پرده سینما

داستانگوییِ تختِ گاز اما بی مقدمه! نقد و بررسی فیلم «ایده اصلی» ساخته آزیتا موگویی

کاوه قادری


 

 

 

 

 

 

 

 

به فیلمساز محترم توصیه می شود جهت «کپی-پیست» مجدد از سریال شیادها، این سریال را یکبار دیگر و اینبار با دقت یشتری ببیند! بله! آنچه در تازه ترین فیلم آزیتا موگویی دیدیم؛ جملگی رونویسی تمام عیار از سریال شیادها به کارگردانی تونی جردن است!

 

با فیلمی مواجهیم که در ساحت روایت، با کلیدواژه ای به نام «اصالت»، کاملاً بیگانه است.

 

کاش این رونویسی، فقط به روایت محدود بود! تک تک کاراکترهای اصلی با موقعیت و مشی و منش و رفتارها و کنش هایشان، جملگی بی کم و کاست از کاراکترهای سریال شیادها «کپی-پیست» شده اند...

 

 

 

 نقد و بررسی فیلم «ایده اصلی» ساخته آزیتا موگوییخانم آزیتا موگویی در دومین فیلم بلند سینمایی اش یعنی ایده اصلی نیز درست همانند فیلم قبلی اش یعنی تراژدی، در شرایطی تخت گاز شروع به داستانگویی و شکل دهی و پیشبرد موقعیت ها و چالش های داستانی و شکل دهی و پیشبرد روابط و رویارویی میان کاراکترها و غیره می کند که نه مقدمه چینی های روایی لازم برای رقم زدن این مراحل داستانی را انجام داده و نه اساساً توانسته است مخاطب را قانع کند که دارد داستان «مهم»، «حساس» و «دراماتیک»ی را برای او روایت می کند و بدین نحو، مخاطب را به مشاهده و پیگیری فیلم اش ترغیب کند؛ به گونه ای که در همین فیلم، بدون اینکه اصلاً بدانیم کاراکتر بهرام رادان کیست و کاراکتر مریلا زارعی کیست و مجموعاً شخصیت و مواضع شان را ولو در قالب یک معرفی اولیه ی رفع تکلیفی بشناسیم، فیلم وارد موقعیت مرکزی خود می شود! یعنی فیلم، حتی نخستین اقدام بدیهی جهت «مهم»، «حساس» و «دراماتیک» کردن داستان اش برای مخاطب را هم انجام نداده است و این وسط، برای مخاطبی که اصلاً به این درام راه داده نشده و نمی داند کی به کیست و دعوا سر چیست و غیره، دیگر اساساً چه فرقی می کند چه فردی، فلان پروژه را در فلان مناقصه به دست می گیرد؟!

در ادامه نیز، رویه همینگونه است؛ باز هم خانم آزیتا موگویی نمی تواند فیلم اش را برای مخاطب، «مهم»، «حساس» و «دراماتیک» کند؛ به گونه ای که فیلمساز به زعم خودش، با شور و حرارت داستان اش را تعریف می کند؛ همینطور تخت گاز، داستان را با موقعیت افزایی هایش به پیش می برد، رابطه ی «لاله» با «سعید» را بهم می ریزد، رابطه ی «سعید» با «ربکا» را راه می اندازد، پای رابطه ی «سعید» با «رویا» را وسط می کشد، رابطه ی بین «لاله» و «رویا» را راه می اندازد، یک «کار چاق کن» همه کاره به میان می آورد تا همه چیز را ظاهراً علیه «سعید» ترتیب دهد، بدون اینکه در تمام این خرده موقعیت ها، داستان را برای مخاطب اش، «مهم» و «حساس» و «دراماتیک» کند یا به عبارت دیگر، مخاطب را به داستان اش راه دهد! به این معنا که دست کم مخاطب بداند تقابل ها برای چیست؟ رابطه ها از کجا شکل گرفته؟ پیشینه شکل گیری یا برهم خوردن روابط میان کاراکترها چیست؟ و پرسش هایی از این دست.

در چنین شرایطی، غایت خلاقیت فیلم، این شده که پس از روایت خطی موقعیت ها، با فلاش بک، بخواهد موقعیت ها را اساساً چیز دیگری و شخصیت ها را اصولاً حقه بازتر از آنچه به نظر می آیند تصویر کند؛ امری که البته با روایت شدن یک سوم داستان به صورت خطی و دو سوم دیگر به صورت فلاش بک انجام می شود و خلاقیت چندانی در غیرخطی سازی روایت مشاهده نمی شود؛ حال آنکه این داستان، اصلاً آنقدرها هم مهم نیست که حال بخواهد ترتیب خطی و غیرخطی آن بهم ریخته شود و بخشی از اطلاعات ارائه شود و بخشی، بعداً ارائه شود! ضمن اینکه ابتدا باید در درام طوری زمینه چینی شود که این حقه بازی های شخصیت ها هم نقطه گذاری رفتاری و موقعیتی و داستانی داشته باشند و هم در ذات رفتاری و کنشی شخصیت ها بگنجد؛ نه اینکه بدون پیش زمینه و پشتوانه ی روایی و به صورت «جامپ کات» داستانی به درام، حُقنه و الصاق شود و عملاً فاقد اصالت وقوع داستانی باشند! لذا به فیلمساز محترم توصیه می شود جهت «کپی-پیست» مجدد از سریال شیادها، این سریال را یکبار دیگر و اینبار با دقت یشتری ببیند!

