پرده سینما

یادداشت سردبیر: دفتر پنجاه و چهارم- یلدای هفتم

غلامعباس فاضلی



 






به نام خداوند بخشنده مهربان


 

 

امشب سایت پرده سینما وارد هفتمین سال فعالیت خود شد! شش سال گذشت! هفت یلدای پیش که به یمن حضور دوستان برای من خاطره انگیز شد، فعالیت پرده سینما رسماً آغاز شد.

حالا که از پس گذشت یلداها، نوروزها، و سالها به گذشته نگاه می کنم به خود می گویم چه حیف! افسوس بر بخشی از عمرم که چنین تباه اش کردم!

اقرار کردن به اشتباهات ام را دوست دارم! این را چند سال پیش در مقاله ای به صراحت نوشتم. حس می کنم با این کار بخشی از بار گناه در من سبک تر می شود.

بله! باید اقرار کنم من به عنوان مدیر مسئول و سردبیر سایت، در طول شش سال گذشته اشتباهات بزرگی مرتکب شدم، خطاهایی که تاوان آنها را در وهله اول خودم پس دادم.

وقتی «نیک کاره وی» راوی «گتسبی بزرگ» اسکات فیتز جرالد در همان خط نخستین کتاب می گوید: «در سال هایی که جوانتر وبه ناچار آسیب پذیرتر بودم پدرم پند بزرگی به من داد که تا امروز در ذهن ام مزه مزه اش می کنم...» معلوم می شود او آدم پندپذیری بوده. چرا من که رمان محبوب زندگی ام «گتسبی بزرگ» است از دیگران پند نگرفتم؟!

 

یک)یادم هست در سال های آخر زندگی ژاله کاظمی او با یک مجله سینمایی گفتگو کرد. دبیر آن شماره به واسطه ای به ژاله معرفی شد. آقای دبیر، نویسنده جوانی را به عنوان گفتگوکننده خدمت ژاله کاظمی فرستاد و گفتگو انجام شد. نویسنده جوان (که اتفاقاً امروز از نویسندگان مطرح سینمایی است و تصور می کنم ده سال قبل برای مدتی سردبیر یک مجله هم شد) پس از گفتگو با ژاله، متن گفتگو را تنظیم کرد و به دبیر مربوطه داد.

گفتگو بدون مقدمه یا توضیحی از سوی گفتگوکننده تنظیم شد و در پایان گفتگو، نام گفتگوکننده درج شده بود. نکته جالب توجه اینجا بود که وقتی نویسنده جوان این متن را به دبیر مربوطه می دهد و او نام این نویسنده تازه کار را به عنوان «گفتگوکننده» ذیل گفتگو با ژاله کاظمی می بیند، به او می گوید «به خانم کاظمی زنگ بزن و ببین اجازه می دهد اسم تو پای گفتگو با ایشان بیاید؟»

ژاله خودش این را برایم تعریف کرد که آن نویسنده جوان بهش زنگ می زند و ازش می پرسد «دبیر مربوطه به من گفتند به شما تلفن بزنم و از شما بپرسم آیا اجازه می دهید نام من ذیل مصاحبه با شما بیاید؟» و ژاله البته با کمال مهر گفته بود «البته! و در آینده هم خوشحال می شوم هر کمکی از دست من برآید انجام دهم».

 

عبرتی بزرگ در کار آن دبیر بود. او به نویسنده جوان فهمانده بود که افتخاری بیش از حد بزرگ برای توست که نام ات «ذیل» نام بزرگان درج شود... من به عنوان سردبیر پرده سینما به این درس بزرگ بی اعتنا بودم.

در طول شش سال گذشته من اجازه دادم و حتی خواستم، که نام هر جوان و جوانک از راه رسیده ای را نه حتی ذیل، که صدر نام بزرگان بنشانم. کنار نام نویسندگان بزرگ، کنار نام کارگردانان بزرگ ایرانی و فرنگی، اسم آنها را به عنوان منتقد و نویسنده مطرح کنم. برای من فرقی نمی کرد که آن شخص جوانی باقریحه در این سوی شهر باشد، یا خودستایی لاف زن در آن سوی شهر؛ پرسه زننده ای علاقمند به سینما در «کف خیابان» باشد یا دختری از ناکجاآبادی که روی هیچ نقشه جغرافیایی نشانی ازش نیست. مقالاتشان را ویرایش می کردم، برای نوشته های آنها بهترین عکس ها و (در بیشتر موارد) تیتر انتخاب می کردم، و برخلاف دیگر سایت های سینمایی که نقدشان بر یک فیلم را با عباراتی نظیر «نقد منتقد "سایت سینما" بر فیلم بازگشته ایناریتو» منتشر می کنند، من نقد نویسنده پرده سینما را با تیتر بزرگ درج و نام نویسنده جوان را به شکلی کاملاً پرجلوه، منتشر می کردم. بی آنکه کوچکترین تشکری ازم بشود.

به خیال خودم دوست داشتم به جوانتر ها میدانی بدهم برای ورود به این عرصه. می خواستم به نویسنده ها اعتماد به نفس بدهم، آن ها را مطرح کنم تا خودشان را باور کنند. که شاید جامعه چند سال بعد صاحب بیست نویسنده سینمایی خوب بشود.

