پرده سینما

مرامنامه ی یک سینما و اصول «کالت» آن؛ نقد و بررسی فیلم «قیصر» ساخته مسعود کیمیایی

کاوه قادری

 








 

هر پنج‌شنبه، طعم سینما را در پرده سینما بچشید!

 

با طعم سینما، سینما را از دریچه ای تازه ببینید!

 

قیصر

 

Qeysar

 

نویسنده فیلمنامه و کارگردان: مسعود کیمیایی

مدیر فیلمبرداری: مازیار پرتو

موسیقی متن: اسفندیار منفردزاده

عکس: امیر نادری

تیتراژ: عباس کیارستمی

تهیه‌کننده: عباس شباویز

محصول: آریانا فیلم

بازیگران: بهروز وثوقی، جمشید مشایخی، ایران دفتری، پوری بنایی، ناصر ملک‌مطیعی، جلال پیشواییان، سرکوب، بهمن مفید و...

اکران عمومی: چهارشنبه ۳۱ دسامبر ۱۹۶۹ (شب اول ژانویه ۱۹۷۰ میلادی) (۱۰ دی ۱۳۴۸)

هزینه فیلم: ۲۱۰۰۰۰

فروش فیلم در اکران اول (چهارشنبه ۱۰ دی ۱۳۴۸): ۱۰۰/۰۰۰ تومان

فروش در اکران دوم (چهارشنبه ۱۷ تیر ماه ۱۳۴۹): ۱/۸۰۰/۰۰۰ تومان

[قیصر اکران‌های مجدد بسیار داشته است، به روایتی این فیلم در شیراز، ۵۴ بار اکران شده است. به روایت عباس شباویز،‌ قیصر از تاریخ اولین نمایش (۱۰ دی ماه ۱۳۴۸) تا تعطیلی سینماها در آبان ۵۷، مجموعا ۲۰۰/۰۰۰۰۰ میلیون تومان فروخته است.]

زبان فیلم: فارسی

سیاه و سفید

 

طعم سینما – شماره ی ۱۴۸ : قیصر (به انگیزه ۱۰ دی، چهل و ششمین سالروز اکران فیلم)

 

 

 

پوستر فیلم قیصردر تاریخ سینمای ایران شاید کمتر فیلمی را بتوان همچون قیصر یافت که کارکردش به لحاظ حیطه ی اثرگذاری اش، جریان سازی نسبتاً بلند مدت اش، نقش اش در نوع خاصی از قهرمان آفرینی، معرفی خالق اش و شکل دهی و خلق سینمای او و جهان تألیفی اش، به مراتب مهم تر از خود اثر از حیث فرم و روند داستانی و فراز و فرودهایش و منطق روایی حاکم بر آن باشد؛ به این معنا که قیصر به خودی قیصر، به ویژه از منظر ساختار و میزانسن و قاب بندی ها و فیلمنامه و نوع و شیوه ی قصه گویی و خط سیر حاکم بر آن، به سبب سادگی اش، شاید آنقدرها هم فیلم بزرگ و برتری نباشد اما به سبب کاربردهای متعدد غیرقابل انکاری که داراست، به یقین از مهم ترین های سینمای ایران است؛ چه از حیث تأثیرات سیاسی-اجتماعی-فرهنگی اش در قالب محتواسازی ایدئولوژیک و فرهنگی، سنتی تر کردن لحن جامعه در عین تزریق ادبیات فاعلانه به آن، گفتمان سازی سیاسی-اجتماعی برای انقلاب اسلامی و جریان سازی علیه سرخوشی سینمای فیلمفارسی و له دانایی و روشنفکری نهفته در موج نوی سینمای ایران که خود آغازگرش بود؛ و چه از حیث خلق نوع تازه ای از قهرمان فردی دراماتیک، تنها و غریب، تلخ اندیش، دغدغه مند، ظلم ستیز، طغیان گر و فاعل مولد درام و محرک برای ایجاد تحول و محور اصلی داستان و کنش و واکنش ها و دارای حدیث نفس و گفتمان و حاوی مهر و امضای خاص خالق خود برای سینمایش که نظیرش تا پیش از آن در سینمای ایران نیز موجود نبود؛ و چه از حیث پیکره بندی ساختاری و محتوایی سینمای شخصی دارای نگاه و نگره و جهان و جهان بینی فیلمساز و تعیین مؤلفه ها و شناسه های شاخص اش که بتوان از پس این ها، مؤلف «کیمیایی» نام شان را با هویت و مختصات و تمامیت شخصیتی اش شناخت و کشف کرد.

مسعود کیمیایی، جمشید مشایخی، و بهروز وثوقی سر صحنه فیلم قیصرنیاز به یافتن چرایی عدم عکس العمل جامعه در قبال آنچه کیمیایی به درستی کشتی مملو از رقص و آواز و خوش بینی های اجتماعی می خواند، علت آفرینش قیصر شد؛ نه بهترین اما یقیناً مهم ترین فیلم کل کارنامه ی فیلمسازی کیمیایی از ابتدا تاکنون که سوای موهبت های مذکور در بند پیشین، تم و مسأله ی سینمای کیمیایی را به استثنای سفر سنگ منحصر در حیطه ی شخصی فرد تعیین کرد و معرف دغدغه هایی فردی-اجتماعی شد که هیچگاه بدون گذر از فرد به اجتماع نمی رسیدند و البته پیشنهاد و گفتمانی ابدی در سینمای فیلمساز ایجاد کرد تحت عنوان فاعلیت و کنش مندی. فرد در سینمای کیمیایی هم مولد حرکت شد و هم محرک برای ایجاد تحول و هم علت العلل کلیه ی رویدادهای محوری. مردانگی و جوانمردی و رفاقت و غیرت و عدالت و انصاف و انسانیت، دغدغه های همواره ثابت این سینما شدند که در قالب مفاهیمی همچون حمایت از ضعیف و پای برادر و هم نوع ایستادن و دفاع از ناموس و پاشنه برکشیدن و ایستادگی علیه ظلم و چکاندن ماشه با عقل و حاکمیت وجدان، مصداق می یافتند و به سبب کم و بیش تسری یافتن از فرد به جمع، به سینمای فیلمساز ته مایه های اجتماعی می بخشیدند. در این میان، ایجاد فاعل فردی و صرف کردن فعل فردی-اجتماعی اصل بنیادین این سینما شد و صرف نظر از تلخی یا شیرینی فرجام و شکست یا پیروزی عمل و مرگ یا زندگی قهرمان، حصول فاعل هیچگاه مغفول نماند تا در صورت غیاب جسم اش و فقدان وجودش، اثرش همچنان باقی بماند و کارکردش.

به این ها اضافه کنید شناسه مند شدن قلم صاحب اثر در آثار کیمیایی را که بی تردید از قیصر آغاز شد و پیوند ارگانیک و ناگسستنی بیش از چهار دهه ای اثر با مؤثرش را به عنوان یکی از موهبت های ثابت سینمای فیلمسازی مؤلف کلید زد؛ به گونه ای که بدون مشاهده ی نام مسعود کیمیایی در تیتراژ ابتدایی نیز می توان خالق اثر را در پشت اثر شناسایی کرد؛ ویژگی برجسته ای از فیلمنامه نویس مؤلف که عیناً در رمان نویسی او نیز مشاهده می شود تا مؤید سبک نوشتاری منحصر به فردش باشد. آری! قلم کیمیایی از زمان قیصر به بعد، هویتی دارد که چه در اعطای نشانه ها و ویژگی های شخصیتی به قهرمانانش و چه در دیالوگ نویسی و چه در قصه نویسی و طراحی کنش و واکنش ها و موقعیت ها و نقاط عطف، کاملاً هویدا و نهان است تا مبین حضور زیستن گونه ی خالق اثر در جای جای همان اثری باشد که برگرفته از دنیای شخصی و خودپسندیده ی او است.

ناصر ملک مطیعی و ایران قادری در فیلم قیصردر این میان حتی ریشه و سرمنشأ کنش مندی و واقعه محوری سینمای کیمیایی، به نحوی که سوای فاعلیت شایسته و بایسته ی قهرمان، ورود به دنیا و درام هر اثر از این سینما در بستر حادثه و رویدادی بس مهم که از قضا آغازگر قصه ی اصلی و درام مرکزی است باشد نیز از قیصر ناشی می شود؛ حال آن رویداد می تواند مرگ خواهر و برادر قهرمان در خود قیصر باشد و یا دزدی صندوق پول کارخانه در «رضا موتوری» و قتل عموی دانیال در «سرب» و مرگ مادر رضا در «دندان مار» و دزدی مدارک مریم در سلطان.

 

از این همه می توان دریافت که قیصر به بیانی ساده تر و خلاصه تر، در مقام طراحی آئین نامه ای جامع و مرامنامه نویسی ای تمام عیار و همه جانبه برای سینمای کیمیایی است که از قضا ویژگی های مؤید کالت بودن اش نیز در اصول مصرح همین آئین نامه یا مرامنامه نهفته است که مهم ترین شان عبارتند از :

 

۱- جهان خودساخته، خودخوانده، خودانگیخته، خودپسندیده، قهرمان محور و آبستن حادثه و رویداد و نیازمند فاعلیتی که جملگی خاصه ی فیلمساز است؛ به گونه ای که او، چه گاه به نحوی مستقل و چه غالباً از طریق قهرمانان فردی اش در آن زیست می کند. درباره ی این جهان بارها شنیده ایم و می شنویم و احتمالاً خواهیم شنید که منجمد شده در ظرف زمانی خود در قالب اواخر دهه ی ۴۰ و اوایل دهه ی  ۵۰    شمسی است و تاریخ مصرف گذشته و فاقد کارکرد برای امروز؛ ادعایی که اگر با فرض جهان قیصر به عنوان جهان بیرونی و پیرامونی و برگرفته از واقعیت عینی جامعه در اواخر دهه ی ۴۰ شمسی شکل گرفته باشد، کاملاً درست است؛ اما ادعای مذکور، با درنظر گرفتن جهان اثر به عنوان جهان درونی فیلمساز و برگرفته از نوعی فراواقعیت یا واقعیتی بازسازی شده و دوباره چیدمان شده و مستقل از واقعیت بیرونی و پیرامونی، به غایت مخدوش و قابل مناقشه به نظر می رسد؛ چرا که جهان قیصر جهانی است مستقلاً شناسه دار و سوژه مند و دارای درونمایه و حدیث نفس و گفتمانی که نه براساس روزمرگی ها، بلکه بر پایه ی یک مفهوم فراگیر مبتنی بر اصول و ارزش های جهان شمول انسانی استوار شده است و از قضا همین نکته است که به ویژه به لحاظ مفهومی و عقیدتی، درونمایه و حدیث نفس و تماتیک قیصر را بعد از گذشت بیش از چهار دهه از ساخت آن، از فریزشدگی در امان می دارد. از یاد نبریم که قیصر اگرچه اعتراضی پرخشم و خروش به مختصات زمانه ی خود است اما شاخص های سستی و انفعال و سرخوشی و از یاد بردن ارزش ها در فیلم، تنها مختص اواخر دهه ی ۴۰ شمسی نیست و کم و بیش با لحاظ کردن مشخصه هایی، در هر ظرف زمانی دیگری نیز قابل ترجمان است؛ مشخصه هایی که در انفعال جامعه نسبت به دگردیسی هنجارها و از میان رفتن سنت ها و ارزش ها و حریم ها (حاکمیت یافتن دیسکوها و امثال اش و هتک حرمت خواهر قیصر و خودکشی او و سکوت فزاینده ی جامعه در قبال این عفت زدایی) و سکوت از سر رضای پلیس و قانون در مواجهه با هتک حرمت ها و زیرپاگذاشتن ارزش ها (سکوت در مقابل هتک حرمت فاطمه و قتل فرمان و در ادامه شلیک به پای قیصری که در حال مبارزه با این هتک حرمت است) نهفته است. به عبارت دیگر، قیصر معرف قهرمانی است که نه فقط علیه منصور آب منگل و برادران اش، بلکه علیه جامعه ای دگرگون شده و ارزش از کف داده قیام می کند. قیام قهرمان قیصر که از دل بازار و بازارچه به عنوان ارزشی ترین و سنتی ترین نهاد و محفل اجتماعی برمی آید، نه یک انتقام آنارشیستی شخصی فردی جنوب شهری ناآگاه از مناسبات جدید جامعه، که انقلابی فردی با وجه اجتماعی ملموس و محسوس است که علیه دیسکوها و کلاب ها و بارها و فاحشه خانه ها و سایر مظاهر جامعه ی سنت به حراج گذاشته شکل می گیرد و در وجهی سیاسی، کنایه های رندانه ی کیمیایی به پلیسی که بی اعتنا به جرم معنوی منصور آب منگل به پای قیصر شلیک می کند، نشان دهنده ی درنظرگرفتن عوامل فعال دگرگونی جامعه ی قیصر توسط فیلمساز می باشد و شاید از این رو است که عدم مراجعت قیصر به پلیس و دولت و دستگاه قضایی جهت خون خواهی خواهر و برادرش، به میزان قابل توجهی بار معنایی یافته و در ترکیب با وجه ستم ستیز قهرمان فاعل و فردیت یافته، اصلی ترین تکیه گاه و نقطه ی قوت اثر را به لحاظ محتوایی شکل می دهد. در وجهی بیرونی تر نیز قیصر طغیانی است همه جانبه علیه نظام اجتماعی-فرهنگی سیستم حاکم وقت و زمینه ساز جرقه های استیضاح سیستم مذکور در آینده و طبیعی است که در این میان، سینمای فیلمفارسی نیز به عنوان یکی از مظاهر نظام مذکور، بویژه از منظر ترویج سستی و انفعال و تفکر علی بی غمواری، در مغایرت کامل با گفتمان سینمای کیمیایی و مورد هجوم مصرانه ی او است. لذا قیصر علیه جریانی است که کم و بیش، مشابه آن را در مواجهه با قهرمان «راننده تاکسی» مارتین اسکورسیزی نیز می توان مشاهده کرد؛ جریانی که به سبب شناسه های معین و مشخصی که دارد، محصور و منحصر در یک ظرف زمانی و حتی یک جغرافیای خاص نیست و چه بالقوه و چه بالفعل، قابل ترجمان در هر عنصر زمانی و مکانی دیگری است.

 

۲مسعود کیمیایی- دارا بودن قهرمانی فردی که به رغم به روز نبودن و تابع مد روز نبودن و فرو رفتن در پیله ی کوچک و باریک تنهایی و دنیای شخصی خود اما به سبب فاصله گذاری نزدیک اش با مخاطب، شمایل ستم ستیزی و شجاعت و جسارت و فاعلیت و اراده و یکه بزنی اش، مظلومیت و دغدغه ی تنهایی و رفاقت و عشق و مسأله ی انتقام اش، دغدغه ی سنت ها و ارزش ها و دفاع از مظلوم اش، پاکدلی و اخلاص و صداقت و بی تکلفی و عدم لکنت اش، حداکثر نزدیکی ادبیات و گفتارش با ادبیات و گفتار عامه ی مردم (حداقل در زمان اکران فیلم) و همچنین مرگ آئینی اش (در قالب تنها باقی ماندن چاقو و لبخند تلخ آخرین لحظه ی حیات اش در قاب)، سوای دراماتیک بودن اش به لحاظ داستانی، برای مخاطبان، جذاب و سمپاتیک می شود و حداقل با دسته ای از آن ها، ارتباطی فرامتنی و بیرون از فیلم نیز برقرار می کند؛ تا قیصر برای تقریباً تمام مخاطبان علاقمند به سینمای کیمیایی و دست کم برای بخشی از مخاطبان سینمای ایران، فراتر از یک فیلم سینمایی صرف جلوه کند و تأثیرپذیری قهرمان اش و ایضاً قهرمانان دیگر آثار کیمیایی و خود سینمای کیمیایی از سینمای کلاسیک و فاعل و قهرمان محور و کنش مند و پررویداد دهه های ۴۰ و ۵۰ آمریکا، به ویژه آثاری همچون «ماجرای نیمروز» فرد زینه مان، حمایت طیف و گروه خاص هواداران و مخاطبان این نوع سینما را برای قیصر جذب کند و برانگیزد.

 

۳- گفتمان قاطع و جسور و پرشور و شالوده شکن و ستیزه جوی اثر در مواجهه با نوساختارهای اجتماعی-فرهنگی-سیاسی که در قالب چکاندن ماشه با عقل و اعمال فاعلیت فردی و خودجوش و بی ملاحظه و بدون مصلحت سنجی و مستقل از پلیس و قانون، علیه جرم های معنوی که یا همچون هتک حرمت فاطمه، پلیس و قانون در مقابلشان مسکون و مسکوت اند و یا همچون خیانت در رفاقت و مضاربه و فاسدسازی نرم نرم اجتماعی و... که پلیس و قانون، توان تشخیص شان را ندارند، بروز و ظهور می یابد و سیستم تازه ای از عقاید و نظریات برگرفته از نگاه انقلابی و فاعلانه ی خالق اثر را در مغایرت و تضاد با نوهنجارهای تعریف شده ی موجود در جامعه ی وقت رونمایی می کند (که این خود دربردارنده ی یکی دیگر از ویژگی های کالت از منظر مفهوم اجتماعی آن است).

 

۴-   تلخی زائدالوصف درونمایه و حدیث نفس، به انضمام فاعلیتی که به رغم بهره گیری قیصر از برخی شیوه های رایج منطق روایی کنش و واکنش ها و فراز و فرودها در آثار فیلمفارسی، در خشم و ستیز با درونمایه و حدیث نفس انفعال محور و سرخوشانه ی سینمای فیلمفارسی آن دوران (به عنوان جریان اصلی آن دوران سینمای ایران) قرار می گیرد و قیصر را اثری خلاف جهت حرکت آب و وزش باد و خارج از جریان اصلی سینما و جریان ساز برای حرکتی جدید در قالب موج نو سینمای ایران و جاده صاف کن برای سینمای روشنفکری آن دوران و آثاری همچون پستچی و رگبار و کندو و آرامش در حضور دیگران و تنگنا و درشکه چی و مسافر و داش آکل و دایره مینا و سازدهنی و غریبه ای در مه و... قرار می دهد.

 

آری ! بی دلیل نیست که قیصر به خودی قیصر، صرفاً در قامت یک فیلم سینمایی متعارف باقی نماند و نتایج مهم اجتماعی-فرهنگی-سیاسی بیرونی پیامد آن، دومین اثر سینمای مسعود کیمیایی پس از بیگانه بیا را نه فقط در مقام یکی از نمونه های بارز «فیلم کالت» در سینمای ایران، که به یکی از عناصر و المان های مهم و کلیدی در تحلیل چگونگی و چرایی تحولات اجتماعی-فرهنگی-سیاسی دهه ی ۵۰ و اواخر دهه ی ۴۰ شمسی بدل کرد.

 

 

 

کاوه قادری                                                                                        

 

دی ماه نود و چهار

 

 

برای مطالعه دیگر فیلم هایی که در «طعم سینما» معرفی و بررسی شده اند می توانید اینجا را کلیک کنید

 


 تاريخ ارسال: 1394/10/10
کلید واژه‌ها:

نظرات خوانندگان
>>>سعید مهرپور:

سلام. یکی از سینه چاکان کیمیایی ام و میدانم او بعد از انقلاب افول کرده چون آثارش بهروز وثوقی ندارند اما مرور خاطرات قیصر همواره برایم جذاب است. دیالوگهای ماندگار/بازی های قابل ستایش/موسیقی بی نظیر/مرام و مسلک لوطی بازی و .... در هیچ فیلمی جمشید مشایخی آنقدر بی نظیر ندیدم دوست دارم کیمیایی باز هم آثاری چون قیصر بسازد تا فصل جدیدی را در پرونده کاری او ببینیم . راستی قیصر اولین فیلم پایان باز سینمای ایران هم محسوب میشود مسئله ای که این روزها دیگر امری عادی در سینما تلقی میشود. بغض صدای مسعود را دوست دارم.

