا...» می رود هتل هیلتون. اما آدم ها، مکان ها، فروشگاه ها، حتی آسفالت کف خیابان ها هم عوض شده. فکر می کردم بعد از کامنت «یک دوست» در دفتر سی ام و اشاره اش به موسیقی یادداشت کوئیلر جان باری همه به پیشنهاد او پاسخ مثبت بدهند و در جدیدی از معرفی کتاب و فیلم و اندیشه به روی هم باز کننند. اما خبری نشد.

چندی پیش با هیوا مسیح داشتیم به قول اسماعیل فصیح «وسط برگ ریزان تماشایی چنارهای دو طرف جاده، میان باد و آفتاب روشن» می رفتیم که هیوا اشاره کرد به خاطره ی دوری که از کتاب خاموشی دریا ورکور داشت. ماجرای کتاب در فرانسه ی تحت اشغال نازی ها می گذشت و بعدها ژان پیر ملویل فیلم درخشانی هم بر اساس این کتاب ساخت. «ورکور» اسم مستعار نویسنده ای بود که ژان برولر نام داشت و چون کتاب را در زمان اشغال فرانسه توسط آلمان ها نوشته بود، این نام مستعار را برای خود برگزیده بود. هیوا می گفت آنقدر کتاب را دوست داشته که ده جلد آن را از کتابفروشی خریده و به دوستان اش هدیه کرده. بدبختانه من کمتر کتابی به کسی هدیه کرده ام. اما یادم افتاد من هم در آن سال ها خاموشی دریا را خیلی دوست داشتم. کتاب کم حجمی بود با لحنی غمبار و شاعرانه که نخستین بار در سال 1323 در اوج دورانی که ادبیات حزب توده همه جا را قبضه کرده بود  به شکلی معجزه آسا توسط حسن شهید نورایی به فارسی ترجمه شد و بعد از چند ماه به چاپ دوم هم رسید. من و هیوا به چاپ سوم کتاب در سال 1364 رسیدیم. جلد کتاب از مقوای سختی بود که زود ترک می خورد و می شکست. رنگ جلد سبز کم رنگی بود و عکس روی جلد تصویر بخشی از کوه راشمور در داکوتای شمالی بود که چهره ی تئودور روزولت را نشان می داد. هیچوقت نفهمیدم چرا ناشر چنین عکس بی ربطی را برای طرح روی جلد کتاب برگزیده است. چند روز پیش کنار پیاده رویی در میدان انقلاب (و نه خیابان انقلاب یا بازارچه کتاب) نسخه ای از خاموشی دریا را دیدم. کتاب از سال 1363 دست نخورده به دست من رسید. حتی باز هم نشده بود. چون جلد کتاب آنقدر شکننده است که با یک بار ورق خورده هم می شکند. رسیدن آن به دست من معجزه ای بود. خواندن آن موهبتی است. به قول لسان الغیب شیرازی

 

در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم    کز سر زلف و رخ اش نعل در آتش دارم

حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است    بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم

 

 

 غلامعباس فاضلی

 

برای مشاهده دیگر یادداشتها، اینجا را کلیک کنید

 


 تاريخ ارسال: 1390/6/12

نظرات خوانندگان
>>>shahrooz:

یه جای روشن برای ورود به قسمت تالار گفتگو در نظر بگیرید.در صفحه ی اول سایت مثلا در کنار سایت پرده سینما این کار را بکنید و یک تالار گفتگوی بزرگ بنویسید تا بازدید کنندگان سایت متوجه یه همچین تالار گفتگوی در سایت بشوند.اون کادر بالایی خیلی گم است.سایت عالی است فقط خیلی دیر به روز میشوید.

0+0-

شنبه 12 شهريور 1390



>>> هادی پور:

وه چه عظیم سرودی ای یگانه غزل خوان سینما . تو بی بدیل و دلیل (داوژنکو)ی مایی هر چند استالینی نداریم که حمایتت نماید. یادش به خیر چه زود گذشت دوره ی یک سیر خریدن پنیر تبریز و خامه ی چرخ نکرده ی لبنیات زمانی ! آن روزها کیت کت ها چه طعمی داشتند شیرین تر از یام یام بودند . ای کاش بزرگ نمی شدم و می مردم تا این روزگار لبریز از مردم بی ادب را نمی دیدم تابستان بود و حوض چند متری حیاط منیر السادات که وسطش بی دلیل گود بود و هنگامی که آبحوضی می آمد و آب حوض خالی می شد ما چه می ترسیدیم از این گودی جلبک بسته گویا همیشه بر لذات ما شمشیری بود که ما را بترسانند تا حتی از آبتنی هم محروم بمانیم همیشه نذیری بود برهر هیجان و لذتی و این نهی ها همچنان ادامه دارد و صد افسوس که آنقدر مثل کارگران معدن نمک پیر به نظر می آییم که خودمان هم جرات لذت آبتنی را نداریم

