پرده سینما

بهاریه نوروز ۱۳۹۸- کسی متولد می شود

آذر مهرابی


 

 

 

 

 

 

 

 

موقع خداحافظی در را برایم باز کرد تا من بیایم بیرون، دکمه آسانسور طبقه سوم را فشار داد تا من برم پایین. تا آن موقع من هنوز سوار آسانسور نشده بودم و موقع آمدن هم از پله ها بالا آمده بودم. توی دلم می گفتم ای کاش زودتر برود داخل تا من از پله ها برگردم پایین! اما مخملباف منتظر بود تا من سوار آسانسور بشوم و بعد برود داخل دفتر. چون تعلل مرا دید در آسانسور را باز کرد و من داخل شدم، با اضطراب دستگیره آسانسور را محکم چسبیدم، نمی دانستم کدام دکمه را باید بزنم. مخملباف سرش را داخل آسانسور کرد و دکمه ی طبقه همکف را زد و سرش را آورد بیرون. آسانسور به حرکت درآمد و مخملباف داد زد: «دستت را بردار!» و اینطوری من آمدم پایین و یک نفس عمیق کشیدم. توی شهرمان زنجان کاست «وی اچ اس» فیلم تخته سیاه سمیرا مخملباف را تازه از ویدئو کلوپ محله مان کرایه کرده بودم. از طریق مجله «فیلم» شماره تلفن دفتر پدرش رو گرفتم تا باهاش ملاقات کنم برای شنیدن تجربیاتش. اون موقع من بیست و یک سال داشتم و با سمیرا هم سن و سال بودم. زنگ زدم به دفترشان و پیغام گذاشتم که هنرجوی «انجمن سینمای جوانان زنجان» هستم و شماره تلفن را هم گذاشتم. روز بعد مخملباف با من تماس گرفت و گفت «سمیرا نیست اما  اگر بخواهی می توانی بیایی دفتر ما». من آن موقع  مربی «کانون پرورش فکری کودک و نوجوان» زنجان، و فقط روزهای جمعه تعطیل بودم. صبح زود از زنجان زدم بیرون و طرفهای ظهر رسیدم تهران و رفتم دفتر مخملباف خیابان زرتشت. زنگ زدم. میثم پسر کوچک مخملباف در را باز کرد و تعارف کرد که بیایم داخل و با چای از من پذیرایی کرد و تا بیام به خودم بجنبم برای ناهار من پیتزا هم سفارش داد. من که از خجالت نمی دانستم چه کار کنم فقط دو برش از غذا رو خوردم  تا این که مخملباف آمد و من را که از خجالت آب شده بودم به حرف کشید و از کار و زندگی ام پرسید. من گفتم که در هفته نامه ی «پیام زنجان» نقد فیلم می نویسم. فیلم مستندی را که تازه در مورد فروغ ساخته بودم در دستگاه گذاشت تا دو نفره فیلم را ببینیم. بعد از آن یک کاست از فیلم دخترش حنا به اسم روزی که خاله ام مریض بود با کتاب «جامعه شناسی آنتونی گیدنز» را به من هدیه داد و در صفحه اولش نوشت: برای دخترم آذر.

موقع خداحافظی در را برایم باز کرد تا من بیایم بیرون، دکمه آسانسور طبقه سوم را فشار داد تا من برم پایین. تا آن موقع من هنوز سوار آسانسور نشده بودم و موقع آمدن هم از پله ها بالا آمده بودم. توی دلم می گفتم ای کاش زودتر برود داخل تا من از پله ها برگردم پایین! اما مخملباف منتظر بود تا من سوار آسانسور بشوم و بعد برود داخل دفتر. چون تعلل مرا دید در آسانسور را باز کرد و من داخل شدم، با اضطراب دستگیره آسانسور را محکم چسبیدم، نمی دانستم کدام دکمه را باید بزنم. مخملباف سرش را داخل آسانسور کرد و دکمه ی طبقه همکف را زد و سرش را آورد بیرون. آسانسور به حرکت درآمد و مخملباف داد زد: «دستت را بردار!» و اینطوری من آمدم پایین و یک نفس عمیق کشیدم.