تک تک کاراکترهای اصلی با موقعیت و مشی و منش و رفتارها و کنش هایشان، جملگی بی کم و کاست از کاراکترهای سریال شیادها «کپی-پیست» شده اند؛ «سعید پارسا» با بازی بهرام رادان، همان «میکی بریکس» با بازی آدرین لستر است؛ همان قدر باهوش که در هر اپیزود فکر می کنیم او شکست خورده اما برگ برنده اش را در پایان طوری رو می کند که معلوم می شود همه ی مختصات بازی را خودش از قبل چیده بوده و دیگران را بازی داده است! و جالب است که عین جمله ی «میکی بریکس» در سریال را نیز به ارث برده : «من در هر رقابتی که وارد شوم، برنده ام!»! رونویسی اجرایی از مارک وارن در نقش «دنی بلو»، به پژمان جمشیدی سپرده شده است! همانقدر زن باز و در ظاهر کودن اما غریزی و با هوش که البته نهایتاً به «میکی بریکس» می بازد! همانطور که کاراکتر پژمان جمشیدی به «سعید پارسا» می بازد! «استیسی مورگان» هم شده کاراکتر هانیه توسلی؛ همانقدر تله گذار و اغواگر و دارای قدرت کار کردن با همه که حتی جمله ی معروف اش نیز «کپی-پیست» جمله ی معروف «استیسی مورگان» در سریال است : «من با همه کار می کنم ولی با همکارانم رابطه برقرار نمی کنم»؛ که البته شرط «ولی با همکارانم رابطه برقرار نمی کنم» از نسخه ی رونویسی شده کنار گذاشته شده است! و «اش مورگان» که حتی در نسخه ی رونویسی شده نیز نام اش «اش» است؛ همانقدر همه چیز جور کن و مغز متفکر و بازوی عملیاتی نقشه های کلاهبرداری! این وسط، فقط «آلبرت استرولر» با بازی رابرت وان غایب است که آن هم دیالوگ ها و کارکردهایش، به صورت دل بخواهی مابین کاراکترهای دیگر تقسیم شده است؛ مثلاً قدرت مذاکره و استنتاج سردش به کاراکتر مریلا زارعی سپرده شده و آن جمله ی معروف اش راجع به بازی پوکر، در دهان کاراکتر هانیه توسلی گنجانده شده است: «هیچوقت نمیدونی آخر یه بازی پوکر چه اتفاقی می افته!»بله! آنچه در تازه ترین فیلم آزیتا موگویی دیدیم؛ جملگی رونویسی تمام عیار از سریال شیادها به کارگردانی تونی جردن است! حتی این ابر ایده ی روایی که داستان ابتدا به صورت خطی طوری روایت شود که وانمود شود قهرمانان ما شکست خورده اند و در ادامه، با عیان کردن فلاش بک ها و نقاط روایت نشده ی داستان، بفهمیم که قهرمانان ما پیروز شده اند نیز عیناً و بدون کمترین تغییری، از همان سریال می آید؛ با این تفاوت که در نسخه ی اصلی (سریال شیادها)، دو سوم داستان و نقاط اصلی روایت، همگی به صورت خطی روایت می شوند و با عیان کردن فلاش بک گونه ی یک سوم داستان و نقاط فرعی روایت است که ورق برمی گردد؛ حال آنکه در نسخه ی رونویسی شده، از فرط بی اصالتی و بی تألیفی، این روند آنقدر ناشیانه است که یک سوم داستان و نقاط فرعی روایت، به صورت خطی روایت می شوند و بعد با عیان کردن فلاش بک ها و نقاط اصلی روایت می فهمیم که داستان اساساً چیز دیگری بوده است! یعنی غایت خلاقیت نسخه ی رونویسی شده، در این است که داستان اصلی را روایت نمی کند و بعد که روایت می کند لابد می خواهد مخاطب را غافلگیر کند!

