پرده سینما

یادداشت سردبیر: دفتر پنجاه و دوم-اینجا گوشه ای دنج است

غلامعباس فاضلی








بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

دفتر پنجاه و دوم

 

 

سی دی موسیقی ریوبراوونیمه دوم سال تقریباً در «عدم» زیست می کنم. به جز روزهای بارانی چیز دیگری از شش ماهه ی دوم سال با روحیه ام سازگار نیست. از این رو کمتر روز یا لحظه وجدآوری برایم وجود دارد. حالا در روزهای پایانی اسفند حس می کنم حال ام بهتر است.

چیزی که در روزهای نخست اسفند برایم به شدت وجدآور بود انتشار نسخه کامل موسیقی فیلم رویوبراوو (1959) اثر دیمیتری تیومکین بود. آلبومی که سال های سال منتظر انتشارش بودم و بالاخره در فوریه سال 2015 منتشر شد. وقتی به لطف دوستی کمتر از دو هفته پس از انتشارش به این آلبوم دست یافتم حس کردم با بهترین اتفاق زندگی در سه ماهه اخیر مواجه ام.

شاید حیرت آور باشد اما در فاصله ی پنجاه و پنج سالی که از ساخت این فیلم می گذرد، آلبوم درست و درمانی از آن تهیه نشده بود. یک آلبوم برگرفته از موسیقی زمینه فیلم (طبیعتاً با صدای زمینه) درست شده بود که به قول حرفه ای ها Bootlage بود. به علاوه جسته و گریخته یکی دو قطعه از موسیقی فیلم در آلبوم های دیگری همراه قطعات مختلفی از موسیقی فیلم های تاریخ سینما گنجانده شده بود. مانند ترانه معروف «تفنگ ام، کره اسب ام، و خودم» My rifle, my pony and me با صدای دین مارتین و ریکی نلسون و قطعه حماسی De guello و فقط همین! این فقدان البته فقط شامل فییلم ریوبراوو نبوده است. موسیقی متن دیگری که تیومکین کار کرده و فوق العاده است جدال در اوکی کورال (1957) هم با وجود گذشت بیش از نیم قرن از زمان ساخت، همین سال گذشته بود که منتشر شد! و هنوز دسترسی مجموعه داران موسیقی فیلم به موسیقی فیلم هایی مثل بیگانگان در قطار (1951) اعتراف می کنم (1953) و م را برای مرگ بگیر (1954) در حد یکی دو «سوییت» است که آنها هم کمیاب اند! که این فقط شامل آثار تیومکین نیست. کسی باور می کند آنچه در شصت سال گذشته از موسیقی مرد سوم (1949) آنتوان کاراس منتشر شده یا اجرای (بد!) دیگران است و یا برگرفته از حاشیه فیلم (Bootlage) و با کیفیت نامناسب!؟ من اصیل ترین و کامل ترین قطعات موسیقی مرد سوم را در آلبومی به نام «آنتوان کاراس: نخستین مرد با زیتر» یافتم که در سال 2002 منتشر شده بود؛ و فقط همین!

به هر حال این آلبوم ریوبراوو شایسته ی بیش از نیم قرن انتظار بود! در دو سی دی و 68 تراک! و مثلاً هشت اجرا از قطعه ی De guello و شش اجر از قطعه ی My Rifle, My Pony And Me و دو اجرا از موسیقی «تریلر» فیلم! و دو اجرا از عنوانبندی...

تصویری از دفترچه پیوست سی دی موسیقی فیلم ریوبراوو اثر دیمیتری تیومکینتیومکین! روسی که موسیقی بهترین وسترن ها را ساخت! کتمان نمی کنم که آلبوم های او همواره برای من سرچشمه زندگی بوده اند. او را با بهترین موسیقی های فیلم و خاطره برانگیزترین آلبوم ها به یاد می آورم: جدال در آفتاب (1946) [کمیاب! اگرچه آلبوم فعلی هم چندان رضایتبخش نیست!] رود سرخ (1948) [شاهکار!] قهرمان (1949) آسمان بزرگ (1952) [کمیاب و لذتبخش]  ماجرای نیمروز (1952) [بی نظیر در 33 تراک] ترغیب دوستانه (1955) [با یک شکوه استثنایی که به طرز غریبی محزون است و غیرقابل توصیف]  غول (1956) [شاید محبوب ترین تیومکین من با آن قطعه ی «صحنه شکار» و «جاده ای به ریی یتا»] جدال در اوکی کرال (1957) پیرمرد و دریا (1958) [کمیاب! سالها در جستجویش بودم!]  آخرین قطار گان هیل (1959) آلامو (1960) [در سال 2010 در سه سی دی و 57 تراک منتشر شد!]  توپهای ناوارون (1961) [چنان کلاسیک است که هرگز کهنه نمی شود!] سقوط امپراطوری رم (1964) [غریب ترین و متفاوت ترین موسیقی یک فیلم تاریخی]  و چایکوفسکی (1970) [پایانی شایسته برای استاد پیش از مرگ اش. بازگشت به زادگاه]...

