پرده سینما

یادداشت سردبیر- دفتر پنجاه و هفتم: تابستانی که گذشت

غلامعباس فاضلی


 

 

 

 

 

 

 

به نام خداوند بخشنده مهربان


 

 

یک)گتسبی بزرگ و کریم امامی

 

کتاب گتسبی بزرگ ترجمه رضا رضایی. نشر ماهیاوائل تابستان بود یا شاید اواخر بهار، که جلال با اشتیاق بهم زنگ زد و پرسید «خبر ترجمه جدید گتسبی بزرگ به فارسی را شنیده ای؟» ابتدا تصور کردم منظورش یکی دو ترجمه «بازاری» از این کتاب است که مدتی است در بازار نشر منتشر شده اند. پاسخ دادم که چیزهایی در کتابفروشی ها دیده ام، اما جدی نبوده اند. جلال گفت «نه! یک کار کاملاً جدی و جدید منتشر شده که نشر «ماهی» ناشر آن، و مترجم اش است آقایی است به نام رضا رضایی.» من خبر نداشتم و جلال اضافه کرد این آقا در گفتگویی گفته که انگیزه اش برای ترجمه مجدد این کتاب هم تحولات زبان فارسی بوده و هم ایراداتی که به ترجمه مرحوم کریم امامی وارد بوده... کمی تعجب کردم و اندکی هم شگفت زده شدم! یعنی چه اتفاقی افتاده؟! چه چیزی آنقدر فراتر از ترجمه کریم امامی بوده که مترجم جدید چنین با تفاخر ازش صحبت می کند؟

بله اواخر بهار بود. چون ماه مبارک رمضان و روزهای پرآفتاب در پی هم آمدند و من فرصت نکردم این ترجمه جدید از محبوب ترین رمان عمرم را بخرم و بخوانم. جلال هم که طبق معمول در هر تلفن یا دیدار ازم می پرسید «خریدی؟ خوندی؟» این عادت خوب اوست. کافی است کتاب یا مقاله ای را بهت معرفی کند و تو اعلام کنی برایت جالب است. آنقدر با اشتیاق پی ماجرا را می گیرد که وادارت می کند حتماً کتاب یا مجله را بخری! من پشت سر هم بهانه می آوردم که «روزه ام» یا «سفر بودم» و... اما جلال کسی نیست که با این بهانه ها عقب نشینی کند! بالاخره حتی برای اینکه جوابی برای جلال داشته باشم اواخر مرداد تصمیم گرفتم ترجمه جدید گتسبی بزرگ را بخرم. کتابفروش گفت تمام شده و تعجب می کند! «داشتیمش ها! تعجب می کنم چرا تموم شده!» خب من هم خیلی ماجرا را جدی نگرفتم. اما وقتی از کتابفروش دوم و سوم و چهارم و... پرسیدم و همه گفتند تمام شده وارد مرحله دیگری شدم! وقتی دیدم سایت «شهر کتاب» هم این ترجمه را تمام کرده یقین کردم این ترجمه اتفاق نو و خارق العاده ای بود و همین باعث شده چاپ نخستین کتاب خیلی زود تمام شود. مگر چقدر از روانه شدن کتاب در بازار نشر می گذشت؟! دو ماه و اندی یا حتی سه ماه. اصلاً شش ماه! برای یک رمان قرن بیستمی زمان خیلی کمی است که از توی قفسه کتابخانه ها به داخل خانه ها برود.

اما من هم دست بردار نبودم! تقریباً تمام کتابفروشی های شهر را گشتم. آخرین ماه تابستان هر جا کتابفروشی می دیدم سراغ «گتسبی بزرگ نشر ماهی» را می گرفتم که البته نداشتند. ماجرا تا مهر ماه هم ادامه پیدا کرد و به پاییز کشیده شد! وقتی درباره مترجم جستجو کردم دریافتم پیش از این آثاری از جین آوستین و شارلوت برونته را ترجمه کرده است. البته اهمیت «نشر ماهی» به عنوان یک ناشر جدی تردیدی باقی نمی گذاشت که آنچه در جدیدترین ترجمه شاهکار اسکات فیتزجرالد صورت گرفته یک اتفاق تازه در عرصه ترجمه فارسی است.

شب تولدم از غرب دور تهران، به شرق دور گذرم افتاد. پیوسته اعتقاد داشته ام که شرق تهران به دلائل مختلف، اقلیمی افسون کننده است. وقتی یک کتابفروشی سر راهم دیدم شعله ای از امید در دل ام برق زد! «شاید اینجا گتسبی بزرگ نشر ماهی را داشته باشد!» وقتی وارد کتابفروشی شدم در عرض چند دقیقه کتاب را یافتم و به خودم گفتم چه هدیه خوبی برای روز تولدم خریدم که به خودم بدهم!

وقتی سرخوشانه و پرامید به دهکده المپیک برگشتم در دل ام می گفتم حالا با این ترجمه جدید ضیافتی است در مهمانی اسکات فیتزجرالد!

اما خیلی زود دریافتم ترجمه آقای رضا رضایی از گتسبی بزرگ فیتزجرالد یک ترجمه بسیار معمولی، میانمایه، بی ذوق، مأیوس کننده، و رقت بار است که گزافه گویی های ایشان در مورد کاری که انجام داده را در نظرم حیرت آور جلوه می دهد!

راست اش من هیچوقت به شخصیت فردی کریم امامی مرحوم (مترجم نخست این کتاب به فارسی) علاقه ای نداشتم. سالهای سال قبل گفتگوی تلفنی کوتاهی حدود یک دقیقه با هم داشتیم. من به ایشان در مورد یک پیشنهاد کاری زنگ زدم و تفاهمی بین ما وجود شکل نگرفت. سلوک اش را در همان چند جمله ای که بین ما رد و بدل شد نپسندیدم. به علاوه مقاله ای که سالها قبل در مورد «کاراکتر» ذبیح الله منصوری در کتاب از پست و بلند ترجمه نوشته بود به نظرم آزاردهنده جلوه می کرد. (خیلی سخت است مثل من هم ترجمه کریم امامی را دوست داشته باشی هم نوشته های ذبیح الله منصوری را!) اما او را مترجمی درجه یک و ممتاز ارزیابی می کردم و می کنم که ترجمه اش از داستان های شرلوک هلمز آرتور کانن دویل و همین گتسبی بزرگ نمونه هایی برای اثبات این ادعا هستند.

آقای رضایی در مقدمه کتاب شان نوشته اند «ترجمه جدید هر اثر ادبی شاید نقدی ضمنی بر ترجمه های قبلی نیز محسوب می شود. من هم به ترجمه شادروان کریم امامی انتقادهایی داشتم و تصورم آن بود (و هست) که در آن ترجمه حق مطلب ادا نشده و خطاهای قابل توجهی نیز چه در درک متن اصلی و چه در انتقال معنا به فارسی به چشم می خورد- بگذریم از بحث های مربوط به سبک یا لحن یا سیاق گفتار و نوشتار و امثال آن.» و بعد جملات شگفت آور عالیجناب ادامه دارد که «حیرت انگیز است که مترجمانی سرسری و شتابزده و ناپخته به سراغ دشوارترین متن های ادبی می روند و به کمتر از فیتزجرالد و امثال او هم رضایت نمی دهند. در حدود پنجاه سال پیش کریم امامی با متن دشواری دست و پنجه نرم کرد و از پس آن برنیامد، اما حالا این مترجمان جدید اصلاً دست و پنجه نرم نکرده اند...» (صفحه ۱۴ و ۱۵ کتاب)

انتقادات ایشان در ابتدا کمی با احتیاط همراه است «در آن ترجمه حق مطلب ادا نشده و خطاهای قابل توجهی... به چشم می خورد» اما بعد آب پاکی را روی دست ما می ریزند که کریم امامی «از پس آن برنیامد»... خیلی جالب است «از پس آن برنیامد»

کریم امامی تکیه کلام گتسبی (Old Sport) را به فارسی ترجمه کرده «جوانمرد» که به اعتقاد بنده، به ویژه در لحن، کاملاً به جاست. اما آقای رضایی این اصطلاح را ترجمه کرده اند «رفیق قدیمی» که خیلی ساده انگارانه است! عبارتی که فیتزجرالد به کار برده Old Friend  نبوده حضرت! بلکه Old Sport بوده! کلماتی نظیر «بامرام» یا حتی «کهنه رفیق» خیلی بهتر از انتخاب شما حق مطلب را ادا می کردند.

یا توجه کنیم به صحنه درخشانی در فصل چهارم کتاب که دی زی در شب عروسی اش مست می کند و می خواهد عروسی با تام را به هم بزند. او گردنبندی را که باز کرده و توی سطل زباله انداخته به جردن بیکر می دهد:

 

Take' em downstairs and give 'em back to whoever they belong to. Tell' em all Daisy's Change' her mine. Say: " Daisy's Change' her mine!"

