پرده سینما

یادداشت سردبیر: دفتر چهل و ششم- ملیسا ماتیسون در «بانک فیلمنامه»!

غلامعباس فاضلی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به نام خداوند هستی بخش مهربان

 

 

 

غلامعباس فاضلییادم هست در فیلم بیگانگان در قطار (1951) آلفرد هیچکاک، صحنه ای هست که برونو (رابرت واکر) در پارک شهر بازی، همسر گای (فارلی گرینجر) –با بازی روت رومن- را می کشد. او پس از قتل و خروج از شهربازی، به مرد کوری کمک می کند تا از خیابان رد شود! رفتاری که در وهله اول به نظر غیرعادی می رسد. یادم هست سالها قبل روزی منتقدی در تحلیل این صحنه گفت این رفتار برونو یک «واکنش جبران روانی» است. از نظر روانی او با این کارِ نیک، رفتار «قتل» را برای خودش تا حد زیادی جبران می کند. به نظرم تحلیل درستی بود.

در سال های اخیر هر روز شاهد این هستم که آدم های زیادی از جامعه نویسندگان و منتقدان سینمایی، در مجامع عمومی، در محافل هنری، در مراسم جشن و خاکسپاری و ترحیم و... وقتی مرا می بینند، با اشتیاق سویم می آیند و با لحنی صمیمانه و حتی با صدای بلند بهم سلام می کنند! رفتارشان  ظاهراً پرمهر است و صمیمانه. در حالی که کاملاً واقف ام و می دانم همین آدم ها، چند روز قبل تر پشت سرم چه حرف ها زده اند، چه تلاش ها برای حذف من کرده اند، و چه توطئه هایی علیه من انجام داده اند!

اوائل هضم این رفتار ریاکارانه و موذیانه و پرنفاق برایم دشوار بود. اما حالا می دانم این یک «واکنش جبران روانی» است! نباید ماجرا را زیاد جدی بگیرم!

 

*****

 

برای ثبت طرح فیلمنامه ای به «بانک فیلمنامه» خانه سینما رفتم. پیش از این، هم فیلمنامه و هم طرح ثبت کرده بودم. طبق چیزی که از چند مدتها پیش روال بود و روی تابلوی اعلانات ورودی خانه سینما هم چسبانده شده بود، قیمت ثبت «طرح» برای اعضای صنوف سینمایی ده هزار تومان و برای افرادی که عضو صنوف نیستند پنجاه هزار تومان است.

خانمی پا به سن گذاشته سال ها کارمند مسئول این بخش است که رفتارش با مراجعین طوری است که گویی خودش اما تامپسون یا ملیسا ماتیسون است و مراجعین سیاهی لشکرهای استودیو پارس فیلم هستند که به طور اشتباهی گذارشان به «بانک فیلمنامه» افتاده است.

حالت پیش فرض یا Deafult این بانو روی وضعیت «خارج از صنف» می باشد. یعنی شما عضو هیچ صنفی نیستید و باید قیمت پنجاه هزار تومان را پرداخت کنید! برای تغییر وضعیت Deafult این بانو باید کمی زحمت بکشید و نگاه های شماتت بار ایشان را تحمل کنید و بالاخره با ارائه کارت و... بتوانید Mode «خارج از صنف» را به Mode «عضو صنف» تغییر دهید.

چون عجله داشتم ساعتی قبل از تابلوی اعلانات خانه سینما شماره حساب و مبلغ مندرج را یادداشت کردم و رفتم سر کوچه پول را واریز کردم و در دقیقه های آخر وقت اداری رسیدم «بانک فیلمنامه» و فیش و سی دی را ارائه دادم. اما نکته حیرت آور این بود که این خانم پس از تغییر وضعیت Deafult «خارج از صنف» به حالت «عضو صنف» زیر بار نرفت و گفت باید پنجاه هزار تومان به حساب واریز می کردم!

واقعاً درک نمی کردم! هم عضو صنف بودم و هم نامه ی تعرفه و شماره حساب روی تابلوی ورودی خانه سینما بود! توجیهات خانم هم برایم قابل درک نبود «ردیف بودجه ما قطع شده است» آیا «بانک فیلمنامه» از وزارت ارشاد ردیف بودجه دارد؟! و بر فرض هم که داشته باشد باید برای جبران آن از نویسنده های عضو همین خانه پنج برابر پول بگیرند؟!

وقتی من قانع نشدم خانم بند جدیدی پیش روی من گذاشت «اگر طرح شما مستند باشد می توانید همان ده هزار تومان را بدهید و اگر هنرپیشه داشته باشد باید پنجاه هزار تومان بدهید!» این هم جایی از تعرفه نبود و من درآوردی بود!