حالا که به بهانه ی تیومکین سخن از ریوبراوو شد بد نیست بگویم تماشای نسخه ی بلوری آن با دو دوبله متقدم و متأخر مفرح بود. صدای ایرج دوستدار به جای جان وین جاودانی است و برای من هرگز کهنه نمی شود. رفعت هاشم پور هم جای انجی دیکینسون خیره کننده است. ریوبراوو اگرچه در جاهایی واقعاً کسالتبار است، اما بخش های مربوط به رابطه جان وین و انجی دیکینسون اش همیشه دیدنی است. و برای هر مرد رمانتیکی می تواند آموزنده باشد که چطور رمانتیک نباشد!

 

*****

پشت جلد سی دی موسیقی فیلم وسوسه اثر برنارد هرمن. عرضه سال 2015یکی دو سال پیش تماشای وسوسه (1976) برایان دی پالما برایم بسیار غافلگیرکننده بود. تا پیش از آن این فیلم را به صرف اینکه بر اساس سرگیجه (1958) هیچکاک ساخته شده دست کم می گرفتم و بعد دریافتم فیلمی اصیل و دیدنی است. مدتها در جستجوی نسخه ی بهتری از فیلم بودم که اخیراً یکی از دوستان ام گفت نسخه خوبی از فیلم دارد که دوبله به فارسی است! باورم نمی شد! تماشای مجدد این فیلم درخشان در کیفیت بهتر و آن هم با دوبله به فارسی؟! چیزی درباره دوبله این فیلم نشنیده بودم. وقتی فیلم را دیدم متوجه شدم بله هم نسخه ای با کیفیت خوب است و هم دوبله به فارسی است! صدای ناصر طهماسب جای کلیف رابرتسون جادو می کرد و مهین کسمایی جای ژنویو بوژه آدم را به عرش اعلا می برد. واقعاً اینقدر می شود فارسی را زیبا صحبت کرد؟ چرا ما امروز فراموش کرده ایم؟

حین تماشای فیلم از خودم می پرسیدم مدیر دوبلاژ آن چه کسی است؟ و از قرائن حدس زدم باید مرحوم علی کسمایی بزرگ باشد. تا اینکه رسیدم به صحنه ای در اواخر فیلم... بله! صدای علی کسمایی بزرگ جای قاضی امضای او پای این شاهکار بود. برای اینکه مطمئن شوم با دوست عزیزم آقای رضا مقدم تماس گرفتم و از ایشان خواستم ببینند لابلای دستنوشته های علی کسمایی به اشاره ای درباره دوبله این فیلم برمی خورند؟ که خوشبختانه دستنوشته های استاد از این حکایت می کرد که این فیلم را پنجم اسفند سال هزار و سیصد و پنجاه و پنج دوبله کرده اند. یعنی پنج ماه پس از اکران جهانی فیلم.

به نظر من کلیف رابرتسون این فیلم آنقدر خیره کننده است که چیزی از جیمز استوارت سرگیجه کم نمی آورد و ژنویو بوژه هم کمتر از کیم نواک فیلم هیچکاک نیست. و حالا که حرف فیلم وسوسه شد این را هم به طرفدارن برنارد هرمن بزرگ بگویم که موسیقی کاملی که از این فیلم شامل 41 تراک در سال 1999 منتشر شد با ایراد اساسی «فش» داشتن مواجه بود. همزمان با ریوبراوو یک شرکت فرانسوی نسخه احیا شده ای از این شاهکار ابدی را در دو سی دی عرضه کرد که شتیدن آن دیگر اتفاق فرخنده ی این روزها برای من بود. سی دی نخست شامل همان 41 تراک اما با کیفیتی بهتر. و دومین سی دی شامل 6 «سوئیت» که در واقع همان 19 قطعه ای بود که اولین بار در سال 1976 همزمان با اکران فیلم در  یک «صفحه» عرضه شده. موسیقی برنارد هرمن بسیار والاست. اگرچه بارها تردید می کنم او را بیشتر دوست دارم یا آلفرد نیومن را؟ دو نابغه ی بی بدیل. دو پادشاه که اتفاقاً برای ساختن موسیقی متن فیلم مصری (1945) در یک اقلیم گنجیدند.