 

 

کریم امامی بزرگ جملات را ترجمه کرده: «اینو ببر پایین بده به صابش. بهشون بگو دی زی تغی رقیده داده. بگو دی زی تغی رقیده داده!»

اما در ترجمه اخیر چه می بینیم؟:

«ببر پایین و پس بده به هر کی صاحبشه. بگو دیزی نظرش عوض شده. بگو "دیزی نظرش عوض شده"»

این مقایسه را می شود ادامه داد. اما در یک جمع بندی باید بگویم بر فرض اینکه ترجمه کریم امامی بزرگ در حدود پنجاه سال پیش ایراداتی هم داشته باشد، اما امتیاز بزرگی در سطرسطر آن ترجمه هست که در ترجمه جدید هیچ اثری ازش نیست و آن عظمت و شکوه آن است. ترجمه کریم امامی از گتسبی بزرگ ترجمه باشکوهی است. فارسی باشکوهی در جای جای آن موج می زند. اما ترجمه های بعدی (و همین ترجمه ای که در نشر ماهی منتشر شده) محقّر و فاقد این شکوه هستند. ترجمه کریم امامی فارسی دیگری است! فارسی درخشانی که در آن "پند" می دهند، نه به قول آقای رضایی "نصیحت"! (سطور نخستین کتاب) امامی از "گرد و غبار پلید" دنبال رویاهای گتسبی حرف می زند و دریافت آقای رضایی شده "گرد و خاک کثیف".

من خیال ندارم از جناب رضا رضایی انتقاد کنم که چرا به جای ترجمه همان آثار خواهران برونته و جین آوستین و دست بالا جرج الیوت برای نوجوانان، سروقت اسکات فیتزجرالد و گتسبی بزرگ رفته اند؛ چون تصور می کنم اشکالی ندارد ایشان یا هر مترجم دیگری تصمیم به ترجمه هر کتاب بزرگ یا کوچکی بگیرند. که اتفاقاً ترجمه این جناب و سایر ترجمه های گتسبی بزرگ به فارسی، شأن ترجمه کریم امامی بزرگ را بالاتر برده است. اما چرا تخریب؟ چرا اتهام؟ چرا متهم کردن یک دانشمند فاضل به «خطاهای قابل توجه» و «از پس آن برنیامد»ن؟!

شاید به نظر برسد در بدعتی نامأنوس در صفحه یادداشت سردبیر نقد ترجمه کتاب می کنم! نه! هدف من نقد ترجمه نیست! بلکه گرامی داشتن کار کریم امامی بزرگ در ترجمه رمانی بزرگ به فارسی است که نه تنها پنجاه سال قبل نام آن آنقدر نامأنوس بود که چاپ نخستین کتاب با نام طلا و خاکستر منتشر شد، بلکه حتی پانزده سال قبل هم کمتر کسی در کشورمان می شناختش، وحالا هر که از راه می رسد گتسبی شناس و مفسّر نثر اسکات فیتزجرالد شده است!

یادم هست هجده-نوزده سال قبل به برادرم توصیه کردم این کتاب را پیدا کند و بخواند. او وارد یک کتابفروشی شده بود و از کتابفروش که مرد جاافتاده و خبره ای بود سراغ «گتسبی بزرگ» را گرفته بود. کتابفروش اندکی مکث کرده بود و پاسخ داده بود «گتسبی بزرگوار... نه ندارمش»!

حالا گتسبی بدجوری در افواه افتاده و این برای یک شاهکار ادبی شاید چیز خوبی نباشد. به خصوص با فیلمی که لئوناردو دی کاپریو در آن نقش «گتسبی» را بازی کرد، این قهرمان بزرگ خیلی در دسترس جلوه می کند.... نه! «گتسبی» قهرمانی نیست که قابل دسترس باشد. و ترجمه کریم امامی از این کتاب به فارسی هم همچنان بی همتا، خدشه ناپذیر، باشکوه، و پراصالت باقی می ماند.

 

*****

 

 

دو)هنر ابراهیم گلستان

 

ابراهیم گلستان در جوانی

دیشب جلال بهم زنگ زد که «نامه‌ی عاشقانه‌ی منتشرنشده‌ی فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان را خوانده ای؟» گفتم نه! بخش هایی از نامه را برایم خواند و چنان سر ذوق آمده بود که کمتر چنین دیده بودمش. جستجوی زیادی برای رسیدن به متن کامل نامه لازم نبود. نامه را زود یافتم و با شوق خواندم اش. جاهایی بغض کردم. «عزیزم. عزیزم. عزیزم. قربانت بروم. دوستت می‌دارم. دوستت می‌دارم. یک لحظه از مقابل چشمم دور نمی‌شوی. نفسم از یادت می‌گیرد و خونم در قلبم طغیان می‌کند... قربانت بروم، اما من راستی راستی راستی احتیاج به دیدن تو در همان لحظۀ اول دارم. اگر سرنوشتم این باشد که ترا دوباره ببینم باید در همان لحظۀ اول ببینم....»

از این ماجرا سالها می گذرد و با توجه به زنده بودن ابراهیم گلستان و اینکه طبق هر قانونی دریافت کننده نامه مالک آن محسوب می شود (نه ارسال کننده)، و گلستان دریافت کننده این نامه بوده، نمی دانم ما چقدر مجاز به سَرَک کشیدن به حریم خصوصی آدمها هستیم؟ (اگرچه نام مستعاری که در این نامه -و احتمالاً نامه های دیگر- برای آدمها به کار برده شده گریزگاهی برای بسیاری از مسائل اخلاقی و قانونی است!)

باوجود اینکه ظاهراً دیگران با خواندن این نامه ها تحت تأثیر بی پروایی و گرمای ساطع شده از فروغ قرار گرفته اند، آنچه برای من جالب تر جلوه می کند هنر ابراهیم گلستان است. هنر مردی که توانسته زنی سرخورده که راه گم کرده را چنین به شکوفایی بی بدیلی برساند. مردی که چنان به فروغ اعتماد به نفس داده که گوهر شاعری و حتی فیلمسازی را در وجودش به کمال برساند.

یاد مستند سالینجر (۲۰۱۳) افتادم. در این فیلم اشاره هایی به اونا اونیل دختر یوجین اونیل می شود و اینکه او نُقل محافل روشنفکری عصر خودش بوده. دختری تابناک که خیلی ها خاطرش را می خواسته اند، از جمله جوانکی به نام جروم دیوید سالینجر که بعدها نویسنده مشهوری شد. اما اونا اونیل سالینجر را رها می کند و می شود همسر چهارم چارلی چاپلین! مردی که از خودش سی و شش سال بزرگتر بوده! حاصل این ازدواج دختری به نام جرالدین می شود. با این ازدواج پر دوام‌ترین ازدواج چاپلین رقم می خورد و او و اونیل تا پایان عمر کنار هم زندگی می کنند. در حالی که سالینجر تا پایان عمرش هرگز نمی تواند زنی را خوشبخت کند!

هنر چاپلین هم مثل هنر گلستان معمولاً نادیده گرفته شده است! به اعتقاد من نامه ای که به آن اشاره کردم بیشتر برملاکننده ی نبوغ گلستان در ساختن آدمهای اطراف اش است تا اینکه فضیلتی را متوجه فروغ کند. اگر شک دارید به روایت پوران فرخزاد در مورد رابطه فروغ و گلستان توجه کنید!

«گمانم با معرفی اخوان ثالث بود که فروغ در "گلستان فیلم" مشغول به کار شد. یک روز فروغ با التهاب و هیجان خاصی به من گفت: با مردی آشنا شدم که خیلی جالب است. اثر فوق العاده ای روی من گذاشته. محکم و با نفوذ است. بسیار جدی است. اصلاً غیر از مردهایی که تا حال شناخته بودم. برای اولین باریست که از کسی احساس ترس می کنم. از او حساب می برم. او خیلی محکم است. و این مرد که بعد ها شناختم کسی نبود غیر از ابراهیم گلستان. وقتی گلستان در زندگی فروغ جدی شد، او هر روز آرامتر، تو دارتر و ساکت تر می شد. بعد از اینکه ابراهیم گلستان در نزدیکی استودیو گلستان خانه ای برای فروغ ساخت من که تقریباً هر روز ناهار با فروغ بودم دیگر کمتر او را می دیدم. گلستان هر روز برای فروغ مسئله ای جدی تر و عمیق تر می شد. فروغ با همه ی قلبش عاشق گلستان شده بود و برای فروغ گویی جز گلستان هیچ چیز وجود نداشت. این عشق فروغ را از سرگردانی ها نجات داده بود. بسیار آرام و ساکت شده بود. از دوستان قدیمی اش کاملاً کناره گرفت و هر وقت در تهران بود تمام ساعاتش را در استودیو گلستان  سپری می کرد. فروغ برای تهیه فیلمها زیاد به مسافرت می رفت. یادم هست چندی قبل از فاجعه مرگش با گلستان، سفری به شمال رفتند که در راه اتومبیلشان تصادف می کند و گلستان زخمی شد وقتی به تهران بازگشتند فروغ با نگرانی و از ته قلبش با جوش و خروش خالصانه ای گفت: میدونی پوران اگر خدایی نکرده در این تصادف گلستان می مرد من حتی یک لحظه هم پس از او زندگی را تحمل نمی کردم و خودم را می کشتم.»