اما چه شد؟! بیشتر آن ها خیلی زود گول شبحی را خوردند که خودم ازشان ساخته بودم. به جای گوش کردن به اندرزهای من، به جای قدرشناسی، به جای اینکه گام های بعدی را درست تر بردارند، از همان روز نخست پشت سرم و گاه پیش رویم زمزمه سر دادند که «سایت پرده سینما را من اداره می کنم... من نباشم پرده سینما وجود نداره... من اگر بروم پرده سینما از بین رفته...» که رفتند و پرده سینما به راه خودش ادامه داد.

من به آنها درجه و سردوشی دادم که ژنرال باشند، و آنها به خیال خود دور از چشم من، با نشریات دست چندم زد و بند کردند و سرباز صفر شدند.

من به آنها ارج می نهادم و ازشان حمایت می کردم، اما آنها آدم های ضعیف النفسی بودند که مرا فروختند. به بهایی اندک فروختندم. گاه به یک ساندویچ سرد؛ گاه به شامی گرم، نه در یک رستوران اعیانی، و گاه به کرشمه های دختری شهرستانی.

آنها نتوانستند (دست کم در سایت پرده سینما) عاقبت به خیر شود و حال درمی یابم «عاقبت به خیری» حقیقتاً دعای بزرگی که بزرگان در حق ما می کنند و ما از اهیمت آن غافلیم.

 

همین جا لازم است اشاره کنم به دِین و بدهی ام به آدم های واقعاً مهم و ارزشمندی که در پرده سینما با من بوده اند.

این را چند بار به نویسندگانی که ادعا می کردند پرده سینما به یمن حضور آنهاست که پابرجاست گفتم، که البته یک نویسنده، و فقط یک نویسنده هست که می تواند این ادعا را بکند که «اگر من نبودم پرده سینما هم نبود.» اما نام او را محفوظ و مکتوم نگه داشتم و حالا برملایش می کنم: موحد منتقم.

بله موحد منتقم تنها نویسنده ای است که سایت پرده سینما واقعاً مدیون اوست. برای ادای دین ام به او بهتر است خاطره تلخی را بازگو کنم:

چند روز پیش یکی از دوستان ام برایم پیامکی فرستاد و در آن خبر داد فلان فیلم سینمایی را در فلان سالن شهر نمایش می دهند. چون سالن سر راه من بود رفتم و فیلم را دیدم و فردا صبح به دوست ام پیامکی برای تشکر فرستادم که از اطلاعی که بهم دادی و فرصتی برای تماشای یک فیلم فراهم شد ممنون ام.

بعد با خودم فکر کردم حیرتی وجود دارد و آن این است که من برای یک سانس نمایش فیلم از دوست ام تشکر کردم، اما در طول چند سال گذشته هیچ کدام از نویسندگانی که من برایشان کارت جشنواره فجر گرفتم، که از صبح تا شب در برج میلاد فیلم تماشا کنند، حتی یک تشکر خشک و خالی از من نکردند! بیشتر آنها «بِر و بِر» و خیره نگاه ام کردند. در همان برج میلاد پشت سر من حرف زدند یا دست کم شنونده ی خوبی برای بدگویان من شدند.

پس از جشنواره فجر سال بیست و هشتم، تمام چند نفری که برایشان کارت گرفته بودم به من نارو زدند! من تنها مانده بودم. داشتم دلسرد می شدم و این دلسردی شاید پایان کار بود، که ناگهان موحد منتقم پیدا شد.

بیشتر درباره فیلم های اکران روز جهان نقد می نوشت و قریحه ای خارق العاده در نوشتن داشت. آمیزه ای عجیب از طنز و نقد. در عین حال ویرایش مقالات او هولناک بود! بسیار بی دقت می نوشت و نسبت به رسم الخطی که به نویسندگان سایت توصیه می کردیم یکسره بی اعتنا بود! نوشته هایش پر بود از غلط های املایی؛ اما نابغه بود!

به خصوص چیزی که در رابطه با او برایم جالب بود این بود که خودش را مخفی می کرد. و من به این مخفی نگه داشتن احترام می گذاشتم. (تا شب یلدای امسال یک رفیق باز حرفه ای بودم! و از امشب به شرحی خواهم نوشت دیگر نیستم!) ابتدا فقط یک ایمیل بود. و بعد یک شماره تلفن عجیب! یک بار به همان شماره تلفن عجیب زنگ زدم. شماره ام را ذخیره داشت، اما پاسخ نداد و کمی بعد پیامک فرستاد و پرسید آیا کاری دارم؟ و همان آخرین تماس من با موحد شد. چون تصور کردم شاید مایل نیست صدایش را بشنوم. بنابراین به چیزی که تصور می کردم خواسته ی اوست احترام گذاشتم. تماس های ما فقط یه ایمیل و پیامک محدود بود.

او مرا را یاد «مارک فلت» ( ۲۰۰۸-۱۹۱۳)  مرد شماره دو «اف بی آی» در دهه ۱۹۷۰ می انداخت که در جریان «واترگیت» به دو خبرنگار روزنامه «واشنگتن پست» کارل برنستین و باب وودوارد اطلاعات محرمانه می داد. «فلت» برای آنکه شناخته نشود صدایش را تغییر می داد و یا صدایی از ته گلو صحبت می کرد. از این رو به «از ته گلو» معروف شد. (بخشی از ماجرا را می توانید در یکی از محبوب ترین فیلم های من همه مردان رییس جمهور (  ۱۹۷۶  ) ساخته آلن جی پاکولا ببینید!)