5+0-

سه‌شنبه 15 دي 1394



>>>متن کامل مصاحبه جنجالی مهرداد حجتی با مسعود کیمیایی در روزنامه شرق مورخ چهارشنبه 7 خرداد -5:

‌در سال‌های٤٠و٥٠ از میان روشنفکران، نویسندگان و شاعران به چه کسانی بیشتر نزدیک بودید؟ بیشتر با احمدرضا احمدی، بیژن الهی و بهرام اردبیلی به جهتی کنارتر بودیم. در سینما با فریدون رهنما موافق نبودم. با فرخ غفاری موافق بودم. البته مقداری. با ابراهیم گلستان با فیلم خشت و آینه‌اش چرا. نه به شکل آتشفشانی. نه. به شکل معقول. ‌بعد از انقلاب فیلم «خط‌قرمز» را بر اساس «شب سمور» بهرام بیضایی ساختید. اما فیلم اکران نشد. هنرمندی با آن اعتبار که «سفرسنگ»اش نوعی پیش‌بینی انقلاب است. چرا اولین فیلم‌اش پس از انقلاب اکران نمی‌شود؟ اولین سوال و جوابی که از من شد. به دلیل همین فیلم بود در سال١٣٦٠. از همان موقع بود که من وارد آن جریان منگنه «بنیاد سینمایی فارابی» و «معاونت امور سینمایی ارشاد» شدم که آقای «سیدمحمد بهشتی» بود و آقای «فخرالدین انوار». از آنجا بود که «خط قرمز» را نگه داشتند و بعد از آن حدود ٤٠دقیقه از فیلم بعدی‌ام «تیغ و ابریشم» را - که چند سال بعد ساختم - سانسور کردند. ٤٠دقیقه! آن‌موقع به فیلم‌ها «الف» و «ب» و «ج» می‌دادند. «الف» خیلی خوب بود «ب» متوسط و «ج» خیلی بد بود. این نظام ارزش‌گذاری روی فیلم‌ها بود. به «تیغ و ابریشم» «ج» دادند. فکرش را بکنید به مسعود کیمیایی «ج» داده‌اند! به چه چیز مسعود کیمیایی‌»ج» داده‌اند؟ ‌گفت‌وگو را متوقف می‌کنیم. ساعت از نیمه شب گذشته است. باید قرص‌هایش را بخورد. و پیش از قرص حتما باید لقمه‌ای برگیرد. میز مختصری چیده می‌شود دور میز، صحبت ادامه پیدا می‌کند. گله می‌کنم که: «در دیدار پیش از نوروز قول داده بودید بسیاری از حقایق را فاش بگویید. اما باز هم بر قول خود استوار نماندید و دم فروبستید. همان‌هایی هم که گفتید سربسته گفتید.» نمی‌پذیرد، می‌گوید: «آنچه را هم که گفته‌ام. عریان‌کردن بسیاری از حقایق بود. حرف‌هایی که تا حال گفته نشده‌اند.» از لفظ «محافظه‌کار» که به کار برده‌ام رنجیده است. می‌گوید: «محافظه‌کار نیستم. هرگز هم نبوده‌ام. این را سفره «گوزن‌ها» می‌گوید. این را زندگی‌ام نشان می‌دهد.» پس از شام قرار است صحبت‌ها ادامه پیدا کند. اما او پشت پیانو می‌نشیند و می‌نوازد. غافلگیر‌کننده است. دقایقی بعد به جای خود روی همان مبل‌های روبه‌روی هم بازمی‌گردیم. می‌گویم: چرا با «غلامحسین ساعدی»کار نکردید؟ داریوش مهرجویی و ناصرتقوایی اقتباس‌های درخشانی از او ساختند. شما هم می‌ساختید. قرار بود «آشغالدونی» «غلامحسین ساعدی» را من بسازم. نشستیم. صحبت کردیم کارهایمان را انجام دادیم. من براساس قصه «آشغالدونی» سناریو نوشتم. یک روز «ساعدی» آمد. گفت: «با تو کاری دارم. می‌گویم و درمی‌روم. » گفتم: «چه کاری؟ » گفت: «داریوش مهرجویی می‌خواهد آشغالدونی را بسازد. گفته آن را از کیمیایی بگیر.» گفتم: «چرا بگیری؟! من خودم می‌دهم.» گفت: «واقعا؟! با اینکه فیلمنامه‌اش را نوشته‌ای؟» گفتم: «بله». که «داریوش مهرجویی» هم براساس آن «دایره مینا» را ساخت. بعد از آن قصه دیگری از خودش را پیشنهاد کرد که آن موقع من فیلم دیگری را شروع کرده بودم. روزگار خوبی با هم داشتیم. یکی از شیفتگی‌های من به «آشغالدونی» فضای آن بود. «غلامحسین ساعدی»، یک چپ آرمانگرای واقعی بود. مطب‌اش جنوب شهر بود. یک کاسه گذاشته بود آنجا هرکس داشت پولی می‌انداخت و می‌رفت. هرکس نداشت. می‌رفت. ‌از آرمانگرایی چپ گفتید. آرمان‌های جامعه امروز را در چه می‌بینید؟ تحلیلتان از جامعه امروز چیست؟ جهان‌سوم، مهم‌ترین بافتش «اضطراب» است. چنین جوامعی در «اضطراب» زندگی می‌کنند. نمی‌دانم این حرف را «هربرت رید» می‌زند. که می‌گوید سیاست‌های امروزه، یورشی است به سمت مردم. دول دنیا، در حال ستیز با مردمانشان هستند. مردم سیاست‌ها را دوست ندارند. به همین دلیل است که می‌گوید یک رویکرد زیباشناسانه به سیاست، همه چیز را حل می‌کند. در واقع این هنرمندان هستند که می‌توانند با یک رویکرد زیباشناسانه و از زبان هنر تندی سیاست‌ها را تقلیل دهند. من مطمئنم که همه دولت‌ها هر سوالی را از تاریخ هنر بپرسند پاسخ سرراست‌تری دریافت می‌کنند. به همین دلیل است که من به نقد اجتماعی معتقدم. اگر برسیم به جایی که نقد اجتماعی داشته باشیم. نقد سینما هم خواهیم داشت. نقد ادبیات هم خواهیم داشت. نقد اجتماعی پایه‌های نقد است. اگر نقد اجتماعی نداشته باشیم چه نقدی می‌توانیم داشته باشیم؟ من معتقد هستم اگر فرضا من «متروپل» می‌سازم اگر بتوانم کاریکاتوری از یک دریچه، یا یک روزنه در آن باز کنم، بمانم و بسازم، بهتر از این است که نسازم. من، هم زیستم این است، هم ایستم این است. فکر می‌کنم با هر صدای بدی، حرف حساب بزنی بهتر از این است که نزنی. حتی اگر نگذارند صدای خوبی داشته باشی. ‌در آثار شما موجی از خشونت همواره وجود داشته است. خونریزی، بی‌قانونی و انتقام، ریشه این همه خشونت در کجاست؟ در اندیشه شما؟ آیا این همه خشونت تولید خشونت نمی‌کند؟ اینهایی که می‌گویی همه هست. اینهایی که برشمردی همه هست. وقتی هست، پس هست. ‌افراد بی‌پناه قصه‌های شما کم و بیش به افرادی از جنس خودشان پناه می‌برند. در قصه اخیر - «متروپل»- آن زن به سینمایی متروک پناه می‌برد. حتی همان‌هایی هم که در آن سینمای متروک به زن بی‌پناه، پناه می‌دهند خود در آن مأمن گزیده‌اند. آیا این آخرین مأمن، آرمانی‌ترین‌شان هم هست؟ سینما، همان هنری است که باید از آن سوال کرد. راست جواب می‌دهد. منظور از سینمای ویران، ویرانی سالن سینما نیست. بلکه ویران‌شدن خود سینماست. تخریب سینماست. یعنی یک هنر شریفی که چطور افتاد در دست جعبه تکنولوژی دیجیتال و از طرف دیگر هم افتاد در جعبه معاملات املاک هالیوودی. همان اژدهایی که اخیرا دارد سینما را می‌بلعد. چقدر فیلم راجع ‌به حمله فضایی‌ها به کره‌زمین ساخته شده؟ چند دفعه دیده‌ایم «نیویورک» نابود شده است؟ آن همه تکنولوژی؟ آن همه جلوه‌های کامپیوتری؟ اینها هم تخریب سینماست. کجاست آن «ماجرای نیم‌روز» که کلانتر می‌رود در خانه رفقایش. می‌گویند به او بگویید خانه نیست. قرار است چهار نفر بیایند مرا بکشند. من برای شما ایستاده‌ام. به او می‌گویند الان که آنها دارند به این شهر می‌آیند به تو می‌گوییم که بیخود کرده‌ای. این کافه من وقتی آدم‌های خبیث می‌آیند، راه می‌افتد. به این کافه آدم‌های تمیز نمی‌آیند. آدم‌های بد که می‌آیند کافه راه می‌افتد. هتل‌دار می‌گوید. بد کاری کردی که امنیت ساختی. آدم‌های شرور که می‌آیند، اینجا شلوغ می‌شود. آن کافه که شلوغ شد هتل من هم پر می‌شود. یک فیلم سیاه‌وسفید مهجور. این همان سینمایی است که از آن حرف می‌زنیم. مردمی که با عدالت، سیاه برخورد می‌کنند و آن مرد که می‌خواهد بی‌اتکا به همه آنها، پای عدالت بایستد. منظورم از تخریب، تخریب این سینماست که حالا سال‌هاست وجود ندارد. دیگر ساخته نمی‌شود. --- ‌نیمه‌شب است. درد به چهره او بازگشته است. دردی که در طول این چند ساعت با مسکن مهار شده بود. بی‌تاب می‌شود. برمی‌خیزم. پیش از ترک خانه به اتاق مطالعه می‌رود و بسته‌ای می‌آورد. آلبومی کامل از آثار سینمایی‌اش از «بیگانه بیا» تا «جرم». روی جلدش را امضا می‌کند. هدیه ارزشمندی است. تا دم در بدرقه‌ام می‌کند. روبوسی می‌کنیم. پیش از اینکه دور شوم، می‌گوید: «ممنون که آمدی. گفت‌وگوی خوبی بود.» لبخند می‌زنم. در پشت سرم بسته می‌شود. ساعت از سه گذشته است. سیاهی تا انتهای خیابان رفته است. تا سپیده هنوز فاصله است. می‌توان همه قصه‌ها را مرور کرد. کافی است که اتومبیل را روشن کنی و راه بیفتی. در راه برای فکرکردن فرصت هست.

5+1-

پنجشنبه 10 دي 1394



>>>متن کامل مصاحبه جنجالی مهرداد حجتی با مسعود کیمیایی در روزنامه شرق مورخ چهارشنبه 7 خرداد -4:

‌گفته‌اید که به خاطر «گوزن‌ها» شما را به ساواک احضار کردند. مگر فیلم اکران نشده بود. پس مشکل چه بود؟ آخر فیلم را عوض کردند. دستور این بود که حتما هم نمایش داده شود. گفتند چون در جامعه اینجور، اینجور شده است. باید عوض شود. آخرش را دستکاری کردند. اصلا با دکوپاژ آمدند سر صحنه. کارگردان داشت. الان آن دکوپاژی که آنها آوردند، دست آقای «طوسی» است. ‌چند بار ساواک شما را احضار کرد؟ یادم نمی‌آید. یک بار برای فیلم «بلوچ» بود. یک بار برای فیلم «خاک» بود و یک‌بار هم برای «گوزن‌ها». هیچ‌وقت هم چیزی نگفتم. هیچ‌وقت هیچی نگفتم. حتی به نزدیک‌ترین رفقایم. بیشترش برای «بلوچ» بود. و «گوزن‌ها» در زمان «گوزن‌ها» یک دوست سینمایی من را بیرون آورد. ‌مگر شما را به زندان بردند؟ چند وقت آن تو بودید؟ آن تو بودیم دیگر. یک کسی که آن‌موقع در سینما بود و من خیلی دوستش داشتم. واسطه شد تا آزاد شوم. خود تیمسار نصیری- رییس ساواک- من را آزاد کرد. گفت برو. با لحن بدی گفت برو. فحش داد. یک روز آمدند به استودیو میثاقیه. فیلم را بردند. من را هم بردند. می‌توانستند بگویند بیا. من بروم. آنها مرا دستبند زدند و بردند. آن‌روزها «احمد نجفی» جوانی بود که به‌دلیل آشنایی‌اش با مدیر پخش استودیو -آقای «رستاق» - به آنجا رفت‌وآمد داشت. آن روز او شاهد این ماجرا بود. پیش‌تر با «احمد نجفی» بحث‌هایی داشتم. اهل خرمشهر بود. جوان علاقه‌مندی بود. «جاگوار» سفیدرنگی داشتم که آن روز «احمد» سوار آن شد. اتومبیل که حرکت کرد. یکی از ماموران پرسید کسی را که دنبال ما می‌آید می‌شناسی؟ برگشتم ببینم کیست؟ مامور گفت: تو نباید نگاه کنی. اما دیدم. «احمد نجفی» بود. دنبال ما آمد. تا آنجا که مرا به بازداشتگاه بردند. حتی همان‌جا آن بیرون نشست. علت دوستی من با «احمد نجفی» به همین دلیل بود که بعدا باهم کار کردیم، البته تا یک جایی. ‌سال ١٣٥٨ به تلویزیون رفتید و در آن مسوولیتی برعهده گرفتید. به دعوت چه کسی به تلویزیون رفتید؟ صادق قطب‌زاده؟ از من خواسته شد که به تلویزیون بروم. از من خواسته شد بروم. من رفتم. با «صادق قطب‌زاده» معامله‌ام نشد. برگشتم. باز از من خواسته شد که بروم. من رفتم. دوام نیاوردم. چند ماهی بیشتر نماندم. ‌قطب‌زاده هیچ دعوتی از شما نکرد؟ نه، قطب‌زاده نخواست. یک شب در «کانون نویسندگان» با گروهی از نویسندگان بودیم. احمد شاملو، باقر پرهام، محسن یلفانی، محمدعلی سپانلو، غلامحسین ساعدی و خیلی‌های دیگر بودند به من گفتند که باید به تلویزیون بروی. گفتند تو به آنجا برو. ما هم به اداره نگارش می‌رویم. ‌در آن چندماه که در تلویزیون مسوول بودید عزل‌ونصبی هم کردید؟ ‌نه، من هیچ عزل‌ونصبی نکردم. فقط شنیدم که حقوق گروه موسیقی را نصف کرده‌اند. مثل مرحوم «اصغر بهاری». دستور دادم تا حقوق آنها کامل پرداخت شود و حتی خواهان افزایش آن هم شدم. از این کارها کردم. نان‌ها را برگرداندم. اما نانی را قطع نکردم. ‌پس در طول آن چندماه که آنجا بودید چه کردید؟ آن موقع تلویزیون تولید نداشت. همه چیز متوقف شده بود. من فقط تعدادی از آثار «جان فورد» را پخش کردم. تا مردم فیلم ببینند. ‌در زمان حضور شما در تلویزیون شورای طرح و برنامه‌ای را روی کار آوردید. اعضای شورا چه کسانی بودند؟ آقایان، محمدرضا حکیمی، باقر پرهام، محمدعلی سپانلو، احمد جلالی، کمال خرازی، حسین شیخ‌زین‌الدین و خودم، اعضای آن شورا بودیم. این شورا تشکیل شد. و همه لطف کردند آمدند. سخت‌ترین فرد در آن میان «علامه محمدرضا حکیمی» بود. که وقتی گذشته من را دیدند آمدند. من نرفته بودم که گذشته‌ام تایید شود. رفته بودم کاری انجام دهم. اما باید گذشته تایید می‌شد. این روال بود. آن‌روزها، خیلی شلوغ بود. اوایل انقلاب بود و تلویزیون هم پر بود از همه نوع عقیده‌ای. در ادامه دیدم نمی‌توانم چندماه بعد استعفا دادم و بیرون آمدم. آن موقع همه گروه‌ها روبه‌روی «دانشگاه تهران» دکه داشتند و محصولات فرهنگی‌شان را عرضه می‌کردند. کتاب‌های افست و نوار کاست به وفور در دسترس بود. هم سخنرانی و هم سرودهای انقلابی. هرکس از هر طیف و گرایشی کار خودش را می‌کرد. هیچ مانعی هم وجود نداشت. من می‌خواستم موسیقی راه بیندازم که نشد. نمی‌توانستم جایی باشم که موسیقی در آن ممنوع باشد امکان پخش نداشته باشد. یکی از کارهایی هم که کردم شرایط ساخته‌شدن یک فیلم از «امیر نادری» را مهیا کردم. فیلم سیاه‌وسفید «جست‌وجو»، که پس از تولید توقیف شد و هرگز به نمایش درنیامد. فیلم بسیار خوبی بود. با این اتفاق نمی‌شد در تلویزیون ادامه داد. باید بیرون می‌آمدم. وقتی در تلویزیون بودم. از خیلی‌ها دعوت کردم که بیایند فیلم بسازند. با «بهرام بیضایی» حرف زدم. با «ناصر تقوایی» حرف زدم با «داریوش مهرجویی» حرف زدم. با همه حرف زدم همه موافقت کردند بیایند. اوایل سر پرشوری داشتم برای کار. اما وقتی موانع به وجود آمد. دلسرد شدم. دیدم نمی‌شود ادامه داد کار دولتی دوست نداشتم. هنوز هم دوست ندارم. اصلا نباید می‌پذیرفتم. اشتباه کردم. ‌پذیرفتن مسوولیت در ابتدای انقلاب یک نشانه است. نشانه روحیه انقلابی. از فیلم «سفر سنگ» می‌شود فهمید که این روحیه را داشته‌اید. بله. علاقه داشتم نمی‌شد علاقه نداشت. گرایش به چپ گرایش غالب آن روزگار بود من بحث‌های زیادی با باقر پرهام داشتم. قبل‌تر، با پویان داشتم. به هرحال نزدیک هم بودیم. وقتی با رژیم شاهنشاهی نبودی این سو درها بیشتر به رویت باز بود. منظورم از چپ حزب توده نیست. بعد سوالی مطرح می‌شود که تو چطور «سفر سنگ» ساختی؟ که این خودش موضوعی است که می‌شود به آن پرداخت. ‌پس به «سفرسنگ» بپردازیم. این فیلم را در فضای ملتهب نیمه‌دوم دهه٥٠ ساخته‌اید. همان سال‌هایی که کشور آبستن حوادث است. می‌گویند در آن انقلاب را پیش‌بینی کرده‌اید. رژیم شاه با فیلم مشکل نداشت؟ اینکه انقلاب پیش‌بینی شده است یا نه، ‌در فیلم هست. در تاریخ ساخت فیلم هست. تمام اینها هست، وجود دارد. سال١٣٥٥ این فیلم نوشته شده است و سال١٣٥٦ فیلمبرداری شده است. آخر سال١٣٥٦ هم نشان داده شده است. این را یکی،دوبار گفته‌ام، در «فستیوال کن»، یک «کنفرانس مطبوعاتی» بود برای این فیلم. یک انگلیسی و یک تونسی در آن کنفرانس از من سوال کردند که این فیلم، یک فیلم رئالیستی است. ولی آخرش یکدفعه ایده‌آلیستی می‌شود. سنگ راه می‌افتد و به کاخ می‌خورد و آن را خراب می‌کند. آیا شما فکر می‌کنید واقعا این اتفاق می‌افتد؟ مترجم گفت من این را ترجمه نمی‌کنم و رفت. او از سفارت ایران در فرانسه آمده بود. مرحوم «گیتی پاشایی» - مادر «پولاد» - که انگلیسی‌اش خوب بود گفت من ترجمه می‌کنم. آمد کنار من نشست. ترجمه کرد و من جواب دادم که: «بله این موضوع به‌زودی اتفاق خواهد افتاد.» این را گفتم. سوار هواپیما شدم و برگشتم ایران. گمان می‌کنم اردیبهشت سال٥٧ بود. ‌زمانی که فیلمنامه را برای اخذ پروانه ساخت دادید. با آن مشکلی نداشتند؟ چطور دست شما را برای ساخت چنین فیلمی باز گذاشتند؟ فیلمنامه لعاب نداشت. دانسته‌هایش را از آن گرفته بودیم و بعد که ساختیم این اتفاق افتاد. ‌چطور اجازه اکران دادند؟ دیگر شلوغ بود. این را آقای «پرویز ثابتی» - معاون ساواک - در آن کتاب گفت‌وگویی که با ایشان شده توضیح داده‌اند. از ایشان پرسیده‌اند: «که می‌گویند آقای کیمیایی را شما گرفته‌اید؟» ایشان می‌گوید: «نه.» مجددا می‌پرسند: «چرا شما گرفته‌اید.» نمی‌گوید چرا؟ چرای آن «سفر سنگ» است. می‌گوید من رفتم در خانه کیمیایی، ‌زنش- عین این عبارت- در را باز کرد. گفت صبح قهر کرده رفته. من تلفن زدم به آن خانم و گفتم که می‌گویند قهر کرده رفته؟ گفت نه او را گرفته‌اید.» من دوبار چند روزی، در خانه «سعید پیردوست» مخفی بودم که یکی‌اش این بود. ببینید من چیزی را خدمتتان بگویم. در سال‌های٥٧ و ٥٨ یک نفر نشسته بود بیرون سفارت آمریکا. اصلا لازم نبود داخل شوی، همان بیرون یک میز گذاشته بودند. پاسپورتت را می‌دادی، چهارسال از توی آن می‌زد. اما من ماندم. خودم خواستم بمانم. راه برای ما باز بود که برویم. مثل همه دوستانی که داشته‌ام - دوست کمرنگ و پررنگ- آنها همه رفتند. انتخابی که ما کردیم، در باورمان بود این انقلاب. باورمان بود. ما الان داریم می‌بینیم. فیلم من آنقدر مستقل است که بودجه آن را که یک بیلبورد در خیابان بزند ندارد. فیلم «متروپل» را در سینمایی گذاشته‌اند که هنوز یکی دو سانس آن متعلق به فیلمی است که چند ماهی هست که روی پرده است. این نفس فیلم را می‌گیرد. با فیلم «مهرجویی» همین رفتار را کرده‌اند. اصلا فیلم مهرجویی باید اینجوری نمایش داده شود؟! مگر «هامون» یادتان رفته است؟ اینقدر راه دوری نیست. یا «اجاره‌نشین‌ها» یادتان نیست؟ زمان زیادی نگذشته است؟ چطور می‌شود که انگار می‌رسی ته صف. به تو می‌گویند بفرمایید منزل. من یا داریوش مهرجویی یا ناصر تقوایی می‌خواهیم فیلم بسازیم. شما باید صندلی‌ ما را مهیا کنید تا بنشینیم روی آن فیلممان را بسازیم. با این کارها می‌خواهید به ما بگویید دیگر فیلم نساز؟ سرگروه فیلم «اشباح» سینما آزادی است. خود سینما «آزادی» یک سانس در روز فیلم آقای مهرجویی را نشان می‌دهد. اسف‌بار است دیگر. از آن طرف یکدفعه ٨٠سالن می‌دهند به یک فیلم که شغل آن خنداندن مردم است. خنداندن الان شده است یک شغل. هنر نیست. یکسری الان شغلشان شده است این. در تلویزیون در سینما. حتما وقتی یک‌جا، بلیت برای خنداندن می‌فروشند و یک جایی برای تفکر. قطعا مردم دستشان را به گیشه‌ای می‌برند که قرار است بخندند.