تصویر بخشی از نامه فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستاناما جالب ترین بخش ماجرا که هنر گلستان را بیشتر ثابت می کند اینجاست:

«یک روز به خوبی به یاد دارم برای دیدن فروغ رفتم به استودیو گلستان، گلستان آن روزها در سفر اروپاییش بود. فروغ را به شدت ناراحت و گریان دیدم. چشمانش سرخ و ورم کرده بود. در مقابل اصرار و ناراحتی هایم گفت داشتم در کشوی گلستان به دنبال چیزی می گشتم که چند تا کاغذ به دست خط او دیدم. نامه هایی بود که در سفر قبلی خطاب به زنش نوشته بود. در این نامه ها به زنش نوشته است که آنچه در زندگی تنها برایش مهم است تنها اوست، مرا برای سر گرمی و تفنن می خواهد، که من هرگز در زندگی اش مهم نبوده ام، و در نامه هایش به زنش این اطمینان را می دهد که: "که این زن برای  من کوچکترین ارزشی ندارد." وجود من برای او هیچ هست هر چه هست تنها تویی که زن من و مادر فرزندانم هستی." فروغ می گفت و با شدت می گریست. بعد گفت: به محض اینکه گلستان برگردد برای همیشه از او جدا خواهد شد.

البته وقتی گلستان برگشت نه تنها از او جدا نشد بلکه رابطه عمیق تری بین آنها بوجود آمد. بی شک گلستان برای نوشتن آن چیزها دلایل قابل قبولی برای فروغ آورده بود.»

« دلایل قابل قبول»! بله این گوشه ای از همان هنر ابراهیم گلستان است...

 

 

سه)فضای مجازی و من

 

ماه گذشته به اصرار جلال که «اگر ازت چیزی بخواهم قول بده "نه" نخواهی گفت» از یک سو، و عضویت ام در گروه داوران انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی در آکادمی هجدهمین جشن خانه سینما از سوی دیگر، به ناچار به مدت یک هفته نرم افزار «تلگرام» را روی گوشی نصب کردم. از یک سو جلال اصرار داشت که یک دنیا مطلب خواندنی هست که باید برایت بفرستم و بخوانی، و از سوی دیگر وظیفه سرگروهی داوران انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی در آکادمی اقتضا می کرد اخبار مربوط به جشن را به طور مرتب به اطاعشان برسانم. اما واقعیت این است که جهنمی بود! به محض انجام شدن کار و برگزار شدن جشن، با مصائبی کلاً «اکانت»ام را در «تلگرام» پاک کردم تا هرچه زودتر از شر آن فضای لعنتی خلاص شوم. ضمن احترام به تمام دوستان و سرورانی که در فضای «تلگرام» به رد و بدل کردن اندیشه و گفتار می پردازند باید عرض کنم از نظر بنده (که به قول برخی دوستان "متحجر" هستم) فضای تلگرام یک فضای به شدت سطحی و متعفن است.

چند روز پیش هم ناچار شدم برای تبادل نظر در مورد طرح های اولیه طراح صحنه یک پروژه تلویزیونی با مقام مسئولی که خارج از کشور بود، نرم افزار «واتس آپ» را روی گوشی نصب کنم. داشتم خفه می شدم! امیدوارم دو عارضه ی مهمی که سخت گریبان جامعه ما را گرفته هرچه زودتر محو و نابود شود.

عارضه اول «به اشتراک گذاری» است. سندرمی که باعث شده آدمها نتوانند چیزی را در دل شان نگه دارند تا در وجودشان پخته شود، یا برعکس آن اتفاق، آن خبر، باعث شود روح شان به کمال برسد. و به وسعت ظرفیت وجودی آدمها بیانجامد؛ بلکه شتابان آن را به اشتراک می گذارند. فرقی نمی کند آن موضوع یا اتفاق دیدن یک عکس قدیمی و کمتر دیده شده باشد، مسافرتی به خارج از کشور باشد، یا درست کردن یک کاکائویی توسط یک زن خانه دار، بیماری گربه ای خانگی، سفری به شمال، خرید اتومبیل تازه، یا فیلمی مربوط به یک رویداد فرهنگی مهم در آن سوی جهان، و احیاناً بخشهایی از یک رمان یا شعر و...

آدمها تاب ندارند حرفی در دل شان نگه دارند. زود با فضایی موهوم و درهم به اشتراک می گذارندش تا تآیید بگیرند. طبیعتاً چنین فضایی متفکر نمی پروراند. نویسنده و شاعر و رمان نویسی خلق نمی کند، حتی کسی نمی تواند عاشق شود! چون چیزی در عمق وجود ندارد. همه چیز زود به سطح می آید. من فکر می کنم اگر روزی مثلاً «هملت» خواندی و تو را به هم ریخت، عاشق شدی و قلب ات فرو ریخت، یا سفری رفتی که دگرگونت کرد، اتفاقاً نباید آن را به اشتراک بگذاری. باید در روح و قلب ات بپرورانی اش. دلیل اش می تواند خیلی ساده تر از این باشد! من آشپز نیستم اما می دانم در هیچ ظرف روبازی غذایی پخته نمی شود. و هیچ خورشتی تا روی ظرف آن پوششی سخت نباشد عمل نمی آید!

عارضه دوم «سندرم اظهارنظر» است! فضای مجازی آدمها را به این سمت سوق داده که درباره هر چیزی اظهار نظر کنند و خود را در مورد هر چیزی صاحب نظر بدانند. فرقی نمی کند فلسفه ملاصدار باشد یا لباس بازیکنان یک تیم فوتبال، مسائل مربوط به جشن حافظ باشد یا مرگ عباس کیارستمی و... فضای مجازی همه را صاحبنظر تربیت کرده! واقعاً ما در مورد تمام این امور صاحبنظریم؟

 

*****

 

 

دوست داشتم به چند نکته دیگر مثل دیدارهایی بسیار دلنشین با استاد آیدین آغداشلو پیش از سفر تابستانی اش به فرنگ، تماشای یک فیلم «تابستانی» فوق العاده که افسرگی آمدن پاییز را تا حد زیادی در وجود من از بین برد، و دست یافتن به نسخه ای بی همتا از بیگانه اورسن ولز (۱۹۴۶) که با تمام «بلو-ری» های قبلی فرق داشت و دارای بهترین رنگمایه های خاکستری است که تا به حال در تاریخ سینما دیده ام، اشاره کنم؛ اما تا همین جا هم پرگویی کردم

امیدورام آنچه از آن سخن رفت موجبات رنجشی را در کسی فراهم نکند که به قول حضرت حافظ

 

سر خدمت تو دارم، بخرم به لطف و مفروش                     که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی

 

 

غلامعباس فاضلی

 

 

بیست  و هشتم مهرماه سال هزار و سیصد و نود و پنج

 

برای مشاهده دیگر یادداشت ها، اینجا را کلیک کنید



 تاريخ ارسال: 1395/7/28

نظرات خوانندگان
>>>یاشار:

لایک جناب فاضلی

205+2-

پنجشنبه 29 مهر 1395



>>>محمدامین:

خیلی مقایسه محکم و مختصر و کوبنده ای بود بین دوتا ترجمه کتاب گتسبی بزرگ

183+0-

پنجشنبه 29 مهر 1395



>>>جوانمرد:

ممنون "جوانمرد" واقعن لازم بود! دم شما گرم واقعن لازم بود مقایسه این ترجمه ها. دلم خنک شد

184+0-

پنجشنبه 29 مهر 1395



>>>شاعره:

خانم پوران فرخزاد در مورد رابطه فروغ و گلستان چند جمله دیگه هم داره: فروغ از عشق به گلستان تلخی های زیادی متحمل شد، او هرگز دوست نداشت جای خانم گلستان را بگیرد، از این رو همراه در مواجهه با پیشنهاد ازدواج دست رد به سینه گلستان می زد. من خود چند بار شاهد بودم گلستان فروغ را تا در محضر برای عقد برد اما خواهرم فروغ در لحظه های آخر بشدت از این تصمیم منصرف می شد و گلستان را كه تا حد مرگ می پرستید سخت می رنجاند. اگر چه خانم گلستان با آنكه بسیار با تدبیر و مهربان بوده و حضور فروغ را در زندگی همسرش كاملاً پذیرفته بود اما بارها و بارها بشدت باعث رنجاندن فروغ گشته بود. و فروغ همواره از این عشق و شوریدگی سر خورده و متأسف بود. دختر گلستان در آزار و اذیت فروغ از هیچ كاری دریغ نمی كرد فروغ دختر و پسر گلستان را می پرستید. یک روز به من گفت: "خواهر من آنها را می پرستم اما این دختر از من بشدت متنفر است" پسر گلستان رابطه ی صمیمانه ای با فروغ داشت حتی وقتی كاوه در لندن بسر می برد نیز همواره با فروغ مكاتبه می كرد، میان آنها حسن تفاهم كاملی برخوردار بود.