«فلت» حدود سی سال بعد در ۳۱ ماه می ۲۰۰۵ از پس پرده به درآمد و ماهیت واقعی خود را آشکار کرد و برنستین و وودوارد هم هویت او را تأیید کردند.

بله موحد منتقم تا سال ها به همین نقش ادامه داد. نوشته های او حسد کسانی که سایت را ترک کرده بودند به شدت برمی انگیخت. در سطح شهر خیلی جاها صحبت او بود (و هنوز هم هست!) خیلی ها تصور می کردند و گاه با اعتماد به نفسی دروغین این را پشت سر من می گفتند (و هنوز هم می گویند!) که «موحد منتقم» خود غلامعباس فاضلی است! گاه این را در کامنت های ذیل مقالات او نوشته اند و گاه به خود من هم گفته اند! از همه جالب تر یکی از دوستان بسیار صمیمی من به خاطر نقد موحد به یکی از فیلم هایش، تا سال ها با من قهر بود! چون تصور می کردم خواسته ام از او انتقام بگیرم و واژه «منتقم» اشاره به همین انتقام است!

تا اینکه سال گذشته گوشی ام زنگ خورد و شماره موحد را روی صفحه دیدم! باورم نمی شد بخواهد با من حرف بزند! جشنواره فجر سال گذشته را با هم بودیم که شرح و عکس اش موجود است.

 

الهام عبدلی آدم دیگری است که بهش مدیون هستم. او هم می تواند بگوید «اگر من نبودم پرده سینما هم نبود» که البته هرگز نگفته. کسانی که اتفاقاً پرده سینما مدیون آنهاست همیشه خاموش مانده اند و آدم هایی که از قِبَل پرده سینما به جایی رسیده اند راه به گزافه برده اند.

الهام عبدلی مثل بیشتر دختران شرق تهران آمیزه ای استثنایی و حیرت آور از وفاداری، نجابت، سختکوشی و وقار است. او از روز نخستین به سایت پرده سینما وفادار ماند. همواره صاحب شأن و منزلت بوده و هست و امیدوارم در زندگی اش به غایت سعادتمند و خوشبخت شود. آرزو می کنم کسالتی کم و بیش جدی که او مدتی است با آن دست به گریبان است برطرف شود تا مثل گذشته ها بیشتر و بیشتر همراهمان باشد.

و بالاخره باید به امیر پاشازاده اشاره کنم. که اگر او نبود حقیقتاً پرده سینمایی وجود نداشت. او در طول شش سال گذشته یک تنه تمام زحمات طراحی، و گسترش ابعاد سایت را یک تنه به دوش کشیده و یاور وفادار ما بوده است.

 

 

دو)حدود ده سال پیش در حین ساختن یک مجموعه مستند تلویزیونی با حسین دژاکام آشنا شدم. او مؤسس یک «سازمان مردم نهاد»/«سَمَن» ترک اعتیاد به نام «کنگره شصت» بود که هنوز هم فعال است. در یکی از جلساتی که با او داشتم متوجه قوانین «کنگره شصت» شدم و یکی از آنها برایم عجیب بود. یکی از قوانین دژاکام این بود که اعضای کنگره حق ندارند در خارج از کنگره با عضو دیگری دوست باشند. از این قانون سر در نمی آوردم. با خودم فکر می کردم چه اشکالی دارد یک عضو با عضو دیگری در خارج از ساعاتی که در «کنگره شصت» حضور دارد معاشرت کند؟!

 

 

اما دژاکامِ بزرگ حق داشت و من اشتباه می کردم. بله اشتباه کردم که به تجربه ی او اعتنا نکردم.

در طول این چند ساله پیش آمد که نویسنده ای، نویسنده ای دیگر را بهم معرفی کرده. به عنوان دوست یا یکی از بستگان اش و خواسته اگر صلاح بدانم او هم با سایت همکاری کند. خب پذیرفته ام. و با تشخیص حداقل قریحه ای در شخص سوم، «اطاعت از رفاقت» کرده ام. اما نتیجه اسفناک شده!

دو دوست، دو یار، دو نویسنده، شروع کرده اند به «شیلنگ تخته انداختن» و «پسرخاله بازی» و «لیلی و مجنون» شدن یا هر چیزی شبیه به این آغاز شده. نسیمی شوم رفته رفته وزیدن گرفته و این فقط ابتدای کار بوده!

گاه نویسنده اول که ُمعرف نویسنده دوم بود با توجه به سابقه ای که داشت و اختیاراتی که من بهش تفویض کرده بودم، شروع می کرد به تلاش برای بیشتر جلوه دادن مقالات نویسنده دوم در صفحه اصلی. آرام آرام تلاش می کرد مقالات نویسنده دوم جای بهتری در صفحه اصلی داشته باشد و طبیعتاً حق سایر نویسندگان پایمال شود.

یا مثلاً گاهی اوقات نویسنده اول که به اختلافی با من برمی خورد، به نویسنده دوم توصیه می کرد (و گاهی نویسنده دومی به نویسنده سومی!) که به فلانی مقاله نده! آنها به خیال خودشان تلاش می کردند به اصطلاح دست مرا در پوست گردو بگذارند، اما من به هر دو یا هر سه آنها بی اعتنا می شدم و متأسفانه آنها که می دیدند از قافله عقب مانده اند برمی گشتند و اشتباه من این بود که می پذیرفتمشان.

