پرده سینما

بهاریه نوروز ۱۴۰۰- دایی شُلِه و دایی سِفته

پرده سینما


 

 

 

 

 

 

 

 

نقاشی از هوشنگ میرزاییدوستی من و هوشنگ میرزایی دوران بسیار پرفراز و فرودی دارد! دقیقاً یادم نیست اولین بار کجا و کی هوشنگ میرزایی را دیدم. اما مطمئن ام دانشکده بود. هوشنگ دو سه سالی بعد از ما وارد دانشکده شد تا سینما بخواند. آن سالها شاید سلام و علیک مختصری با هم داشتیم. اما خوب یادم هست اولین باری که با هم رفیق شدیم خیلی سال بعد، میانه دهه هشتاد در جشنواره فیلمهای کودکان و نوجوانان اصفهان بود. هر دو مهمان جشنواره بودیم و روزهای خوشی را در کنار هم گذراندیم. شاید چند ماه بعد، یا دست بالا یک سال بعد در جشنواره فیلم «رویش» در مشهد او را دیدم. او فیلمی در جشنواره داشت به نام من عبدالواحد اسماعیل پور هستم. درست میانه دهه هشتاد بود. آنجا با هم دعوای تندی کردیم و میانه مان سخت شکرآب شد! ولی مگر هوشنگ اهل کینه و قهر بود؟! دلی داشت صاف و زلال که می شود به آینه و آب تشبیه اش کرد. دو سه سال بعد به طور اتفاقی در رستورانی در «شمال» همدیگر را دیدیم. آنجا با هم خوش و بش و آشتی کردیم. اما ارتباطی بین مان شکل نگرفت و با ملاحظه و مدارا از دور به دوست بودن با هم بسنده کردیم!

چند سال پیش در روزهای برگزاری جشن سینمای ایران در «خانه سینما» همدیگر را دیدیم و سر یک میز با هم چای نوشیدیم و کمی گپ زدیم. به نظرم آنجا پس از سال ها شماره تلفن هایمان را رد و بدل کردیم. ولی خب پیش نیامد که به هم تلفنی بزنیم یا احوالی از هم بپرسیم. تا اینکه سال گذشته یک روز دیدم هوشنگ کانالی راه انداخته و مرا هم عضو آن کانال کرده. چون شماره اش در گوشی ام ذخیره بود محدویتی از جانب من برایش وجود نداشت. من هم کانال او را ترک نکردم و ماندم تا حرف هایش را بشنوم. کانال دربرگیرنده نقاشی ها و مجسمه های هوشنگ بود. گاهی تصاویری از نقاشی ها و مجسمه های همسرش را هم در آن کانال بارگذاری می کرد. سرشار از خلاقیت و خروش هنرمندانه بود. مستند می ساخت، نقاشی می کرد، مجسمه می ساخت، سفر می رفت، با آدمها دوست می شد، قهر می کرد، آشتی می کرد، و همه اینها را می شد در کانال اش مشاهده کرد.

گاهی می نوشت دوست دارد دوستان با او تماس بگیرند و نظرشان را درباره کارهایش بگویند تا او تشویق شود. به هر حال این روال مدتی ادامه داشت تا اینکه روزی او شروع کرد به نوشتن روایتی دنباله دار، برگرفته از خاطرات دوره نوجوانی و کودکی اش با نام «دایی شُلِه و دایی سِفته». نوشته اش حیرت آور بود! و سرشار از روراستی و صمیمیت.

از خواندن یکی دو قسمت نخست این داستان- زندگینامه واقعاً به وجد آمدم. و نتوانستم بی تفاوت بمانم. پس از سالها تصمیم گرفتم گوشی تلفن را بردارم و بهش زنگ بزنم. طبیعتاً نمره من در گوشی اش ذخیره بود که مرا عضو آن کانال کرده بود، اما وقتی تلفن را پاسخ داد لحن صدایش کمی سرد، هراسان، و جدی بود. وقتی خودم را بهش معرفی کردم (گرچه نیازی به معرفی نبود چون شماره ی هم را داشتیم!) یکی دو ثانیه در سکوت ماند. احتمالاً فکر می کرد شاید تماس گرفته ام از اینکه مرا عضو آن کانال کرده گلایه کنم. شاید منتظر لحنی برآشفته از جانب من بود. اما من بهش گفتم «داستانت را خواندم، شاهکاره! تو نابغه ای هوشنگ! واقعاً لذت بردم از خواندن نوشته ات...» از داستان هوشنگ به وجد آمده بودم و از دیدن خوشحالی هوشنگ از اظهار نظرم، مسرور شدم. خدا را شکر می کردم که توانسته ام نقشی در تشویق او ایفا کنم.