17+14-

پنجشنبه 29 مهر 1395



>>>متن کامل نامه نامه‌ی عاشقانه‌ی منتشرنشده‌ فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان:

یکشنبه‌شب ۱۷ ژوئیه عزیزم. عزیزم. عزیزم. قربانت بروم. دوستت می‌دارم. دوستت می‌دارم. یک لحظه از مقابل چشمم دور نمی‌شوی. نفسم از یادت می‌گیرد و خونم در قلبم طغیان می‌کند. شاهی، دوستت دارم. دو روز است که نتوانستم برایت نامه بنوسم و وجدانم همین‌طور عذابم می‌دهد. دیروز که شنبه بود همراه گلُر و هانس و دختر کوچکشان[۱] و سیروس رفتم به راولنسبورگ[۲] تا تعطیل آخر هفته را پهلوی امیر بگذرانم. ما که چهار نفر بودیم و امیر هم با زن و بچه‌هایش و مهرداد روی هم می‌شدند پنج نفر و همه با هم می‌شدیم نُه نفر و نُه نفر شدن و نُه‌نفری زندگی کردن حتی اگر برای دو روز هم باشد یکی از آن چیزهائیست که مرا خفه می‌کند. نمی‌دانم چرا تحمل جمعیت را ندارم. چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آنقدر به تنهائی خودم عادت کرده‌ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می‌کنم. تا دور هستم دلم می‌خواهد نزدیک باشم و نزدیک که می‌شوم می‌بینم اصلاً استعدادش را ندارم. برای اینکه خودم را سرگرم کنم هی رفتم توی آشپزخانه و ظرف شستم و ظرف شکستم و هی آمدم توی اطاق و با بچه‌ها دعوا کردم یا تلویزیون تماشا کردم. هوا هم آنقدر بد بود که حتی نمی‌شد پنجره را باز کرد. یا طوفان بود و خاک و صدای شکستن شاخه‌های درخت‌ها می‌آمد و یا باران بود و مه و سرمای شدید. و بالاخره هم سرما خوردم و آن‌چنان سرمائی خوردم که وقتی برمی‌گشتم پشت ماشین زیر چهار تا پتو دراز کشیدم با گلوی روغن‌مالیده و سردرد وحشتناک و سرفه و هزار چیز غیرقابل تحمل دیگر و حالا هم که دارم این نامه را برایت می‌نویسم آنقدر تب دارم که چشمم باز نمی‌شود. هوای اینجا خیلی بد است. من‌که ‌هیچ‌وقت مریض نمی‌شدم از وقتی که از ایران آمده‌ام اقلاً نصف مدت را مریض بوده‌ام. قربانت بروم. دارم مزخرف می‌نویسم. دارم حرف‌های بیهوده می‌نویسم. دیگر تمام شد. فردا که دوشنبه است می‌روم و بلیط هواپیمایم را می‌برم برای رزرو کردن صندلی. خیال دارم برای دوشنبۀ دیگر که سوم مرداد می‌شود رزرو کنم. می‌خواستم جمعه بیایم ام بچه‌ها نمی‌گذراند. هنوز هم نمی‌دانم که جمعه بیایم یا دوشنبه. فردا ‌همه‌چیز معلوم می‌شود. بلافاصله برایت می‌نویسم. نمی‌دانم باید برایت تلگراف بزنم یا نه و نمی‌دانم اگر تلگراف بزنم به فرودگاه می‌آئی یا نه. اگر می‌نویسم ”نمی‌دانم“ برای این نیست که فکر می‌کنم اهل آمدن نیستی بلکه برای اینست ‌که فکر می‌کنم شاید فرصت و امکان آمدن برایت وجود نداشته باشد. شاهی، قربانت بروم، اما من راستی راستی راستی احتیاج به دیدن تو در همان لحظۀ اول دارم. اگر سرنوشتم این باشد که ترا دوباره ببینم باید در همان لحظۀ اول ببینم. این دوروزه هم هیچ خبری از تو نداشته‌ام. شاید فردا نامه‌ات برسد. اگر قرار شد جمعه بیایم فردا و پس‌فردا هم برایت می‌نویسم و دیگر نمی‌نویسم چون اگر بنویسم بعد از خودم می‌رسد. اما اگر قرار شد دوشنبه بیایم تا چهارشنبه برایت می‌نویسم. دیگر نمی‌توانم بنویسم. از وقتی که به برگشتن فکر می‌کنم و می‌دانم که دیگر دارد خیلی خیلی نزدیک می‌شود نمی‌توانم بنویسم. انگار نوشتن کار باطلی است. یک کار غیراصلی است. دیگر می‌خواهم گوشۀ اطاق بنشینم و چشم‌هایم را روی هم بگذارم و ‌هرچه را که پیش خواهد آمد در ذهنم بسازم و تماشا کنم. وقتی که از راولنسبورگ برمی‌گشتم تمام راه را به تکرار این رؤیا گذراندم. هی دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی تا به من رسیدی [... ] باز از اول دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی…. قربانت بروم. قربانت بروم نمی‌دانی چه حالم بد است و همین‌طور دارد بدتر می‌شود. مثل مست‌ها هستم و اصلاً نمی‌دانم دارم چه می‌نویسم. راستی فراموش نکن که به زهراخانوم از آمدن من بگوئی. عادت داشت که همیشه در غیبت من اسباب‌های اطاق‌ها را جمع می‌کرد. و شاید حالا هم همین ‌کار را کرده باشد. آخ، قربانت بروم. دلم با تو در اطاق خودم بودن را می‌خواهد. [...] شاهی‌جانم، باید برایم دعا کنی. قربان لب‌های عزیزت بروم. قربان چشم‌های عزیزت بروم. قربان بند کفش‌هایت بروم. چه دوستت دارم، چه دوستت دارم، چه دوستت دارم. الان یک‌مرتبه یاد سیروس افتادم. راستی مثل فاحشه‌ها شده و خودش هم می‌داند که شده و از این قضیه درد می‌کشد و می‌داند که من هم می‌دانم که درد می‌کشد و اینست‌ که سعی می‌کند بگوید نه خیلی هم از وضع خودش راضی و به این جنسیت مشکوک خودش مغرور است و همین‌جاست که دیگر کارهایش دردناک می‌شود. از آن آدم‌هائیست که فکرمی‌کنم یک ‌روز در نهایت خونسردی باید خودش را بکشد. با وجود اینکه رفیق و هم‌صحبت خیلی خوبیست اما واقعاً بعضی‌وقت‌ها جلوی مردم حسابی خجالتم می‌دهد. به هرکس و ‌همه‌چیز بند می‌کند و می‌خواهد همراه همۀ مردها راه بیفتد و شب را با آنها بگذراند و خیلی بد است. من بعضی‌وقت‌ها فرار می‌کنم تا نباشم و نبینم. درست مثل فاحشه‌ها شده و اصرار هم دارد که این‌طور باشد. شاهی‌جانم، چرا دنیا اینقدر پر از چیزهای وحشتناک است؟ پر از محکومیت‌های وحشتناک است؟ پر از نیاز‌های وحشتناک است؟ پر از بیماری و جنون است؟ دیروز اینجا در مونیخ یک نفر مرد خودش را به دار کشیده و علتش این بوده که در جریان پخش مسابقۀ فوتبال آلمان و سوئیس تلویزیونش خراب می‌شود و چون نمی‌تواند بقیۀ مسابقه راتماشا کند از عصبانیت اول تلویزیون را می‌شکند و بعد خودکشی می‌کند. این خبر برای من خیلی عجیب بود. زندگی به یک چنین علاقه‌های کوچکی بسته شده و این علاقه‌ها با همۀ کوچکی‌شان حیاتی هستند و با وجود این به دست نمی‌آیند. قربانت بروم. من‌ که ترا دوست دارم. من ‌که ترا دوست دارم. من ‌که ترا دوست دارم. دیگر نمی‌نویسم چون واقعاً حالم وحشتناک بد است. تا فردا [...] فروغ [۱] اشاره به گلوریا فرخزاد است و همسرش هانس گاسنر و دخترشان یودیت . [۲] Lawrenceburg