0+0-

شنبه 12 شهريور 1390



>>>جک اسپارو:

عالی بود.خجالت نمیکشی سایت به این خوبی هی میگی میخوام تعطیل کنم؟خودتم که گلی

0+0-

يكشنبه 13 شهريور 1390



>>>سارینا:

تالار گفتگو که اصلا مشخص نیست!حداقل در کادر بالا با یک رنگ دیگر مینوشتید.rssهم بزارید

0+0-

يكشنبه 13 شهريور 1390



>>>شقایق:

جناب فاضلی بی اغراق میگم من یک روز بدون پرده سینما میمیرم و دق مرگ میشوم ما به شما عادت کرده ایم من با پرده سینما زنده ام عشق من سینمای ایران است الان که مدتی است آقای منتظری نقد جدید نفرستاده اند همش ناراحت هستم شما را به خدا قسم این افکار تعطیل کردن را از سرتان دور کنید همین افکار باعث هرچه بیشتر دشمن شادکردنتان می گردد پرده سینما یکی است و بی پرده سینما برای من سینمایی وجود ندارد

0+0-

يكشنبه 13 شهريور 1390



>>>مرتضی شمیسا:

جناب فاضلی عزیز، صداقت، لطف، صراحت و وسواس در ورای یادداشتهای شما، همسنگ همان ترازوهای قدیمیست. یادآور درستی و راستی همانها. و رد ذهن مردم هم تنها راستی بجای میماند و لاغیر.

0+0-

يكشنبه 13 شهريور 1390



>>>اهوارکی:

در خصوص میزان و مبحث توزین احادیثی از ائمۀ معصومین وجود دارد که به فروشنده ها سفارش شده است تا کفۀ مشتری را سنگین کنند. و به خریدار هم سفارش شده است که بیشتر از مبلغ کالا بپردازد. خوب برای مردم مسلمان هم سفارش ائمه در حد واجب عینی است. امروزه بلای سرعت به جان همه افتاده است. حالا خوب است که نسل اول ترازوهای یک کفه ای ور افتاد؛ ترازوهای عقربه ای که اکثراً صفر آنها تنظیم نبود. (یعنی ترازوی خالی عددی در حدود 50 تا 100 گرم را نشان می داد). بعد هم که به فروشنده تذکر می دادیم برخی عذرخواهی می کردند و برخی پررویی! بنده چون فیزیک کاربردی خوانده ام به این موضوع اندازه گیری مثل شما حساسیت دارم. سلامت باشید.

0+0-

جمعه 25 شهريور 1390



>>>علیرضا پورصباغ:

ظاهر نشود یادداشت هایت را همیشه در مورد ژاله کاظمی در مجله دنیای تصویر می خواندم .اگه یکروز افتخار دادید و تشریف آوردید موسسه قرن بیست و یکم عکسی از ژاله در استودیو نصب شده با همان لباس سفیدی که آخری تنش می کرد و من در استودیو زمانیکه ویرجینیا ولف شده بود تماشایش می کردم . بیشتر از هشت ساعت از او گفتگو دارم که تازگی به فکر درست کردن فیلمی از او شدم . خیلی رابطه خوبی با هم داشتیم و من عکس از جوانیش دارم که برایم امضا کرده است و شاید از معدود عکسهایی باشد که نه تنها دست مطبوعات بلکه دست هیچ بنی بشری نیست . روحش شاد و خاطره اش گرامی .

0+0-

يكشنبه 27 شهريور 1390



>>>سیمین:

جناب آقای فاضلی این سایت پرده سینما نیست که باید متوقف و تعطیل شود بلکه رسالت پرده سینماست تا شر دیو و دد را از سر سینمای ایران کم کند همواره پشتیبان سایت وزین شما هستیم. بدون اغراق میگویم سایت بسیار خوبی دارید بالاخص در مسائل مربوط به سینمای ایران بسیار فعال و اکتیو هستید که باید در اینجا از زحمات شما و همکاران شما قدردانی شود فقط کاش فعالیت پیج فیس بوک سایت را متوقف نمی کردید برای اطلاع رسانی فوق العاده بود.

0+0-

جمعه 29 مهر 1390




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.