5+0-

پنجشنبه 10 دي 1394



>>>متن کامل مصاحبه جنجالی مهرداد حجتی با مسعود کیمیایی در روزنامه شرق مورخ چهارشنبه 7 خرداد -3:

روی بهمن مفید این گریم را تست کرد. آقای اسکندری را من از تلویزیون به سینما آوردم و ایشان برای بهروز وثوقی در فیلم «گوزن‌ها» دندان ساخت. لابد دیده‌اید که دندان‌های بهروز -یا همان سید- جلو آمده‌اند. آن دندان‌ها را در دانشکده دندانپزشکی دانشگاه تهران ساختیم که در فیلم استفاده شد. بعد از «گوزن‌ها» قرار بود فیلمی بسازم به نام «خانواده» سناریوی آن را نوشته بودم و قرار بود «مهدی میثاقیه» آن را تهیه کند. در همان استودیوی میثاقیه تست گریم را انجام دادیم. داستان یک آدم عقب‌افتاده بود. بنا بود آن نقش را بهمن مفید بازی کند. تست روی او انجام شد. عکس‌های آن تست هنوز هست؛ آدمی کله‌کدویی. بعدا که فیلم را نساختم بهروز و آقای اسکندری آن شخصیت را با همان قیافه و گریم می‌برند در فیلم «سوته‌دلان» آقای «علی حاتمی». همان ماجرایی که برای «کندو» هم افتاد. آقای «فریدون گله» یک اسم به من داد. «خاک». اسم فیلم «خاک» را «فریدون گله» به من پیشنهاد داد. قشنگ بود. خوشم آمد. من هم طرحی داشتم که از اول تا آخر یک نفر را می‌‌زنند. «فریدون گله» خوشش آمد. گفت این را به من بده. من هم به او دادم. من با ابتدای فیلم«کندو» موافق نیستم. فیلم باید از جایی شروع شود که پرسوناژ فیلم راه می‌افتد. (مکث می‌کند لحظه‌ای بعد می‌گوید): «اگر نام فیلم‌‌های من خاصند به این خاطر است که «پرجراتند.» ‌حرکتی که از قیصر آغاز می‌شود در سال‌های پس از انقلاب دچار افت می‌شود. دیگر از آن کیمیایی خبری نیست. (خودش می‌گوید پس از انقلاب لق‌و‌لوق شدم می‌خواهی همین را بگویی؟ چرا جایی لنگ می‌زنم؟ مثل توق‌ دوچرخه که باید صاف باشد، صاف نیستم.) می‌گویم پس خودتان هم باور دارید که در این آثار با آن کیمیایی دهه٥٠ فاصله دارید؟ ببین بعضی وقت‌ها هست که به اندازه استعدادت نمی‌توانی زندگی کنی. یعنی حریف استعدادت نمی‌شوی. استعداد من در فیلم و نوشتن و اینها یک جایی است و استعداد من در زندگی‌کردن جایی دیگر است. بلد نیستی. لطمه هم می‌خوری. لطمه به آن جسوربودنت می‌زند. به جسارتت لطمه می‌زند. جسارت نه به معنای گردن‌کلفتی. گاهی اگر نزدیک حقیقت‌گویی شوی، جسارت کرده‌ای. پنجره را باز می‌کنی تا هوای حقیقت به تو بخورد، جسارت کرده‌ای. پنجره را بازکرده‌ای که هوای تازه بیاید اضطراب می‌آید. پنجره را باز کرده‌ای که عشق وارد شود اضطراب وارد می‌شود. ما جای مضطربی زندگی می‌کنیم. درباره فیلم «قیصر» هیچ‌کس نگفت. چرا فیلم مضطربی است؟ فیلم «قیصر» مضطرب است. فیلم «رضا موتوری» خیلی مضطرب است. فیلم «گوزن‌ها» مضطرب است. کسی ممکن است بگوید. پس اگر فیلم‌هایت الان مضطرب نیستند. یعنی کمتر اضطراب وجود دارد؟ نه. اضطراب به جایی می‌رسد که تو از آن می‌ترسی. ‌عقب‌نشینی کرده‌اید، لابد؟ گویا نشنید. چون بی‌هیچ واکنشی ادامه داد: اینجاست که زندگی را به اندازه استعدادت بلد نیستی. دیالوگ‌ فیلم «دندان مار» است که می‌گوید: «آنجایی که باید در بروی می‌ایستی و آنجایی که باید بایستی، درمی‌روی. خدا نکند که جای این دو با هم عوض‌شود.» اگر نسیم قصه‌ای یا داستانی به من رسیده باشد حتما آن را در تیتراژ فیلمم ذکر می‌کنم. در مصاحبه‌هایم، هم حتما اشاره می‌کنم. با خانواده «صادق هدایت»، این اتفاق افتاد. بعد از «قیصر» وقتی سراغ «داش آکل» رفتم، آن خانواده محترم، به من فیلمساز جوان اعتماد کردند و اجازه دادند تا «داش آکل» را بسازم. بعدها بعد از اکران فیلم، تقدیر کردند و گفتند که خوب شده است. بعدی فیلم «خاک» بود. داستان از آقای «محمود دولت‌آبادی» بود. آقای «دولت‌آبادی» آن‌موقع که قصه را از ایشان خریدم. نویسنده وسیع و پهناوری نشده بودند. علاقه داشتند در فیلم بازی کنند- نقش «مصیب» را علاقه داشتند خودشان بازی کنند نقشی که «فرامرز قریبیان» بازی کرد- علاقه داشتند دستیار کارگردان باشند که هیچ‌کدام اتفاق نیفتاد. نمی‌شد بدشانسی من بود. آقای «دولت‌آبادی» حالا نویسنده بزرگی است. اینکه به «کلیدر» چقدر اعتقاد دارم، به کجای آن اعتقاد دارم و به کجای آن ندارم، نقد نمی‌کنم. به آنجا نمی‌رسم. در همین یک عکس عمومی، آقای «دولت‌آبادی» قابل احترام است برای من. اما پشیمانم. -از ساختن فیلم «خاک»- چون پر از تنش بود. پر از اضطراب بود. آن زن چرا اینطوری شد؟ آن مرد چرا آنطوری شد؟ در صورتی که من کاغذ گرفته بودم آزادم هر کاری می‌خواهم بکنم. کاغذش هم هست هنوز. یعنی اقتباس آزاد گرفتم از ایشان. از «بهرام بیضایی» عزیز هم کاغذ گرفتم برای اقتباس آزاد از «شب سمور» که «خط قرمز»را از روی آن ساختم. «بیضایی» هیچ‌وقت نگفت چرا اینجایش اینطور شد یا آنجایش آنطور. تنها کسی که واکنش نشان داد. آقای «دولت‌آبادی» بود. آن هم به این دلیل که هنوز این وقار و سنگینی حالا را نداشت. هنوز اوایل بود. به‌هرحال جوانی است. ‌مگر همان‌موقع به فیلم« خاک» واکنشی نشان داده شد؟ ایشان آن ابتدا به فیلم اظهار علاقه کرد. فیلم را خیلی دوست داشت. این را در مطلبی همان موقع نوشتم. «محمود دولت‌آبادی» هنوز باور ندارد که او را، به‌عنوان یک نویسنده خوب دوست دارم. هنوز به‌خاطر آن نوشته دلگیر است. تند است. دوست ندارم بگویم کینه‌ای است. نه کینه‌ای نیست. اما با خودش دارد. با این حال او را دوست دارم. ‌بعد از آن «گوزن‌ها» را ساختید که آن هم واکنش در پی داشت. چه بود؟ بله، در یک جایی ایشان راجع‌به چند فیلم حرف‌هایی زده‌اند. که آن فیلم از من سرقت شده یا آن فیلم دیگر. نام «گوزن‌ها» را هم آورده است و گفته است که از من سرقت شده است. این کلمه «سرقت» را ایشان به کار برده بود که به من خیلی برخورد و من ناچار به پاسخگویی شدم همان متنی است که همان‌موقع منتشر شد. ببینید یک نوع رفتارهای خارج از عرف هست که فکر می‌کنند که دیگری بلد نیست. ولی دیگری متمدن‌تر است. وقتی می‌گویی «سرقت‌شده» یعنی دزدی با وقاحت یا دزدی وقیحانه. واژه سرقت، مفهومی را که در ذهن متبادر می‌کند خوشایند نیست. می‌توان به ناگاه وقیح شد. وقاحت که تحصیلات نمی‌خواهد. آن نوشته‌ای که ایشان گفته است «گوزن‌ها» از آن وام گرفته است. کتاب لاغری است به نام «تنگنا» که اصلا بعد از «گوزن‌ها» منتشر شده است. تا آنجا هم که یادم هست آن یک داستان روستایی و «گوزن‌ها» یک داستان شهری است. همه اجزای این دو با هم فرق دارند و شباهتی نمی‌توان بین این دو داستان پیدا کرد. حالا چرا پس از سال‌ها دوباره این موضوع را تازه کرده‌اند؛ نمی‌دانم دلیلش چیست؟ من متاسفم از اینکه یک نویسنده و کارگردان سینما راجع‌به یک نویسنده دیگری اینجوری حرف بزند. یا اینکه با هم اینجوری حرف بزنند. به آقای «بیضایی» بگوید از من برداشته. به من بگوید از من برداشته. هر فیلمی را ببیند بگوید از من برداشته. از قلبم می‌گویم. برای اینکه آقای «دولت‌آبادی» حیف است که بخواهد از اینها برای خودش یک اتفاق بسازد. من آن خانه «گوزن‌ها» را بیشتر دیده‌ام. یا شما؟ من آن آدم‌ها را بیشتر دیده‌ام یا شما؟ من کنار آن خانه زندگی کرده‌ام یا شما؟ همان‌طور که شما لهجه «دولت‌آباد» را می‌شناسید من لهجه «تهران» را می‌شناسم. من لهجه خیابان‌ها را تک‌تک می‌شناسم. من لهجه خیابان «مولوی»، خیابان «ری»، خیابان «نادری» و «خیابان» تخت جمشید را می‌شناسم. من با اینها زندگی کرده‌ام با اینها فیلم ساخته‌ام. با اینها رمان نوشته‌ام. اینکه هر اسبی را ببینیم دارد می‌دود دلمان بخواهد روی آن بپریم و از آن سواری بگیریم خیلی بد است. هر اثری را که موفق است بگوییم مال من است. ته‌اش را که نگاه کنید در آن یک نوع مظلومیت می‌بینید. به موفقیت کامل نرسیدن یک نوع مظلومیت در آن هست. در این روزهای گذشته احساس دیگری به آقای «محمود دولت‌آبادی» دارم. دلگیر شده‌ام که دوباره فیلم گوزن‌ها» را با شما در میان بگذارم. که شما دوباره شروع کرده‌اید. من اگر یک سال فیلم گوزن‌ها» را به شما تقدیم کنم کافی است؟ سال‌های کمی مانده سال‌های کینه را بد بداریم. آقای «دولت‌آبادی عزیز»، به خدا. به جان شما، هیچ جای فیلم گوزن‌ها، حتی نقشی، نقطه‌ای مال شما نیست. آن کتاب «تنگنا»ی شما هست. چرا یک اثر خوب صاحب زیاد پیدا می‌کند؛ اما یک اثر مهجور را همه با احتیاط از کنارش می‌گذرند؟ احتیاجی هست بعد از این همه سال شروع کنید؟ شما را دوست دارم. احترام قایلم.

5+0-

پنجشنبه 10 دي 1394



>>>متن کامل مصاحبه جنجالی مهرداد حجتی با مسعود کیمیایی در روزنامه شرق مورخ چهارشنبه 7 خرداد -2:

اثرش هم اثر مضطربی است و اثر مضطرب اثر قابل‌نقدی نیست. نمی‌تواند درست نقد شود. چون آن نقد هم نقد مضطربی است. چه اتفاقی می‌افتد که همه‌چیز آرام شود؟ مثل روزی که در یک کشتی توفان‌زده از خواب برخیزی و آسمان را آفتابی ببینی و پرندگانی که بشارت ساحل می‌دهند. نمی‌دانم چه باید رخ دهد؟ گویا رخ داده است. ‌لحنش همان لحن فیلم‌هایش را تداعی می‌کند؛ لحنی که میان پرسوناژهایش فراگیر شده است. مثل این آخری؛ «متروپل» که زن‌های قصه کم از مردها ندارند. می‌گویم: «اما خودتان با آدم‌های سنجیده نشسته‌اید.» می‌خندد و قصه را ادامه می‌دهد: در گوشه‌ای دیگر از همین شهر هیاهوزده «گری‌کوپر» هم هست که می‌توانی بروی آن را روی پرده ببینی. مرد آرام و بلندقدی که با شیاطین می‌جنگد. در همان گوشه آرام شهر، «صادق هدایت» هست. یا «صادق چوبک»، «بهرام صادقی»، «ابراهیم گلستان»، «احمد محمود» و «غلامحسین ساعدی» که گاه با آنها دیدار می‌کنی.‌داری قد می‌کشی. (مکثی می‌کند. نکته‌ای را در ذهن مرور می‌کند و سپس می‌گوید:) در همان شهر تب‌آلود دوست هم‌سن‌وسالی دارم که شعر می‌گوید. ١٤،١٣ساله‌ایم. «احمدرضا احمدی» است. دوست دیگری دارم- «نصرت رحمانی»- که جور دیگری شعر می‌گوید. یا دوست دیگر- «بیژن الهی»- که با حلقه بزرگی از شاعران در ارتباط است. «فروغ فرخ‌زاد» در حادثه رانندگی سرش به جدول می‌خورد و کشته می‌شود. باید فردا برویم از پزشکی‌قانونی جنازه‌اش را تحویل بگیریم و تشییع کنیم. اتومبیل خواهرم را می‌گیرم. ١٩ساله‌ام. تصدیق رانندگی ندارم. همه سوار می‌شوند. «محمدعلی سپانلو»، «مهرداد صمدی»، «اسماعیل نوری‌علا» و «احمدرضا احمدی». راه می‌افتیم به سمت پزشکی‌قانونی. جنازه را با آمبولانس حمل می‌کنند. تند می‌رود. همه جا می‌مانند. جا مانده‌ها می‌روند ظهیرالدوله. ما به‌دنبال آمبولانس می‌پیچیم زرگنده، آنجا یک غسالخانه هست. مردی از غسالخانه بیرون می‌آید. می‌گوید: غسال ‌زن نداریم. باید به مرحوم محرم شوید. خطبه‌ای خوانده می‌شود. دونفر از ما به فروغ محرم می‌شویم. می‌شویم برادران او. روی او آب می‌ریزیم. (لحظه‌ای سکوت) مگر می‌شود کسی این حوادث را دیده باشد و دروغ بگوید؟ مگر می‌تواند به خود اجازه دهد چیز دیگری بگوید؟ فیلمساز آینده این سرزمین است. اصلا مگر می‌تواند از اینها خلاص شود؟ مگر می‌شود از مصدق خلاص شد؟ از آن دادگاهش؟ مگر می‌توانم از ورشکستگی پدرم خلاص شوم؟ پس راست می‌گویی. وقتی راست می‌گویی، راست می‌گویی. همواره با تمثیل و اشاره بیشتر سخن گفته است. فضایی که ترسیم می‌کند تا مفهومی منتقل شود. هرچه هست این مسعود کیمیایی است که حرف می‌زند. می‌پرسم: ‌آن جوان برآمده از آن محله، فیلمساز می‌شود. فیلمسازی که با دومین فیلمش می‌تواند جریان بسازد. «قیصر» از کجا آمد؟ شخصیت و خط داستان همه از خودتان است؟ شبیه او توی آن محل پر است. اطرافت را نگاه می‌کنی. تا لب رئالیسم می‌روی. ولی آدم خودت را می‌سازی. اصلا آدمی مثل «قیصر» وجود ندارد. آدمی مثل «خان‌دایی» وجود ندارد. در آنجا آدم‌ها را دیده‌ای. حالا انتخاب می‌کنی تا آدم خودت را بسازی که آن آدم اگر قدری جابه‌جا شود، اثرت دروغ است. من که نوکر حادثه نیستم؟ من بلدم حادثه را بسازم. اینجاست که می‌شوی سینماگر. بلدی حادثه را بسازی. آدم‌‌هایش را هم داری. حالا آنها مثل تو، شکل عقیده تو حرف می‌زنند. شکل عقیده تو رفتار می‌کنند. می‌سازی «بیگانه بیا». می‌سازی «قیصر». بعد از «بیگانه بیا» کارگردانی به نام «ژان نگولسکو» به ایران آمد تا فیلم «قهرمانان» را بسازد. برای خودش کارنامه‌ای داشت. با «مرلین مونرو»، «همفری بوگارت» و بازیگران بزرگ کار کرده بود. فیلمساز شناخته‌شده‌ای بود. در زمان ساخت فیلم «قهرمانان»، ‌من دستیار اول کارگردان بودم. زبان انگلیسی هم در حد کم می‌دانستم. خیلی چیزها یاد گرفتم. همان‌طور که از «ساموئل خاچیکیان» یاد گرفتم. «ژان نگولسکو» شنید که من فیلم ساخته‌ام. -همان بیگانه بیا- گفت می‌خواهم ببینم. فیلم را دید گفت: «هیچ شباهتی به زندگی مردم ندارد. مگر تو در اینجا زندگی نمی‌کنی؟» گفتم: چرا؟ گفت: «آدم‌های این فیلم شباهتی به آدم‌های بیرون ندارند؟» می‌دانست که من حرف‌هایش را نمی‌فهمم «اکت» می‌کرد. با ایما و اشاره به من می‌فهماند. حالت تهوع به خود گرفت. که یعنی دارم «بالا می‌آورم» یعنی این سینما را رها کن. سه، ‌چهار روز، وقت داشت. نشست پای میز مونتاژ و فیلم را بار دیگر مونتاژ کرد. اینطوری است که آدم یاد می‌گیرد. یاد می‌گیری. خنگ که نیستی. یاد می‌گیری. یک فیلم سیاه و سفید ایرانی آن موقع -قصد توهین ندارم- نمی‌تواند روی من تاثیر بگذارد؛ که من بروم دنبال «فیلمفارسی». سینمای روشنفکرانه «سال گذشته در مارین باد» ساخته آلن رنه و «عشق من هیروشیما» آن هم تاثیر نمی‌گذارد. اینها زورشان به من نمی‌رسد. یعنی به این حوادث زورشان نمی‌رسد. به این زندگی که من در آن محله‌ها و این شهر می‌کنم. زورشان نمی‌رسد. پس وقتی می‌سازی، می‌شود فیلم خودت. این را مغرورانه می‌گوید. عینکش را عوض می‌کند. قدیمی‌تر را برمی‌دارد و جدیدتر می‌گذارد. چهره‌اش تغییر می‌کند. می‌گویم: «بهروز وثوقی» ماجرای چگونگی ساخت فیلم «قیصر» را اینگونه روایت می‌کند. می‌گوید: «کیمیایی که تا پیش از «قیصر» چندان شناخته‌شده نبود فیلمنامه‌ای نوشته بود و قصد داشت آن را بسازد. نزد هر تهیه کننده‌ای می‌برد نمی‌پذیرفتند. می‌گفتند همه‌اش چاقوکشی است. مردم هم از چاقوکشی خوششان نمی‌آید. نمی‌فروشد. بعد کیمیایی نزد من آمد و گفت تو می‌توانی برای این فیلمنامه تهیه‌کننده‌ای پیدا کنی؟» بهروز وثوقی می‌گوید: «با« عباس شباویز» موضوع را در میان گذاشتم. او فیلمنامه را خواند. پذیرفت که آن را تهیه کند. فیلم ساخته شد و برعکس تصور فروش کرد.» این روایت تا چه اندازه درست است؟ بهروز، تمام اینها را درست گفته است. منتها جای دوربینش را عوض کرده است. ببینید من «بیگانه بیا» را ساخته بودم. بدون آقای وثوقی در ساخت آن. من در «خداحافظ تهران» که دستیار «ساموئل خاچیکیان» بودم. آقای «وثوقی» در آن بازی می‌کرد. ابتدا آقای وثوقی با دیدن من تصور کرد که برای بازی در فیلم آمده‌ام. به من نزدیک نمی‌شد. بعد که فهمید من دستیارم، رفاقت کرد. آنجا به بهروز گفتم. تو بازیگر خوبی هستی اما بازیگر این سینما نیستی. با تو می‌شود یک کار دیگری کرد. یک کار اساسی. به او گفتم یک سناریو دارم. اینطوری و اینطوری است. بعد او را بردم نزد برادران«اخوان» که پیش‌تر سر صحنه «خداحافظ تهران» از من برای ساخت فیلم دعوت کرده بودند. موقعی نزد آنها رفتیم که استودیوی فیلمسازی‌شان تعطیل شده بود. استودیویی هم بود به نام «آریانا فیلم» که به شکل تعاونی اداره می‌شد. جلال مقدم و چند فیلمساز دیگر در آن سهم داشتند. بهروز هم آنجا رفت‌وآمد می‌کرد. از دوستان «عباس شباویز» بود. با شباویز من را آشنا کرد. من سناریوی «قیصر» را برای او تعریف کردم. عباس شباویز خودش در مصاحبه‌هایش ماجرا را شرح داده است. او که تهیه‌کننده بود هیچ دخالتی در فیلم نکرد و این فیلم ساخته شد. روز نخست اکران «قیصر» همه در «آریانافیلم» بودیم. آقای «بهروز وثوقی» هم آنجا بود. تا ساعت سه‌بعدازظهر خلوت بود. از ساعت چهار، «عباس شباویز» که گوشی را گذاشت، گفت: «یک چیزی اتفاق افتاده. می‌گویند همه از سینما که می‌آیند بیرون دوباره می‌روند توی صف!» آقای شباویز همه اینها را در مصاحبه‌هایش گفته که با بهروز و دیگران ذوق کردیم و توی سروکول هم زدیم. از فردای آن‌روز فروش فیلم رفت بالا. آن زمان اگر فیلمی فروشش از یک‌میلیون‌و٢٠٠هزارتومان بالاتر می‌رفت، می‌گفتند فروش بسیار بالایی داشته است. فروش «قیصر» بالای آن بود. هزینه ساخت فیلم چقدر بود؟ ٢١٠هزارتومان. در تهران یک‌میلیون‌و٢٥٠هزارتومان فروخت. آن را برداشتند. بلافاصله بعد از مدتی دوباره گذاشتند که بار دوم بیشتر فروخت. سینمادارهای شهرستان‌ها کپی «قیصر» را به مرکز پس نمی‌دادند. فیلم را برمی‌داشتند. فیلم دیگری می‌گذاشتند. بعد دوباره آن فیلم را برمی‌داشتند قیصر را مجددا می‌گذاشتند. از نظر تعداد تماشاگر فکر می‌کنم رکوردی است برای خودش. در این ٣٥ سالی که آقای وثوقی آمریکا رفته کار نکرده است. من خیلی متاسفم برای استعداد بازیگری‌اش که حیف شد. آقای وثوقی در تولید یا ساخت یک فیلم تا حالا نبوده است. اصلا هیچ‌وقت نبوده است. آقای وثوقی آن لحظه که کارگردان می‌گوید دوربین، حرکت، قطع؛ آن لحظه فوق‌العاده است. بقیه‌اش یک آدم کاملا عامی و عادی است. من خیلی برای او زحمت کشیدم. خیلی با او کارکردم خیلی زیاد. فرضا فیلم‌های قبل او را ببینید متوجه می‌شوید بازیگری بوده که می‌خواسته در فیلم‌هایی که بازی می‌کند پا جای پای «فردین» بگذارد. آواز می‌خوانده، می‌رقصیده، همه این کارها را می‌کرده است. بلد هم نبوده است. نمی‌توانسته. البته یک‌سوی دیگرش بازیگر خوبی بود. یعنی هست. منتها اندازه‌های استعداد خودش و جایگاه خودش به‌عنوان بازیگر را نمی‌شناسد. مثل این می‌ماند که بخش ناآگاه وجودش راجع به بخش هنرمندانه‌اش تصمیم بگیرد. آن بخش ناآگاه درک درستی از استعداد بازیگری او ندارد. نمی‌داند که چه بازیگر بااستعدادی است؛ بااستعداد برای نوعی از نقش‌ها. به‌قول «اسفندیار منفردزاده» تمام پیچ و مهره‌هایش دست من بود. واقعا هم همین‌طور بود. وقتی هم در فیلم دیگران باز می‌کرد. همه آن آموخته‌ها را با خود به آنجا می‌برد و در آن فیلم‌ها خرج می‌کرد. خودش هم این را می‌‌گفت. می‌گفت آنها چیزی از من جلو دوربین نمی‌خواهند. من هم، همان کارهایی را که از تو آموخته‌ام آنجا انجام می‌دهم. ‌اما بازی درخشان و متفاوتی از «بهروز وثوقی» در «سوته‌دلان» هست که در زمره آثار ماندگار «علی حاتمی» است. خودش این را می‌داند. «بهمن مفید» هم این را می‌داند. قرار بود «بهمن مفید» چنین نقشی را در فیلمی برای من بازی کند. با همین گریم. آقای «عبداله اسکندری» روی به

5+0-

پنجشنبه 10 دي 1394



>>>متن کامل مصاحبه جنجالی مهرداد حجتی با مسعود کیمیایی در روزنامه شرق مورخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 :