23+0-

پنجشنبه 29 مهر 1395



>>>درباره فخری گلستان که حقیقتاً زنی ممتاز بود:

مریم فخر اعظم تقوی شیرازی، معروف به فخری گلستان، در سال ۱۳۰۴ به دنیا آمد و در ۱۷ سالگی با پسرعموی خود، ابراهیم گلستان، نویسنده و فیلمساز معروف ایرانی، ازدواج کرد. فخری گلستان را جزو نخستین کسانی می‌دانند که در تهران، اقدام‌هایی را در جهت سر و سامان دادن به وضعیت کودکان خیابانی انجام داد. او تا سال‌ها مدیر پرورشگاهی بود که به تربیت فرزندان معتادان می‌پرداخت. خانم گلستان در سال‌های اخیر سفالگری می‌کرد و چند نمایشگاه انفرادی از آثارش برگزار کرده بود. سال گذشته، او از سوی دوسالانه سفالگری مورد تقدیر گرفت. "فیل"، نوشته اس‍لاوم‍ی‍ر م‍روژک، نویسنده لهستانی، و "ک‍س‍ی م‍را ن‍م‍ی‌ش‍ن‍اس‍د؛ ص‍دای ک‍ودک‍ان زاغ‍ه‌ن‍ش‍ی‍ن ام‍ری‍ک‍ا" از ترجمه‌های فخری گلستان است. او در سال ۱۳۷۴ در مجله توقیف شده "زنان" یادداشتی با عنوان "س‍ف‍ال‍گ‍ری را ب‍رای زن‍ده‌ب‍ودن م‍ی‌خ‍واه‍م ن‍ه ب‍رای زن‍دگ‍ی‌" نوشته بود. کاوه گلستان، عکاس و مستندساز، در ۱۳ فروردین ۱۳۸۲ هنگام تصویر برداری برای شبکه خبری بی‌بی سی در خط مقدم جنگ در شهر مرزی کفری در ۱۳۰ کیلومتری کرکوک عراق در اثر انفجار مین کشته شد. فخری گلستان در گفت و گویی با روزنامه سرمایه گفته بود: "آدم‌ها نمی‌میرند، عدم حضور جسمانی مرگ نمی‌آورد، نگاه حقیقت طلب این آدم هاست که نگهشان می‌دارد، برای همین است که من هرگز برای دیدن کاوه بر سر مزار نمی‌روم. کاوه رفتنی نیست، چشمانش را همیشه زنده، وام داده به تصاویری که دنیا را تکان داده‌است." وی از سال‌ها قبل تا هنگام مرگ، جدا از ابراهیم گلستان زندگی می‌کرد ابراهیم گلستان در انگلستان زندگی می‌کند روز ۱۶ تیر در تهران در سن ۸۷ سالگی درگذشت.. لیلی گلستان مدیر گالری گلستان به خبرگزاری ایسنا گفته‌است که مادرش بعد از انقلاب از سن ۵۰ سالگی به سفالگری پرداخت و آثارش را چند بار به نمایش گذاشت. لیلی گلستان کهولت سن و ضربه مرگ برادرش کاوه را علت درگذشت مادرش ذکر کرده‌است." ایشان بیماری خاصی نداشت، اما از مرگ پسرش، کاوه گلستان، ضربه بزرگی خورد که فکر می‌کنم علاوه بر کهولت سن، تحمل داغ فرزند یکی از اصلی‌ترین دلایل مرگ ایشان بود." لیلی گلستان گفته‌است که به درخواست مادرش، مراسم تدفین او در جمعی کوچک و خانوادگی برگزار خواهد شد. سفالگرِ خودآموخته، درگذشت. او در سن 50 سالگی به صورت كاملا خودآموخته به هنر سفالگری روی آورد. این هنرمند اضافه كرد: ایشان تا پیش از این در هیچ شاخه هنری فعالیت نداشت و در دوران حیات‌شان مسئولیت پرورشگاهی را بر عهده داشت كه فرزندان افراد معتاد را تربیت می‌كرد و تمام این سال‌ها افرادی تحصیل كرده را به جامعه تحویل داد. وی یادآور شد: مادرم بعد از انقلاب به شكل خودآموخته به هنر سفالگری روی آورد و به طرز باورنكردنی‌ هنری مدرن داشت. ایشان در فاصله این سال‌ها حدود 10 نمایشگاه انفرادی در گالری گلستان و در چند بینال تخصصی نیز حضور داشت و سال گذشته نیز از سوی بینال سفالگری مورد تقدیر قرار گرفت. گلستان با اشاره به هنر مادرش و آثاری كه از این هنرمند باقی مانده به ایسنا گفت: ایشان كارگاه كوچكی همراه با یك كوره در حیاط خانه‌اش داشت و همان جا سفالگری می‌كرد،اما از آنجایی كه نمایشگاه‌هایش بسیار موفق بود همواره با استقبال روبرو می‌شد و اكثر كارهایش به فروش رسید. مدیر گالری گلستان ، بیشتر كارهای خوب مادرش را قبل از هر نمایشگاه خریداری كرده و در حال حاضر جزو گنجینه شخصی‌اش نگهداری می‌كند. او در پایان گفت: ایشان بیماری خاصی نداشت، اما از مرگ پسرش «كاوه گلستان» ضربه بزرگی خورد كه فكر می‌كنم علاوه بر كهولت سن، تحمل داغ فرزند یكی از اصلی‌ترین دلایل مرگ ایشان بود.

19+0-

جمعه 30 مهر 1395



>>>رابطه عاشقانه ابراهیم گلستان و فروغ فرخزاد در یک نگاه:

ماجرای عشق ابراهیم گلستان و فروغ فرخزاد پس از گذشت سالها هنوز یکی از رابطه‌های جذاب میان دو چهره مشهور و سرشناس هنری است. به گزارش هفت هنر، گلستان از اواخر دهه ۳۰ گرفتار فروغ فرخزاد می شود. شاعره جوانی که دل به گلستانی می بازد که ۱۳ سال از او بزرگتر است. گلستان در ۲۱ سالگی با دختر عمویش فخری گلستان ازدواج کرده بود و دو فرزند نیز از او داشت. یعنی کاوه گلستان و لیلی گلستان. فروغ فرخزاد وقتی با ابراهیم گلستان آشنا می شود که زنی مطلقه و ۲۴ ساله است و گلستان مردی پرتجربه و مشهور و ۳۷ ساله. فرخزاد شاعری پراستعداد است که به خصوص با مجموعه شعیر «عصیان» همگان را حیرت زده ساخته بود. آشنایی فروغ با گلستان در سالهای ۳۷ و ۳۸، موجب آغاز فصلی پربار برای او و همچنین ابراهیم گلستان و البته فصلی رنج بار برای فخری گلستان و فرزندانش می شود. فروغ با پشتیبانی گلستان مستند تحسین شده «خانه سیاه است» را می سازد و مدیر اجرایی مستند پر هزینه «موج و مرجان و خارا» می شود و مجموعه شعر تحسین شده «تولدی دیگر» را به دست انتشار می سپارد که در آن می توان ردپای عشق مجنونانه فروغ به گلستان را ردیابی کرد. گلستان در نزدیکی خانه خود در دروس یک خانه ویلایی برای فروغ تهیه می کند و هر دو همزمان دوره ای پر از خلاقیت هنری را پشت سر می گذارنند که مستندهای «موج و مرجان و خارا» و فیلم «خشت و آینه» از ثمرات این ارتباط هستند. مرگ فروغ در سال ۱۳۴۵ و در سن ۳۲ سالگی این فرایند مشترک خلاقیت و جوشش هنری را متوقف می کند. ابراهیم گلستان وارد دوره ای عمیق و طولانی از افسردگی و فاصله عمیقش با خانواده اش می شود. ابراهیم گلستان در دهه ۵۰ تقریبا هیچ حاصل چشمگیری برای فرهنگ کشور نداشت به جز «اسرار گنج دره جنی» که آن هم فیلم چندان مهمی محسوب نمی شود. گلستان از سال ۵۷ به انگلستان مهاجرت کرد و دور از خانواده اش به زندگی در آنجا پرداخت. *بخشی از مصاحبه گلستان با رادیو دویچه وله در پائیز سال ۱۳۸۹ در توصیف عادات ایرانیان در عزیز داشتن پس از مرگ، طعنه هایی به تغییر دیدگاه رضا براهنی نسبت به فروغ می زند: نمونه آن در مجله فردوسی اتفاق افتاد که آقایی برای این که سیمین خوشش بیاید و او را به عنوان معاون خودش قبول کند، خود را یکه تاز انتقاد هنری کرده بود و در چندین شماره، فحشهای عجیب و غریبی نسبت به فروغ می نوشت که آخرین آن، دو روز قبل از مرگ فروغ به چاپ رسیده بود. این مقاله پر از فحش روز پنج شنبه درآمد، دوشنبه اش فروغ مرد و پنج‌شنبه بعدی، همین آقا مقاله ای نوشته بود پر از تعریف از فروغ. مصاحبه گر: آقای براهنی را می گویید؟ گلستان: نمیدانم؛ من اسم ها را فراموش کرده ام…