*****

 

از زمان دانشجویی دوست داشتم روزی «اولیس» یا «یولیسس» جیمز جویس به فارسی ترجمه شود. آن سال ها ترجمه های جسته و گریخته ای از این شاهکار بی همتای تاریخ بشر را می خواندم. از جمله ترجمه حسن شهباز فقید در مجموعه کتاب «سیری در بزرگترین کتاب های جهان» و ترجمه پرویز داریوش که اواخر دهه ی شصت از نقد ولادیمیر ناباکوف از این کتاب را که تحت عنوان «درس هایی در ادبیات» منتشر شد. و خب کم و بیش سال هاست می دانیم منوچهر بدیعی نازنین حدود بیست سال است که «اولیس» جویس را به فارسی برگردانده و متأسفانه این ترجمه فرصت نشر نیافته است. چند سال قبل بخش 17 «اولیس» ترجمه استاد بدیعی، پیوست مقاله درخشان جی.آی.ام. استیوارت درباره جیمز جویس و «اولیس» در کتابی منتشر شد و اخیراً هم منوچهر بدیعی «عصاره اولیس» را به فارسی ترجمه کرد و فرزانه طاهری هم کتاب نقدهای ناباکوف را به فارسی برگرداند که جملگی در شکلی آراسته روانه بازار شدند.

اما نکته غافلگیرکننده برای من دسترسی ام به نسخه زیراکسی از متن کامل ترجمه فارسی «اولیس» بود که به اهتمام جلال الدین عزیزم به دست ام رسید. جلال (یا به قولی که می نام اش «جلال آریان») که این ماهها وجود نازنینی وارد زندگی اش شده و به اعتقاد من یکی از بهترین دوران های زندگی اش را سپری می کند، شکر خدا ما را از موهباتی که ارزانی اش می شود بی نصیب نمی گذارد. هر از گاهی یک کتاب تازه، یک فیلم تازه ارزانی دوستان اش می کند. دسترسی ام به ترجمه فارسی متن کامل «اولیس» اتفاقی بود که سال های سال انتظارش را می کشیدم.

 

*****

 

 

خب راست اش کتمان نمی کنم که با معیارهای امروزی ممکن است «متحجر» محسوب شوم! چون برخلاف عادت جاری و رایج بیشتر آدم های این عصر نمی توانم عکس های خصوصی ام را در شبکه های مجازی به اشتراک بگذارم یا هر روز عده ای را از رویدادهای خصوصی زندگی ام مطلع کنم و تازه از اینکه آنها در جریان رویدادهای خصوصی زندگی ام قرار می گیرند و آن را «لایک» می کنند خرسند شوم! دوستان نزدیکترم می دانند که اتفاقاً هروقت کسی از من عکسی یا فیلمی بگیرد، چنان حال ام بد می شود که حد ندارد! چون فکر می کنم بخشی از روح مرا با خودش کنده و برده و فقط زمانی که نسخه ای از آن عکس یا فیلم را برایم ارسال کند کمی آرام می گیرم. معمولاً از عکاسانی که در جشنواره فجر یا فرهنگسراها یا مکان های مشابه ازم عکس می گیرند خواهش می کنم نسخه ای از آن را برایم ارسال کنند. و معمولاً این کار را می کنند.

اخیراً نوه خاله ام عکسی نایاب و هرگز دیده نشده از دوران کودکی ام را در آلبوم خانوادگی شان یافته بود و بی آنکه چیزی به من بگوید به شکل غافلگیرکننده ای برایم ارسال کرد. از دیدن آن عکس حیرت کردم و تمام آن شب که اتفاقاً در یک مهمانی خانوادگی بودم به صحبت درباره آن عکس گذشت! تنها عکس دوران کودکی ام بود که من در آن لبخند بر لب داشتم. از نگاه محزون و مغموم آن سال هایم، خبری در آن عکس نبود. در آن عکس مادرم بسیار زیباست؛ شاید زیباتر از همیشه و شبیه جرالدین چاپلین. فقط من و او سرخوشیم و بقیه جدی هستند. آن شب و حتی روزهای بعد خیلی به آن عکس فکر کردم. اینکه در چه سالی گرفته شده، کجا گرفته شده، و به چه مناسبتی... به نظرم رمز و رازی در آن بود. شاید هر کس دیگری جای من بود آن را در فضای مجازی به اشتراک می گذاشت تا «لایک» بخورد! اما گویا من آدم متحجری هستم!