گاه برای مقالات هم کامنت هایی می گذاشتند که از نظر افکار عمومی «لوس» یا «بی معنی» بود و خیلی ها در محافل سینمایی بهم می گفتند «یعنی چه که فلانی در مقالات فلانی اینطوری کامنت می گذارد؟» و من که ذاتاً از هر شخصی که بهم مربوط باشد حمایت می کنم به آنها پاسخ می دادم: «چه اشکالی دارد! اینطوری دوست دارند!»

اما اوضاع رفته رفته بدتر می شد. مثلاً من یک خبرنگار را به جشنواره کودک و نوجوان اصفهان معرفی می کردم و یکهو باخبر می شدم آن آدم نفر دوم را هم پشت سر خودش راه انداخته! در حالی که سهمیه ما یک نفر بوده، آنها دو نفری رفته اند اصفهان. به اعتبار سایت پرده سینما. اما پررو پررو توی روی من می ایستادند و می گفتند به پرده سینما چه ربطی دارد؟ ما با پول خودمان رفته ایم اصفهان! (این را این اواخر در کمال وقاحت پشت سر من هم گفته اند که ما با پول خودمان رفتیم اصفهان و فاضلی چنین کرد!) شما تصور کنید خبرنگاری که «معرّف» اش سایت پرده سینما بوده، و باید شأن و منزلت رسانه اش را رعایت کند، توی لابی هتل جشنواره گردن اش را برای بن غذا جلوی مدیر روابط عمومی جشنواره کج کند و بگوید این به رسانه من مربوط نیست! بن غذا را از دست کارمند جشنواره بقاپد و بگوید این به سردبیر من ربطی ندارد!

این اواخر وقتی در کمال حیرت به من گفتند «ما با پول خودمان رفته ایم اصفهان» سایت را بستم. و گفتم «خیلی خب! حالا که با پول خودتان اصفهان رفته اید پس خوش بگذرد!»

تمام این سال ها در برابر آنچه بهم رفت سکوت کردم. اما وقتی می شنوم این افراد که بزرگشان کردم، به آنها اعتماد کردم، و ازشان حمایت کردم پشت سر من صفحه می گذارند که «فاضلی بعد از رفتن به برنامه هفت هوا برش داشت!» نمی توانم خاموش بنشینم و نگویم «دوست عزیز من! روزی که مادر گرامی جنابعالی زنگ زد به من و گفت پسر من در چهارباغ اصفهان گریان گریان، گریبان چاک داده که سایت بسته است، و ازم خواست سایت را باز کنم، و من به احترام بزرگی آن مادر پذیرفتم، یک سال و نیم قبل از برنامه هفت بود!»

روزی که تو با خیانت در امانت، و سوءاستفاده از اختیاراتی که من در سایت پرده سینما بهت عطا کردم شروع کردی به پاک کردن کامنت هایی که برای مقالات نویسندگان دیگر می رسید، یک سال قبل از برنامه هفت بود!

این دوستان اگر روزی از منزل من تا مسجد برای ختم مرحوم پدرم آمده اند و رفته اند در تمام مطبوعات آن را جار زده اند که ما برای فاضلی چنین کردیم، اما فراموش کرده اند که با نامه من، با حمایت قاطع من، عضو انجمن های «خانه سینما» شدند، و با امضای من و معرفی محکم و قاطع سایت پرده سینما بود که دو بار ویزای «شینگن» گرفتند و به اروپا سفر کردند! بله آنجا روزگار گذراندند و در کمال ناسپاسی شأن مرا تنزل دادند به سوغاتی پیش پاافتاده از شکلات ها و اسپری ها ارزان قیمت و «اشانتیون» های سرراهی و من به رویم هم نیاوردم. من که توقعی از آنها نداشتم.

نفرین بر این باد سیاه که چنین سرد و بیرحم خبرهای تباه را سوی من می آورد و مرا در ششمین سالگرد تأسیس سایت تقلیل می دهد به سخن هایی چنین پیش پاافتاده! اما شما جای من باشید چه می کنید؟ آیا چنین افرادی را هنوز به کار می گمارید؟ چقدر به یک انسان فرصت اشتباه کردن، خیانت کردن، دروغ گفتن، و رَکَب زدن را می دهید؟ چند بار؟ چند سال؟

اگر نویسنده ی امین و مورد اعتمادتان صبح روز تعطیل برایتان پیامک فدایت شوم بفرستد و کسب اجازه کند که آیا اجازه می فرمایید مقاله ام را آپلود کنم؟ و در پی پاسخ مثبت شما، یکهو به خودتان بیایید و اتفاقی سایت را ببینید که تیتر یک مقاله ای که قرار بوده نوشته شود نیست، بلکه اعلام عمومی است که زین پس فلان بخش سایت پرده سینما طبق «ندایی درونی که مدتی است به من می رسد» تعطیل است، شما چه می کنید؟! چقدر می توانید با خودتان کلنجار بروید و اعتماد کردن به این شخص را ادامه دهید؟ بر فرض که به خودتان بقبولانید حتماً یک «یاگو» یک «لیدی مکبث» یا چنین چیزی شبیه این در زندگی این آدم وجود دارد که گمراه اش کرده، اغوایش کرده، باز ضعیف النفس نبودن این شخص نجیبزاده چقدر قابل اتکاست؟

بله روزهای سخی را گذراندم. اگر همان ده سال پیش به اندرز حسین دژاکام کبیر گوش فرا می دادم، شاهد روزهایی نمی بودم که آدمهایی که وارد خانه ام کردم، در خانه را رویم ببندند، یا مرا آدم اضافی خانه خودم بپندارند.