15+0-

جمعه 30 مهر 1395



>>>ستار:

خواهر فروغ فرخزاد : نامه های فروغ بدون رضایت خانواده اش و با انگیزه کاسبی منتشر می شود تابناک نوشت : پس از انتشار یکی از نامه های خصوصی فروغ فرخزاد به عنوان مقدمه انتشار یک کتاب از مکاتبات خصوصی این شاعر، «پوران فرخزاد» خواهر بزرگ «فروغ فرخزاد»، انتشار نامه های خصوصی فروغ فرخزاد را اقدامی بسیار زشت خواند که صرفاً با انگیزه های اقتصادی انجام می شود و تأکید کرد، انتشار این نامه ها با رضایت قبلی بازماندگان و وابستگان این شاعر همراه نیست . در دو دهه اخیر تلاش ها برای رمزگشایی از روابط ابراهیم گلستان و فروغ فرخزاد به شکل جنون آمیزی رو به فزونی گذاشته و با وجود آنکه بستگان ابراهیم گلستان، همواره تأکید داشتند که دامن زدن به این مسائل، منجر به ناراحتی مادرشان می شود و خواستار دامن نزدن به این مسائل بودند، جذابیت ماجرا برای برخی باعث شده بود که هر روز نقل قول تازه ای کشف و زندگی خصوصی این شاعر حتی بیش از اشعارش مورد توجه برخی قرار گیرد. در روزهای اخیر، فرزانه میلانی خبر از انتشار کتابش با نام «فروغ فرخزاد؛ زندگی نامه ی ادبی و نامه های چاپ نشده» داده و تأکید کرده برای تهیه این کتاب با بیش از هفتاد نفر از اقوام، دوستان، همکاران، همسایه ها و آشنایان فروغ فرخزاد مصاحبه کرده است. بنا بر اطلاعات منتشر شده، این کتاب بیش از سی نامه را دربرمی گیرد که پیش از این منتشر نشده اند و شماری از نامه های این شاعر به ابراهیم گلستان را نیز شامل می شود. میلانی همزمان با اعلام خبر انتشار قریب الوقوع این کتاب، یکی از نامه های فروغ را نیز منتشر کرده است. تعابیر به کار رفته در این نامه های خصوصی صرفاً به مخدوش ساختن چهره این شاعر دامن می زد و تصویر ذهنی که بسیاری بر اساس قرائت اشعار فروغ فرخزاد داشتند، تحت الشعاع زندگی خصوصی اش قرار می داد. در این ارتباط، ابراهیم گلستان ـ که مقصد نامه ها بوده درباره منشأ انتشار آنها گفته است: «من نامه ها را به او دادم برای اینکه که استاد درجه یکی است و می خواست بیوگرافی درباره فروغ بنویسد و نیاز به مطالعه آنها داشت...» و در واقع گلستان منشأ انتشار مکاتبات خصوصی فروغ فرخزاد است! با این حال، خانواده فروغ فرخزاد از انتشار این نامه ها رضایت ندارد و با وجود آنکه طبیعتاً مالک معنوی و مادی این نامه ها خانواده فرخزاد از جمله پسر و خواهرش به عنوان تنها بستگانش در قید حیات فروغ هستند اما آن گونه که پوران فرخزاد خواهر فروغ به «تابناک» می گوید، او حتی در میان اشخاصی برای این کتاب نیز نبوده است. در واقع این کتاب کاملا بدون هماهنگی و کسب رضایت از خانواده فرخزاد در حال عرضه به بازار است. پوران فرخزاد با بیان اینکه فرزانه میلانی، مؤلف این کتاب را می شناسد، عنوان کرد: خانم میلانی شخص محترمی است و ما با هم از گذشته دوستی داشته ایم اما اینکه زندگی یک شخص نظیر فروغ را علنی کنیم، بسیار زشت است. وقتی قصد انجام چنین عملی داریم، باید از خودمان بپرسیم آیا قشنگ است و دوست داریم در آینده زندگی خصوصی و اسرار زندگی مان را این گونه و آن هم بدون رضایت خانواده مان منتشر کنند؟ به نظرم کنار زدن پرده ها زیبا نیست. خواهر فروغ فرخزاد تأکید کرد: فروغ یک شاعر است و وقتی سخن از او به میان می آید، شعرش مطرح است و زندگی شخصی اش در حاشیه است؛ اما با دامن زدن به این مسائل، شعرش در حاشیه قرار می گیرد. در ادبیات به نفس شعر توجه می شود و نه نفس شاعر. اگر بخواهیم وارد زندگی سعدی، حافظ و مولوی بشویم و زندگی شان را تجسس کنیم نیز به مواردی برمی خوریم که ذهنیت را تغییر می دهد، ولی زندگی ایشان در حاشیه آثارشان است. او ادامه داد: چه کسی می داند سعدی هزلیاتش را در چه حال و هوایی و بر چه اساس گفته است؟ آیا باید به دنبال کشف و برجسته کردن این مسائل بود؟ پانزده، بیست سال پیش مقالات شمس تبریزی مطالعه می کردم و در آن یک نکاتی را دیدم و نوشتم که نشان می داد اصلاً مولوی و شمس، با چهره مرسوم کنونی شان تفاوت هایی دارند و بعد فکر کردم که چرا باید به رویاهای مردمی که مولوی و شمس را با شعرشان درک کرده اند و می کنند، خیانت کنم و چرا باید به مولوی در ذهن برخی لطمه بزنم؟ به همین دلیل مقاله را پاره کردم و دور ریختم. پوران فرخزاد خاطرنشان کرد: همه ازدواج کردیم، طلاق گرفتیم و فراز و نشیب ها و اشتباهات بسیاری در زندگی مان داشته ایم. چه لطفی دارد نامه ای که مثلاً پانزده سالگی به یک پسر نوشته ام، منتشر کنند؟ آدم ها مستمراً تجربه می کنند و ممکن است اشتباه کنند؛ بنابراین، انتشار زندگی خصوصی اشخاص را -آن هم به این شکل- منطقی نمی دانم و تصور می کنم دشمنی با کاراکتر شعری فروغ فرخزاد است. خواهر فروغ درباره اینکه چه تلقی از انگیزه منتشرکنندگان این نامه های خصوصی در قالب کتاب دارد، گفت: این امر یا برای جلب توجه می تواند باشد و یا برای فعالیت اقتصادی که البته من فکر می کنم انگیزه اصلی این است که کاسبی کنند. امیدوارم این تجارت ها را متوقف و زندگی خصوصی فروغ را رها و بر شعرش تمرکز کنند.

22+0-

جمعه 30 مهر 1395



>>>اورامان:

درباره نظر شما که اشاره کردید انتشار این نامه ها "سَرَک کشیدن به حریم خصوصی آدمها"ست و به مسائل اخلاقی توجه کردید باید عرض کنم شخص ابراهیم گلستان که با دیدگاه شما هم "مالک" نامه هاست با انتشار آنها موافقت کرده و اصلا خودش آنها را در اختیار خانم میلانی گذاشته است: ابراهیم گلستان، پژوهشگر، نویسنده و فیلمساز که مخاطب نامه فروغ است درباره این‌که این نامه‌ها چطور به دست پژوهشگر زندگینامه فروغ رسیده است، به «ابتکار» می‌گوید: من نامه‌ها را به او دادم برای اینکه که استاد درجه یکی است و می‌خواست بیوگرافی درباره فروغ بنویسد و نیاز به مطالعه آنها داشت. او ادامه می‌دهد: پدر (پدر فروغ، محمد فرخزاد) کسی که نامه‌ها به او (فروغ) نوشته شده پس از اینکه (فروغ) فوت شد، آمد و اثاثیه او را برداشت و برد. خواهر (گلوریا فرخزاد) آن خانم (فروغ) که دختر آن آقا بوده است نمی‌خواسته پدری که این قدر با آنها بدرفتاری کرده و حتی خود آن زنی که این نامه‌ها را نوشته از خانه بیرون کرده، فحش داده و بدرفتاری کرده و حتی بعد از فوتش این کارها ادامه پیدا کرده و حتی آمده روی سنگ قبر او اسم خودش را کنده، مثل اینکه آن کسی که رفته زیر خاک منحصرا به وسیله این آدم درست شده و مادر نداشته، این طوری اسم مادر را ننوشته و نوشته این کسی که اینجا خوابیده دختر فلان کس بوده حالا اینکه فلان کس چقدر آدم درستی بوده، به هیچ کس مربوط نیست. این حقه‌بازی را کرده. خواهر (گلوریا) آن کسی که فوت کرده (فروغ) رفته کاغذها را پیدا کرده و بالاخره کاغذهایی را که من نوشتم پیش من که نمی‌تواند باشد و آورده پیش من سپرده که از شر پدرش محفوظ بماند. اینها پیش من بود و من کاری با آنها نداشتم چون نامه نوشتم و تمام شده رفته. من نسخه نامه‌ها را برای خودم نگه نداشتم. آنهایی که من داشتم خانم گلوریا فرخزاد از صندوق پدرش درآورده و داده به من و همین‌طور مانده بود تا این‌که خانم میلانی با گلوریا تماس گرفت و او هم گفت من هر چه بود برای حفاظت به گلستان سپردم. آن وقت هم که آن آقا (پدر فروغ) اثاثیه را برده مقداری از آنها را نبرده بود و بعد تابلو نقاشی و اثاثیه و ... مانده بود تا این‌که همسر مرحوم من به پسر فروغ تلفن می‌کند که بیا این اثاثیه را ببر که آن پدر نیاید بقیه را ببرد و تمام آن اثاثیه را به آن پسر داد و شنیدم آن پسروضع مالی خیلی بدی دارد. این واقعیتی است که من می دانم و هر سوالی در این جواب خلاصه می‌شود اگر سوال دیگری دارید از خانم میلانی بپرسید. "به واکنش هیچ کس اهمیت نمی‌دهم" ابراهیم گلستان در پاسخ به این‌که واکنش‌های متفاوتی به انتشار یکی از این نامه‌ها در فضای مجازی شکل گرفته است، بیان می‌کند: من به واکنش‌های متفاوت هیچ کس اهمیت نمی‌دهم. اصلا مهم نیست. واقعیت‌هایی که بخواهد اتفاق بیفتد، اتفاق می‌افتد، هر چه بخواهد بشود، می‌شود. واکنش‌های اشخاص خیلی فرعی است و عادت کردم به واکنش‌های پرت و پلایی که در ایران درباره مسائل مختلف، اتفاقات، اشخاص مرده و زنده و کارهای بی‌ارزش و باارزش می‌شود، اهمیت ندهم. این فیلمساز به واکنش‌هایی که به مقدمه‌ای به قلم خودش در یک روزنامه منتشر شده بود، اشاره می‌کند و می‌گوید: چند وقت پیش یک روزنامه در ایران مقاله‌ای درباره خلیل ملکی منتشر کرده بود که یک مقدمه سفرنامه‌ای از سفرم با خلیل ملکی بر آن نوشته بودم ولی دیروز کسی پیام نوشته بود که این کسی که این مقاله را نوشته دچار عقده بوده در حالی که اصلا در این مقاله اسم من نیست جز سطر آخرش نوشته بودم من با ملکی به این سفر رفتم. این مقاله اصلا ارتباطی به من ندارد و من فقط خاطره‌ای را به درستی و حقیقت تعریف کردم. هر چه چاپ می‌شود، با برداشت‌ها و اندیشه‌های اشخاص مختلف روبه‌رو می‌شود. او ادامه می‌دهد: حالا می‌گویید واکنش اشخاص، یکی دلش می‌خواهد اسم داشته باشد، فحش می‌دهد، یکی تعریف بی‌خورد می‌کند، یکی درهم و برهم حرف می‌زند، شما که نمی‌توانید ده‌ها هزار نفر آدم دنیا را کنترل کنید که ضد شما صحبت نکنند. هر حرفی را که می‌شنوید با معیارهایی که دارید، سبک و سنگین کنید و ببینید چقدر با عقل و درک شما جور درمی‌آید و چقدر مخالف آن هستید و حرف خودتان را بگویید. "نامه‌هایم منتشر بشود" این نویسنده در پاسخ به این‌که با توجه به خلاهای زیادی که درباره زندگی شخصیت‌های بزرگ ادبیات معاصر وجود دارد، آیا باید این نامه‌ها منتشر شود، می‌گوید: ادبیات معاصر ما درهم و برهم است. این مساله در حیطه ادبیات نیست بلکه در حیطه غیبت و حریم خصوصی افراد است. فرضا من نقاش خوبی هستم و با ناهارم مقدار زیادی ترب خورده‌‌ام این چه ارتباطی با نقاشی من دارد؟ ابراهیم گلستان می‌گوید: انتشار این نامه‌ها برای من مهم نیست و ارتباطی هم به من ندارد و مربوط به خانم میلانی است. مثلا الان در لندن نمایشگاه از نقاشی درجه یک برپاست در حالی که این آدم دائم در حال فرار از دست داروغه شهر بوده و آدم می‌کشته و همه کارهای بد را کرده ولی این آدم نقاشی‌هایی کرده که در تاریخ نقاشی بی‌نظیر است و سرمنشا بسیاری از نقاشی‌های درجه یک بعدی است. آیا باید درباره دزدی و تقلب او حرف بزنیم یا درباره تفکری که داشته و نقاشی‌هایی که کرده؟ او درباره این‌که تمام ابعاد شخصیتی چهره‌های مهم مورد توجه است با این حال برخی انتشار نامه‌ها را ورود به حریم خصوصی آن فرد می‌دانند، می‌گوید: وقتی دو نفر مورد توجه اشخاص قرار می‌گیرند هیچ نوع حریم خصوصی ندارند. حریم خصوصی به خاطر ترسی است که اشخاص از چیزهایی که می فهمند یا نمی‌فهمند، دارند؛ برای آدمی که آزاده است و فکر می‌کند، حریم خصوصی مهم نیست. حریم خصوصی برای هیچ کس وجود ندارد و هر کسی هر چه بخواهد می‌گوید و از روی همین چیزهاست که تمدن یک دوره‌ای ایجاد می‌شود. این فیلمساز درباره این‌که آیا از انتشار نامه‌های شخصی خودش استقبال می‌کند یا نه، پاسخ می‌دهد: کتاب‌های من به دلیل این‌که ارشاد مجوز نداده، منتشر نشده‌اند. اگر نامه‌ها پیدا شود، نه، مشکلی ندارم. اگر چیزی نوشتم این روحیه من بوده، یا آدم بدی بودم که آنها را نوشتم که حقم است که منتشر شود تا مشخص شود چه آدمی بودم. اگر به روزنامه‌های پیش از انقلاب هم نگاه کنید، آن زمان به فیلم‌های من فحش می‌دادند، برای همین هم من از ایران رفتم. من کارهای خودم را کردم و الان بعد از 50، 60 سال بعضی از دانشگاه‌ها آثارم را جمع‌آوری می‌کنند، حالا من بگویم آقای فلان فحش داده، من هم می‌توانم فحش بدهم، اما نمی‌دهم.

10+0-

جمعه 30 مهر 1395



>>>ماجرای نامه های پُر "فروغ" یک شاعر :