بالاخره خانم ماتیسون به این نتیجه رسید که بهترین راه حل این است که فیش پرداختی مرا بگیرد و از داخل کشو مبلغ آن را به من بازگرداند و همراه من از اتاق خارج شود و آن تعرفه را از روی صفحه ورودی خانه سینما بردارد!

یاد روایتی در مورد حجت الاسلام خلخالی افتادم که از کسی شنیدم و راوی آن در خاطراتی خوانده بود که به خاطر شباهت اش با وضعیت «بانک فیلمنامه» آن را نقل به مضمون می کنم: در سال های نخست جنگ حجت الاسلام خلخالی به کردستان می رود تا اشرار را سرکوب کند. شبی به قرارگاهی می رسد و به او پرونده ده –پانزده نفر از اکرادی که جرم سنگینی داشته اند را می دهند که بررسی و حکم اعدام یا حبس آنها را تعیین کند. خلخالی که در وضعیت زمانی و نظامی سختی بوده به مسئول آنجا می گوید وقت محاکمه ندارند و همه محکومان را صف کنند. سپس از کنار ردیف متهمان عبور می کند و یکی در میان می گوید «اعدام... حبس... اعدام... حبس... اعدام... حبس...» بالاخره وقتی به انتهای آن ردیف ده- دوازده نفره می رسد قرعه به «حبس» می افتد. آخرین نفری که «حبس» برایش تعیین شده بوده ظاهراً مرد قدّ و سرسخت و تنومندی بوده که برمی گردد و با گردن کلفتی نفس راحتی می کشد و با صدای بلند می گوید «آخییییش!»

خلخالی که از لحن گفتن و حالت رفتار او خوش اش نمی آید می گوید «کاری ندارد! این دفعه از این طرف می شمارم! اعدام... حبس... اعدام... حبس...» و به این ترتیب آن مرد به جای حبس اعدام می شود!

اتفاقی که در بانک فیلمنامه رخ می دهد هم اینطوری است. «خارج صنف... عضو صنف... خارج صنف... عضو صنف... خارج صنف... عضو صنف...» و اگر هم کسی عضو صنف بود، از آن طرف می شمارند! «عضو صنف... خارج صنف... عضو صنف... خارج صنف...»

 

*****

 

برای افتتاحیه نمایشی دعوت شدم. کارگردان نمایش ابتدا از چند چهره شاخص جامعه روشنفکری دعوت کرده بود که نطق پیش از دستوری درباره نمایش او داشته باشند. بزرگان روی صحنه رفتد و در فضیلت جناب کارگردان سخن راندند. پس از آن مدیر مجموعه نطقی ایراد فرمود و در باب اینکه چه اثر بزرگی را از چه کارگردان بزرگی افتتاح خواهیم کرد خطابه ای ایراد نمود. سپس کارگردان محترم روی صحنه رفت و از قریحه ی نویسنده نمایش سخن گفت که متن درخشانی نوشته است. و بعد از آن درباره امتیازات سالن اجرا حرف زد و اینکه این سالن همسنگ سالن های اروپایی است. پیش از ورود به صحنه قانع شدم که یکی از بهترین متن ها، و اجراهای نمایشی را در یکی از بهترین سالن ها تماشا خواهم کرد.

حقیقت این بود که آن نمایش از نظر متن، از نظر اجرا، از نظر بازی، از نظر طراحی صحنه و لباس و به طور کلی از هر نظر دیگری احمقانه ترین، چرندترین، بی منطق ترین، بی هویت ترین، و بی ذوق ترین اثر نمایش بود که در عمرم با آن مواجه شده بودم. نه تنها هیچ نمایشی بدتر از آن ندیده بودم، بلکه هیچ رمان، داستان، یا نمایشنامه ای سطح پایین تر از آن نخوانده بودم و هیچ فیلمی را هم بدتر از آن ندیده بودم! آن سالن «جهانی» هم بیشتر یک زمین بسکتبال بود تا سالن تئاتر.

با این همه برایم مهم نبود که چند ساعت وقتم تلف شده، بلکه به این فکر می کردم که ما چه مان شده؟ کارگردان، نویسنده، منتقد، روشنفکر، مدیر، تماشاگر، و... حواسمان هست به کجا می رویم؟

 

*****

 

حتماً پیش آمده که دوست داشته اید فیلمی را ببینید و پید ا نکرده اید. این زمان چقدر طول کشیده؟ چند هفته؟ چند ماه؟ چند سال؟ برای من یک فیلم رکورددار این اشتیاق بود. تشریح یک جنایت (1959) ساخته اتو پره مینجر. حدود هفده سال دلم می خواست فیلم را ببینم و پیدایش نمی کردم. چند سال پیش فیلم را یافتم اما زیرنویس فارسی نداشت. تماشای فیلمی چنین پرگفتگو به زبان اصلی و با زیرنویس انگلیسی تجربه موفقی نیست. شش سال دیگر گذشت تا بالاخره به لطف دوستی نسخه زیرنویس فارسی آن به دستم رسید. و بالاخره یک سال دیگر گذشت تا نسخه «دی وی دی 9» شرکت «کریتریون» با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی به من هدیه داده شد! رضا مقدم عزیز که واقعاً مدیونش هستم یک نسخه نفیس از این فیلم را قاب گرفته بود و بهم مرحمت کرد. بیست و چهار سال گذشت! نزدیک به ربع قرن اشتیاق برای دیدن یک فیلم!