 

سه)و بالاخره باید به اندرز سوم اشاره کنم. چند سال پیش یکی از دوستان ام که مالک یک شرکت خصوصی بود، قصد انتخاب دو کارمند را داشت. یک روز که از سر اتفاق من دفتر او بودم زن و شوهری آمده بودند هر دو با کمالات. مصاحبه ای مختصر با آنها انجام شد و رفتند. من هم در اتاق حضور داشتم و پس از مصاحبه به دوست ام گفتم «یا من خوش قدم هستم، یا تو خیلی خوش شانسی! چون این دو نفر دقیقاً همان کسانی بودند که می خواستی!»

در چشمهایم خیره شد و گفت «نه تو خوش قدمی و نه من خوش شانس! چون این دو نفر به درد من نمی خوردند!» و وقتی در مورد امتیازات آنها با او بحث می کردم گفت «بله! ولی اشکال بزرگی وجود دارد! این دو نفر زن و شوهر هستند و زن و شوهر نباید در محیط کاری با هم باشند!» به نظر من پاسخ دوست ام عوامانه و غیرتخصصی بود. وقتی ازش خواستم بهم دلیلی قانع کننده ارائه دهد فقط یک جمله گفت: «آخه تو نمی دونی!»

در آن زمان پاسخ اش به نظرم بی معنی آمد. گرچه پیش و پس از آن به دیدگاه هایی مشابه برخورده بودم. ولی خب سایت پرده سینما و تجربه شخصی ام مرا به این نتیجه رساند که اشتباه کردم و باید به اندرز دوست ام گوش می دادم. و اگر کسی ازم بپرسد «چرا؟» به او همان پاسخ دوست ام را خواهم داد: «آخه تو نمی دونی!»

 

*****

در موارد دیگری هم خطا کردم. نادان بودم که پس از عمری کازانتزاکیس خواندن فرق بین «زوربا» و «شوربا» را در نیافتم. و این اشتباه ساعتها و روزهای زیادی از عمر مرا تلف کرد. اما بی شک گناه من بود.

خوشحال ام که هرگز به نویسنده ای نگفتم یا ازش نخواستم که درباره فیلمی خوب یا بد بنویسند. فقط خواسته ام «درست» بنویسند. از همین روست که در پرده سینما گاه منتقدان مختلف در برابر یک فیلم دیدگاه هایی کاملاً متضاد داشته اند.

سال های سختی را گذراندم. سال هایی که برای یک خبر تسلیت دینی مورد هجوم کامنت هایی قرار می گرفتم که ما را به «تملق» و «نان به نرخ روز خوردن» متهم می کردند و از آن سو، به خاطر تیتر یک «شب یلدا» باز مورد تکفیر قرار می گرفتم. اما خوشحال ام. به خاطر تمام افتراها خدا را شکر می کنم. افتراگویان و شنوندگانِ افترا، ذخیره های قبر و قیامت من هستند. بدون شک تا گناهانم را به دوش آنها نیاندازم یا حسناتشان را از آنِ خود نکنم از آنها درنمی گذرم.

به خود می بالم که در طول این سال ها هرگز پشت سر کسی بد نگفته ام یا در بدگویی از او شرکت نکرده ام. هیچ کس در تمام طول این سال ها غیبتی از من در مورد کسی نشنیده و من از این جهت به خودم می بالم. به جمع تهمت و غیبت و افترا (که به خصوص وقتی دوستان در کنار هم گرد می آیند شدت می گیرد) هرگز وارد نشده ام. از همین رو خیلی ها مرا به «تفرعن» یا چیزهایی شبیه به این متهم کرده اند که از این بابت خوشحال ام. تلاش می کنم مثل برف پالوده و پاک بمانم. همین برایم کافی است.

انتقاداتم به افراد را به صراحت اما در خلوت به آنها گفته ام. گرچه خیلی از ما ترجیح می دهیم پشت سر آدم ها حرف بزنیم یا بشنویم، اما در رویمان حتی در خلوت کسی انتقادی به ما وارد نکند. مثلاً چند روز پیش یکی از دوستان ام برایم پیامک فرستاد:

 

 

 

کاش درخت بودم

تا هر سال که به بار می نشستم

سایه ام

خنکای رهگذران بود

مجنون و راهی

تبر به دوش و خواب زده

درختی که میوه های نارسش حتی

بهایی داشت

اندازه ی منقار پرنده ای...

آدمم اما

و نگون بخت تر

که شعر می گویم...!

ثمره ام ورقی

لای تاریکی جهل

و دریغاااااا

که سایه ای هم ندارم

تا بر سر دوستان

بگسترانم..."