 

*****

مدتها بود، بیش از سه سال، که یک شبکه اجتماعی مجازی به طور مرتب دعوتنامه ای برای عضویت و پیوستن به «حلقه دوستان» به ایمیل ام ارسال می کرد. دعوتنامه از سوی خانمی متین و موقر که عضو آن شبکه مجازی اجتماعی و از دوستان قدیمی و خانوادگی ما بود برایم ارسال می شد. خب در تمام این سه سال و چند ماه من نسبت به آن دعوتنامه ها بی اعتنا بودم. تا اینکه چند روز پیش تصمیم گرفتم ببینم آنجا چه خبر است! کلیک کردم و وارد آن سایت شدم. به محض ورود پیغامی از آن دوست خانوادگی دیدم: «سلام! خوبین؟» و بعد دیدم چند نفر از مردان و زنانی که می شناختمشان، آنجا منتظر من هستند! این چند نفر در گستره های ارتباطی کاملاً متنوعی بودند. از یک نقاش هشتاد ساله گرفته تا بانوی نویسنده ای سی و دو ساله، تا... حس غریبی بهم دست داد. حس مواجهه با مرگ! گویی یک لحظه وارد دنیای دیگری شدم که آنجا زنی سال های سال بر درگاهی انتظارم را می کشیده و مردان و زنان دیگری در گوشه هایی از دالان منتظر خوشامد گفتن به من بوده اند. اینکه شخص یا اشخاصی سال ها منتظر آمدن ات باشند و در درگاه باشند تا از راه برسی کم و بیش شبیه داستان «در برابر قانون» فرانتس کافکا هم هست! وحشت کردم! برگشتم! هنوز برای من از آن شبکه مجازی دعوتنامه ارسال می شود و من واهمه می کنم همچنان. به نظرم این هم دلیل دیگری است بر «متحجر» بودن من!

 

 

*****

 

غروبگاهی در بهمن ماه به خیابان انقلاب رفتم تا کتاب «سفرنامه برادران امیدوار» را بخرم. کمی عجله داشتم و حین گذر از کتابفروشی های خیابان انقلاب چشم ام به دوره ای پنج جلدی از شاهنامه فردوسی در قطع پالتویی افتاد که پشت ویترین یک کتابفروشی روی هم چیده شده بودند. با اینکه چندین نسخه شاهنامه دارم (از نسخه خطی امیربهادر گرفته تا تصحیح پرویز اتابکی) اما چون شاهنامه را خیلی دوست دارم و از سویی به نظرم آن دوره خیلی «خوش دست» بود، فکر کردم باید بخرم اش! خب شاید «کتاب بخر»های حرفه ای درک کنند که وقتی کتابی «خوش دست» باشد باید خریدش، چون خوب و زود خوانده می شود! در شتابی که داشتم تنها نشان انتشارات «چشمه» را پشت جلد آن شاهنامه دیدم و فرصت نشد اطلاع بیشتری درباره کتاب پیدا کنم.

دو سه روز بعد تحقیق کردم و دیدم بله نشر «چشمه» یک دوره شاهنامه «به نثر» منتشر کرده است. و این شاهنامه به نثر سیدعلی شاهری یک بار در قطع پالتویی در پنج جلد روانه بازار شده و یک بار در شانزده جلد به قطع وزیری منتشر گردیده است. خب طبیعی بود که من همان پنج جلد قطع پالتویی را می خواستم که «خوش دست» هم بود! «به نثر» بودن شاهنامه برایم بسیار اشتیاق برانگیز بود. سال های منتظر شاهنامه ای منثور بودم. چون در کودکی ام برگردان های روان و خواندنی احمد احرار از چند داستان شاهنامه رویای اینکه روزی تمام شاهنامه به نثر روانه بازار شود را در ذهن ام دوانده بود. حالا به نظر می رسید به چیزی دست می یابم که سال های سال انتظارش را کشیده بودم.

خب طبیعتاً اول رفتم «نشر چشمه» و ازشان آن دوره شاهنامه را خواستم. وقتی بهم گفتند چاپ آن تمام شده زیاد موضوع را جدی نگرفتم. چون همین چند روز پیش پشت ویترین یک کتابفروشی این دوره را دیده بودم. یکی دو روز بعدتر رفتم خیابان انقلاب. نام آن کتابفروشی که شاهنامه پنج جلدی نشر «چشمه» را پشت ویترین اش دیدم به یاد نسپرده بودم. چون عجله داشتم. بنابراین از چند کتابفروشی که حدس می زدم باید آنجا کتاب را دیده باشم پرس و جو کردم. اما همه از وجود چنین شاهنامه ای اظهار بی اطلاعی کردند. برخی نیز این دوره را با دوره پنج جلدی نشر «قطره» در قطع رقعی اشتباه می گرفتند. اما من تأکید می کردم «نشر چشمه» و اینکه «به نثر» است. بیشتر آنها مشکوک نگاه ام می کردند. گویی داستانی را از خودم درآورده ام! گاهی برای اینکه بدانند بیراه نمی گویم اضافه می کردم «قیمت اش هم 35000 تومان است» و متأسفانه کار بدتر می شد! چون با تردید بیشتری می گفتند «پنج جلد کتاب 35000 تومان؟!» (سال انتشار شاهنامه منثور 1389 و پیش از گرانی کاغذ و کتاب بوده است)