ماجرا از آنجا شروع شد که چند روز پیش، وبلاگ خوابگرد، متعلق به رضا شکراللهی، پژوهشگر زبان فارسی نامه‌ای از فروغ منتشر کرد. در متن این پست وبلاگی آمده است: «از فروغ فرخزاد، که نامه بسیار می‌نوشت، تا امروز بیش از هشتاد نامه منتشر شده است، اما بسیار نامه‌های دیگر هم از او به جا مانده که هنوز چاپ نشده‌اند. «فروغ فرخزاد؛ زندگی‌نامه‌ی ادبی و نامه‌های چاپ‌نشده» عنوان کتابی است که فرزانه میلانی، نویسنده و پژوهشگر و استاد ادبیات فارسی دانشگاه ویرجینیا، خبر چاپ قریب‌الوقوع آن را داده و گفته است: برای تهیه‌ی این کتاب با بیش از ۷۰ نفر از اقوام، دوستان، همکاران، همسایه‌ها و آشنایان فروغ فرخزاد مصاحبه کرده‌ام. در ضمن این کتاب بیش از ۳۰ نامه را دربرمی‌گیرد که در سال‌های اخیر جمع‌آوری کرده‌ام؛ نامه‌هایی که پیش از این منتشر نشده‌اند. خانم میلانی، یکی از این ۳۰ نامه را، پیش از انتشار کتاب، برای من فرستاده است تا در خوابگرد منتشر کنم.» از این واکنش‌ها به طور مثال حسین مرتضاییان آبکنار، نویسنده نوشته است: «واقعا متاسفم بابت این همه کنجکاویِ شاید بیمارگونه آدم‌های شاید متوسط و حتما نادان، برای سرک کشیدن به هر چیزِ مربوط و نامربوط. نمی‌فهمم چرا و واضح‌تر اینکه به چه حقی یه عده باید چند دهه کنجکاو این چیزها باشن و تا این اندازه به حریم خصوصی کسی تجاوز کنن و شخصی‌ترین و محرمانه‌ترین بخش وجودشو اینطور بذارن جلوی چشمِ همه!» یا سارا سالار، نویسنده‌ای دیگر می‌نویسد: «وقتی فروغ فرخزاد باشی جزو آثار ملی به شمار می‌آیی. مثل بقیه‌ی نابغه‌ها. متعلق به همه هستی چه بخواهی چه نخواهی». همین حرف‌ها در دیگر شبکه‌های اجتماعی و میان مردم هم گفته می‌شود. حالا گاه در این میان فحش‌هایی هم رد و بدل شده است. کسانی که از خواندن نامه لذت برده‌اند و دیگرانی که یا دفاع می‌کنند یا مخالفت با انتشار نامه. اما یکی از اساسی‌ترین سوال‌ها در این میان ورود به حریم خصوصی افراد است. "نفوذ عمیق جنسیت‌زدگی در ذهن ما" رضا شکراللهی به عنوان کسی که این نامه را منتشر کرده با مطرح کردن این سوال که تاکنون نامه‌های دیگری از فروغ منتشر شده است اما چرا این نامه چنین واکنش‌هایی داشته است، به «ابتکار» می‌گوید: در محتوای این نامه مساله‌ای است که در بحث حریم خصوصی قرار می‌گیرد. همه دنیا وقتی نویسنده یا هنرمندی فوت می‌کند یا در زمان حیاتش، نامه‌های او را منتشر می‌کنند، مثل نامه‌های فرانسوا میتران که منتشر شده و این مساله به درک ما از شخصیت آن فرد کمک می‌کند. یا نامه‌های کافکا که منتشر شد، باعث می‌شود که ما او را آدمی روان‌پریش و دیوانه بپنداریم؟ نه، این‌طور نیست، بلکه باعث شده سویه‌های فکری او را بشناسیم که چگونه مسخ از آن درمی‌آید. او ادامه می‌دهد: حالا زمانی که نامه فروغ که به واسطه تاثیر ماندگاری که اشعارش داشته یکی از بهترین عاشقانه‌سراهای معاصر ماست، چنین واکنش‌هایی نشان می‌دهیم. در حالی که این نامه‌ها در راستای همین شخصیت است که می‌توانیم آنها را بازخوانی کنیم. یعنی اگر این آدم عشق را به شکل معجزه‌واری مطرح می‌کرده که در شعرهایش هم می‌دیدیم و برای همین هم اثرگذار بوده است، حالا داریم در نامه‌هایش با آنها مواجه می‌شویم. شکراللهی با بیان این‌که من واکنش‌هایی که به انتشار این نامه شده است، به سه دسته تقسیم کرده‌ام، توضیح می‌دهد: واکنش‌هایی که به کلیت فروغ نگاه می‌کنند و شخصیت شاعری تاثیرگذار. دو دسته دیگر که درباره آنها بحث داریم یکی موافق و دیگری مخالف هستند. به گفته این پژوهشگر، عده‌ای که مدافع فروغ هستند حس می‌کنند، ناموسشان برملا شده و می‌خواهند از فروغ دفاع کنند و عده‌ای دیگر که حرف‌های بی‌ارتباطی زدند. من هر دو گروه را به دلیل نفوذ عمیق جنسیت‌زدگی که در ذهن ماست در یک کاسه می‌گذارم. حال هر چقدر هم طرفدار فروغ باشیم، کسی هست که می‌گوید به نویسنده بگویید که این کتاب را چاپ نکند چرا که فروغ به اندازه کافی در معرض اتهام است؛ یعنی نگاه جنسیت‌زده روی ما هم تاثیر گذاشته و ناخواسته آن را می‌پذیریم،‌ حتی اگر بخواهیم از فروغ دفاع کنیم به این واکنش‌ها منجر می‌شود. "باید حرف زد تا هاله قدسی افراد شکسته شود" شکراللهی نگاه جنسیت‌زده در جامعه ایران را با آنچه در یک‌صد سال پیش، در فرانسه وجود داشت، مقایسه می‌کند و می‌گوید: مادام کوری هم با چنین وضعیتی روبه‌رو بود. نامه‌های خصوصی او که پس از مرگ همسرش با همکارش رد و بدل می‌کرد، باعث شد تا بسیاری تحقیرش کنند، به طوری که احتمال این‌که بنیاد نوبل جایزه دوم را به او ندهد، بالا گرفت. اگر چه بنیاد نوبل در نهایت دومین جایزه نوبل را هم به مادام کوری داد اما او در سخنرانی‌اش گفت که زندگی خصوصی من ربطی به تخصص من ندارد. حالا فکر کنید که جامعه ما به جامعه صد سال پیش فرانسه رسیده؛ یعنی هنوز هر چیزی را از نگاه جنسیتی می‌بینیم و پس از خواندن نامه سوال می‌شود که سیروس چه کسی است؟عه! پس فلان بوده! عه! خیانت کرده! و اصلا به این نگاه نمی‌کنید که این نامه انتخاب شده است و تصور کنید شاید ابراهیم گلستان نامه‌های بیشتری داشته و خانم میلانی هم نامه‌های بیشتری جمع‌آوری کرده است اما این نامه جلوه خوبی از شور و شیدایی که فروغ از آن در شعرهایش می‌گفت، جلوی چشم شما بیاورد. اگر چه خود فروغ در شعرش می‌گوید که پایان راه معلوم است و به آن فکر نمی‌کنم چرا که مهم این است که عشق بورزید. این پژوهشگر زبان فارسی با نقد نگاه جنسیت‌زده‌ای که به نامه شده است، اضافه می‌کند: از این واکنش‌ها خیلی حیرت می‌کنم البته این واکنش‌ها موضعی و آنی است و تمام کسانی که آن را خواندند، در عمق وجودشان لذت بردند و لرزیدند. بنابراین این واکنش‌ها تمام می‌شوند و این نامه یکی از یادگارهای ادبی فروغ خواهد شد و شک نکنید این نامه یک قطعه ادبی شاعرانه است. حالا شما اسم ابراهیم گلستان را بردارید و اسم خودتان را بگذارید. شکراللهی می‌گوید: اگر نگران حرف‌ها و اتهام‌ها درباره فروغ هستید، باید اینقدر در این‌باره حرف زد تا از این مرحله رد شویم و مسیر دیگری ندارد. نمی‌توانید هاله قدسی دور کسی بکشید و نگران باشید که زمانی حرفی نزنید که آسیب ببینند؛ نه! اگر ادعا می‌کنیم که فروغ پیشرو بود همان‌طور که ابراهیم گلستان پیشرو بود و گفته می‌شود، این افراد، آدم‌های زمان خودشان نبودند، راهی جز این نداریم که این مسیر را طی کنیم و باید گفته شود و دفاع شود تا تابوها شکسته شود تا بتوان این نگاه جنسیت‌زده را اصلاح کرد.

18+0-

جمعه 30 مهر 1395



>>>حامد:

چیزی که برای من خیلی خیلی جالبه نظر گلستانه درباره حریم خصوصی خودش و فروغ: "وقتی دو نفر مورد توجه اشخاص قرار می‌گیرند هیچ نوع حریم خصوصی ندارند. حریم خصوصی به خاطر ترسی است که اشخاص از چیزهایی که می فهمند یا نمی‌فهمند، دارند؛ برای آدمی که آزاده است و فکر می‌کند، حریم خصوصی مهم نیست."... زنده باد!

35+0-

شنبه 1 آبان 1395



>>>منتقد:

آقای رضا رضایی در ترجمه جدید گتسبی بزرگ چندین و چند پانوشت به متن کتاب اضافه کردن ولی واقعا در این عصر ارتباطات این کار سختی نیست! با یک سرچ کوچولو میشه اینا رو پیدا کرد. به قول شما مهم زبان فارسیه که چجور فارسی باشه. منم ترجمه کریم امامی را خیلی دوست دارم و بهترین ترجمه می دونم

17+0-

يكشنبه 2 آبان 1395



>>>اهوارکی:

یکی از کسانی که با پرویز شاپور رفاقت داشت برایم حکایت کرده است که فروغ برای پیوستن به گلستان، از شوهرش شاپور جدا شد. فروغ با شوهرش نسبت فامیلی هم داشت، همچنانکه گلستان و همسرش.

3+81-

يكشنبه 2 آبان 1395



>>>رضا 56:

خواستم در مورد «سندرم اظهارنظر» اظهار نظر کنم که دیدم نقض غرض میشود.

3+0-

دوشنبه 3 آبان 1395



>>>در جواب آقای اهوارکی:

فروغ فرخزاد سال 1334 بعد از 4 سال زندگی مشترک از پرویز شاپور جدا شد و چهار سال بعدش یعنی در سال 1337 با ابراهیم گلستان آشنا گردید. این چه افترا و تهمتی است که آن دوست شما زده و جنابعالی بازگویش میکینید که فروغ برای پیوستن به گلستان، از شوهرش شاپور جدا شد."؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

105+0-

شنبه 8 آبان 1395




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.