اما کاش این رونویسی، فقط به روایت محدود بود! تک تک کاراکترهای اصلی با موقعیت و مشی و منش و رفتارها و کنش هایشان، جملگی بی کم و کاست از کاراکترهای سریال شیادها «کپی-پیست» شده اند؛ «سعید پارسا» با بازی بهرام رادان، همان «میکی بریکس» با بازی آدرین لستر است؛ همان قدر باهوش که در هر اپیزود فکر می کنیم او شکست خورده اما برگ برنده اش را در پایان طوری رو می کند که معلوم می شود همه ی مختصات بازی را خودش از قبل چیده بوده و دیگران را بازی داده است! و جالب است که عین جمله ی «میکی بریکس» در سریال را نیز به ارث برده : «من در هر رقابتی که وارد شوم، برنده ام!»! رونویسی اجرایی از مارک وارن در نقش «دنی بلو»، به پژمان جمشیدی سپرده شده است! همانقدر زن باز و در ظاهر کودن اما غریزی و با هوش که البته نهایتاً به «میکی بریکس» می بازد! همانطور که کاراکتر پژمان جمشیدی به «سعید پارسا» می خانم آزیتا موگویی در دومین فیلم بلند سینمایی اش یعنی ایده اصلی نیز درست همانند فیلم قبلی اش یعنی تراژدی، در شرایطی تخت گاز شروع به داستانگویی و شکل دهی و پیشبرد موقعیت ها و چالش های داستانی و شکل دهی و پیشبرد روابط و رویارویی میان کاراکترها و غیره می کند که نه مقدمه چینی های روایی لازم برای رقم زدن این مراحل داستانی را انجام داده و نه اساساً توانسته است مخاطب را قانع کند که دارد داستان «مهم»، «حساس» و «دراماتیک»ی را برای او روایت می کند و بدین نحو، مخاطب را به مشاهده و پیگیری فیلم اش ترغیب کند؛ به گونه ای که در همین فیلم، بدون اینکه اصلاً بدانیم کاراکتر بهرام رادان کیست و کاراکتر مریلا زارعی کیست و مجموعاً شخصیت و مواضع شان را ولو در قالب یک معرفی اولیه ی رفع تکلیفی بشناسیم، فیلم وارد موقعیت مرکزی خود می شود! یعنی فیلم، حتی نخستین اقدام بدیهی جهت «مهم»، «حساس» و «دراماتیک» کردن داستان اش برای مخاطب را هم انجام نداده است و این وسط، برای مخاطبی که اصلاً به این درام راه داده نشده و نمی داند کی به کیست و دعوا سر چیست و غیره، دیگر اساساً چه فرقی می کند چه فردی، فلان پروژه را در فلان مناقصه به دست می گیرد؟!بازد! «استیسی مورگان» هم شده کاراکتر هانیه توسلی؛ همانقدر تله گذار و اغواگر و دارای قدرت کار کردن با همه که حتی جمله ی معروف اش نیز «کپی-پیست» جمله ی معروف «استیسی مورگان» در سریال است : «من با همه کار می کنم ولی با همکارانم رابطه برقرار نمی کنم»؛ که البته شرط «ولی با همکارانم رابطه برقرار نمی کنم» از نسخه ی رونویسی شده کنار گذاشته شده است! و «اش مورگان» که حتی در نسخه ی رونویسی شده نیز نام اش «اش» است؛ همانقدر همه چیز جور کن و مغز متفکر و بازوی عملیاتی نقشه های کلاهبرداری! این وسط، فقط «آلبرت استرولر» با بازی رابرت وان غایب است که آن هم دیالوگ ها و کارکردهایش، به صورت دل بخواهی مابین کاراکترهای دیگر تقسیم شده است؛ مثلاً قدرت مذاکره و استنتاج سردش به کاراکتر مریلا زارعی سپرده شده و آن جمله ی معروف اش راجع به بازی پوکر، در دهان کاراکتر هانیه توسلی گنجانده شده است: «هیچوقت نمیدونی آخر یه بازی پوکر چه اتفاقی می افته!»

در مجموع، با فیلمی مواجهیم که در ساحت روایت، با کلیدواژه ای به نام «اصالت»، کاملاً بیگانه است؛ هم از منظر نحوه ی پیشبرد موقعیت ها و چالش های داستانی و ایجاد تقابل میان کاراکترها، هم از منظر نحوه ی شکل دهیِ اصل و اساس وجودی داستان و کاراکترها و هم حتی از منظر شکل دهی ساده ترین مقدمه چینی ها و زمینه سازی های داستانی. یعنی در واقع، با ساختمانی مواجهیم که نه فقط ایده، نقشه، چیدمان و طراحی اش، که حتی یک آجرش نیز از سازنده نیست؛ و اینجاست که چیزی به نام «اصالت هنری» مفهوم پیدا می کند؛ مفهومی که ظاهراً فیلمساز ما آن را به «هیچ» گرفته است.

 

 

 

کاوه قادری

 

مرداد ۱۳۹۸

 

 



 تاريخ ارسال: 1398/5/20

نظرات خوانندگان
>>>متین:

حتی لوکیشن ها رو هم کاملاً از هتل های مشهور و نقاط لاکچری لندن که محل وقوع داستان اون سریال هست برداشتند، بعد با وقاحت گفتند ما میخواستیم طبقه لوکس ایران رو به تصویر بکشیم!

2+0-

چهارشنبه 23 مرداد 1398




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.