در دور سوم جستجوهایم تصمیم گرفتم از سر تا ته کتابفروشی های خیابان انقلاب را بگردم. هم اشتیاق ام برای خواندن شاهنامه منثور فزونی گرفته بود و هم تفاوت آنچه آن شب پشت ویترین یک کتابفروشی دیده بودم و آنچه حالا در جستجوی طولانی ام پیدایش نمی کردم و اساساً منکر وجودش می شدند به معمایی تبدیل شده بود که رفته رفته پیچیده تر می گشت! خودم را شبیه کارول لینلی در فیلم بانی لیک گمشده (1965) جودی فاستر در فیلم نقشه پرواز (2005) حس می کردم!

چند نفر از کتابفروش ها احتمالاً حس کردند که حرف من با سندیت و صحتی همراه است. از این رو تلفن زدند به انبار یا دوستی خبره تر و پاسخ گرفتند و به من ابلاغ نمودند که «بله! چنین شاهنامه ای چاپ شده اما چاپ آن مدتهاست تمام شده.» از سال 1389 تا آن روز چهار سال تمام و شاید کمی بیشتر می گذشت و آنها حق داشتند. اما من که اساساً از وجود چنین شاهنامه ای بی اطلاع بودم، و درخشش خیره کننده آن پشت ویترین یک کتابفروشی مرا به تلاش برای خریدن آن واداشته بود! اگر ندیده بودم که نمی خواستم بخرم. به هر حال به ته کتابفروشی ها رسیده بودم که یکی از آنها گفت ممکن است در فلان کتابفروشی شاهنامه مورد نظرم را پیدا کنم. و شکر خدا یافتم! یک دوره ته مغازه مانده بود که الحمدلله کاملاً تمیز و دست خورده بود! و با همان قیمت 35000 تومان که امروز باورنکردنی است خریدم اش.

اما ماجرا به همین جا ختم نشد! دور چهارم جستجوها را پس از پیدا کردن و خریدن شاهنامه مورد نظرم آغاز کردم! نمی توانستم این معما را حل کنم که آن شاهنامه را کجا دیده بودم! تمام کتابفروشی های پراکنده در سطح شهر را گشتم. از «شهر کتاب» مرکزی گرفته تا نشر «مرکز» تا انتشارات «هاشمی» در میدان ولی عصر و... حتی وقتی در یاداشت روزانه نوزدهم بهمن، در یادداشت های روزانه سی و وسومین جشنواره فیلم فجر اشاره می کنم که روبروی پارک ملت به یک کتابفروشی می روم اما کتابی پیدا نمی کنم. دنبال همین شاهنامه بودم؛ اما پیدا نکردم که نکردم! من آخرین دوره شاهنامه فردوسی به نثر سیدعلی شاهری، قطع پالتویی موجود در تهران خریدم، اما هرگز درنیافتم آنچه پشت ویترین یک کتابفروشی دیده بودم واقعاً یک رویداد عینی بود؟!

 

*****

 