نقد کیمیایی بر منتقدانش غروب جمعه یک‌روز سرد اسفند موبایلم زنگ می‌خورد. صدایی گرفته از آن‌سو می‌گوید: «کیمیایی هستم. غروب جمعه‌ها دلگیر است. دلم گرفته بود. گفتم با کسی حرف بزنم. یادم آمد دوستی دارم که مدتی است با او حرف نزده‌ام.» و حرف زد. گله‌مند بود؛ از من و از حرف‌هایی که در چند گفت‌وگو راجع به او گفته شده بود. پیش از خداحافظی قرار دیداری گذاشتیم. یاد سال‌ها پیش افتادم؛ همان سال که از سفری دوساله به کشور بازگشته و با من تماس گرفته بود برای یک دیدار. به خانه دعوتش کردم. در یک شب بارانی و سرد با یک بنز قدیمی آمد. با همان شمایلی که سال‌هاست به نماد تبدیل شده است. کنار شومینه نشستیم و گپ زدیم. بیشتر او بود که گفت و من که می‌شنیدم. مضطرب بود. از شایعاتی که بر سر زبان‌ها می‌چرخید و حرف‌هایی که زده می‌شد. اینها همه دغدغه‌هایی بود که بهانه یک گفت‌وگو در روزنامه «بنیان» را فراهم کرد. زمانی که صفحه آماده انتشار می‌شد، روزنامه «بنیان» توقیف شد و گفت‌وگو با صلاحدید خودش در روزنامه «نوروز» منتشر شد. تا زمان انتشارگفت‌وگو، کمتر کسی از بازگشت او به کشور خبر داشت که البته پس از انتشار همه از آن باخبر شدند. در آن گفت‌وگو حرف‌های مهمی زده شد؛ حرف‌هایی که بعدها تکرار هم نشد. حال پس از این همه سال، باز هم در یک روز سرد زمستانی تماس گرفته بود. هر چند در فاصله این سال‌ها بار‌ها با هم ملاقات کرده بودیم. اما تماس اخیر خاطره آن زمستان را تداعی کرد. از دیدار با او استقبال کردم. در یکی از همان شب‌های سرد زمستان به دعوت او به خانه‌اش رفتم تا ساعتی را پای حرف‌هایش بنشینم. بی‌حضور ضبط صوت، بی‌پرواتر حرف می‌زد و من حیرت‌زده به آن همه گوش فرا دادم. هم آن ماجرای جنجالی سر‌به‌مهر چند سال پیش و هم دلشوره‌ها و نگرانی‌هایی که در طول این همه سال آزارش داده بودند. همه را گفت. شب پرقصه‌ای بود. به خواست او قرار شد در دیداری دیگر بسیاری از آن حرف‌ها در قالب یک گفت‌وگو تکرار شوند؛ حرف‌هایی این‌بار برای انتشار. گفت‌وگو هفته پیش رخ داد. همان حرف‌ها کم‌وبیش تکرار شدند. با این تفاوت که این بار از انتشار برخی از آنها منصرف شده بود. شاید به این دلیل که طرح آنها، خاطرات تیره‌ای را در اذهان زنده می‌کرد و اینچنین کابوس روزهای شوم را به او بازمی‌گرداند. این زندگی او است؛ هنرمندی که در طول نزدیک به نیم‌قرن فیلم ساخته است و ما را از این رهگذر با جهان آمیخته از «رویا و واقعیت» خود آشنا ساخته است. جهانی که گاه در آن به حیرت آمده‌ایم و گاه در آن به خشم. او در این سال‌های نزدیک، بسیار پر کار بوده است. آثاری خلق کرده است که گاه با کم‌اقبالی منتقدان روبه‌رو شده است. اما نام پرآوازه‌اش توانسته است همچنان تماشاگر کنجکاو را به سالن‌ها بکشاند. اینکه فیلم تازه این بزرگ سینما به مذاق ما خوش بیاید یا نه در احترام ما به او خللی وارد نمی‌کند. سینمای بلندقد امروز ما بر بام ساختمان همان سینمایی ایستاده است که او از معماران آن بوده است. انکار گذشته چیزی از ارزش‌های این هنرمند نمی‌کاهد. می‌گویند «کاریزما»ی او بیش از آثارش در جذب مخاطب موثر است. این ویژگی را می‌توان از هنرجویانی که پروانه‌وار گرد او می‌چرخند، فهمید. همان‌ها که در حسرت یک لبخند ممکن است ساعت‌ها در راهروها و پله‌های آن «مدرسه فیلمسازی» بایستند تا شاید در لحظه‌ای گذرا «استادشان» را ببینند که از برابر دیدگانشان تبسم‌کنان می‌گذرد و چه خوشبخت هنرجویی که برای لحظه‌ای در قابی از فیلم او جای بگیرد تا اینچنین جاودانه شود. «مسعود کیمیایی» نامی معتبر در سینمای ایران است؛ نامی که از «قیصر» آغاز می‌شود و پس از چند دهه پرفرازو‌نشیب به امروز می‌رسد. از فیلم‌های سه‌دهه اخیر او بسیار گفته‌اند. از فاصله‌شان با فیلم‌های دهه٥٠ و اینکه دیگر هرگز آن همه «تاثیرگذاری» در آنها دیده نشده است؛ تاثیری که پس از هر فیلم تا مدت‌ها در اذهان می‌ماند و در جامعه موج به‌راه می‌انداخت. آیا «کیمیایی» از ادامه آن سینما بازمانده است؟ یا اینکه تندباد حوادث او را از ادامه بازداشته است؟ همان حوادثی که بعدها تلاش کرد به نحوی آنها را در آثارش به ما نشان دهد. با همان «اعتراض» که در سینما «فریاد» زد. روبه‌روی هم نشسته‌ایم. روی دو مبل. پیرامونمان انباشته از تاریخ است. عکس‌های کوچک و بزرگی از خود و نزدیکان. «مسعود کیمیایی» لمیده در یک مبل و گیتی پاشایی تکیه داده به او در کنارش. این شاید مهم‌ترین عکس در میان آن همه باشد. و چند نقاشی از «آیدین آغداشلو» و «حجت شکیبا» و پیانویی کنار دیوار که قرار است ساعتی بعد غافلگیرانه نواخته شود. پیش از رسیدنم او در بستر درد افتاده بود. درد مهره‌های کمر که این‌روزها امانش را بریده است. در مبل جابه‌جا می‌شود. دو قرص را با هم می‌خورد تا آرام بگیرد. جرعه‌ای آب می‌نوشد. لیوان را که می‌گذارد، می‌گوید: «تا اثر این قرص‌ها نرفته، بیا حرف‌هایمان را بزنیم. وقت زیادی نداریم.» می‌خندد. در تمامی عکس‌هایی که از او دیده‌ام. عبوس است. کمتر عکسی است که در آن خندیده باشد. حتی خنده‌اش هم چندان جدی نیست. گویا خنده‌ای برای همان عکس است. یک «ژست» است، شاید. خنده نیست. عکس است. می‌گویم: «بگذاریم برای بعد.» می‌گوید: «قرص که اثر کرد خوب می‌شوم. شروع کنیم.» به ناچار به خواست او آغاز می‌کنم. می‌پرسم: در آثارتان ترجیح داده‌اید که با لحن گزنده و نیشدار سینمای خود را پیش ببرید. در همه فیلم‌هایی که در دهه٥٠ ساختید نگاه و لحن شما در آثارتان، کاملا از دیگر هم‌نسل‌هایتان متمایز است؛ لحنی کاملا مستقل که قصد دارد ‌برانگیزاننده باشد. این ویژگی از کجا می‌آید؟ همان‌طور که تو گفتی، این گفت‌وگو می‌ماند. حرف‌هایی که آیندگان خواهند شنید و لابد قضاوت خواهند کرد. از ملاقاتی با «به‌آذین» آغاز کنم. جمله‌ای گفت. گفت: شنیده‌ام قرار است فیلم بسازی. گفتم بله. احمدرضا احمدی آن‌روز همراهم بود. گفت: «مردم را فراموش نکن. مردم راحت گریه یا خنده می‌کنند. تو به آن گریه یا خنده ارزش بده.» حرف بسیار مهمی بود. مردمی که تراژدی را نفهمند کمدی را هم نمی‌فهمند. مهرداد، سوالی که پرسیدی آنقدر گسترده است که ابتدا باید زندگی‌ام را بگویم. بعد خانواده‌ام را بگویم. بعد هم نگاهم را به زندگی بگویم. از کودک ١١،١٠ساله‌ای بگویم که آتشفشانی بزرگ در درونش به‌پاخاست که بسیار رعب‌آور بود. فرض کنید یک پسربچه ١٠ ساله چیزی را کشف کرده است به نام سینما. چیزی را کشف کرده به نام داستان. داستان ایرانی، فیلم خارجی. بعد نگاه می‌کنی دوروبر زندگی‌اش چیست؟ هیچ. جز یک مشت چاقوکش که دارند توی کوچه‌ها زندگی می‌کنند. ما بچه‌های آن نسل داشتیم در آن فضا رشد می‌کردیم. چیزهایی که می‌دیدیم، این بود. حالا باید از توی آن فضا می‌آمدیم بیرون. از آن وضع نجات پیدا می‌کردیم. در آن سال‌ها، در کارخانه‌ای کار می‌کردم به نام «آسیای گندمکار» در جاده تهران- شاه‌عبدالعظیم. چند وقتی می‌شد که پدرم ورشکست شده بود و در آن کارخانه آردسازی شریک شده بود. پیمانکار شرکت نفت بود که ورشکست شد. من هم رفته بودم همان‌ کارخانه وردست او تا کار کنم. در آنجا خیلی به ادبیات فکر کردم. به سینما خیلی فکر کردم. در کارخانه گونی‌های آرد با تسمه نقاله بار گاری‌ها می‌شد. پشت همه گاری‌ها نقاشی بود. نقاشی‌هایی از شاهنامه. رستم بود. اسفندیار بود. دیو سفید بود. من صاحبان آن گاری‌ها را نمی‌شناختم. از آن نقاشی‌ها می‌فهمیدم که هر گاری متعلق به کیست. من ١٠ساله بودم. کارم شمارش کیسه‌هایی بود که بار گاری‌ها می‌شد. در ١٨سالگی تجربه اداره یک کمپ را در یک شرکت کسب کردم. شرکت «نوکار»در جاده قزوین -زنجان. نوجوانی من اینچنین به تجربه در اجتماع گذشت. پاسخم را ندادید. لحن فیلم‌های شما به شدت شخصی است. تعلق به گذشته در آنها حس می‌شود. گذشته‌ای که ردی از خاطرات شما در آن هست. البته به جز یکی، دو استثنا در آثارتان. مثل «خاک» یا «غزل» که با بقیه فرق دارند. هرچند همان عناصر را کم‌وبیش با خود دارند و بیش از هرچیز، عصیان. به تعبیری فیلم‌های شما، دریچه‌ای گشوده به گذشته شما در همین کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر است؛ شهری ملتهب که از خانه‌های آن آدم‌های زخمی بیرون می‌آیند. چرا؟ تنها پشیمانی‌ای که دارم از ساخت فیلم «خاک» است که چرا این اتفاق افتاد. به وقتش راجع به آن صحبت خواهم کرد. اما پاسخ شما مهرداد عزیز، من در جایی زندگی کرده‌ام که بوی مقابله در آن به مشام می‌رسید. مقابله هم بوی باروت می‌داد. بوی جنگ. خیاط محل در مغازه‌اش را باز می‌گذاشت. صدای رادیوی بزرگ لامپی‌اش را بلند می‌کرد. تا همه محل بشنوند. مردم جلو خیاطی جمع می‌شدند. تا اخبار بشنوند. یا نطق نمایندگان مجلس. دو روحانی جوان از آن سر خیابان رد می‌شوند که یکی از آنها شال سبزی به گردن دارد. هر دو اسلحه به دست دارند می‌شوند سه‌نفر، می‌شوند پنج‌نفر. یکی از آنها دیوار‌به‌دیوار خانه ماست. همسایه است. - «خلیل طهماسبی» - آن‌سوتر گروهی در حال ظهورند؛ که می‌گویند خدا را قبول ندارند- اینها کمونیست‌ها هستند.- من ١٠ساله‌ام و همه این وقایع دارد پیرامون من رخ می‌دهد. همه این صداها را می‌شنوم و همه این تصاویر را می‌بینم. در همان سال‌هاست که صدای گلوله در شهر می‌پیچد. می‌گویند سی‌ام‌تیر است. دارد اتفاقی در شهر می‌افتد. به یکباره کرکره مغازه‌ها پایین می‌آید. گروهی از این‌سو و گروهی از آن‌سو به خیابان می‌آیند تا با دشنام و چماق به جان هم بیفتند. خون‌ها که ریخته می‌شود، غایله هم ختم می‌شود. کرکره‌ مغازه‌ها بالا می‌رود. در میانه این هیاهو، مراقبی نانی که در بغل گرفته‌ای، آسیب نبیند. سالم به خانه برسد. از سینه‌کش دیوار که می‌گذری همه‌چیز را می‌بینی. دوران نسل ما، دوران پراضطرابی بود که این اضطراب به نسل ما لطمه زد. این اضطراب از مشروطه تا حال با ماست. اما فرازوفرود داشته است. هنرمندی که در جامعه‌ای مضطرب زندگی ‌کند. قطعا مضطرب است. او از آن اضطراب سهم گرفته است. نتیجتا

5+0-

پنجشنبه 10 دي 1394



>>>اسب كهر را بنگر:

به بهانه سالروز تولد مسعود كیمیایی نویسنده: جواد طوسی تولدت را در تابستان سال 1320 چگونه می شد به فال نیك گرفت، وقتی شهر آبستن حوادث بود؟ متولدین مرداد آن سال، گریزی از اخطار حادثه و درو كردن توفان نداشتند. و تو فرزند این زمانه شدی... طبقه ات ریشه در هویتی اصیل داشت و از دل سنت، به سیاست نقب می زد. سال های خاكستری كه بوی نفت و باروت می داد و هوای تازه جبهه یی كه ملی شدنش در نطفه خفه شد. بهارستان، مصدق، كودتا، حزب و تبعید ناخواسته... نوجوانی پر بركتت با این چیزها بïر خورد تا تو شدی «بچه كوچه».محله یعنی فرهنگ، شناسنامه، رفاقت، ریشه و ثبت خاطره های نو به نو. تو در هویت واقعی «آبشار» و «دردار» و كوچه پس كوچه های «امامزاده یحیی» و «بازارچه نواب» و «سقاباشی» قد كشیدی. چه خوش خط «مشق رفاقت» را نوشتی و فرامرز و اسفند و سعید و اكبر و احمدرضا را با خودت همراه كردی. آه از وقتی كه سینما بلای جانت شد. پاورچین پاورچین وارد رویاهایت می شوم تا از «جیمز دین»، «گری كوپر»، «مونتگمری كلیفت»، «گریگوری پك»، «هنری فوندا»، «همفری بوگارت» و... سراغ بگیرم و با «شزم»، «خنجر مقدس»، «كاپیتان امریكا» و... «صلوه ظهر»، «گروهبان یورك»، «شاهین مالت»، «كازابلانكا»، «خوشه های خشم»، «گنج های سییرامادره»، «وراكروز»، «چقدر دره من سرسبز بود»، «رود سرخ»، «ریو براوو»، «دلیجان»، «غول»، «جویندگان»، «كلمانتین عزیزم» و «مردی كه لیبرتی والانس را كشت» محشور شوم و آن «اسب كهر» را در وجود نازنین «مانوئل آرتیگز» ببینم. همراه با «زورو» و «رضا چولی» و بچه های كوچه آبشار نشستیم جلوی سینما رامسر و داریم آلبوم فیلم جفتی هایمان را ورق می زنیم و صدای جان وین و شلیك گلوله ها و تاخت و تاز اسب ها از داخل بلندگو پیچیده تو گوش هامون. پسر خوب شرقی، هیچ می دونی بچه ها می خوان امشب اون بادبادك گندهه را همراه با ردیف فانوس ها هوا كنن تا آسمون بازارچه حسابی نورانی بشه؟از این شر و شور و كودكانه ها فاصله گرفتی و به سینما بیشتر دل سپردی. سینما ركس شد سرقفلی عاشقانه هایت. در این آغاز فصل شوریدگی، چه حالی دارد سرتق بودن و دور و بر «آژیرفیلم» پرسه زدن و موی دماغ «سامول» شدن... تو با «قهرمانان» و «خداحافظ تهران» محترم شدی و با «بیگانه بیا» اهل هوا. اما حدیث ستیز و پایمردی را با «قیصر» سر دادی و میاندار مجلس شدی و فرزند خلف زمانه خودت... «قیصر» برای ما واقعاً یك معجزه بود. عكس های بعدی ات، حافظه تاریخی و آلبوم ذهن خیالپردازمان شد: پنجه خونین رضا بر روی پرده سفید تراس سینما دیانا، كنار رفتن روبند مرجان در گورستان و پشنگ آب بر صورت او از سوی داش آكل و... ستیز داش آكل و كاكارستم زیر باران، نگاه های عاشقانه و پرمهر بابا سبحان و صالح و شوكت و مصیب در زیر طاق آن خانه محقر روستایی در «خاك»، برداشته شدن نقاب «زورو» از صورتش و پیوند و همراهی نهایی او و «رضا چولی» در «پسر شرقی»، داستان سید و قدرت و نشستن آنها سر سفره متبرك رفاقت و درهم آمیختن خنده و گریه شان... تو بار دیگر با خون جاری در «گوزن ها» فرزند زمانه خود بودنت را ثابت كردی و ما چه مومنانه دل به مبصر و مرشدت سپردیم و در زیر سقف آن «عدالتخانه» احساس بودن و یگانگی كردیم. می توان با شعار به موقع دادن، فرزند زمانه خود بود و ما دل به زائران تو در «سفر سنگ» بستیم و در برابر آن تیغه شمشیر فرو رفته بر خاك «نماز عشق» را خواندیم و باورمان شد كه از شمشیر ساكت به دیوار آویخته باید ترسید، چون خون را می شناسد. هرچند زائران تو به سر منزل مقصود نرسیدند اما تو در شكل یابی این سفر، صادق بودی و گریزی از آن خوشبینی تاریخی نداشتی.شمایل تاریخی این دورانت حكایت غریبی است. دیگر پاك تنها شده یی و خبری از اسفند و بهروز و نعمت نیست. تنها و «قائم به ذات» در صحنه مانده یی و یك تنه جور این زمانه و روزگار كج رفتار را كشیدی و می كشی و صادقانه سایه روشن های وجودت را در معرض دید ما می گذاری. صداقت از آن بارزتر كه در «دندان مار»، «گروهبان»، «سرب»، «ردپای گرگ»، «سلطان» و «حكم» شاهدش بودیم. زمانی می گفتیم «خاك راز دارد، شرف دارد، دیدن خاك جرات می خواهد». این جرات و جسارت را در این زمانه در «خط قرمز» و «اعتراض» تكرار كردی و نشان دادی هنوز می توانی فرزند زمانه خود باشی. هرچند كه عده یی دوست دارند نگاه و داوری و آینده نگری تو در این دو فیلم ماندگارت را تحریف و تفسیر به رای كنند اما تاریخ شاهد زنده این دوران ملتهب و جدا افتاده است.تو را باور می كنم، با همه كنتراست های از جنس این زمانه ات... «جسدهای شیشه یی» حدیث نفس از دل برآمده تو و آینه تمام نمای وجود مقاوم و روح حساس و ذهن سیال و پرخاطره ات بود. «حسد» نگاه هنرمندانه و تاویل گونه ات به موجودیت و شرافت انسان كنشمند و مرگ آگاه در پیشگاه تاریخی است كه مدام تكرار می شود و ما عبرت نمی گیریم.افراشته ماندنت در این روزگار سپری شده سالخورده برای به سینه زدن سنگ «عدالتخواهی» و «آدم بودن»، آرزوی ماست. «سینما» هنوز نیاز به نفس گرم تو و عكس های ماندگارت دارد

5+0-

پنجشنبه 10 دي 1394



>>>Farmoon:

مصاحبه ای با ناصر ملک مطبعی: کدام فیلم‌ها را به‌خاطر رفاقت، بازی کردید؟ «قیصر» را به‌خاطر دوستی بازی کردم. «سه قاپ» (زکریا هاشمی، 1350) و «بت» (ایرج قادری، 1355) را برای دوستی با علی عباسی و بهروز بازی کردم. این کارها را آن زمان انجام دادم. حالا نمی‌دانم اگر با این افراد دوستی نداشتم باز هم بازی‌کردن این نقش‌ها را قبول می‌کردم یا نه. در هتل هیلتون قرار گذاشتم و بهروز و عباسی از من خواستند در این فیلم بازی کنم. ما با هم کار را شروع کرده بودیم و به من می‌گفتند فیلم‌هایی داریم که کار نشده و از من می‌خواستند به‌خاطر معروفیتم در آنها بازی کنم تا به فیلم‌ها شانس دیده‌شدن بدهند. گاهی اوقات فیلم‌هایی مانند «بابا شمل» (علی حاتمی، 1350) که من و فردین و فروزان بازی کردیم به درد سینما نمی‌خورد. البته فیلم عارفانه‌ای بود و کمتر از کارهای «مولوی» زنده‌یاد حاتمی نبود. من این استعداد را داشتم و به محض اینکه زکریا هاشمی فیلم «سه قاپ» را به من پیشنهاد کرد صحبتی از پول نکردم و شاید یک‌پنجم دستمزدم را هم نگرفتم. آنها با جان و دل کار می‌کردند در صورتی که در فیلم‌های دیگر به این جزییات دقت نمی‌کردند؛ مثلا بهروز صیادی (تهیه‌کننده فیلم سه قاپ) و زکریا واقعا با دل‌وجان کار می‌کردند تا یک فیلم خوب بسازند. شب‌ها در تهران فیلمبرداری «سه قاپ» بود و روزها به کاشان می‌رفتم و «طوقی» را با بهروز و مرحوم حاتمی کار می‌کردم و عصر به تهران برمی‌گشتم. هر دو، فیلم‌های خوبی شدند و «سه قاپ» جایزه جشن سپاس را دریافت کرد. شما در فیلم‌ها با بهروز وثوقی و محمدعلی فردین بازی کردید. ولی آن دو با هم بازی نداشتند. چرا؟ مثلا در فیلم «لذت گناه» (سیامک یاسمی، 1343) با بهروز وثوقی بازی کردیم که من نقش شیرمراد، آسیابان پیر را داشتم. با رضا بیک‌ایمانوردی و محمدعلی فردین هم بازی کردم. اما محمدعلی فردین و بهروز وثوقی با هم بازی نکردند. همه‌شان را مانند برادر کوچکم دوست داشتم. مدتی بود فردین به همراه فروزان و تقی ظهوری گروهی تشکیل داده بودند و در فیلم‌ها می‌خواندند. به من اصرار می‌کردند که من هم بخوانم، ولی من قبول نمی‌کردم. بی‌پول هم شده بودم و چون هنرپیشه معروفی بودم مخارج زیادی داشتم. اما دیدم فردین این کار را به خوبی انجام می‌دهد و نیازی نیست که من آن کار را تکرار کنم. به هر حال بی‌پولی را تحمل کردم تا فیلم «سالار مردان» (نظام فاطمی، 1347) به من پیشنهاد شد. بعد هم با بازی در «قیصر» (مسعود کیمیایی، 1348) دوباره از نظر مالی اوضاعم خوب شد. چند بار در شرایط بد مالی ‌گیر افتاده‌ام، ولی به لطف خدا برطرف شد. خدا را شکر که هیچ‌گاه در کارم کاهلی نکردم و استقبال امروز مردم بعد از سال‌ها گواه این نکته است. علت اینکه در فیلم‌ها به‌جز یکی، دو بار، آواز نمی‌خواندید این بود که تیپ شما هم به‌عنوان یک مرد سنگین جاافتاده بود و اصلا به شما نمی‌خورد لبخوانی کنید و آواز بخوانید... خب هرکدام از ما در یک نوع کاراکتر جاافتاده بودیم. مثلا بهروز، ضدقهرمان ولی دوست‌داشتنی بود. فردین با یک قِران پول خوشحال بود و می‌رقصید. من معتمد خانواده‌ها و محله بودم. بیک ایمانوردی هم شخصیتی داشت که شلوغ‌بازی می‌کرد و بچه‌ها دوستش داشتند. بهروز در فیلم «قیصر» سه نفر را با نامردی می‌کشد، ولی من اگر چاقو دستم بود مردم از سینما بیرون می‌آمدند، چون من باید رودررو می‌کشتم نه با نامردی. گفتید برای بازی در فیلم «قیصر»، رفاقت باعث این همکاری شد؟ بله. از همان روز نخست به من نقش «فرمان» را پیشنهاد کردند. اما در مورد سایر نقش‌ها در ابتدا به افراد دیگری پیشنهاد شده بود. با بهروز دوست بودم و کیمیایی هم که می‌خواست وارد کار سینما شود وارد استودیو «مولن‌روژ» شد. آقای اخوان از من خواست با آقای کیمیایی همکاری کنم و این سناریو را بسازم. از اینجا با هم آشنا شدیم و کار کردیم. فکر می‌کردید «قیصر» تا این حد موفق شود؟ خیر. اصلا نمی‌شود در مورد هیچ فیلمی این تصور را داشت. گاهی اوقات پیش‌بینی‌ها درست درنمی‌آید. فیلم مانند یک هندوانه قاچ‌نشده است که مشخص نیست چه سرنوشتی خواهد داشت. آن زمان مسعود کیمیایی دومین فیلمش را می‌ساخت و شما مشهور بودید. چطور توانستید با هم کار کنید؟ وجود بهروز خیلی موثر بود. پوری بنایی و عباس شباویز و مازیار پرتو همگی با هم رفاقت داشتند. بقیه کارهای‌شان را انجام داده بودند. وقتی من خواستم از ماشین پیاده شوم از من فیلم گرفتند. آن زمان من واقعا پلان‌ها را با یک برداشت بازی می‌کردم. چون نگاتیو ‌گران بود و من هم کارم را بلد بودم. با نقش زندگی می‌کردم و نقش را دوست داشتم. مرحوم نظام فاطمی گفت تو دیالوگ بگو و ما می‌نویسیم. از چه زمانی «کلاه مخملی» شدید؟ اصلا چرا قبول کردید؟ کلاه مخملی چیزی نبود که من قبول کنم یا نکنم. چون آن نوع کلاه که اصلا ایرانی نبود، همین‌طور کراوات و کت و شلوار... این مدل لباس مخصوص افرادی بود که در آن محلات زندگی می‌کردند. فیلم «کلاه مخملی» (اسماعیل کوشان، 1341) را ساختند که ایرج و الهه خوانده بودند و من در آن فیلم روی آهنگ لب می‌زدم. این فیلم را در میدان فوزیه (امام‌حسین فعلی) افتتاح کردیم. در فیلم «مهدی مشکی و شلوارک داغ» (نظام فاطمی، 1351) من و کریستسن پاترسن بازی می‌کردیم و نوع داستان فیلم به‌گونه‌ای بود که مردم آن را پسندیدند یا در فیلم «بت» (ایرج قادری، 1355) که زبانزد همه است. بهروز در نقش صادق متهم بود. در جایی به من که گروهبان پاسگاه بودم گفت: سرکار اجازه می‌دی برم بچه‌مو ببینم؟ من نگاهی به راننده کردم و گفتم گِردِش کن! این دیالوگ مثل توپ صدا کرد. دیالوگ خودم بود. چون سربازهای ژاندارمری در گذشته بدنام بودند و در روستاها مردم را اذیت می‌کردند. من می‌خواستم حتی در این نقش هم یک انسان خوب باشم. در صحنه دیگری از همین فیلم، بهروز منتظر بود که شاهد دم مرگ بیاید و شهادت بدهد. من به او گفتم نگران نباش تا صبح هم همین‌جا می‌ایستم. مردم این صحنه‌ها را دوست داشتند.

9+0-

پنجشنبه 10 دي 1394



>>>کیوان:

چه خبره اینجا؟؟؟؟؟!!!!!!!

8+0-

پنجشنبه 10 دي 1394



>>>تاریخ را تحریف نکرده‌ام / دلم شکست / واکنش مسعود کیمیایی به جنجال‌های اخیر:

گفت‌وگوی هفته پیش مسعود کیمیایی با روزنامه شرق و اظهاراتش درباره موضوعات و شخصیت‌های مختلف از جمله صادق هدایت، فروغ فرخزاد، محمود دولت‌آبادی و بهروز وثوقی با واکنش‌های متفاوت روبرو شد. بیشترین واکنش‌ها به صحبت‌های کیمیایی درباره نحوه غسل دادن فرخزاد است. در صریح‌ترین اظهار نظر، پوران فرخزاد خواهر بزرگ فروغ فرخزاد، گفته‌های کیمیایی را تکذیب کرد و گفت او حتی در نزدیکی محل غسل فروغ نیز حضور نداشته است. در حالی که واکنش‌ها به صحبت‌های کیمیایی همچنان ادامه دارد، او در مصاحبه‌ای که شنبه منتشر شد، به خبرگزاری برنا گفت: «متاسفانه بعد از انتشار مصاحبه‌ام در یکی از روزنامه‌ها که بیشتر در آن خودم و اتفاقاتی که بر من رفته را توضیح دادم، بسیاری موضع گرفتند و گفتند حرف‌های من کذب و تحریف تاریخ است.» کیمیایی که این روزها فیلم «متروپل» را روی پرده سینماها دارد، ادامه داد: «من نه تاریخ را تحریف کردم، نه به کسی بی‌حرمتی کردم و نه کسی را زیر سئوال بردم، فقط خاطرات و اتفاقاتی که برای شخص مسعود کیمیایی پیش آمده توصیف کردم.» کیمیایی گفت کسانی که اندک علاقه‌ای به نوشته‌ها و فیلم‌هایش داشته باشند می‌دانند او اهل تحریف نیست و فقط و فقط روایت خودش از اتفاقات مهم تاریخی را روایت کرده است. او در ادامه گفت: «از اینکه شنیدم پس از انتشار مصاحبه‌ام، آدم‌ها دو دسته شده‌اند و دو دیدگاه مطرح می‌کنند، دلم شکست. من قصد ندارم با حرف‌هایم آدم‌ها را به جان هم بیندازم. تمام حرف من در نوشته‌ها و فیلم‌هایم درباره راه و رسم نزدیکی آدم‌ها و انسانیت است و سعی می‌کنم بگویم چه اتفاقاتی باعث دورنگی میان آدم‌ها می‌شود. پس بنابراین لزومی نمی‌بینم با یک مصاحبه خودم باعث دورنگی شوم.» کیمیایی با بیان اینکه همواره دغدغه‌اش انسانیت و راه‌های رسیدن به زندگی درست و انسانی بوده است، گفت: «من همواره در نوشته‌ها و آثارم سعی می‌کنم انسان‌ها را با وجوه واقعی خود روبرو کنم و هرگز نان به نرخ روز خور نبوده‌ام و نیستم.»

9+0-

پنجشنبه 10 دي 1394



>>>گفتگوی جنجالی مسعود کیمیایی با شرق:

مسعود کیمیایی در گفت‌وگویی طولانی و نسبتا صریح، روزهای نوجوانی و جوانی خود را روایت کرده، از فیلم‌هایش و حواشی آنها گفته، ماجرای غسل دادن جنازه فروغ فرخزاد را تعریف کرده، شخصیت بهروز وثوقی را مورد تحلیل قرار داده، از محمود دولت‌آبادی گلایه کرده و از بسیاری نام‌ها و چهره‌ها سخن گفته است. به گزارش ایسنا، گزیده گفت‌وگوی روزنامه شرق با کیمیایی در پی می‌آید: * از ملاقاتی با «به‌آذین» آغاز کنم. جمله‌ای گفت. گفت: شنیده‌ام قرار است فیلم بسازی. گفتم بله. احمدرضا احمدی آن‌روز همراهم بود. گفت: «مردم را فراموش نکن. مردم راحت گریه یا خنده می‌کنند. تو به آن گریه یا خنده ارزش بده.» حرف بسیار مهمی بود. مردمی که تراژدی را نفهمند کمدی را هم نمی‌فهمند. * ابتدا باید زندگی‌ام را بگویم. بعد خانواده‌ام را بگویم. بعد هم نگاهم را به زندگی بگویم. از کودک ده یازده ساله‌ای بگویم که آتشفشانی بزرگ در درونش به‌پاخاست که بسیار رعب‌آور بود. فرض کنید یک پسربچه 10 ساله چیزی را کشف کرده است به نام سینما. چیزی را کشف کرده به نام داستان. داستان ایرانی، فیلم خارجی. بعد نگاه می‌کنی دور و بر زندگی‌اش چیست؟ هیچ. جز یک مشت چاقوکش که دارند توی کوچه‌ها زندگی می‌کنند. ما بچه‌های آن نسل داشتیم در آن فضا رشد می‌کردیم. چیزهایی که می‌دیدیم، این بود. حالا باید از توی آن فضا می‌آمدیم بیرون. از آن وضع نجات پیدا می‌کردیم. * در آن سال‌ها، در کارخانه‌ای کار می‌کردم به نام «آسیای گندمکار» در جاده تهران- شاه‌عبدالعظیم. چند وقتی می‌شد که پدرم ورشکست شده بود و در آن کارخانه آردسازی شریک شده بود. پیمانکار شرکت نفت بود که ورشکست شد. من هم رفته بودم همان‌ کارخانه وردست او تا کار کنم. در آنجا خیلی به ادبیات فکر کردم. به سینما خیلی فکر کردم. در کارخانه، گونی‌های آرد با تسمه نقاله بار گاری‌ها می‌شد. پشت همه گاری‌ها نقاشی بود. نقاشی‌هایی از شاهنامه. رستم بود. اسفندیار بود. دیو سفید بود. من صاحبان آن گاری‌ها را نمی‌شناختم. از آن نقاشی‌ها می‌فهمیدم که هر گاری متعلق به کیست. من 10 ساله بودم. کارم شمارش کیسه‌هایی بود که بار گاری‌ها می‌شد. در 18 سالگی تجربه اداره یک کمپ را در یک شرکت کسب کردم. شرکت «نوکار» در جاده قزوین - زنجان. نوجوانی من اینچنین به تجربه در اجتماع گذشت. * من در جایی زندگی کرده‌ام که بوی مقابله در آن به مشام می‌رسید. مقابله هم بوی باروت می‌داد. بوی جنگ. خیاط محل در مغازه‌اش را باز می‌گذاشت. صدای رادیوی بزرگ لامپی‌اش را بلند می‌کرد تا همه محل بشنوند. مردم جلو خیاطی جمع می‌شدند. تا اخبار بشنوند. یا نطق نمایندگان مجلس. دو روحانی جوان از آن سر خیابان رد می‌شوند که یکی از آنها شال سبزی به گردن دارد. هر دو اسلحه به دست دارند. می‌شوند سه‌ نفر، می‌شوند پنج‌ نفر. یکی از آنها دیوار‌به‌دیوار خانه ماست. همسایه است - «خلیل طهماسبی» - آن‌سوتر گروهی در حال ظهورند؛ که می‌گویند خدا را قبول ندارند- اینها کمونیست‌ها هستند - من 10 ساله‌ام و همه این وقایع دارد پیرامون من رخ می‌دهد. همه این صداها را می‌شنوم و همه این تصاویر را می‌بینم. در همان سال‌هاست که صدای گلوله در شهر می‌پیچد. می‌گویند سی‌ام‌ تیر است. دارد اتفاقی در شهر می‌افتد. به یکباره کرکره مغازه‌ها پایین می‌آید. گروهی از این‌سو و گروهی از آن‌سو به خیابان می‌آیند تا با دشنام و چماق به جان هم بیفتند. خون‌ها که ریخته می‌شود، غائله هم ختم می‌شود. کرکره‌ مغازه‌ها بالا می‌رود. در میانه این هیاهو، مراقبی نانی که در بغل گرفته‌ای، آسیب نبیند. سالم به خانه برسد. از سینه‌کش دیوار که می‌گذری همه‌ چیز را می‌بینی. * دوران نسل ما، دوران پراضطرابی بود که این اضطراب به نسل ما لطمه زد. این اضطراب از مشروطه تا حال با ماست. اما فراز و فرود داشته است. هنرمندی که در جامعه‌ای مضطرب زندگی ‌کند، قطعا مضطرب است. او از آن اضطراب سهم گرفته است. نتیجتا اثرش هم اثر مضطربی است و اثر مضطرب اثر قابل ‌نقدی نیست. نمی‌تواند درست نقد شود. چون آن نقد هم نقد مضطربی است. * در گوشه‌ای دیگر از همین شهر هیاهوزده «گری‌کوپر» هم هست که می‌توانی بروی آن را روی پرده ببینی. مرد آرام و بلندقدی که با شیاطین می‌جنگد. در همان گوشه آرام شهر، «صادق هدایت» هست یا «صادق چوبک»، «بهرام صادقی»، «ابراهیم گلستان»، «احمد محمود» و «غلامحسین ساعدی» که گاه با آنها دیدار می‌کنی. ‌داری قد می‌کشی. در همان شهر تب‌آلود دوست هم‌سن ‌و سالی دارم که شعر می‌گوید. سیزده چهارده ساله‌ایم. «احمدرضا احمدی» است. دوست دیگری دارم - «نصرت رحمانی» - که جور دیگری شعر می‌گوید. یا دوست دیگر - «بیژن الهی» - که با حلقه بزرگی از شاعران در ارتباط است. * «فروغ فرخ‌زاد» در حادثه رانندگی سرش به جدول می‌خورد و کشته می‌شود. باید فردا برویم از پزشکی‌ قانونی جنازه‌اش را تحویل بگیریم و تشییع کنیم. اتومبیل خواهرم را می‌گیرم. 19 ساله‌ام. تصدیق رانندگی ندارم. همه سوار می‌شوند. «محمدعلی سپانلو»، «مهرداد صمدی»، «اسماعیل نوری‌علا» و «احمدرضا احمدی». راه می‌افتیم به سمت پزشکی‌ قانونی. جنازه را با آمبولانس حمل می‌کنند. تند می‌رود. همه جا می‌مانند. جا مانده‌ها می‌روند ظهیرالدوله. ما به‌دنبال آمبولانس می‌پیچیم زرگنده، آنجا یک غسالخانه هست. مردی از غسالخانه بیرون می‌آید. می‌گوید: غسال ‌زن نداریم. باید به مرحوم محرم شوید. خطبه‌ای خوانده می‌شود. دو نفر از ما به فروغ محرم می‌شویم. می‌شویم برادران او. روی او آب می‌ریزیم. * مگر می‌شود کسی این حوادث را دیده باشد و دروغ بگوید؟ مگر می‌تواند به خود اجازه دهد چیز دیگری بگوید؟ فیلمساز آینده این سرزمین است. اصلا مگر می‌تواند از اینها خلاص شود؟ مگر می‌شود از مصدق خلاص شد؟ از آن دادگاهش؟ مگر می‌توانم از ورشکستگی پدرم خلاص شوم؟ پس راست می‌گویی. وقتی راست می‌گویی، راست می‌گویی. * شبیه «قیصر» توی آن محل پر است. اطرافت را نگاه می‌کنی. تا لب رئالیسم می‌روی ولی آدم خودت را می‌سازی. اصلا آدمی مثل «قیصر» وجود ندارد. آدمی مثل «خان‌دایی» وجود ندارد. در آنجا آدم‌ها را دیده‌ای، حالا انتخاب می‌کنی تا آدم خودت را بسازی که آن آدم اگر قدری جابه‌جا شود، اثرت دروغ است. * من «بیگانه بیا» را ساخته بودم. بدون آقای وثوقی در ساخت آن. من در «خداحافظ تهران» که دستیار «ساموئل خاچیکیان» بودم، آقای «وثوقی» در آن بازی می‌کرد. ابتدا آقای وثوقی با دیدن من تصور کرد که برای بازی در فیلم آمده‌ام. به من نزدیک نمی‌شد. بعد که فهمید من دستیارم، رفاقت کرد. آنجا به بهروز گفتم تو بازیگر خوبی هستی اما بازیگر این سینما نیستی. با تو می‌شود یک کار دیگری کرد. یک کار اساسی. به او گفتم یک سناریو دارم. اینطوری و اینطوری است. بعد او را بردم نزد برادران «اخوان» که پیش‌تر سر صحنه «خداحافظ تهران» از من برای ساخت فیلم دعوت کرده بودند. موقعی نزد آنها رفتیم که استودیوی فیلمسازی‌شان تعطیل شده بود. استودیویی هم بود به نام «آریانا فیلم» که به شکل تعاونی اداره می‌شد. جلال مقدم و چند فیلمساز دیگر در آن سهم داشتند. بهروز هم آنجا رفت‌ و آمد می‌کرد. از دوستان «عباس شباویز» بود. با شباویز من را آشنا کرد. من سناریوی «قیصر» را برای او تعریف کردم. او که تهیه‌کننده بود هیچ دخالتی در فیلم نکرد و این فیلم ساخته شد. * روز نخست اکران «قیصر» همه در «آریانا فیلم» بودیم. آقای «بهروز وثوقی» هم آنجا بود. تا ساعت سه ‌بعدازظهر خلوت بود. از ساعت چهار، «عباس شباویز» که گوشی را گذاشت، گفت: «یک چیزی اتفاق افتاده. می‌گویند همه از سینما که می‌آیند بیرون دوباره می‌روند توی صف!» آقای شباویز همه اینها را در مصاحبه‌هایش گفته که با بهروز و دیگران ذوق کردیم و توی سر و کول هم زدیم. از فردای آن ‌روز فروش فیلم رفت بالا. آن زمان اگر فیلمی فروشش از یک ‌میلیون ‌و 200 هزار تومان بالاتر می‌رفت، می‌گفتند فروش بسیار بالایی داشته است. فروش «قیصر» بالای آن بود. * هزینه ساخت قیصر، 210 هزارتومان شد. در تهران یک‌ میلیون‌ و 250 هزار تومان فروخت. آن را برداشتند. بلافاصله بعد از مدتی دوباره گذاشتند که بار دوم بیشتر فروخت. سینمادارهای شهرستان‌ها کپی «قیصر» را به مرکز پس نمی‌دادند. فیلم را برمی‌داشتند، فیلم دیگری می‌گذاشتند. بعد دوباره آن فیلم را برمی‌داشتند، قیصر را مجددا می‌گذاشتند. از نظر تعداد تماشاگر فکر می‌کنم رکوردی است برای خودش. * در این35 سالی که آقای وثوقی آمریکا رفته کار نکرده است. من خیلی متاسفم برای استعداد بازیگری‌اش که حیف شد. آقای وثوقی در تولید یا ساخت یک فیلم تا حالا نبوده است. اصلا هیچ‌وقت نبوده است. آقای وثوقی آن لحظه که کارگردان می‌گوید دوربین، حرکت، قطع؛ آن لحظه فوق‌العاده است. بقیه‌اش یک آدم کاملا عامی و عادی است. من خیلی برای او زحمت کشیدم. خیلی با او کار کردم. خیلی زیاد. فرضا فیلم‌های قبل او را ببینید متوجه می‌شوید بازیگری بوده که می‌خواسته در فیلم‌هایی که بازی می‌کند پا جای پای «فردین» بگذارد. آواز می‌خوانده، می‌رقصیده، همه این کارها را می‌کرده است، بلد هم نبوده. نمی‌توانسته. البته یک‌سوی دیگرش بازیگر خوبی بود. یعنی هست. منتها اندازه‌های استعداد خودش و جایگاه خودش به‌عنوان بازیگر را نمی‌شناسد. مثل این می‌ماند که بخش ناآگاه وجودش راجع به بخش هنرمندانه‌اش تصمیم بگیرد. آن بخش ناآگاه درک درستی از استعداد بازیگری او ندارد. نمی‌داند که چه بازیگر بااستعدادی است؛ بااستعداد برای نوعی از نقش‌ها. به‌قول «اسفندیار منفردزاده» تمام پیچ و مهره‌هایش دست من بود. واقعا هم همین‌طور بود. وقتی هم در فیلم دیگران باز می‌کرد همه آن آموخته‌ها را با خود به آنجا می‌برد و در آن فیلم‌ها خرج می‌کرد. خودش هم این را می‌گفت. می‌گفت آنها چیزی از من جلوی دوربین نمی‌خواهند. من هم، همان کارهایی را که از تو آموخته‌ام آنجا انجام می‌دهم. * بازی درخشان و متفاوتی از «بهروز وثوقی» در «سوته‌دلان» هست که در زمره آثار م

8+0-

پنجشنبه 10 دي 1394



>>>وقتی کیمیایی و ملک مطیعی پس از سالها روبروی هم بنشینند:

گزارش خواندنی بابک صحرایی در مجله هفت نگاه از دیدار مسعود کیمیایی و ناصر ملک مطیعی هم بهانه‌ای بود تا خیلی از خاطرات گذشته کارگردان و بازیگر قیصر در آبان ماه ۱۳۹۳ تداعی‌کننده صحبت‌های جالبی باشد که در زیر می‌خوانیم. نیمه آبان ماه یک خبر ناگوار تبدیل به تیتر اول خبرگزاری‌ها و سایت‌های اینترنتی شد. خبر کوتاه بود و نگران کننده: "مسعود کیمیایی به دلیل خونریزی معده در بیمارستان بستری شد". به محض شنیدن این خبر، جویای حال کارگردان بزرگ سینمای ایران شدم. خوشبختانه خطر رفع شده بود اما به صلاحدید پزشکان، مسعود کیمیایی در بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان دی بستری شده بود. اگر چه اسم بیمارستان در خبر‌ها ذکر نشده بود و فقط دوستان و نزدیکان مسعود کیمیایی می‌دانستند در کدام بیمارستان بستری است، اما بسیاری از علاقه‌مندان و هواداران این شخصیت با ارزش هنر ایران، با پیگیری‌هایشان موفق شده بودند که نام بیمارستان را بفهمند و به همین خاطر ورودی و سالن انتظار بیمارستان، هر روز از خیل دوستداران مسعود کیمیایی پر بود. به ملاقات ایشان که رفتم اگر چه درد در چشم‌هایش موج می‌زد اما مثل همیشه آرام و بزرگ بود. مسعود کیمیایی روی تخت بیمارستان هم استوار و با شکوه بود و انگار تخت بیمارستان توان نگه داشتنش را نداشت. روز ملاقات به ایشان گفتم: "روزگار هنوز انقدر قوی نشده که بتونه مچ شما را بخوابونه." به شیرینی خندید و با طمانینه همیشگی‌اش از روزی که در خانه حالش بد شده و به بیمارستان منتقل شده بود گفت. هوای حضور مسعود کیمیایی، تمام بیمارستان را گرفته بود و پزشکان و پرستاران هم مدام حواسشان به اتاقی بود که در آن بستری بود. جلوی اتاق هم پر بود از دسته گل‌هایی که دوستان و هواداران او برایش آورده و فرستاده بودندو زیبایی خاصی به آن بخش از بیمارستان دی بخشیده بود. فردای آن روز با ناصر ملک مطیعی بزرگ تماس گرفتم. می‌دانستم که تهران نیست و شاید از بستری شدن مسعود کیمیایی بی‌خبر باشد که همین طور هم بود. قرار شد وقتی از سفر بازگشت، به دنبالش بروم و با هم برای عیادت به خانه استاد کیمیایی برویم. چند روز بعد، ناصر ملک مطیعی به تهران بازگشت و تماس گرفت و با لحن آرامش بخش و مردانه‌اش گفت: "به محض رسیدن با شما تماس گرفتم بابک جان. لطفا هماهنگ کن که به ملاقات آقای کیمیایی برویم." در این چند روز که سپری شد استاد کیمیایی از بیمارستان مرخص شد منتها برای پیدا کردن سلامتی کامل، تمام روز در خانه بود و به کارگاه آزاد نمی‌رفت. با ایشان هماهنگ کردم و قرار شد روز جمعه به خانه ایشان برویم. عصر جمعه سی آبان ماه بود که به همراه ناصر ملک مطیعی بزرگ، برای عیادت به منزل استاد کیمیایی رفتیم. فکر یا بهتر است بگویم آرزویی که در ۲ سال گذشته داشتم. در این چند روز تمام ذهنم را درگیر کرده بود. ۲ سال پیش مسعود کیمیایی در ویژه نامه که در هفت نگاه برای برای ناصر ملک مطیعی منتشر کردم گفت: "او در همین سن هنوز یکی از بهترین‌های سینما را می‌تواند از خودش به یادگار بگذارد و خدا کند این اتفاق پیش بیاید و ایشان قبول کند که این حرکت را انجام بدهد. می‌شود با پنبه بردش و پنبه آوردی و کار فوق العاده‌ای می‌شود با او انجام داد". از آن روز بار‌ها و بار‌ها به این فکر کرده بودم که آیا می‌شود روزی برسد که مسعود کیمیایی فیلم با حضور ناصر ملک مطیعی بسازد؟ اتفاقی که سینمای ایران را تکان خواهد داد و نسل ما، مایی که در سال‌های بعد از انقلاب متولد شدیم را به آرزویش خواهد رساند. اینکه به چشم خودمان شاهد همکاری اسطوره‌ها و بنیان گذاران سینمای ایران باشیم. با این فکر‌ها بود که به درب منزل استاد کیمیایی رسیدیم. با خود می‌گفتم‌ای کاش چند فیلم بردار آفیش کرده بودم تا زا یان صحنه درخشان، صحنه رویارویی مسعود کیمیایی و ناصر ملک مطیعی، فیلم بگیرند. یاد خاطره‌ای که ناصر ملک مطیعی در گفت‌و‌گو مفصلی که در شماره ۲۴ ماهنامه هفت نگاه داشتیم افتادم که تعریف می‌کرد بعد از انقلاب حیاط خانه‌اش تبدیل به شیرینی فروشی کرده بود و هر روز تعداد زیادی از مردم می‌آمدند تا ناصر ملک مطیعی را در حال شیرینی پزی ببینند. که در یکی از‌‌ همان روز‌ها مسعود کیمیایی به شیرینی فروشی‌اش می‌آید. ناصر ملک مطیعی در آن مصاحبه گفت: "یادم نمی‌رود یک روزی در آن اوایل کار، مسعود کیمیایی آمد و دم در ایستاد. پلان خیلی قشنگی می‌شد اگر از داخل مغازه ازش فیلم می‌گرفتم. کیمیایی نگاهم کرد و گفت پاشو بیا سر کارت." با این فکر‌ها بود که به منزل اساد کیمیایی رسیدیم. زنگ در را زدیم و داخل حیاط شدیم. مسعود کیمیایی بالای پله‌ها ایستاده بود. با لبخندی بر لب و خورشیدی درخشان در نگاه با دردی که معلوم بود هنوز ر‌هایش نکرده. ناصر ملک مطیعی عصایش را روی اولین پله گذاشت و نگاهش به نگاه مسعود کیمیایی گره خورد. جمله‌هایی از سر مهر و رفاقت به هم گفتند. در میانه پله‌ها به هم رسیدند و همدیگر را در آغوش کشیدند. با ارزش شدن لحظه‌ها را حس می‌کردم. انگار زمان درنگ کرده بود تا دو اسطوره در قابی درخشان قرار بگیرند. انگار خون جوانی در رگ‌های هر دو جاری شده بود. خون جوانی و رفاقت. هوا عطر جاودانگی گرفته بود. داخل خانه که شدیم و نشستیم، بعد از احوالپرسی ناصر ملک مطیعی از مسعود کیمیایی، صحبت‌ها خیلی زود به خاطره‌های گذشته کشیده شد. به روز‌هایی که مثل برق و باد گذشته بودند. انگار تاریخ سینما از زوایای نادیده داشت ورق زده می‌شد. شادی و شوق نابی در چشم‌های هر دو اسطوره جاری شده بود. ناصر ملک مطیعی و مسعود کیمیایی در کنار یکدیگر شمایل زیبای دیگری پیدا کرده بود. یک زیبایی ناب در قابی که سال‌ها بود تکرار نشده بود. در لابلای صحبت‌ها، حرف به خاطره روزی که مسعود کیمیایی به شیرینی فروشی ناصر ملک مطیعی رفته بود کشیده شد. مسعود کیمیایی درباره آن روز گفت: "من وارد مغازه شدم. فکر می‌کردم الان می‌روم پشت مغازه که خانه‌اش است و ناصر را می‌بینم. در را که باز کردم دیدم ناصر پشت دخل ایستاده. با بغض بهش گفتم که پاشو بیا سر کارت" خاطره‌ها به "قیصر" کشیده شد. ناصر ملک مطیعی به شیرینی در لا بلای خاطرات ساخت "قیصر" گفت: "آمریکا که بودم یک روز رفتم به آریزونا پیش جواد قاmم مقامی، ;iحسن شاهین آمد. (بازیگر نقش یکی از برادران آب منگول که به فرمون چاقو می‌زند و او را می‌کشد.) به حسن گفتم از امامزاده یحیی اومدم آریزونا که جواب چاقوتو بدم." خنده ناصر ملک lطیعی و مسعود کیمیایی در بین این دیالوگ دیدنی بود. خنده‌هایی که انگار رنگ جوانی داشتند. ناصر ملک مطیعی در جای دیگری ار صحبت‌های شیرینش گفت: "چه نسلی بودیم و چقدر همه چیز برایمان خاطره انگیز شد. چقدر حرف داریم که بزنیم. چقدر می‌توانیم از این لذت بگوییم که چی بودیم و چه کار کردیم. خیلی وقت‌ها که بچه‌های نسل جدید پیشم می‌آیند و دور هم جمع می‌شویم می‌گویند خوش به حالتان. شما چه دوره‌ای داشتید و عجب کارهایی کردید. به جوان‌ها می‌گویم شما هم باید دوره خوبی برای خودتان درست کنید. خیلی وقت‌ها از تعصب‌ها و غیرت‌هایی که در فیلم‌های آن دوره بود ایراد می‌گیرند. این‌ها چیز‌هایی نیستند که دیگر بشود پیدایشان کرد. خمیره زندگی همین چیزهاست." ناصر ملک مطیعی به نکته مهمی اشاره می‌کند. به اخلاق و شاخص‌های انسانی که در دوره‌ای که فعالیت می‌کرد همیشه مد نظرشان بوده. واژه‌هایی مثل جوانمردی، ناموس، غیرت، رفاقت و تمام آن چیز‌هایی که کسانی مثل مسعود کیمیایی و ناصر ملک مطیعی تبدیل به نماد و سمبلشان در فرهنگ عمومی جامعه شدند. مسعود کیمیایی در جایی از صحبت‌هایش گفت: "من خیلی مریض رفاقتم. ناصر ملک مطیعی همیشه برای من تعریفی از یک مرد دارد. مثل فردین. هر دوشون خیلی مردن. من فقط یک فیلم با ایشون داشتم. یک فیلم برای من خیلی کمه." ناصر ملک مطیعی آهی کشید و گفت: "زمان خیلی زود می‌گذره و برای همه چیز دیر می‌شه." مسعود کیمیایی در پاسخ گفت: "نه. دیر نیست" ناصر ملک مطیعی گفت: "صد حیف که ما پیر جهاندیده نبودیم/ روزی که رسیدیم به ایام جوانی. اگر بودیم شاید خیلی کار‌های بیشتری می‌توانستیم انجام بدهیم و بیشتر از هم استفاده کنیم." مسعود کیمیایی در اینجا از خاطره خوبی که از همکاری با ناصر ملک مطیعی و همچنین فردین در ذهن دارد گفت. یاد مصاحبه‌ای از فردین افتادم که بعد از بازی در "غزل" مسعود کیمیایی گفته بود "غزل اولین فیلمی است که بازی کردم." به استاد کیمیایی این جمله را از فردین نقل قول کردم. ناصر ملک مطیعی گفت: "فردین همیشه دوست داشت کارهای متفاوت انجام دهد. دوست نداشت که بگویند به خاطر آواز خواندن و این چیزهاست که مردم دوستش دارند. فیلم غزل فرصت خیلی خوبی بود که فردین توانایی‌اش در بازیگری را به رخ بکشد." صحبت از فردین باعث شد در این باره که معرفی ناصر ملک مطیعی باعث ورود فردین به سینما شد صحبت شود. البته ناصر ملک مطیعی مثل همیشه با مناعت طبع و منش پهلوانی‌اش خودش را بانی ورود موفقیت فردین نمی‌داند و به استعداد‌های خود فردین اشاره کرد. مسعود کیمیایی درباره سابقه درخشان ناصر ملک مطیعی گفت: "آقای ملک مطیعی سال ۱۳۲۹ شرمسار را بازی کرد. ایشان یکی از بخش‌های پیدایش سینمای ماست." ناصر ملک مطیعی درباره روزهای ورودش به سینما گفت: "آن موقع ما زبان سینما را نمی‌دانستیم. نمی‌دانستیم حتی باید با چه زبانی در فیلم‌ها صحبت کنیم. در یک فیلم ادبی حرف زدیم و در یک فیلم دیگر خودمانی صحبت کردیم. کسی چیزی بلد نبود. مثلا ما نویسنده‌ها و رمان نویس‌های خیلی خوبی داشتیم اما کسی برای سینما چیزی نمی‌نوشت. یک ساموئل خاچکیان پیدا شد و مکاتبه کرد با آمریکا و سکانس بندی را یاد گرفت." آوردن اسم ساموئل خاچکیان باعث ذکر خاطره شیرینی از این نام به یادماندنی سینما ایران شد. جا داشت که به نکته مهمی اشاره کنم. آن هم اندیشه‌ای بود که مسعود کیمیایی در فیلم‌هایش همیشه همراه داشته و ناصر ملک مطیعی در مسیر هنری‌اش همیشه مد نظر داشته. اتفاقی که باعث شد هر دوی این نام‌ها، نام‌های شاخصی در ساختار اجتماعی ایران در دهه

9+0-

پنجشنبه 10 دي 1394



>>>شهید آوینی فرموده اند:

من هم نسبتاً از جوانان قديم هستم، از كساني كه «قيصر» را ديده‌اند و آن را دوست داشته‌اند و لذا هرگز دلم نمي‌خواهد كه درباره كيميايي اين طور بنويسم اما يا او مي‌بايست كه «شناخت زمان» را از دست ندهد و يا جامعه مي‌بايست كه جاودانه نيازمند به قيصر باشد؛ اما هيچ يك از اين دو رخ نداده است. زمانه تغيير كرده است و دوران قيصر نيز سپري شده است. انقلاب شده و بچه هاي نازي آباد و شوش و خزانه بخارايي... جنگي هشت ساله را با تمام وجود خويش لمس كرده اند. قيصرهايي بسيار از زهدان جامعه برآمده‌اند و قد كشيده‌اند و جنگيده‌اند... و حالا حتي دوران آنها نيز سپري شده است، چه برسد به قيصر كيميايي! وي در ادامه نوشت: كيميايي خوب فهميده است كه بايد به سراغ جنگ برود و باز هم خوب فهميده كه حالا گروهبان بايد به خانه بازگردد، اما نه جنگ را مي‌شناسد، نه گروهبان را و نه مردمان اين روزگار را. كيميايي بايد درباره همان مردمي فيلم بسازد كه آنها را مي‌شناسد. او اهل روشنفكربازي نيست و از همان زمان هم فيلم‌هايش مورد حمله جوجه روشنفكرهاي عليا حضرت بود. مسئله كيميايي همواره مسئله احقاق حق است، در دنيايي كه هيچ پليسي نمي تواند به كمك آدم بيايد، در دنيايي كه هيچ چيز سر جاي خودش نيست و زنان ناچار هستند در تعويض روغني كار كنند و يا با وانت بار هندوانه بفروشند... و بچه ها ناگزير هستند كه به مدرسه نروند. در يكي از از مرزهاي كشور جنگي درگير مي شود و در جايي ديگر مرز گشوده مي‌شود و مردم يكديگر را بغل مي‌كنند و... اما كيميايي هرگز به قضاوت نمي‌نشيند. كاري ندارد كه چرا دنيا اينچنين است و فقط مي گويد كه در چنين دنيايي بايد قوي بود و مردانه زيست و خود براي گرفتن حق خود قيام كرد. و خوب، در هيچ زماني اين حرف، حرف بدي نيست. * «قيصر» در زماني اكران شد كه غيرت جامعه جوششي پنهان داشت و با فوران آتشفشان انقلاب فاصله‌اي نبود شهيد آويني نوشت: «قيصر» در زماني اكران شد كه غيرت جامعه جوششي پنهان داشت و با فوران آتشفشان انقلاب فاصله‌اي نبود. «سفر سنگ» نيز درست در جريان انقلاب اكران شد و مردم همراه با قهرمان فيلم تكبير گفتند و قمه شكيدند... اما امروز ديگر كسي به تماشاي « قيصر» نمي‌آيد. آقاي كيميايي لابد خوب مي‌دانند كه يك سر رشته فيلم در دست مردم است و سر ديگرش در دست كارگردان. مردم بايد «خود» را در سينما بيابند. و تازه اطلاعات آقاي كيميايي از جنگ و زمانه خويش بسيار محدود است، آن همه كه اين گروهبان و ديگر پرسوناژهاي فيلم شباهتي به مردم واقعي ندارند. اين گروهبان كيست؟ چرا به جبهه رفته است و چرا هشت سال در آنجا بوده و كسي از او خبري نداشته است؟ آويني در اين مقاله نوشت: آقاي كيميايي در نشريه «فيلم» مي گويد:جوانان امروز با من سر سازگاري ندارند. و راست مي گويد، زيرا دوران او سپري شده است و هيچ تلاشي هم براي سازگاري با اين دوران جديد نمي كند، حال آنكه او با ديگر فيلمسازان بازمانده از ديروز، اين تفاوت را دارد كه روشنفكربازي در نمي آورد. صداقت دارد و دلبسته مردم است و به راستي مي خواهد با مظالمي كه بر آنها مي‌رود ستيزه كند.كافي است مردم اين دوران را بشناسد با ديگر از تكثير «قيصر» دست بر دارد و كاري كند كارستان.

9+0-

پنجشنبه 10 دي 1394



>>>حرفهای بهمن مفید درباره قیصر:

بهمن مفید از جمله بازیگران سینمای موسوم به “فارسی” است که بعد از انقلاب اسلامی از ایران مهاجرت کرد. به گزارش سینماژورنال با این حال وی در اواخر دهه هفتاد توانست مجددا به کشور بازگردد و البته در یک فیلم سینمایی به نام “سرود تولد” هم بازی کند؛ فیلمی که به دلیل حضور بهمن مفید دچار مشکلات فراوانی شد و البته بعد از مدتی که از اکران آن میگذشت با حذف نماهای اصلی بهمن مفید روی پرده رفت. بهمن مفید در سالهای اخیر به جز تلاشهای ناکام برای بازیگری در سینما یا تئاتر به عنوان صداپیشه در دوبله چند انیمیشن و البته صداپیشگی چند کار عروسکی مانند “دربدرها” هم حضور داشته اما این حضورها نیز برایش حاشیه ساز بوده است. این بازیگر فارغ التحصيل رشته تئاتر از دانشكده هنرهاي دراماتیک در یکی از معدود گفتگوهای تفصیلی خود که با بابک صحرایی در “هفت نگاه” انجام شده نکات جالبی را درباره کارنامه هنریش در پیش از انقلاب بیان کرده و اشاراتی هم داشته به سالهای حضورش در آمریکا و البته بازگشتش به کشور. مسخره کردن یک لمپن در قهوه خانه درویش تبدیل شد به نقشم در “قیصر” بهمن مفید که بازيگري سينما را از سال ۱۳۴۸ و با فيلم “قيصر” آغاز كرد درباره مابه‌ازای بیرونی کاراکترش در این فیلم می گوید: یک قهوه خانه بود حوالی میدان شهدای امروز به اسم قهوه خانه درویش. ما که جوانهای محل بودیم در آنجا جمع می شدیم. آدمی هم بود که به قهوه خانه می آمد و به اصطلاح خیلی چاخان می کرد. می آمد می گفت سه تا رو زدم و چهارتا رو کشتم و بچه های دبیرستانی هم مات و مبهوت به این آدم نگاه می کردند. به گزارش سینماژورنال مفید با اشاره به بازیگوشی کیمیایی به هنگام حضور این چاخان در قهوه خانه می افزاید: هر وقت این یارو شروع می کرد به حرف زدن مسعود کیمیایی یک چشمک به من می زد و من هم شروع می کردم مثل او حرف زدن و ادایش را درمی آوردم. یارو هم چاقو می کشید و دنبال من می افتاد و میگفت تو نمیذاری من دوزار کاسبی کنم. فکر می کردم “قیصر” یک کار تجربی است بهمن مفید با اشاره به گرته برداری اش از این کاراکتر برای بازی در “قیصر” می گوید: کیمیایی به من زنگ زد و گفت می خواهم فیلمی بسازم و میخواهم آن دیالوگی که حین مسخره کردن آن یارو در قهوه خانه می گفتی را در فیلم من بگویی. من هم بخاطر رفاقت با کیمیایی به قهوه خانه محل فیلمبرداری رفتم و بدون هیچ قرارداد خاصی برای کیمیایی بازی کردم. وی ادامه می دهد: من فکر نمیکردم این کار یک فیلم سینمایی است و نظرم این بود که مسعود در حال ساخت فیلمی تجربی است. برای “قیصر” ۵ هزار تومان از عباس شباویز گرفتم مفید درباره دستمزدش برای بازی در این کار اظهار می دارد: من هیچ توقع مالی نداشتم چون مسعود رفیقم بود اما بعد از اکران “قیصر” یک روز کیمیایی با عباس شباویز تهیه کننده کار به خانه ما که آن زمان در آبسردار اجاره نشین بودم آمدند و بعد از خوردن چای، یک پاکت به من دادند. داخل پاکت ۵ هزار تومان بود. وی می افزاید: من آن موقع تازه ازدواج کرده بودم و فشار مالی هم رویم بود. در شرایطی که اگر استخدام اداره تئاتر می شدی ماهی ۲۵۰ تومان بهت می دادند کیمیایی به من ۵ هزار تومان داد. با این پول یخچال خریدیم، تلویزیون خریدیم و هر کاری میکردیم این پول تمام نمی شد. قرار بود “آنتونی کوئین” نقش “داش آکل” را بازی کند! این بازیگر قدیمی درباره دیگر همکاریش با کیمیایی در “داش آکل” می گوید: قرار بود نقش اصلی این فیلم یعنی “داش آکل” را آنتونی کوئین بازی کند که پولش را هم گرفت و بعدها آمد به جایش در “کاروانها” بازی کرد اما بعد از مدتی بنا شد عباس جوانمرد این نقش را بازی کند و در نهایت نقش به بهروز وثوقی رسید. به گزارش سینماژورنال مفید ادامه می دهد: در همه این تغییرات، ا من گزینه اول و آخر نقش “کاک رستم” بودم و البته ابتدا خودم را برای بازی در برابر آنتونی کوئین آماده میکردم و اگر این اتفاق می افتاد شاید من هم بین المللی می شدم. ایرج قادری خیلی دوست داشت اسمش اول بیاید بهمن مفید که سابقه همکاری با ایرج قادری را هم داشته است درباره علاقه این بازیگر به اینکه اسمش همیشه در ردیف اول نامها در تیتراژ و پوستر باشد اظهار می دارد: در “توبه” با ایرج قادری همبازی بودم و ایشان خیلی دوست داشت که در پوسترها اسمشان را اول بگذارند اما زرین باف تهیه کننده “توبه” زیر بار نمی رفت و دست آخر با یک پلتیک اسم ایرج قادری را اول نوشتند، اسم مرا بالاتر در وسط نوشتند و اسم زری خوشکام را هم در انتها. این بازیگر ادامه می دهد: بعد از این ماجرا ایرج قادری مرتب مرا در فیلمهایش به عنوان رل کوچک به کار میگرفت تا تلافی کند اما من واقعا برایم مهم نبود که اسم ام اول باشد یا آخر. از خیر دستمزدم گذشتم تا اسم ارحام صدر ابتدای فیلم بیاید وی با بیان خاطره ای دیگر درباره این ماجرا می گوید: در فیلم “جوجه فکلی” با ارحام صدر همبازی بودم که فیلمبرداری در اصفهان انجام می شد. بعد از اینکه آنونس ساخته شد دیدم اسم مرا اول گذاشته اند اما من زیربار نرفتم و گفتم ارحام صدر پیشکسوت است و باید اسمش اول باشد. به گزارش سینماژورنال مفید می افزاید: تهیه کننده “جوجه فکلی” می گفت ما ۳۵ هزار تومان خرج شما کردیم که اسم شما اول بیاید و من هم برای اینکه مشکل را حل کنم تمام این پول را برگرداندم که اسم ارحام صدر اول بیاید. برای آخرین فیلم ام ۲۵۰ هزار تومان گرفتم بهمن مفید که نزدیک به یک دهه در سینمایفارسی مشغول فعالیت بوده است درباره دستمزدهای خود در آن دوران بیان می کند: من برای هیچ فیلمی بیشتر از ۳۵ هزار تومان نگرفتم ولی یادم هست که برای آخرین فیلم ام ۲۵۰ هزار تومان گرفت. بعد از انقلاب در سینما ممنوع الکار شدم و برای همین سراغ تئاتر رفتم این بازیگر ۷۳ ساله پیرامون شرایط فعالیتش بعد از پیروزی انقلاب اسلامی اظهار می دارد: بعد از انقلاب مدتی در سینما بازی کردم اما بعد از چندی گفتند یک سری هستند که نمی توانند فیلم بازی کنند شما هم جزو آنهایی و برای همین سراغ تئاتر رفتم. بهمن مفید که گویا در تئاتر هم کارش پرمخاطب بوده ادامه می دهد: من هیچ وقت آدم سیاسی نبودم. در آن زمان هم به تئاتر سنگلج رفتم و شروع به تمرین یک نمایش کردم تا اینکه آمدند و گفتند شما باید به لاله زار بروید و لاله زاری ها بیایند جای شما و به این ترتیب جای تماشاگران مان هم عوض شد. یک روز آقایی آمد و گفت تئاتر را تعطیل کنید و من هم از ایران رفتم وی درباره دلایل مهاجرت از ایران می گوید: به کار تئاتر ادامه می دادم که یک روز یک آقایی آمد و گفت تعطیل کنید. مرتضی عقیلی گفت به چه مجوزی و آن آقا هفت تیرش را درآورد و یک تیر هوایی در کرد و گفت به این مجوز. ما هم تعطیل کردیم و از ایران رفتیم. در آمریکا با درآمد بازی در میان پرده‌ها زندگی می‌کردیم به گزارش سینماژورنال یکی از اسفناک ترین بخشهای گفتگوی بهمن مفید جایی است که از وضعیت بد اقتصادی اش در آمریکا سخن گفته و بیان می دارد: در خارج از کشور من و مرتضی عقیلی با همان میان پرده هایی زندگی می کردیم که گهگاه در تلویزیونهای ماهواره ای پخش می شد. زندگی در آنجا برای هنرمندان قدیمی به خوبی نمی گذشت و ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم. بهمن مفید وقتی به ایران برگشتم پاسپورتم را گرفتند بهمن مفید که در بحبوحه انقلاب در چند فیلم انقلابی و از جمله “فریاد مجاهد”، “منافق” و “قدیس” بازی کرده بود درباره ماجرای بازگشتش به ایران چنین می گوید: بعد از اینکه رییس دولت اصلاحات اعلام کرد که همه ایرانیان خارج از کشور می توانند برای ۱۹ روز به ایران بیایند و خانواده شان را ببینند من هم به سفارت ایران در دوبی رفتم و برایم پاسپورت ایرانی صادر کردند و به ایران آمدم که خاک ایران را ببینم. به گزارش سینماژورنال وی ادامه می دهد: از صبح تا شب هم پیش مادرم بودم و خیلی کیف کردم تا اینکه ایشان فوت کردند. البته بعد از اینکه به ایران آمدم پاسپورتم را گرفتند و بعد از پنج سال بهم دادند. در مجموع ۱۵ سال است که به ایران بازگشته ام و از زندگیم راضیم. در جواب شاملو که به فردوسی فحش داد برایش شعر خواندم این بازیگر که سابقه سرودن شعر هم دارد و البته علاقه اش به فردوسی را کتمان نمی کند با اشاره به درگیری لفظی اش با احمد شاملو می گوید: شاملو که به آمریکا آمد در دانشگاه برکلی به فردوسی فحش داد و بعد که آمد به دانشگاه یو.سی.ال.ای من در پاسخ به توهین ایشان شعری سروده بودم و منتظر بودم به فردوسی توهین کند تا جوابش را بدهم اما کلمه ای درباره فردوسی نگفت اما بعدها از من خواست شعرم را بخوانم که برایش خواندم.