و همه اینها گذشت تا زمستانی که آمد و هوشنگ میرزایی در واپسین روزهای این زمستان مبتلا به کرونا شد و از میان ما رفت. رفتن او برای آنها که می شناختندش دردناک بود. مگر می شد در برابر مرگ وجودی چنان پرمهر و سرشار از نیروی دوست داشتن ی تفاوت بود.

از این رو برای یکی از بهاریه های امسال سرگذشتنامه شخصی «دایی شُلِه و دایی سِفته» هوشنگ میرزایی را برگزیدم. یادش را گرامی می دارم. روح اش شاد.

 

غلامعباس فاضلی

 

 

 

مجسمه «دایی شُله» از هوشنگ میرزاییدایی شُلِه هروقت تلفن می زد می گفت بلیط اتوبوس تهران گرفتم «دا» عزا می گرفت و می گفت «خدا کنه پاش بشکنه و نیاد». دایی شُلِه دست به سیاه و سفید نمی زد و اسباب زحمت برای من و «دا» بود. به تهران که می رسید از ترمینال جنوب زنگ می زد می گفت «دایی جان بیا سراغم». از ترمینال جنوب که به خانه می آوردمش از همان لحظه ورود دوزخ «دا» و اهل خانه می شد. اول می رفت مستراح و داد می زد «دایی جان!» جواب می دادم «بله دایی جان!» می گفت «می شه زیپ شلوارم رو بکشی پائین؟!» می گفتم «چشم دایی جان!» می گفت «دایی جان بی زحمت آفتابه رو هم پر آب کن». خجالت می کشیدم و صورتم را از خجالت بر می گرداندم سمت دیوار و آفتابه را پر می کردم و باز محکم می گفت «دایی جان پشت در "حاجت خانه" بمان تا وقتی صدات می زنم».

دایی شُلِه دستور که می داد باید اجرا می شد و همه اطاعت امر می کردیم. دایی شُلِه عادت داشت به مستراح می گفت «حاجت خانه» و تا آخر عمرش هم نفهمیدیم چرا اسم مستراح را «حاجت خانه» گذاشته و جرأت هم نداشتیم بپرسیم چرا «حاجت خانه»؟! از «حاجت خانه» که می آمد بیرون، صاف می ایستاد کنار در مستراح و می گفت «دایی جان می شه زیپ شلوارم را بکشی بالا و کمربند رو هم سفت ببندی؟» مستراح توی حیاط بود و تا دم ورودی خانه، باید دست دایی شُلِه را می گرفتم و با هم وارد پذیرایی می شدیم. «دا» پتو زیر دایی شُلِه پهن می کرد و قوری چایی و استکان و نعلبکی می ذاشت جلوش و با اخم و چهره برآشفته می رفت کنار پنجره چوبی اتاق خواب می ایستاد و می گفت «سگ مهمان آدم بشه، این جانعلی نشه! از بس خرده فرمایش داره. آخه طفلی "هوشو" مگه گناه کرده باید زیپ شلوارش هم بکشه بالا! آخه آدم اینهمه شُل و وِل؟! الهی درد و بلای داداشی سِفته بخور تو سرت جانعلی!»

روی دیوار پذیرایی کنار هم عکس قدیمی سیاه و سفید دایی شُلِه و دایی سِفته توی قاب چوبی سبز رنگ آویزان بود. صدای غر زدن و ناله و نفرین «دا» از توی اتاق خواب می آمد و صدای رادیو را بلند کرده بودم، دایی نشنوه و یکوقت بر آشفته و عصبانی از دست «دا» بشه.