بدون شرح!بهار نزدیک است. زمستان 93 برای من زمستان سختی بود. زمستانی که در طول آن نمی دانستم چطور می توانم به مواجهه با خیلی از پدیده ها بروم. مواجهه با پیامک های تجاری سخیف و بی پایانی که بنا به مصالح تجاری شرکت پشتیبان خط، باید هر روز تعدادی از آنها را باز کنم و معلوم نیست حقوق من به عنوان «مشتری» در کجای این معادله قرار دارد. مواجهه با درخت های تنومندی که از دل تاریخ برآمده بودند و هر روز در خیابان ولی عصر به بهانه هایی واهی سر بریده شدند. مواجهه با میدان های این شهر که از وقتی به یاد می آورم در حال ساخت و سازی تمام نشدنی بوده اند و بعضی وقت ها که کار «بنایی» آنها به پایان رسیده دیده ام چه ساده انگارانه به فرجام رسیده اند! مواجهه با «فراعنه»ای که هر روز در کوچه و خیابان می بینم. تازه به دوران رسیده ای که سرمایه اش یک «سمند»، «پژو»، یا «سانتافه» و... است و دست بالا آپارتمانی در گوشه ای از شهر، و شاید دفتری برای کار. اما در خیابان «عبور ممنوع» وقیحانه به سویت می آید و برایت چراغ می زند که «بکش کنار رد شوم». چه کسی می تواند به این «فرعون» کوچک بگوید «این تویی که خلاف آمده ای!» چه کسی می تواند در تاکسی به مسافر زنی که بلند بلند با گوشی موبایل اش حرف می زند بگوید «ممکنه خواهش کنم مکالمه تون را بعد از پیاده شدن ادامه بدید؟» از این پرسش ها دور و بر ما زیاد هست: ممکنه بدهی ات به من را بعد از گذشت یک سال پرداخت کنی؟ ممکنه در رسانه ات این خبر دروغ را اصلاح کنی؟ ممکنه به تعهدت عمل کنی؟ اما معمولاً پاسخ این پرسش ها منفی است! معمولاً کسی حاضر نیست قبول کند که اشتباه کرده، که بدهکار است، که حقوق دیگران را ضایع می کند، که خلاف آمده... نه تنها حاضر به پذیرش خطا نیست، بلکه با خشمی ناموجه که راه گرفته از تکبر اوست به طرف مقابل توهین می کند. فریاد می کشد، پرخاش می کند... مگر آدم در طول روز می تواند با چند نفر دعوا کند؟! شهر به سرزمین فراعنه تبدیل شده. اما این ها برخلاف فرعون، مالک مصر بزرگ نیستند و خدم و حشم و لشکری ندارند. سرمایه شان یک دستگاه اتومبیل است و شاید آپارتمانی برای سکونت دائم. باقی سرمایه یا عاریه است یا پول دیگران.

بدون شرح!

داستان های اسماعیل فصیح را همچنان دوست دارم. شاید ازین رو که من هم مثل «جلال آریان» یک جنوبی ام سرگشته در تهران. من این شهر را دوست دارم. در هر گوشه اش تاریخی نهفته است و برای من خاطره ای. اما حس می کنم بقیه از آن متفرند. متنفرند و منتظرند تا ساختمانی قدیمی متروکه شود، مخروبه شود. که بکوبندش و با سنگی از جنس سنگ قبر دیوارهایش را بالا بببرند و به «مجتمع مسکونی» «مجتمع تجاری» تبدیل اش کنند.

از این روست که جلال الدین ترابی در این سوی شهر موهبت بزرگی است؛ که هنوز مرغوب مانده. و خدایار قاقانی هم در آن سوی شهر؛ که هنوز رنگ اصالت را می شود در حرکات و سکنات اش رویت کرد. و محسن میرمؤمنی و رضا مقدم که پاک مانده اند و اجازه آلوده شدن به خود نداده اند. و رضا و علی و محمود و کاوه و...

هنوز گوشه دنجی در این سو یا آن سوی شهر برای من باقی مانده که بشود آنجا با یک دوست درباره یک کتاب، یک آلبوم موسیقی، یا یک فیلم حرف جدی زد و خلوتی را به دور از هیاهوی گناه آلود جهان اطراف حس کرد. چندی پیش همراه جلال و محسن فقط فرشته ها بال دارند (1939) هوارد هاکس را دیدیم. عجب محشر بود! و بی بروبرگرد چند دقیقه از آن به دختر گمشده (2014) دیوید فینچر یا میان ستاره ای (2014) کریستوفر نولان می ارزید.

گاهی به «شهر کتاب» مرکزی می روم. عصرهایش را دوست دارم. می شود یک کاپوچینوی درست و حسابی نوشید و طعم یک تکه کیک را همراه آن چشید. هنوز نتوانسته ام علاقه ریشه دارم به خودنویس های مارک «شی فر»، مجسمه های کشتی بادبانی، و ماشین های اسباب بازی کادیلاک و شورلت و بیوک و... مدل کلاسیک را فرو بنشانم. علاقمندی هایی که هر ماه تجملی تر می شوند و من برای گریز از این تجمل به نظاره کردن بسنده می کنم. آخرین مدل خودکار و خودنویس «شی فر»ی که در یک لوازم التحریر فروشی خبابان دانشگاه نظرم را جلب کرد ششصد و پنجاه هزار تومان بود! و آخرین ماکت کشتی بادبانی در تجریش پانصد هزار تومان، و ماشین اسباب بازی «لینکلن پرزیدنت» در چهارراه استانبول کمی پایین تر از اینها!