9+0-

پنجشنبه 10 دي 1394



>>>واقعگرا:

از فيلم هايي كه با كمك مالي و بودجه عريض و طويل دفتر فرح مطرح شد، مي توان به فيلم قيصر اشاره كرد. البته مسعود كيميايي از اولين فيلم خود يعني «بيگانه بيا» مورد حمايت اين دفتر بود. او از دوستان احمدرضا احمدي و فيروز شيروانلو و اسماعيل نوري علا بود... اين تنها در مورد قيصر اتفاق نيفتاد. وقتي قرار شد فيلم آرامش در حضور ديگران ساخته ناصر تقوايي اكران شود، همين كار انجام شد. احمد الهیاری عضو سابق کانون نويسندگان ايران در بخش تازه منتشر شده از خاطراتش در پاورقی کیهان، برای اولین بار پشت پرده حمایت گسترده فرح از فیلم «قیصر» مسعود کیمیایی و فیلم سینمایی «آرامش در حضور دیگران» تقوایی را روشن ساخته است. الهیاری اینگونه روایت می کند که: «از فيلم هايي كه با كمك مالي و بودجه عريض و طويل دفتر فرح مطرح شد، مي توان به فيلم قيصر اشاره كرد. البته مسعود كيميايي از اولين فيلم خود يعني «بيگانه بيا» مورد حمايت اين دفتر بود. او از دوستان احمدرضا احمدي و فيروز شيروانلو و اسماعيل نوري علا بود... اين تنها در مورد قيصر اتفاق نيفتاد. وقتي قرار شد فيلم آرامش در حضور ديگران ساخته ناصر تقوايي اكران شود، همين كار انجام شد.» این در حالیست که قیصر با ژست مخالف خوانی به حکومت پهلوی پرفروش شد و فیلم تقوایی نیز از جمله آثارجریان روشنفکری حامی حکومت بود. کیمیایی نیز در سالهای پس از انقلاب در پی تکرار نوستالژی قیصر بود اما با قطع حمایتها، هیچگاه نتوانست به رویای فروش این فیلم نزدیک شود. اما این افشاگری از سوی احمد الهیاری صورت گرفته که در مقدمه خاطراتش، اینگونه معرفیشده است: وی روزگاري را در ميان گروههاي چپ گراي نوکر راست که کل فعاليت هاي چريکي يشان کافه نشيني و خيابان گردي بود، گذراند و روزگاري را هم در زندان شاه و بعد دوره اي را در جمع سلطنت طلبان سپري کرد با اين حال، در سال هاي پاياني عمرش «راوي درد» بود؛ درد بيماري روشنفکري و غرب زدگي و رنج سياست بازي و حقه بازي. الهیاری که سال ۸۶ با انبوهي از خاطرات و ناگفته ها از جريان روشنفکري دهه هاي چهل و پنجاه ايران درگذشت، هم انواع نحله هاي سياسي عصر پهلوي دوم - از بهائيان تامارکسيست ها گرفته تا جبهه ملي و درباريان - را ديده بود و هم اقسام محافل هنري را مي شناخت. مشروح روایت تاریخی الهیاری از این ماجرا در ذیل می آید: «لازم به ذكر است كه همين واحد فرهنگي دفتر فرح «فستيوال فيلم تهران» را سازماندهي كرده و اداره مي نمود. در حالي كه قاعدتاً اين كار بايد جزو وظايف وزارت فرهنگ و هنر باشد. به خاطر دارم كه فيروز شيروانلو روزي در جمع خبرنگاران صحبت از برگزاري فستيوال فيلم تهران كرد و گفت براي اينكه كار از نظر تبليغاتي خوب هدايت شود مسئولان اين فستيوال را از ميان خود شما انتخاب خواهيم كرد. او چند روز بعد فريدون معزي مقدم را به عنوان دبير فستيوال فيلم تهران معرفي نمود. فريدون معزي مقدم از دوستان نزديك احمدرضا احمدي و اسماعيل نوري علا بود و به عنوان شاعر موج نو آثارش را در جزوه شعر و مجله فردوسي چاپ مي كرد. من با قاطعيت اعلام مي كنم كه تمام فيلم هاي پرفروش و نامدار دوران پهلوي با حمايت دفتر فرهنگي فرح پهلوي مطرح شدند. البته آنها اعتقاد داشتند كه بايد سينماي ايران را تغيير محتوايي داد. به همين سبب تشكيلاتي به نام سينماگران پيشرو را سازمان دادند. پرويز صياد رابط اين تشكيلات با دفتر فرح بود و خودش هم از اين رهگذر بسيار منتفع گرديد. او هر سال با كمك مالي اين دفتر يك فيلم به اصطلاح روشنفكرانه مي ساخت و توانست با نفوذ فرح پهلوي قطعه زميني در مقابل خيابان جام جم را از دولت بگيرد و در آن سالني به نام سينما تئاتر كوچك تهران را ايجاد نمايد. يكي از فيلم هايي كه با كمك مالي و بودجه عريض و طويل دفتر فرح مطرح شد، مي توان به فيلم قيصر اشاره كرد. البته مسعود كيميايي از اولين فيلم خود يعني «بيگانه بيا» مورد حمايت اين دفتر بود. او از دوستان احمدرضا احمدي و فيروز شيروانلو و اسماعيل نوري علا بود. به خاطر دارم كه روزي احمدرضا احمدي به دفتر كارم تلفن كرد و از من خواست تا بعدازظهر همان روز براي ديدن يك فيلم به استوديويي در خيابان طالقاني كنوني (تخت جمشيد) بروم. آن روز در اين استوديو فيلم قيصر را نمايش دادند. پس از پايان فيلم قيصر مقداري درباره آن صحبت شد و روز بعد احمدرضا احمدي به سراغ من آمد و خواست تا چند نقد فيلم به شكل هاي مختلف درباره اين فيلم بنويسم. روزي كه اين فيلم اكران شد. اين نقدها در جرايد مختلف چاپ گرديد. با اكران شدن اين فيلم نوري علا، احمدرضا احمدي و فيروز شيروانلو در يك ديدار از من، ستار لقايي، عباس پهلوان(۱) و عليرضا نوري زاده(۲) خواست تا تمام توان تبليغاتي جرايد تهران را مصروف اين فيلم نماييم. به خاطر دارم كه من خودم به تنهايي بيش از ۱۰ نقد فيلم درباره قيصر نوشتم و در روزنامه و مجلات مختلف چاپ كردم. افزون بر آن چند مصاحبه با شخصيت هاي سينمايي از هنرپيشه ها تا كارگردانان درباره اين فيلم انجام دادم و آنها را نيز چاپ كردم. البته تمام اين نقدها و مصاحبه ها جنبه رپرتاژ آگهي داشت و مديران جرايد پس از چاپ براي آن فاكتور تهيه مي كردند و به احمدرضا احمدي مي دادند و او چك مربوط به آنها را برايشان مي آورد. فيروز شيروانلو براي من و ساير نويسندگاني كه اين مطالب را مي نوشتند نيز مزايايي در نظر گرفته بود و بابت هر نقد فيلم با مصاحبه اي كه چاپ مي شد هزار و پانصد تومان مي پرداخت و تهيه كننده فيلم عباس شباويز نيز بابت هر نقد يا مصاحبه مبلغ سيصد تومان به من يا ديگران مي داد. اين تنها در مورد قيصر اتفاق نيفتاد. وقتي قرار شد فيلم آرامش در حضور ديگران ساخته ناصر تقوايي اكران شود، همين كار انجام شد و من و هوشنگ اعلم، ستار لقايي، محمدعلي سپانلو، ]اسماعيل[ نوري علا و عليرضا نوري زاده هر يك مطالبي درباره آن نوشتيم كه به صورت رپرتاژآگهي در جرايد چاپ شد. ناصر تقوايي اين فيلم را از روي داستاني نوشته غلامحسين ساعدي ساخته بود. لانسه كردن خسرو هريتاش يكي ديگر از اقدامات همين گروه بود.»

9+0-

پنجشنبه 10 دي 1394



>>>فرمان:

معرفی فیلم قیصر (اثری فراموش نشده از مسعود کیمیایی) این فیلم با موسیقی اسفندیار منفرد زاده، تیتراژ عباس کیارستمی، میکس روبیک منصوری و بازی ناصر ملکمطیعی، جمشید مشایخی، بهروز وثوقی، پوری بنایی، ایران دفتری، غلام رضا سرکوب، بهمن مفید، شهرزاد و جلال پیشواییان در سالهای 1348 و 1349 روی پرده سینماها رفت و پرفروشترین فیلم تاریخ سینمای ایران شد. آمار نشان می دهد که چیزی حدود نیمی از مردم تهران این فیلم را تماشا کردند. قیصر داستانی اصیل داشت و در زمانی که ساخته شد، حرفهایی برای گفتن داشت، و به مسائل سنتی جامعه ایران با محوریت قتل ناموسی می پرداخت. صحنه پایانی قیصر از پلانهای به یادماندنی تاریخ سینمای ایران است. طبق نظر ممیزان پلیس باید قیصر را دستگیر می کرد. بهروز وثوقی در این لحظه آخر در قطار لبخندی از سر رضایت و آرامش می زند و پلیس در همین لحظه او را می بیند. دکتر علی شریعتی هم بر این بود که قیصر تنها فیلمی است که به سیستم نه گفته است. قیصر در جشنواره سپاس جایزه هایی را دریافت کرد. قیصر فیلمی جریان ساز به شمار می رود به این معنی که موجی نو در سینما آفرید و بعضی پس از این فیلم به سینما روی آوردند و کارگردان شدند. قیصر به صنعت سینمای ایران جان بخشید و اهالی سینما را به کار خود دلگرم کرد. از این پس مساله قتل ناموسی تا سالها در آثار دیگر کارگردانان دنبال شد حتی طوقی اثر علی حاتمی و آب توبه اثر محمدرضا فاضلی با تاثیر از قیصر ساخته شدند. چندی پیش علی معلم پیشنهاد داده بود که آماده است برای بازسازی این فیلم سرمایه گذاری کند و بهرام رادان قرار بود به جای بهروز وثوقی بازی کند، ولی تاکنون مسعود کیمیایی روی خوش نشان نداده است. کارگردانان کمتر به بازسازی فیلمهای خوب و قدیمی سینمای ایران پرداخته اند و یا به خوبی از پس این کار بر نیامده اند. تنها نمونه قابل ذکر گل یخ به کارگردانی کیومرث پوراحمد به عنوان نسخه دوم سلطان قلبهای فردین است. ++++++++++++++++ /کیمیایی: فیلمسازی که دغدغه طبقات اجتماع را دارد/ کيميايي فیلمسازی است که همیشه دغدغه اجتماع داشته است .او دوسال پیش در گفت وگویی با گلاویژ نادری و کریم نیکو نظر درروزنامه اعتماد ملی مي‌گويد: «من در فيلم‌هايم هيچ طبقه‌اي را تحقير نکرده‌ام. در حالي‌كه مي‌بينم در فيلم‌ها، خودبه خود اين اتفاق مي‌افتد. شايد به عمد باشد يا اصلا هم به عمد نباشد؛ اما اين اتفاق مي‌افتد. از زماني كه من در فيلم «گوزن‌ها» زني را كه در لاله‌زار كار مي‌كند نشان مي‌دهم و او مي‌گويد نجيبم كه زندگي‌ام همين بقچه است، دغدغه طبقات اجتماعي با من هست. يا اصلا فيلم‌هاي قبل از گوزن‌ها. نه اينكه دفاع كنم. اما وقتي شما به تار و پود اين طبقه نزديك مي‌شويد، مي‌بينيد كه آدم‌هاي اين طبقه، هم در عزا كشته شده، هم در عروسي. من حتي در فيلم‌هاي قبل از گوزن‌ها هم اين را نشان داده‌ام.» /علی شریعتی و قیصر/ اما دکتر علی شریعتی از حامیان و طرفداران فیلم قیصر درزمان خود بود . مسعود کیمیایی در مصاحبه ای دراین باره گفته : دیدار من با «دکتر شریعتی» خیلی قبل‌تر از نمایش «قیصر» اتفاق افتاده بود. اما خیلی‌ها این ماجرا را نمی‌دانند. «دکتر شریعتی» را چندین‌بار دیده بودم، اما شب نمایش «قیصر» بود که از دور ایشان را دیدم و سلام‌و‌علیکی کردیم. این‌که می‌گویند «کیمیایی» هیچ‌وقت «دکتر شریعتی» را ندیده و با او حرف نزده، حرف درستی نیست.یادم هست او «قیصر» و «گاو» را دیده بود و می‌گفت بین این‌دو، فیلم موردنظر ما «قیصر» است. چون معتقد بود «قیصر» فیلم «نر» و «پرحرکتی»‌ از کار درآمده است. خیلی هم «قیصر» را دوست داشت و ابراز لطف می‌کرد، اما من هیچ‌وقت درباره این فیلم با او حرف نزدم؛ یعنی هیچ‌وقت فرصتش پیش نیامد. «شریعتی» درباره فیلم با «عباس شباویز» مفصل حرف زده بود و برای او از خوبی‌های فیلم گفته بود. /قیصر و علی شریعتی به روایت داریوش ارجمند/ داریوش ارجمند بازیگر مطرح سینمای ایران از کسانی است که می تواند تحلیل جالبی درباره قیصر کیمیایی ارائه دهد .ارجمند كه در فيلم "اعتراض" كيميايي ايفاي نقش كرده، چند سال پیش در مصاحبه ای با میراث خبر نگاه واقعگرا را يكي از دلايل موفقيت فيلم "قصير" دانسته و با عنوان اينكه اين فيلم برخلاف ديگر فيلم‌هاي آن زمان در‌وهم وخيال نمي گذشت، افزوده بود :« اين فيلم زندگي واقعي مردم را درابعادي تكان دهنده درمقابل سينماي خيالي به نمايش گذاشت.»بازيگرفيلم "اعتراض" درباره علت استقبال گسترده مردم ازاين فيلم گفته بود :« اين فيلم با استفاده از تكنيك وانديشه‌اي نو و ارائه بازيهاي خلاقانه به قشر فرودست جامعه و دغدغه‌هاي آنها پرداخته كه سبب مي‌شود تا مخاطب با شصيت‌هاي فيلم حس همذات‌پنداري پيدا كند و اين گامي موثر در جهت توجه مردم به اين فيلم است.» او با بيان اينكه "دفاع فردي ومبارزه يك تنه قيصردربرابرظلم اعمال شده بر طبقه‌اي خاص در ميان مردم بازتاب خوبي داشت"، گفت:« در برهه‌اي كه از اوضاع و احوال اجتماع، رفتارهاي قشر ويژه‌اي از مردم را مد نظر داشت، كيميايي توجه خود را به سمت عامه مردم متوجه كرد و آنها را به تصوير كشيد.» داريوش ارجمند با تاكيد اينكه "قيصر" موج نويي در سينماي ايران ايجاد كرد، گفت :« هرچند پيش از "قيصر" تلاش‌هايي براي تصوير كردن واقعيت صورت گرفت كه حاصل آن فيلم‌هايي چون "خشت و آيينه" ابراهيم گلستان و"شب قوزي" فرخ غفاري بود اما از آنجا كه اين فيلم‌ها با استقبال مردم همراه نبودند، نتوانستند جرياني را در سينماي ايران ايجاد كنند.» اين بازيگر، فيلم "قيصر"را متعلق به دوراني خاص دانست و اضافه كرد :« اين فيلم در آن زمان رسالت ويژه‌اي را برعهده گرفت و نبض زمانه خود را به صدا در آورد.» /استعاره ای از شکست شاه / وي به خاطره‌اي ازدكترعلي شريعتي اشاره كرد و گفت :« فيلم "قيصر" را به همراه دكتر شريعتي ديدم. او نظر بسيار مثبتي درباره اين فيلم داشت. پس از تماشاي فيلم، او دركلاس اين مساله را مورد توجه قرار داد و عنوان قيصر را استعاره‌اي از شكست شاه عنوان كرد.» وي درادامه خاطره طنز ديگري ازدكترعلي شريعتي بازگو كرد و ادامه داد:« دكترشريعتي با اشاره به صحنه‌اي از فيلم كه قيصر پاشنه كفشش را ور مي‌كشد، گفت من جورابي مشابه جوراب قيصر دارم كه با تصور اينكه مختص بچه خوشتيب‌هاست از پوشيدن آن اجتناب مي كردم، اما حالا با ديدن اينكه طبقه عام اجتماع هم از اين جوراب ها مي پوشد ديگر نگران اين شبهه نيستم.» اين بازيگردر پايان گفت :« اين خاطرات را از اين لحاظ بيان مي‌كنم كه درباره اين فيلم بسيار گفته شده و بنابراين بهتر است به ناگفته‌ها بپردازيم،هرچند كه اين خاطرات نيز به خاستگاه اجتماعي و انديشه جاري در اين فيلم اشاره دارد.» /قیصر وبهروز وثوقی/ اما غیر از مسعود کیمیایی ،بهروز وثوقی بازیگر مطرح سینمای ایران نیز نقش قابل توجهی در ماندگار شدن فیلم قیصر داشته است . /سینمای متفکر مدیون بهروز وثوقی/ مجید مجیدی کار گردان برجسته سینمای ایران در گفت وگویی که چند سال پیش با رضا درستکار انجام داده ،روایت جالبی رااز دیدار با بهروز وثوقی بازگو کرده استمجیدی دراین باره گفته : زمانی که برای نمایش فیلم باران به آمریکا رفته بودم کمپانی میراماکس پخش کننده فیلم در هرایالت نمایش خصوصی را برای فیلم برگزار می کرد ودر یکی از این نمایشها بهروز وثوقی دعوت شده بود. مجیدی دراین مصاحبه می گوید :به هرحال سینمای متفکر وبالنده ما با حضور بهروز وثوقی در چند فیلم شاخص خود راه خودرا پیدا کرد و ما به نوعی مدیون او وبرخی از کارگردانها و سینماگران متفکر سینمای ایران هستیم .بعد از یک مصاحبه مطبوعاتی با بهروز وثوقی ملاقاتی پیش آمدوقتی من را دید به قدری صمیمیت به خرج دادکه گویی سالهاست من را می شناسد به محض اینکه همدیگررا در آغوش گرفتیم بهروز وثوقی شروع کرد به گریه کردن ومن را هم تحت تاثیر قرار داد. مجیدی دربخش دیگری ازاین مصاحبه می گوید :در سخنرانی که قبل از نمایش فیلم هم راجع به سینمای شاخص قبل از انقلاب حرف زدم از بهروز وثوقی به عنوان نمادی از سینمای موج نو نام بردم که بهروز بلند شد ومردم اورا خیلی تشویق کردند. راستش بگویم که غربت ،بهروز وثوقی و سایر هنرمندان برجسته مهاجر ایرانی را شکننده کرده است.اما چیزی که دراین دیدار ویژه برای من جالب بود خویشی و پیوندی بود که به رغم فاصله های روحی ،جغرافیایی و زمانی میان من واو به وجود آمد من و بهروز وثوقی هیچ فصل مشترکی نداشتیم اما رابطه ای که در همان یکی دوساعت شکل گرفت ،مثل یک رابطه دوستی سی ،چهل ساله بود. /چرا نام فیلم قیصر شد؟/ ” قیصر چهل سال بعد " ساخته مسعود نجفی از مستند های مهم چند سال اخیر سینمای ایران است که در آن حقایق جالبی درباره این ساخته تحسن برانگیز مسعود کیمیایی بازگو شده است .در ابتدای این مستند کیمیایی درباره انتخاب نام قیصر برای این فیلم می گوید :قیصر اسمی است تند و نا آشنا که تهاج درونش است .اسمی است که خوب وتند گفته می شود .جمشید مشایخی نیز دراین فیلم می گوید : قیصر پس از خشت وآینه و گاو سومین فیلم من بود .بارها از من پرسیده اند اگر بخواهی دوباره نقشی را تکرار کنی چه نقشی را انتخاب می کنی ؟ گفته ام نقش خان دایی در قیصر . /نگاهی فراموش نشدنی درتاریخ سینما/ کیمیایی نیز بااشاره به بازی جمشید مشایخی در نقش خان دایی در فیلم قیصر می گوید :نگاه همراه با تعجب جمشید مشایخی به نقش خان دایی نگاهی فراموش نشدنی در تاریخ سینماست .کیمیایی همچنین صدای دوبلور نقش قیصر (منوچهر اسماعیلی )را در ماندگاری نقش بسیار موثر می داند . /فاطمه معتمد آریا: قیصر فیلمی ملی است/ در این فیلم فاطمه معتمدآریا بااشاره به اینکه قیصر فیلمی ملی است می گوید :اگر قرار بود یکی از نقشهای فیلم را بازی کنم دوست داشتم نقش بهمن مفید را در فیلم بازی کنم چون احتیاج به قدرت وتسلط بسیاری است . /دیالوگهای تند وتیز درقهوه خانه/ منوچهر اسماعیلی دوبلور