دایی شُلِه هر وقت از ده «بره آفتاب» یاسوج می آمد تهران یکی دو هفته می ماند و هر دستور ریز و درشت و خرده فرمایشی داشت باید اطاعت می کردیم. دایی شُلِه ارباب ده بود و می گفت «ارباب یعنی حاکم مال و جان و ناموس همه رعیت».

ده «بره آفتاب» یک تکه از بهشت بود و دایی شُلِه دوزخ همه. ده دایی رو به آفتاب بود و دایی مالک و کدخدای ده بود. اسلحه هم که دست می گرفت حتماً یک رعیت بی پناه و درمانده باید ماشه را می چکاند و به رعیت می گفت «رعیت بی مقدار و پاپتی» و به آنها «دایی جان» نمی گفت فقط به من می گفت «دایی جان»؛ حتی به «دا» هم «خواهر جان» نمی گفت. ولی دایی سِفته با «دا» مهربانتر بود و می گفت «الهی دور سرت بگردم خواهر جان».

تو فامیل اسم دایی جانعلی را گذاشته بودند «دایی شُله» و اسم دایی عینعلی را گذاشته بودند «دایی سِفته».

دایی شُلِه عادت داشت بنشینه دم پنجره چوبی پذیرایی خانه و به آفتاب خیره بشه. اهل آفتاب نبود اما عشق روشنایی بود و هر وقت تریاک می زد و نشئه می شد، می رفت کنار پنجره، می ایستاد و زل می زد به آفتاب. چشمهاش درشت و وق زده بود و لبهاش آویزان و لپ هاش همیشه قرمز. از ده که می آمد تهران دو سه وافور نقش قاجاری و صفوی با خودش می آورد، و با تریاک و خشخاش کاشت خودش.

هوشنگ میرزاییدایی دنیا به کامش بود و اهل مدارا و سازش با کسی نبود. می پرسیدم «دایی جان!» جواب می داد «جان دایی جان!» می گفتم «چطور هنوز کوپن تریاکت از دوره شاه تا حالا باطل نشده و توی ده خشخاش می کاری؟» می خواست جواب نده و همیشه کارش پیچاندن و طفره رفتن از حقیقت بود و همه را با لحن گزنده و زخم زبان می رنجاند. نمی خواست جواب بده می گفت «دایی جان ناخن های دست و پاهام را بگیر».

دایی شُلِه یک انگشت اضافه مادرزادی توی دست، و یک انگشت اضافه توی پاهاش داشت و مثل آدمیزاد ده انگشتی نبود، یازده انگشتی بود. فال هم می گرفت. تنبلی اش می آمد اسمم را کامل بر زبان براند و خلاصه کرده بود به "هوشو" و می گفت «"هوشو" بی زحمت ناخن های پاهام را بگیر.» بیست و دو تا ناخن باید می گرفتم و طوری می گرفتم که ناخن از بیخ گرفته نشه که دایی شُلِه جسمش به عذاب بیفته. تا یک ذره به بیخ ناخن و گوشت می رسید پس گردنی می زد و می گفت «دایی جان مگر کوری گوشت تنم رو زیر ناخن می کنی!» هول و هراس برم می داشت و می گفتم «چشم دایی جان!»

دایی سِفته اهل مدارا و لوطی مسلک و عشق فیلم قیصر کیمیایی بود و تیپ قیصری می زد. هر چقدر دایی شُلِه اهل انتقام و بد قِلِق و بد ذات و بد قواره بود، چند برابر دایی سِفته اهل مدارا و مردم دار و اهل بذل و بخشش و مروّت و صفا، و سخاوتمند بود. خدا یکی بود و دایی شُلِه یکی. دایی شُلِه عشقش "چه گورا" بود و همیشه خواهر و مادر کمونیست ها را پای بساط منقل و تریاک یکی می کرد.

دایی شُلِه طبع شعرش همیشه پای منقل بالا می گرفت و می گفت: «بنویس دایی!» می پرسیدم: «چه بنویسم دایی جان؟» می گفت: «بنویس!» و با ترس می گفتم «چشم دایی جان!» نوشتم «این غم نیز بگذرد» و دایی توی وافور پف می کرد و دود که می گرفت، بیت بعدی را می گفت و می نوشتم.