اینجا گوشه ای دنج است. شاید از همان طریقی راه گرفته که لسان الغیب شیرازی درباره اش فرموده:

 

از خلاف آمد عادت بطلب کام که من    کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

 

نوروزتان پیروز

 

 

غلامعباس فاضلی

 

بیست و سوم اسفند ماه سال نود و سه

 

 


برای مطالعه دیگر یادداشت ها اینجا را کلیک کنید


 تاريخ ارسال: 1393/12/23

نظرات خوانندگان
>>>یگانه:

با دلی به سبکباری پرندگان: برای کودک شیفته ی نقش و نگار= جهان به وسعت اشتیاق اوست= دنیا چه فراخ ست به نور چراغ= و چه خرد است به چشم خاطره= یگانه رهروان راستین آنانند= که به عزم عزیمت پا به ره می نهند= با دلی به سبکباری پرندگان= هرگز ز تقدیر روی بر نمی تابند= و بی آن که بدانند چرا، همواره می گویند: برویم! آنان که آرزوهایشان به ابر می ماند! * شارل بودلر

2+0-

پنجشنبه 13 فروردي 



>>>Jim:

Hello and good time. I enjoyed reading your comments, good and beautiful. I hope to always be successful

7+1-

دوشنبه 25 اسفند 1393



>>>من:

یادداشتی پر از چیزهایی که نمیفههم و چه خوبه فقط خوندنه این نوشته هایی که نمی فهمم آخر سال خوبی داشته باشید

7+0-

دوشنبه 25 اسفند 1393



>>>A.A:

هرچه کردم به خودم کردم و وجدان ِخودم پسـر نوحــم و قربانـی طوفـــان خودم تک و تنهــاتر از آنــم که به دادم برسند آنچنانم که شدم دست به دامان خودم موی تو ریخته بر شانه ی تو ٬ امّــا من شانه ام ریخته بر موی پریشان ِ خودم! از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست مـی روم سر بگذارم به بیــابان خودم آسمان سرد و هوا سرد و زمین سردتر است اخـــوانــم کـــه رسیدم بــــه زمستان خودم تو گرفتـار خودت هستی و آزادی هات من گرفتار خودم هستم و زندان خودم شب میلاد من ِ بی کس و کار است ولی باید امشب بروم شام غریبان خودم...

7+0-

يكشنبه 24 اسفند 1393



>>>eli:

LIKE

9+0-

يكشنبه 24 اسفند 1393



>>>یه نفر:

بخش از فیلمشناسی دیمیتری تیومکین: آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود (۱۹۳۹) دوئل زیر آفتاب () غریبه‌ها در قطار (فیلم) (۱۹۵۱) نیمروز (۱۹۵۲) ام را به نشانه مرگ بگیر (۱۹۵۴) یک ترغیب دوستانه (۱۹۵۶) غول (۱۹۵۶) باد وحشی است (۱۹۵۷) ریو براوو (۱۹۵۹) سقوط امپراتوری روم (۱۹۶۴) توپ‌های ناوارون

12+0-

شنبه 23 اسفند 1393



>>>یه نفر:

تیومکین در ۱۰ مه ۱۸۹۴ در اوکراین واقع در امپراتوری روسیه به دنیا آمد و در وطن خودش کار یادگیری نواختن سازهای مختلف را شروع کرد. در اوایل دهه بیست از استعدادهای هنری‌اش در زمینهٔ فعالیت‌های سیاسی استفاده کرد و در سال ۱۹۲۴، شوروی سابق را به مقصد برلین ترک کرد و به پدرش، که در آنجا کار طبابت می‌کرد، ملحق شد. یک سال بعد دیمیتری عازم امریکا شد و در سال ۱۹۳۰ به همراه همسرش به هالیوود رفت تا رسماً کار به عنوان سازنده موسیقی متن فیلم‌های سینمایی را شروع کند. دیمیتری در سال ۱۹۳۷ شهروند امریکا شد. تیومکین با وجود اینکه از موسیقی اروپای شرقی تاثیر شگرفی گرفته بود، خیلی راحت در دلِ هالیوود جا افتاد و در کنار فرانک کاپرا، موسیقی متن سه فیلم معروف او از جمله دو شاهکار او با جیمز استوارت یعنی «زندگی شگفت انگیز است» (۱۹۴۶) و «آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود» (۱۹۳۹)، را به نحو احسن ساخت. همکاری او با فرد زینه‌مان در فیلم «ماجرای نیمروز» (۱۹۵۲) هم نتیجه درخشانی به بار آورد و او برای ساخت ترانه «آه عزیزم... فراموشم مکن» برندهٔ جایزهٔ اسکار بهترین ترانهٔ اریژینال شد. بعدها که برای ساخت موسیقی متن فیلم «بلند بالا و متعالی» (۱۹۵۴) برنده جایزه اسکار شد، در حین سخنرانی‌اش از تمامی سازندگان موسیقی متن فیلم‌های سینمایی یادی کرد و خود را مدیون تمامی آنها دانست. از آثار جاودانهٔ دیمیتری تیومکین در مقام سازندهٔ موسیقی متن می‌شود از فیلم‌هایی مثل «غول» (۱۹۵۶)، «جدال در او. کی. کرال» (۱۹۵۷)، «ریوبراو» (۱۹۵۹)، «آلامو» (۱۹۶۰)، «توپ‌های ناوارون» (۱۹۶۱)، «۵۵ روز در پکن» (۱۹۶۳) و «سقوط امپراتوری روم» (۱۹۶۴) یاد کرد. تیومکین، که اولین موسیقی‌دانی بود که برای ساخت موسیقی متن یک فیلم و هم چنین ترانهٔ اریژینال همان فیلم {«ماجرای نیمروز»} برنده جایزه اسکار شد، در سال ۱۹۷۹ در شهر لندنِ انگلستان درگذشت اما نوای موسیقی سحرآمیزش همیشه برپاست.