یا حق

 

 

از ریاکاری های این دوست خسته بودم. ماهها و سالها. اما فرصتی برای گفتن پیش نمی آمد. و از این فرصت استفاده کردم و بهش پاسخ دادم:

 

 

کاش می شد در خلوتی با تو، حضرت دوست

واژه ها را صیقل داد

سخن را پیراست

و ثمری می داشت

نجواها، فریادها، زمزمه های پرگلایه با تو

و آن روح خبیث «ریچارد ریچ» [۱] رخت برمی بست ار نهاد تو [...]ی پاک نهاد

اما تیرگی ها، وهم ها، می مانند

خلد و جاوید در این جهان پلید

 

دوست من پاسخ داد:

 

ریچارد ریچ را خوب آمدی، یک خائن مادرزاد! در درون همه ما، یکی از آن ها زیست می کند، می دانم، می دانیم، فقط گاهی نباید بگذاریم که دوز آن زیاد شود! امروز این مدال به ما رسید، یاد شبلی افتادم که گلی انداخت، و اشک از شیار نگاه حسین منصور حلاج جاری شد.

 

خواستم به دوست قدیمی ام پیام بدهم که:

 

نه دوست عزیز من! خودت را گول نزن! در درون همه ما یک ریچارد ریچ زیست نمی کند!

 

و آن جمله تامس مور خطاب به ریچارد را برایش بنویسم که:

 

ریچارد! اگر مردی وجدان خود را در برابر همه دنیا بدهد نفعی نبرده، چه برسد به ولز!

 

اما سکوت کردم! شاید او فرمانداری «ولز» را بیشتر از وجدان اش دوست دارد.

 

*****

از این پس پرده سینما بیشتر سوی شخصی تر شدن خواهد رفت. دیگر حوصله حمایت از کسی را ندارم. مایل نیستم بیش از این اشتباهات گذشته ام را تکرار کنم. حتی دوستان ام. حتی کسانی که خارج از سایت پرده سینما با آنها «رفاقت» داشته ام.

مهمترین آدم زندگی من اصلاً نمره تلفن ندارد و همه دیدارهای ما حضوری است. هفته ای دو بار و گاه بیشتر. بنابراین امشب شماره تلفن تمام دوستان و کسان ام را از گوشی تلفن ام پاک کردم و بسیار آسوده شدم. دوست ندارم وقت و بی وقت با دیدن شماره دوستی یاد جفاهای او بیافتم، یا نگران مراقبت از او شوم. این پایان دوره «رفیق بازی» من است.

در گوشی تلفن من فقط یک شماره تلفن وجود دارد. شماره مردی که شاید سالی یک بار با هم گفتگویی کوتاه کنیم. و دست بالا یکی دو مرتبه پیامکی بین ما رد و بدل شود. و فقط همین. همان مردی که همواره از او با نام «ناخدا» یاد می کنم... علی معلم.

بله دل ام حسابی هوای علی را کرده. حدود دو ماه پیش پنجشنبه ای برایش پیامک فرستادم که:

 

پنجشنبه ها روز توست ناخدا

تو را در آن بعداز ظهرهای پنجشنبه به یاد می آورم

که روی آن صندلی می نشستی

با فنجانی چای روبروی من

و «عبارت» تو «حکمت» می شد برایم!

 

بهم پاسخ داد:

 

مخلص عباس جان

در خدمتیم و چایی حاضر!

 

ولی خب فرصتی برای دیدار با «ناخدا» دست نداده هنوز.

 

بگذریم...

سخن را با پیامک کاوه قادری عزیز به پایان می رسانم که شب یلدا ضمن تبریک تولد سایت برایم بیتی از حضرت لسان الغیب شیراز را نوشت:

 

مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم   هوادارن کوی اش را چو جان خویشتن دارم

 

 

 

غلامعباس فاضلی

سی ام آذر ماه نود و چهار

 

 

بعداز تحریر: صبحگاه در خوابم آقاجون را دیدم. در خانه ما سفره ای خیلی بزرگ گسترده بود و پنجاه –شصت نفر دور سفره بودند. در دل ام سرخوشانه می گفتم «چه خوب شد! پس از سال ها، یکی از آن مهمانی های قدیم!»

مهمان ها همه فامیل و آشنا بوند و هیچکس از ما نمرده بود. همه سرخوش بودیم. بعد مهمان ها دسته جمعی جایی رفتند و ما ماندیم. من و آقاجون و عزیز جون و کوچکترها.

آقاجون توی بستر بیماری بود و من پیاپی نگاه اش می کردم. نمی خواستم حتی پلک بزنم، که نکند لحظه ای لذت دیدن اش را از دست بدهم. دستان بزرگ اش را توی دست هایم گرفتم.

عزیزجون بهم گفت بروم چند تا نان بخرم. نانوایی قدیمی نزدیک خانه ما (که ربع قرنی است دیگر نانوایی نیست) نان پخت می کرد و خلوت بود. نمی دانستم زمان قدیم است یا جدید؟ ولی می دانم بچه نبودم. شب یلدا هم نبود. روزی بود شاید تابستانی. (از بس من دوست دارم همه ی روزهای جهان تابستانی باشند.) به شاطر گفتم «بیست تا نان بده». با لحنی دوستانه گفت «بیست تا زیاد نیست؟ کهنه می شه!» دیدم اهواز هستم نه تهران یا جایی دیگر. و اهوازِ من فقط نان تافتون داشت. گفتم «چهار تا بده» وقتی نانها را جمع می کردم به خودم می گفتم «چه خوب شد بیست تا نگرفتم. نان تافتون بزرگ است.»