دایی ریش سفید خانواده بود و حرمت داشت. اما بد دهن و متلک پران بود و با همه بی حرمتی که به همه می کرد و زخم زبان تیز و گزنده ای که داشت حرمتش را نگه می داشتیم. شکم دایی شُلِه مثل زن پا به ماه، بزرگ بود و نمی توانست خم بشه بند کفش و کمربندش رو ببنده و هر وقت می خواست بند کفشهاش را ببنده می گفت «دایی جان بی زحمت خم شو و بند کفشهام را ببند». دایی دست هاش بوی خون می داد. «دا» می گفت نوجوان که بود بهرامِ تازه داماد را توی اتاق زفاف با گلوله کشت و با دیه و قلدری تبرئه شد تا به دختر عمو «بی بی ماه طلا» برسد. یعنی یک آدم اینهمه بی ناموس باشد که در هیجده سالگی دستش به خون یک جوان تازه داماد آلوده شود؟!

«دا» همیشه می گفت «به این داداش شُلِه شک دارم. چرا می ره خونه «هگه»؟ «هگه» شیک پوش بود. کراوات می زد و لباسهاش رو هر وقت نگاه می کردی تمیز و مرتب و اطو کرده بود. کله طاس «هگه» مثل تیزی آفتاب دم ظهر درخشش داشت و هر روز صورتش را شیش تیغ می کرد. خانه «هگه» یک کوچه پائین تر از ما، نزدیک میدان راه آهن بود. پلاک ۶۲. دایی شُلِه هر وقت می آمد تهران چند روز خانه «هگه» می ماند و نفس راحت می کشیدم که کسی حالا کنارم نیست مرتب بگه «دایی جان می شه پتو رو بکشی روم؟! دایی جان بی زحمت قند رو بذار توی دهنم.»

«دا» می گفت «هگه» دلال محبته و زن «هگه» «ماه پیکر» را «دا» می شناخت. «ماه پیکر» مثل ماه زیبا و خوش اندام بود. چه قامتی! چه چشمهای رنگی زیبایی!

دایی شُلِه برای ما و خانه پدری شُل بود. اما برای ماه پیکر و خانه «هگه» سفت بود و زن «هگه» به «دا» گفته بود که حتی لباس «هگه» هم اطو می زنه و کفشهاش را واکس می زنه و چایی هم دم می ذاره. «دا» می گفت «جان هوشو اصلاً یه وضعی».

خانه «دا»عکس از هوشنگ میرزایی«دا» هر وقت می خواست اهمیت کلامش رو برسونه می گفت «جان هوشو یه وضعی». اگه می رفت نانوایی که سنگک بگیره و بهش نمی رسید برمی گشت می گفت «جان هوشو یه وضعی» یا توی صف نذری اگه نذری بهش نمی رسید و دست خالی بر می گشت می گفت «به روح "بگه" یه وضعی». "بگه" یعنی خدا. "بگه" پدرم بود. خانه پدری خیلی بزرگ بود و دو در داشت یکی به خیابان و دیگری به کوچه باز می شد. خانه "بگه" خیلی بزرگ بود و پر اتاق مهمان بود و مثل "خانه خدا" عظمتی داشت. از این خانه های قدیمی ایرانی که وسط حیاط یک حوض آبی بزرگ هم هست و دور تا دور حیاط پر اتاقه. «دا» می گفت "بگه" پسر ارباب و از خان های اسم و رسم دار ایل بختیاری بوده و این خانه هم ارث پدری "بگه" بوده بهش رسیده و هر چه تا حالا پول دادند بکوبیمش، خانه "بگه" را نکوبیدیم. مگر عقل مان از کف رفته تنها یادگار خدا را ویران کنیم و چند طبقه قوطی کبریت روی هم بسازیم؟! با همسایه های غریب و ناآشنا که دوزخ مون بشن. حیف خانه "بگه" نیست. «دا» می گفت پدرت بگه توده ای بود و زیر شکنجه مأمورهای شاه کشتنش. "بگه" اهل مطالعه و کتاب بوده و با نِی، خط خوش نستعلیق و شکسته نستعلیق می نوشته و چند تا از لوح های دستخطش هنوز روی کاغذ روغنی مانده و آویزان به دیوار اتاق «دا» ست. اتاق «دا» از همه اتاق های خانه پدری بزرگتر است و تنها اتاقی است که تلویزیون در دار دارد و «دا» در تلویزیون رو قفل می کند و کلیدش را می ذاره لای سربندش.