12+0-

شنبه 23 اسفند 1393



>>>یه نفر:

دیمیتری تیومکین (زاده ۱۰ مه ۱۸۹۴ - درگذشته ۱۱ نوامبر ۱۹۷۹) آهنگساز و رهبر ارکستر اهل روسیه بود. او بخاطر ساخت موسیقی برای فیلم‌های وسترن هالیوودی شهرت فراوانی دارد. وی برنده ۴ جایزه اسکار و ۲۲ بار نامزد دریافت آن بوده است. تیومکین از برجسته‌ترین آهنگسازان فیلم در دهه‌های میانی سده بیستم به شمار می‌آید. دیمیتری تیومکین در کنار ماکس استاینر، میکلوش روژا و فرانتس واکسمن یکی از شناخته‌شده‌ترین سازنده‌های موسیقی متن فیلم در عصر طلایی هالیوود به شمار می‌آید.

12+0-

شنبه 23 اسفند 1393



>>>سین:

:-)

11+0-

شنبه 23 اسفند 1393



>>>زینب کریمی:

سلام و خداقوت! بسیار شیوا و سنجیده نوشتید. تبریک می گویم. از خواندن سطوری راجع به پیدا شدن عکس کودکی تان، زیبایی مادرتان، دنبال کتاب گشتن تان، هر روز مگر با چند نفر می شود دعوا کردن، کتاب های جیمز جویس و البته از خوب ماندن و اصرار به خوب ماندن و اشاره تان به جناب آقای الماسی نیا، بسیار لذت بردم... در پناه خدا، موفق و سلامت باشید.

18+0-

شنبه 23 اسفند 1393



>>>mina:

باران که میبارد حال و روز من اینست! بنشینم کنار خیابان و رها کنم بغضم را!

19+0-

شنبه 23 اسفند 1393



>>>کاوه قادری:

سلام آقای فاضلی عزیز. من تعجب می کنم وقتی می توانید انقدر دلنشین بنویسید، چرا دیر به دیر می نویسید؟! البته خب شاید علت اش مشغولیت های روزانه باشد. شاید که نه، حتما همینطور است. به هر حال لذت بردم؛ مخصوصا آن هنگامی که از عکس نایاب خانوادگی و ارتباط تان با شبکه های اجتماعی می گفتید.

27+0-

شنبه 23 اسفند 1393



>>>پژمان الماسی‌نیا:

سلام و عرض ادب. بایستی عرض کنم که اصلاً نمی‌توانم خوشحالی‌ام را از خواندن این موهبتِ غیرمنتظره، این یادداشت سردبیرِ نمره‌ی پنجاه‌وُدوم پنهان کنم! و این‌که در بهترین زمانِ ممکن نوشتیدش! شنبه‌ی یک هفته مانده به سال نو! با اشاراتی لذت‌بخش به «چیز»هایی کم‌یاب در هیاهوی این سال‌های بی‌دروُپیکر! تکه‌ی «سفرنامه‌ی خرید شاهنامه‌ی به‌نثر» مرا برد به ایامی که یک خوره‌ی کتاب بودم! انگار چند قرن پیش! البته هیچ افسوس نمی‌خورم چرا که حالا مشغول جمع‌آوری چیزهای دیگرم و مواجهه با دردسر دائمی نگه‌داری‌شان! معلوم نیست این عادت کلکسیون درست کردن و «چیز جمع کردن» از کجا به رگ‌وُپیِ ما دویده! گل سرسبدِ این یادداشت هم که بخشِ درخشانِ آخرش بود! سپاس بی‌پایان! پژمان الماسی‌نیا صبح شنبه، بیست‌وُسومِ اسفندماهِ نودوُسه

22+0-

شنبه 23 اسفند 1393




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.