تا شب باید برمی گشتم زنجان و برای همین، طرف ترمینال اتوبوسرانی رفتم و از اولین باجه بلیط خریدم. در آن فاصله رفتم دستشویی عمومی ترمینال و سراغ دختر بچه ای که مسئول سرویس بهداشتی آنجا بود و مرتب به زن هایی که داخل و خارج می‌شدند تذکر می داد که پول یادشان نرود و شیلنگ را نیاندازند داخل توالت را گرفتم. من که حسابی از تشویق های مخملباف جَو زده شده بودم با خودم گفتم چه سوژه جالبی!

رفتم بلیط اتوبوسم را یک ساعت به تعویق انداختم تا در این فاصله از دختر بچه، که بعداً فهمیدم اسمش شریفه است با دوربین هندی کم ام یک فیلم مستند بسازم.

با تعریفی که مخملباف از فیلم اول من کرده بود اعتماد به نفس عجیبی پیدا کرده بودم. شریفه اول امتناع می‌کرد، اما وقتی فهمید می خواهم به او پول بدهم پذیرفت و تند تند به سوال های جورواجور من راجع به خودش و خانواده‌ و زندگیش جواب داد. بعد برای اینکه خوشحالش کنم دوربین را به دستش دادم تا حالا او همان سوالها را از من بپرسد. جواب دادن به سوال های خصوصی او در مورد زندگی و خانواده ی من اشکم را درآورد. یکی از سوالاتش همان بود که من قبلاً ازش پرسیده بودم: آیا تلویزیون رنگی دارید؟

ما یک تلویزیون بزرگ کمد دار سیاه و سفید «پارس» داشتیم که پایه هایش موقعی که من در بچگی به آن آویزان شده و تاب خورده بودم شکسته بود و برای همین، آن را روی یک میز آهنی گذاشته بودیم، یک در هم نداشت.

تمام ایام بچگی من تا زمانی که خودم در ۱۹ سالگی سر کار رفتم و تلویزیون «ال جی» کره ای رنگی خریدم، همین تلویزیون سیاه و سفید بود که صبح های جمعه کارتون های قشنگ نشان می داد: کارتون پسر شجاع، سرندی پی تی، حنا دختری در مزرعه، هاچ زنبور عسل. من شش سال داشتم و  نصیبه همسایه ی روبرویی ما که تلویزیون رنگی داشتند می آمد و  مرتب پز می داد که سرندی پی تی را رنگی دیده که بدن اش صورتی بود و چشماش آبی، یا مثلاً مو های «کونا» همون پسربچه هه، قهوه ای بود؛ یا پرهای «پیلا پیلا»ی پرنده زرد و سبز و بنفش، مثل رنگین کمان بود...

من هم به مامانم غر می زدم که چرا نصیبه اینا تلویزیون رنگی دارند اما ما نداریم!؟ چرا درخت های تلویزیون اونا سبزه، اما مال ما سیاه و خاکستری؟

من توی ترمینال اتوبوسرانی به شکار شریفه دخترک سر و زبون دار دستشویی عمومی رفته بودم، غافل از آن که ناخواسته شکار اون دخترک محروم و معصوم شده بودم!

 

آذر مهرابی

 

نوروز ۱۳۹۸

 

 

در همین رابطه بهاریه های نویسندگاه سایت پرده سینما را در نوروز ۱۳۹۸ بخوانید

 

یه مشت گندم شادونه، یه جیب نخودچی کیشمیش!- محمد جعفری

از رنجی که بردم- یوسف بیجاری

گام معلق بر پل معلق- سعید توجهی

بهارهای آن سال ها و نبرد خیر و شر- محمود توسلیان

اندک اندک جمع مستان می رسند- نغمه رضایی

حال مظلومان عشق- جواد طوسی

باید قشنگ بشوم!- فهیمه غنی نژاد

مثل آدری هپبورن، همیشه اردیبهشتی- امید فاضلی

آرایشگاه سازمانی- غلامعباس فاضلی

من، کارت جشنواره، آدم اشتباهی، کلمبو و رشت!- کاوه قادری

 کسی متولد می شود- آذر مهرابی


 تاريخ ارسال: 1398/1/3

فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.