در نسخه «کریتریون» چیزی که جالب بود «تیزر» فیلم بود. از این فرصت استفاده می کنم و اگرچه دوستان همگی به این امر بدیهی واقف هستند اما به تفاوت «تیزر» و «آنونس» اشاره ای می کنم. «آنونس» یا Theatrical Thriller گونه ای معرفی فیلم است که با استفاده از صحنه های فیلمبرداری شده ی فیلم ساخته می شود (مثل آنونس فیلم سرگیجه (1958) آلفرد هیچکاک)، اما در «تیزر» Tizer صحنه هایی مخصوص مواد تبلیغی فیلمبرداری می شوند. مثل «تیزر» فیلم های شمال از شمال غربی (1959) و روانی (1960) هیچکاک یا ده فرمان (1956) سیسیل. ب . دمیل.

پره مینجر هم برای تشریح یک جنایت تیزر ساخته بود. تیزری که دیدنی بود! از رضا مقدم عزیر ممنونم.

 

*****

 

فیلم هیچکاک (2013) به کارگردانی ساشا گرواسی را دیدم. اگرچه از نظر سینمایی فیلم درخشانی نبود، اما برای هر علاقمند به سینما و دوستدار آلفرد هیچکاک فیلمی دیدنی است. اینکه هیچکاک در اوج قدرت و موفقیت و پس از موفقیت شمال از شمال غربی چه مشکلاتی برای ساختن روانی داشته و در واقع روی تمام دارایی اش برای ساختن این فیلم قمار کرده حیرت آور است. اما از همه ی فیلم حیرت آور تر صحنه ای است که هیچکاک در دوران فیلمبرداری روانی شبانه از خواب می پرد و با لحنی کابوس وار می گوید «اگر این فیلم یک سرگیجه دیگر شود چه کنم؟!» بله! سرگیجه در زمان خودش از نظر فروش شکست خورد و منتقدان هم نظر سردی نسبت به آن داشتند. تا بیست سال کسی چندان اعتنایی به فیلم نکرد. در نظرخواهی ده سالانه فصلنامه «سایت اند ساوند» در سال 1982 وارد ته جدول شد! در نظرخواهی های سال 1992 و 2002 بالاتر و بالاتر آمد و بالاخره در نظرخواهی سال 2012 شد بهترین فیلم تاریخ سینما. در حالی که آن زمان برای هیچکاک یک کابوس بود! کاش هیچکاک زنده بود و می دید سرگیجه فیلم محبوب دوران است!

 

*****

 

دلم برای دیدن مجدد چند فیلم خیلی تنگ شده و پیدایشان نمی کنم. گذرگاهی به مارسی (1944) مایکل کورتیز و گذرگاه تاریک (1947) دلمر دیوز. همفری بوگارت بازیگر هر دو فیلم است و هر دو فیلم در میانه دهه ی 1360 از تلویزیون به نمایش درآمدند.

 

*****

فکر می کنم این طولانی ترین «یادداشت سردبیر»ی شد که تاکنون نوشته ام! یادداشت را کلام لسان الغیب شیرازی خواجه شمس الدین محمد به پایان می رسانم که می فرمایند:

 

سرشک گوشه گیران را چو دریابند، در یابند    رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

 

 

غلامعباس فاضلی

 

بیستم مهرماه سال نود و دو

 

 

  برای مشاهده دیگر یادداشتها، اینجا را کلیک کنید


 تاريخ ارسال: 1392/7/19

نظرات خوانندگان
>>>یک دوست:

فکر کنم جزء اولین کسایی باشم که این یادداشت رو خوندم. اونم ساعت ۳ بعد از نیمه شب. بی‌خوابی پسرم باعث این توفیق شد.

107+5-

جمعه 19 مهر 1392



>>>محمد رضا میرزایی:

سلام آقای فاضلی قلم شما را خیلی دوست دارم.چرا بیشتر نمینویسید با آرزوی آرامش و سلامتی برای شما.یا علی

0+0-

سه‌شنبه 3 آذر 1394




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.