دایی شُلِه عادت داشت با مگس کش پلاستیکی می کوبید روی کله مگس و می گفت بوم! یعنی نعشش چسبید به زمین. دایی قلدر بود اما قُلدر ضعیف کُش. قلدر کارگر و دهقان و دامدار. دایی خانه ما که می آمد شُل بود، ولی سفت رعیت بیچاره بی پناه بود. دایی شُلِه راست یا دروغ می گفت مخالف اصلاحات ارضی شاه بوده و شلوارش را به نشانه اعتراض کشیده پائین و شاه پشت کرده بهش و هرچه گفته «بکش بالا مردک!» دایی زیر بار حرف زور شاه نرفته و نکشیده بالا. تا چند محافظ شاه آمدند و شلوار دایی را کشیدند بالا. دایی از هرکسی بدش می آمد جلوش شُل می شد و تنها جلوی زن «هگه» سفت می شد. دایی شُلِه با همه اجنه و آدمی که خدا در عالم و خلقت آفریده بود تفاوت داشت. به قول «دا» دایی شُلِه یه وضعی بود. مثل هوای ناپایدار و باد سرگردان.

دایی شُلِه برف تهران را ندیده بود. دانه های درشت برف از آسمان می بارید توی نگاه وق زده دایی و دایی مثل گربه دست به شیشه پنجره می سابید که دانه های برف را توی دستهایش حس کند. از توی اتاقش داد می زد «دایی جان! مگر تهران برف هم دارد؟!» بلند جواب می دادم «بله دایی جان! تهران برف هم دارد». دایی جواب می داد «ولی رمق برف ده "بره آفتاب" را ندارد. این برف ننشسته به زمین توی هوا آب می شود. برف شُل و کم جون و بی مقداریه». برف از توی حیاط تا کمر درخت قیمتی نخل کنار حوض آمده بود بالا. دایی برف تهران نمی خواست، کولاک می خواست. برف تهران هم آبروداری نمی کرد. جلوی دایی شُلِه گاهی شُل می بارید و گاهی سفت و دایی داد می زد «دیدی گفتم دایی جان! تهران برف ندارد. تهران کثافت و آسمان سیاه و دودی دارد. تهران انار ندارد سیب و انگور ندارد. تهران درد دارد تهران کوفت دارد.» خدا به آدم دایی بده اما دایی بی شرم و حیا نده.

دایی سِفته کهنه سوار، اهل گود و معرفت و زورخانه، بلند بالا، ورزیده و مرد بود. هر جا دایی سِفته وارد می شد بهش تعظیم می کردند و پیش همه احترام داشت. هر جا حقی از کسی پایمال می شد دایی سِفته لباس زورخانه به تن می کرد و در کوچه پس کوچه های قدیمی زنگوله های روی تنکه باستانی اش را که جرینگ جرینگ صدا می داد با نوک انگشتش به صدا در می آورد که همه را خبر کند که دایی سِفته آمده و هر کسی حقش پایمال شده باخبر بشه و بیاد به پهلوان خبر بده. صدای جرینگ جرینگ حماسی زنگوله ها صدای مردانگی و عدالت و زندگی بود.

 

 

هوشنگ میرزایی

 

در همین رابطه دیگر بهاریه های نوروز ١٤٠٠ پرده سینما را بخوانید

 

در سال های پیر و پاییزی- فهمیه غنی نژاد

خواب  دیدم که هنوز بیدارم- امید فاضلی

دایی شُلِه و دایی سِفته- هوشنگ میرزایی

سِفرِ عشق- دکتر رضا رضائى

من هر چه یادم هست با او بود- کاوه قادری

 حاجی فیروز با ماسک- سعید توجهی

چهره هایی پیدا در پسِ غباری هویدا- غلامعباس فاضلی



 تاريخ ارسال: 1400/1/1

فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.