نمی دانم کدام اهواز بود، اهواز من؟ اهواز فروغ فرخزاد و احمد محمود و اسماعیل فصیح و بیژن بینش و کتابفروشی «بوستان» و کتابفروشی «کوشش»؟ همان اهوازی که وقتی در تهران «سینما» می خواندم، سعید توجهی  را آنجا یافتم و دل ام خوش بود که او در دانشکده نفت درس می خواند و در تهران شنیده بودم اسماعیل فصیح در دانشکده نفت درس می دهد؛ که شاید از طریق سعید برسم به فصیح؟ همان اهواز با آن «امانیه» ی پرفروغ و روشن؟

یا اهواز امروز بود؟ که در آن بیگانه ام و دلخوش به چند ساختمان قدیمی و چند نخل به جا مانده از قدیم و یک سقاخانه؟ و یک مغازه؟

نمی دانم. اما می دانم هیچکس از ما در آن اهواز نمرده بود.

به آقاجون گفتم نان خریدم. کنارش نشستم. دستهایش را باز در دست هایم گرفتم و به خودم می گفتم «چه خوب شد که زنده است!» قاعدتاً باید می گفتم «چه خوب است که زنده است!» و نمی دانم چرا گفتم «چه خوب شد که زنده است!» و پلک نمی زدم.

از خواب که برخاستم هنوز به شب یلدا مانده بود.

ترانه ای که چند روز پیش در عنوانبندی پایان فیلمی دیدم عجیب توی ذهن ام جا خوش کرده... «زنهار... که من باد می شم می رم تو موهات، حرف می شم می رم تو گوشهات، فکر می شم می رم تو کله ات،... من برق می شم می رم تو چشمات، اشک می شم می رم رو گونه ات، من باد می شم می رم تو موهات...»

 

 

 

 

پانوشت

 

۱.ریچارد ریچ نام شخصیتی است در نمایشنامه مردی برای تمام فصول رابرت بولت و فیلمی که به همین نام فرد زینه مان در سال ۱۹۶۶ بر اساس نمایشنامه بولت ساخته است. فیلم درباره تامس مور مردی عالی مقام و آزاده است. در نمایشنامه بولت و فیلم فردزینه مان ظرافت تاریخی و باریک بینانه وجود دارد و آن این است که مور برخلاف شرح تاریخ، به طور علنی با هنری هشتم مخالفت نمی کند و دیدگاه هایش درباره جدایی دربار از کلیسا را حتی در برابر خانواده اش مکتوم نگه می دارد. اما با شهادت دروغ یکی از شاگردان اش به نام ریچارد ریچ محکوم به اعدام  و سر از بدن او جدا می شود. ریچارد ریچ به پاس شهادت دروغ در دادگاه، از مقام معلمی به فرمانداری ایالت ولز می رسد.

مردی برای تمام فصول فیلم محبوب علی معلم عزیز و دوست داشتنی بود و او در آن سالها بارها در محاورات روزمره به ریچارد ریچ به عنوان موجودی فرومایه که تجلی اش در وجود برخی از اطرافیان قابل تشخیص است، اشاره می کرد. افسوس که گذشت زمان نشان داد «ناخدا» در ارزیابی نهایی به ریچارد ریچ ها بیشتر وقع می نهد تا امثال تامس مور.



برای مشاهده دیگر یادداشت ها، اینجا را کلیک کنید

 

در همین رابطه بخوانید

 

اضطراب شیرین شب یلدا- سعید توجهی

من و پرده سینما- کاوه قادری

رابطه میان خوشبختی و تخصص- محمدمعین موسوی

یادداشت سردبیر: دفتر پنجاه و چهارم- یلدای هفتم- غلامعباس فاضلی


 تاريخ ارسال: 1394/9/30

نظرات خوانندگان
>>>امیر پاشازاده:

سلام جناب فاضلی بزرگ از اینکه این بنده حقیر را اینگونه مورد الطافتان قرار دادیم سپاسگزارم. چایی ما هم آماده است!!!

13+0-

سه‌شنبه 8 دي 1394



>>>در پاسخ "به یک دوست":

دوست عزیزم. اصلاً دوست ندارم و شاید سابقه نداشته پاسخ کامنتی را بدهم. اما ناچار شدم فقط به خاطر تأکید مجدد روی این نکته که: اتفاقاً او دقیقاً «ناخدا»ست.

7+1-

شنبه 5 دي 1394



>>>به يك دوست:

دوست عزيز، خودتم بهتر مي دوني نميشه خاطرات بد يا خوب و سوزوند و از شرشون خلاص شد، همونطور كه نلسون ماندلا كساني و كه سالها موجب اذيت و رنج كشيدنهاش شده بودند در پيامي بهشون گفت: همه رو مي بخشم اما فراموش نمي كنم ... آقاي فاضلي يا هر كس ديگه اي هم نمي تونه فراموش كنه پس مي مونه يه راه ... و اونم اينه كه بجاي سوزوندن خاطرات بد بايد خود اون افراد و بسوزونه تا هم خودش و هم دنيايي رو از وجودشون پاك كنه !!! درضمن آقاي فاضلي اين شخصي و كه لقب ناخدا بهش دادي يه جاشوي ساده هم نيست چه برسه به ناخدا !!!

2+3-

شنبه 5 دي 1394



>>>یک دوست :

جناب فاضلی عزیز خودت را درگیر حرف های این و آن نکن و خاطرات بد آن ها را با خودت حمل نکن...آنها را بسوزان و خودت را خلاص کن

11+0-

پنجشنبه 3 دي 1394



>>>رضا:

سایت شما خیلی سنگین و خوبه و منتقدان خوبی هم دارید..تبریک میگم به شما

12+0-

پنجشنبه 3 دي 1394



>>>یلدا:

6 سال کاش میشد بخشید اما حیف نمیشود که بشود :(

18+0-

چهارشنبه 2 دي 1394



>>>استوار علي حقگو:

جناب آقاي فاضلي عزيز سلام و خداقوت 1- نمي دونم چقدر اهل فوتبال هستيد اما به احتمال زياد در شروع بازيهاي فوتبال خارجي ديده ايد كه هر بازيكن فوتبال دست در دست پسر يا دختر بچه اي وارد زمين بازي مي شود (البته چند وقتي است در ايران هم مد شده ...) بازهم نمي دونم كه علت اين كار را مي دانيد يا نه ؟ دليل آوردن بچه ها به زمين بازي به همراه هر بازيكن به خاطر اين است كه بچه ها از كودكي با فضاي ميدان هاي بزرگ آشنا شوند و به قول ما ايراني ها « ميدان ديده » شوند تا بعدها وقتي وارد ساير ميدان هاي زندگي يا كسب و كار مي شوند بازهم به قول ما «گُرخيده » نشوند و رفتارهاي نامعقول از خود نشان ندهند. آقاي فاضلي، داستان اين نارفيقاني را كه گفتيد مانند همان بازيكناني هستند كه به واسطه نيمچه استعدادشان وارد تيم هاي بزرگ مي شوند و وقتي به طور مثال در ورزشگاه صدهزاري نفري آزادي مورد تشويق قرار مي گيرند يادشان مي رود كه تماشاگران فوتبال عاشق تيم هستند نه شخص خود آنها و به اشتباه، تشويق ها را به حساب خودشان واريز مي كنند و سقوط نامحسوس خود را به قول سينمايي ها كليد مي زنند. اينها كساني هستند كه كسي به آنها نحوه رفتار و اصول و چهارچوبها و قوانين ميدان هاي بزرگ را به آنها نگفته و يا خود نياموخته اند. نمي خواهم از كسي نام ببرم كه از اين دست افراد بسيارند كه امروز حتي كسي نامشان را هم به خاطر نمي آورد. 2- سيد ابراهيم نبوي سالها پيش بعد از اين كه به زندان افتاد در جواب جواني كه او را متهم به خيانت در آرمان هايش كرده بود توبه نامه ي معروفي نوشت و منتشر كرد و در آن اذعان كرد كه بسيار تندروي كرده بود و كساني را كه با او هم فكر نبودند را حتي آدم حساب نمي كرده چه برسد به اينكه به قول محسن مخملباف بخواهد حتي در نماي لانگ شاتي با آنها در يك قاب تصوير قرار بگيرد اما فضاي زندان به او اين فرصت را داد كه در مورد گذشته اش بازنگري كند تا به جايي برسد كه به قول خود به احترام آنساني كه هيچ آرمان و هدف سياسي ندارد و تنها فكر و ذكرش عشقي زميني مي باشد كلاهش را از سر بردارد. من نيز كساني را كه در فيلمهاي خارجي مي ديدم كه سگ يا گربه نگهداري مي كنند مورد تمسخر قرار مي دادم ولي امروز مي دانم كه دوستي با سگ و گربه و هر جك و جانور ديگري به دوستي با بسياري از انسانها ارجحيت دارد چرا كه آنها هرگز از چهارچوبي كه خداوند در نهاد آنها گذاشته خارج نمي شوند و اگر كاري به ظاهر ناشايست انجام دهند تنها به حكم غريزه و طبيعت خدادادي شان مي باشد. 3- وقتي گفتيد كه همه شماره ها را از گوشي تان حذف كرديد كمي دلم گرفت اما بعد كه فكر كردم ديدم سهم من از اين ماجرا كم نيست و نبايد از حذف شماره ام ناراحت شوم و ياد اين جمله ي كندي افتادم كه در جواب مخالفانش به جنگ ويتنام گفت: هي نگوييد اين آمريكا براي ما چه كرده است ببينيد شما براي آمريكا چه كار كرده ايد. ----------------------------------- آقاي فاضلي عزيز: اگر تمايل داشتيد اين كامنت را منتشر كنيد نقل قول هايي را كه از جانب ابراهيم نبوي يا كندي شده را مي توانيد حذف كنيد تا خداي ناكرده انتشار آنها باعث به وجود آمدن گره اي در كارتان نگردد.

28+4-

سه‌شنبه 1 دي 1394



>>>حسام:

"ساندویچ سرد" اشاره خیلی درستی بود که حتماً خواننده های قدیمیتر سایت متوجه ابن اشاره میشن

23+0-

سه‌شنبه 1 دي 1394



>>> ترانه:

تنها می توانم سکون کنم در برابر رنجی که بر شما رفته...

23+0-

سه‌شنبه 1 دي 1394



>>>کیوان:

ممنون جناب فاضلی از نوشته روشنگرانه تان

25+0-

سه‌شنبه 1 دي 1394




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.