9+0-

پنجشنبه 10 دي 1394



>>>طرفدار همیشگی قیصر:

نمایش فیلم سینمایی قیصر حدود چهل سال پیش، از دهم دی ۱۳۴۸ در دوازده سینمای تهران شروع شد. کارگردان فیلم مسعود کیمیایی نام داشت که پیش از قیصر فیلمی به نام "بیگانه بیا" ساخته بود، که با موفقیت همراه نبود. در مقطعی که سینمای ایران، از جمله به خاطر فشار سانسور، به بحرانی سنگین فرو رفته بود، قیصر به روی پرده آمد و همه را غافلگیر کرد. در آشفته بازار فیلم*های مبتذل و بی مایه، قیصر از داستانی گیرا و ساختی نسبتا سنجیده برخوردار بود. فیلم قیصر که بسیاری آن را پیشرفتی مهم در سینمای ایران ارزیابی کردند، داستانی ساده را روایت می*کند. بیشتر ماجراهای فیلم در محلات قدیمی جنوب تهران می*گذرد: دختری به نام فاطی سم خورده و خود را کشته است. از نامه*ای که به جا گذاشته درمی*یابیم که یکی از اوباش محل به نام منصور به او تجاوز کرده، و دختر از این ننگ خود را کشته است. برادر بزرگ فاطی به نام فرمان (با بازی ناصر ملک مطیعی) که خود زمانی چاقوکش و "بزن بهادر" بوده، برای انتقام به سراغ منصور می*رود، اما در نزاعی نابرابر به دست او و دو برادرش (کریم و رحیم) کشته می*شود. برادر کوچک فرمان به نام قیصر (با بازی هنرمندانه*ی بهروز وثوقی) که در آبادان کار می*کند، برای دیدار خانواده به تهران می*آید. در صحنه*ای پرتنش قیصر از خودکشی خواهر و قتل برادر باخبر می*شود. او تصمیم به انتقام می*گیرد، در روزهای بعد به سراغ سه برادر قاتل می*رود، و آنها را یکی پس از دیگری با چاقو به قتل می*رساند؛ اولی را در حمام، دومی را در کشتارگاه و سومی را در انبار راه آهن. در پایان قیصر به دست مأموران پلیس از پا در می*آید. "تولدی تازه برای سینمای ایران" فیلم قیصر با فروش بسیار بالا به رکوردی تازه در سینمای ایران رسید و با محبوبیت فراوان در میان جوانان، به صورت یک "موج فرهنگی" درآمد. دهها فیلم جاهلی به تقلید از قیصر ساخته شد. افزون بر تماشاگران عادی سینما، بیشتر روشنفکران و منتقدان سینمایی نیز از قیصر ستایش کردند، و آن را "تولدی تازه برای سینمای ایران" دانستند. پرویز دوایی (پیام) یکی از سرشناس*ترین منتقدان سینما، نقدی مفصل در ستایش قیصر نوشت به عنوان "مرثیه*ای برای ارزش*های از*دست*رفته". در این مقاله آمده است: «قیصر قصۀ مرگ دورانی است که ارزش*هایش آخرین رشته*ای بود که جامعۀ ما را به زندگی خاص و ناب ایرانی می*پیوست...» دوایی می*گوید که قیصر به "پیروی از فرمان خون و غیرت و انسانیت" دست به عمل زده است. او می*افزاید: «انتقام قیصر انسانی*ترین، سالم*ترین و لذت*بخش*ترین عملی است که از مردی چون او می*توان انتظار داشت.» دوایی بر نکته*ای انگشت می*گذارد که برای امروزیان بسیار روشنگر است: «دید و برداشت او (کارگردان فیلم) از این محیط، به رنگ فرهنگ غرب آلوده نشده است.» ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز نامی، در نوشته*ای بلند سخت از فیلم قیصر ستایش کرد. فیلم قیصر فیلم قیصر نجف دریابندری، نویسنده و مترجم سرشناس، در نقدی مفصل به نام "قیصر پس از بیست سال سیاه مشق" چنین نوشت: «برای اولین بار یک فیلم فارسی خوب تصویر شده و خوب اجرا شده است... قیصر در حقیقت نخستین فیلم فارسی است. فیلم*های قبل از قیصر را اکنون می*توان در حکم سیاه مشق صنعت سینمای ایران دانست..." "ارتجاعی*ترین فیلم سینمای ایران" بسیاری از تماشاگران، از جمله خود کارگردان، قیصر را اثری در ستایش "مبارزه" دانستند. در معدود برخوردهای منفی به فیلم، به ویژه دو نقد بر نکاتی اساسی انگشت گذاشتند. نخست نقدی بود از هوشنگ کاووسی. این منتقد و فیلم*شناس در مقاله*ای به عنوان "از داج سیتی تا بازارچۀ نایب گربه" به شدت به فیلم حمله کرد. کاووسی نوشت: «وقتی قیصر را تماشا می*کنم وصلت آن را با فیلم فارسی عیان می*بینم و در می*یابم که این فیلم ثمر پیوند "بیگانه بیا" و غول بیابونی است که در قهوه*خانه*ی قنبر اتفاق افتاده...» هوشنگ طاهری، از منتقدان هنری، در مقاله*ای تند به فیلم تاخت: «قیصر بدون شک ارتجاعی*ترین فیلمی است که تا کنون در سینمای ایران ساخته شده است. کیمیایی با این فیلم خود، درست در حساس*ترین لحظه*ای که سینمای مبتذل بومی ما در آخرین مراحل حیات خود دست و پا می*زند و می*رود که به یکباره در ابتذال روزافزون خود خفه شود، به یاریش می*شتابد و با انتخاب موضوعی اشک*انگیز و پرداختی احساساتی، بار دیگر حیاتی نو به این کالبد فاسد می*دهد...» این صداهای پراکنده در برخورد جدی با فیلم قیصر، در غوغایی که در ستایش فیلم به پا خاسته بود، پژواکی اندک داشت. تسلط ارزش*های سنتی در بازخوانی متن قیصر، پس از چهل سال، وجه اصلی این فیلم، و بی*گمان علت اصلی موفقیت آن را، تسلط ارزش*های سنتی جامعه می*بینیم. فیلم در طرح مسائلی مانند تجاوز و غیرت و انتقام، به تائید و بازتولید باورها و پیش*داوری*های دیرین جامعه روی می*آورد. مضمون اصلی فیلم "انتقام ناموسی" است. ناموس مقوله*ایست که یکراست از دل اخلاقیات جامعۀ مردسالار بیرون آمده است. این مردان هستند که حافظ ناموس (حرمت جنسی زنان) به شمار می*روند و باید از آن دفاع کنند. انگیزه*ی اصلی "ناموس*پرستی" نیز غیرت است (تعصب و آبرو)، که به مردان تکلیف می*کند از "حریم" خود در برابر تعرض بیگانه دفاع کنند. در این برداشت سنتی، تجاوز مصیبتی نیست که بر جسم و جان زن وارد می*آید، بلکه تعرضی است که به "ساحت مقدس" مرد ایرانی صورت می*گیرد. زنی که مورد تجاوز قرار گرفته، همان بهتر که خودکشی کند، و گرنه تردیدی نیست که "فاطی" به دست برادران غیور (فرمان و قیصر) خود کشته خواهد شد. از دیدگاه حقوقی نیز (کدام حقوق؟!) مدعی اصلی "زن" نیست، بلکه مردان (پدر و برادر و همسر) او هستند که باید پا پیش بگذارند و "ناموس به بادرفته*ای را با یک دو سه" نیش چاقو بخرند. انتقام قبیله*ای در برابر مسئولیت فردی مشکل فیلم قیصر آن است که در جامعه*ای شهری و با مظاهر مدرن، به اخلاق سنتی (فئودالی) تکیه می*کند. گفته*اند که قیصر از "انتقام فردی" دفاع می*کند، اما بدتر از آن این است که در قیصر از مسئولیت فردی (بنمایه*ی فرهنگ مدنی مدرن) خبری نیست: به دنبال تجاوز به زن، دو خانواده (قبیله یا کلان) به جان هم می*افتند و شش نفر از دو طرف جان می*دهند. فرمان و برادرش قیصر به ظاهر شرارت و چاقوکشی را کنار گذاشته*اند: فرمان به "مکه" تشریف برده، توبه کرده و حالا قصاب شده است، و قیصر به دنبال "کسب حلال" رفته است، اما روحیۀ لمپنی در هر دو برادر همچنان زنده است، و هر دو در هر فرصتی دست به چاقو می*برند. به نقل از علی امینی نجفی پژوهشگر مسائل فرهنگی واکنش سنت به نوگرایی سرگذشت ایران قرن بیستم سراسر در نبرد میان سنت و نوگرایی (بنای جامعۀ مدرن) گذشت و فیلم قیصر را باید در بستر همین برخورد ارزیابی کرد. فیلم قیصر این زمینه*ی ذهنی را به روشنی بازتاب می*دهد. در قیصر ارجاعات گوناگونی به شناسه*های فرهنگ سنتی (فئودالی و پیشامدرن) وجود دارد، که به صورت فرهنگ قومی (فولکلور) ارائه می*شود.

10+0-

پنجشنبه 10 دي 1394



>>>نقش جالب دکتر "علی شریعتی" در ماجرای قیصر:

عباس شباویز، تهیه‌کننده فیلم «قیصر» تعریف می‌کند: «اواخر سال 46 یا اوایل سال 47 بود که یک شب در رستورانی انتهای خیابان سلطنت‌آباد (پاسداران امروز) شام می‌خوردم که بهروز وثوقی، آقای کیمیایی را به من معرفی کرد. آن شب که او را دیدم درباره سناریوی قیصر صحبت کرد.گویا قبل از آن چند تهیه‌کننده دیگر از جمله میثاقیه و اخوان‌ها آن را خوانده و رد کرده بودند. اما من در همان برخورد اول، مسعود کیمیایی را جوان بسیار خوب و مودبی دیدم و برای فردا دعوتش کردم به استودیو آریانا فیلم، فردا آمد و قصه‌اش را که در یک کتابچه خطی نوشته بود، برایم خواند. خوشم آمد، دیدم قصه اصیل است، حرف دارد، مسائل سنتی نیز در آن وجود دارد؛ منتها کمی می‌بایست رویش کار می‌شد... در سناریوی اولی که مسعود نوشته بود شخصیت فرمان زنده نبود و قصه از قطاری که قیصر با آن می‌آمد شروع می‌شد. من پیشنهاد دادم که فرمان را زنده‌اش کنیم و ده دقیقه اول بدون حضور بهروز باشد.» عباس شباویز می‌گوید که فیلم «قیصر» هنگام درخواست پروانه نمایش به مدت 7-6 ماه توقیف شد و بعد با دوندگی‌های زیاد توانستند اجازه نمایش فیلم را بگیرند. در مورد این‌که فیلم توسط اداره نمایش‌ها سانسور شد، شباویز در مصاحبه‌ای توضیح می‌‌دهد: «نه سانسور نشد فقط در مورد صحنه پایانی فیلم گفتند که پلیس باید قیصر را دستگیر کند که کیمیایی با کلوزآپی که توی قطار به عنوان آخرین پلان ازصورت بهروز گرفت (که پلیس در همین لحظه او را می‌بیند و قیصر لبخندی از سر رضایت و آرامش می‌زند) فیلم را با شکل خوبی پایان داد...» فیلم «قیصر» ابتدا در دو اکران خصوصی نمایش داده می‌شود. یکی از آن‌ها در سالن کوچک بالای استودیو مولن‌روژ بود و به گفته عباس شباویز حتی دکتر شریعتی را هم برای تماشای فیلم می‌آورند. شباویز می‌گوید: «در شب نمایش خصوصی سینما مولن‌روژ (سروش فعلی) مرحوم دکتر شریعتی را آوردیم. در تاریکی وارد سالن شدو در تاریکی رفت. در حقیقت بدون این‌که کیمیایی بداند، سناریوی قیصر را نیز داده بودم او بخواند. همان موقع نظرش این بود که اگر این فیلم درست ساخته شود تنها فیلمی است که به سیستم «نه» گفته است. بعد از تماشای فیلم هم خیلی خوشش آمد.» فیلم «قیصر» از صبح چهارشنبه 10 دی ماه 1348 در سینماهای مولن‌روژ، دیانا (سپیده فعلی)، مهتاب (شهر قشنگ فعلی)، رکس، لیدو، شهوند، نپتون، همای، اسکار، اورانوس، پاسارگاد، شرق و به عنوان برنامه افتتاحیه سینما رنگین‌کمان در خیابان شهرستانی میدان امام حسین به نمایش درآمد. 3 هفته نمایش در این 13 سینما مبلغ 000/800/1 تومان برای فیلم فروش به ارمغان آورد. «قیصر» در سال 1349 نیز بعد از دریافت جوایز سپاس از صبح چهارشنبه 17 تیر ماه مجددا در سینماهای مولن‌روژ، دیانا، مهتاب، رکس، شهوند، لیدو، نپتون، رنگین‌کمان، ژاله، همای، اسکار، پاسارگاد، اورانوس، شرق و چرخ فلک به مدت 3 هفته اکران شده و نزدیک به 2‌میلیون تومان فروش کرد. «قیصر» با یک حساب تقریبی در اکران اول و دوم تهران 000/600/3 تومان فروخت که با در نظر گرفتن میانگین قیمت بلیت 3‌تومان در آن تاریخ، تعداد یک‌میلیون و دویست هزار نفر در تهران از فیلم دیدن کردند. جمعیت تهران در آن تاریخ بالای 3‌میلیون نفر بوده است و با توجه به این میزان جمعیت در طول یک سال 40‌درصد جمعیت تهران فیلم را دیده‌اند. «قیصر» اکران‌های مجدد بسیار داشته است، به روایتعباس شباویزقیصر از تاریخ اولین نمایش یعنی 10 دیماه 48 تا تعطیلی سینماها در آبان 57 مجموعه 200 میلیون تومان فروخته است .که با احتساب میانگین قیمت بلیط در طول 9 سال نمایش خود بیش از 65 میلیون نفر فیلم قیصر را روی پرده سینما دیدیند که هنوز هم رقمی بی سابقه و دست نیافتنی است

9+0-

پنجشنبه 10 دي 1394



>>>ناگفته های قیصر از زبان زنده یاد عباس شباویز:

صبح چهارشنبه 10 دی ماه 1348 فیلمی در 13 سینمای تهران به روی پرده رفت که باعث شد دوره‌ای جدید در تاریخ سینمای ایران آغاز شود. دوره‌ای که به موج نو در این سینما معروف شد و آن را تا حدودی از انحصار قارونیسم و تقلیدهای هندی و ترکی خارج ساخت. با فیلم «قیصر» سینماگران جوانی در سینمای ایران مطرح شدند که هرکدام قابلیت‌ها و توانایی‌های قابل بحثی به وجوه ساختاری و محتوایی سینمای ایران بخشیدند. «قیصر» به نوعی سرآغاز تلفیق سینمای هنری با عناصر و فاکتورهای تجاری بود. سینمای هنری که تا پیش از «قیصر» در فیلم‌های کارگردان‌هایی مانند فرخ غفاری و ابراهیم گلستان و آثاری همچون «گاو» که با کاربرد سینمای ناب و روش‌های زیباشناختی سعی در ارائه تفکرات و دیدگاه‌های شبه‌فلسفی داشتند نمود می‌یافت با فیلم «قیصر» با سینمای موسوم به سینمای بدنه و تماشاگرپسند روز آمیخته شد و از همین رو «قیصر» یکی از 4 فیلم پرمخاطب تاریخ سینمای ایران شد. «قیصر» اولین فیلم سینمای ایران است که اکثریت طبقه متوسط را برای دیدن فیلم ایرانی به داخل سینما کشاند و تقسیم‌بندی طبقاتی تماشاگر فیلم فارسی و فیلم فرنگی را عوض کرد. البته «قیصر» علاوه بر طبقه متوسط، کارگران شهری و روستاییان مهاجر را نیز که تماشاگران فیلم فارسی هستند، راضی کرد. بنابراین «قیصر» اولین فیلم ایرانی است که مخاطب عام و خاص را به داخل سینما می‌کشاند. «قیصر» اولین فیلم ایرانی در دهه 40 است که با پایان تلخ می‌فروشد و پایان فیلم‌های فارسی را عوض می‌کند. «قیصر» اولین فیلم فارسی است که جغرافیای داستان‌های فیلم ایرانی را تغییر می‌دهد. از «قیصر» به بعد محلات پایین و محله‌های فقیرنشین، مکان اصلی فیلم‌های فارسی می‌شوند. «قیصر» اولین فیلم سینمای ایران است که تماشاگر عام را با مفاهیم و تعابیر سیاسی آشنا می‌کند. با «قیصر» قهرمان فیلم فارسی عوض می‌شود و لمپن عدالت‌خواه به جای لمپن قضا و قدری به وسیله چاقو با تقدیر و سرنوشت می‌جنگد. باز هم شرایط سیاسی-اجتماعی پایان سال‌های دهه 40 به فروش «قیصر» کمک می‌کند. شرایطی که با رشد طبقه متوسط شهری و افزایش اوقات فراغت و تاثیرات شرایط جهانی و سیاسی و مذهبی شدن جامعه قابل ارزیابی است. قیصر 1348 نویسنده فیلمنامه و کارگردان: مسعود کیمیایی. مدیر فیلمبرداری: مازیار پرتو. موسیقی متن: اسفندیار منفردزاده. عکس: امیر نادری. تیتراژ: عباس کیارستمی. تهیه‌کننده: عباس شباویز. محصول آریانا فیلم. بازیگران: بهروز وثوقی، جمشید مشایخی، ایران دفتری، پوری بنایی، ناصر ملک‌مطیعی، جلال پیشواییان، سرکوب، بهمن مفید و... خلاصه داستان: فرمان (ناصر ملک‌مطیعی) به دلیل هتک حرمت خواهرش به سراغ برادران آب‌منگل (سرکوب، حسن شاهین و جلال پیشواییان) می‌رود ولی به دست آن‌ها به قتل می‌رسد. وقتی قیصر (بهروز وثوقی) از سفر می‌آید، برادر و خواهرش را کشته می‌یابد و علی‌رغم خواهش و درخواست مادرش و خان‌دایی (جمشید مشایخی) خود اقدام به انتقام‌گیری از برادران آب‌منگل کرده و هر 3 نفر را با نقشه قبلی به قتل می‌رساند. اما پس از قتل آخر، توسط پلیس محاصره می‌شود، در حالی که خود نیز توسط منصور آب‌منگل زخم خورده است. گزارش تولید عباس شباویز تهیه‌کننده فیلم «قیصر» تعریف می‌کند: «اواخر سال 46 یا اوایل سال 47 بود که یک شب در رستورانی انتهای خیابان سلطنت‌آباد (پاسداران امروز) شام می‌خوردم که بهروز وثوقی، آقای کیمیایی را به من معرفی کرد. آن شب که او را دیدم درباره سناریوی قیصر صحبت کرد. گویا قبل از آن چند تهیه‌کننده دیگر از جمله میثاقیه و اخوان‌ها آن را خوانده و رد کرده بودند. اما من در همان برخورد اول، مسعود کیمیایی را جوان بسیار خوب و مودبی دیدم و برای فردا دعوتش کردم به استودیو آریانا فیلم، فردا آمد و قصه‌اش را که در یک کتابچه خطی نوشته بود، برایم خواند. خوشم آمد، دیدم قصه اصیل است، حرف دارد، مسائل سنتی نیز در آن وجود دارد منتها کمی می‌بایست بر رویش کار می‌شد... در سناریوی اولی که مسعود نوشته بود شخصیت فرمان زنده نبود و قصه از قطاری که قیصر با آن می‌آمد شروع می‌شد. من پیشنهاد دادم که فرمان را زنده‌اش کنیم و ده دقیقه اول بدون حضور بهروز باشد.» عباس شباویز در آریانا فیلم که پیش از آن با فیلم «سه دیوانه»‌ (جلال مقدم) کارش را شروع کرده بود، تصمیم به تهیه فیلم «قیصر» می‌گیرد. او با فروش سهم‌های هزار ریالی به جمعی از دوستان و دست‌اندرکاران سینما و یاری موسسه فیلمکو فیلمز (نندلال هندوجا) سرمایه تولید فیلم را تامین کرد. بازیگران اصلی فیلم (بهروز وثوقی و پوری بنایی) که از زمان دستیاری کیمیایی برای ساموئل خاچیکیان هنگام ساخت فیلم «خداحافظ تهران» مورد نظرش بودند و در فیلم «بیگانه بیا» (نخستین ساخته مسعود کیمیایی) وثوقی و جلال پیشواییان بازی کرده بودند، به همین ترتیب انتخاب می‌شوند. مدیر فیلمبرداری مازیار پرتو، فیلمبردار اولین محصول آریانا فیلم یعنی «سه دیوانه» بود و از همین رو مجددا توسط شباویز برای تولید فیلم دوم این موسسه انتخاب شد. طراحی صحنه و لباس توسط خود کیمیایی انجام گردید و لوکیشن‌های فیلم نیز از سوی وی انتخاب شد. فیلمبرداری فیلم بنا بر گفته مازیار پرتو با 33 حلقه نگاتیو و 18 جلسه فیلمبرداری در 25 روز به پایان رسید. اکثر پلان‌ها در یک برداشت گرفته و در معدود مواردی که بازیگری دیالوگ خود را فراموش می‌کرد، این برداشت به شماره دو هم می‌رسید. حواشی تولید عباس شباویز می‌گوید که فیلم «قیصر» هنگام درخواست پروانه نمایش به مدت 6-7 ماه توقیف شد و بعد با دوندگی‌های زیاد توانستند اجازه نمایش فیلم را بگیرند. در مورد این‌که فیلم توسط اداره نمایشات سانسور شد، شباویز در مصاحبه‌ای توضیح می‌‌دهد: «نه سانسور نشد فقط در مورد صحنه پایانی فیلم گفتند که پلیس باید قیصر را دستگیر کند که کیمیایی با کلوزآپی که توی قطار به عنوان آخرین پلان از صورت بهروز گرفت (که پلیس در همین لحظه او را می‌بیند و قیصر لبخندی از سر رضایت و آرامش می‌زند) فیلم را با شکل خوبی پایان داد...» اما «قیصر» حواشی پرسروصدای دیگر هم قبل از نمایش داشت از جمله طولانی بودن مدت زمان آن و درآمدن سروصدای برخی عوامل تولید. عباس شباویز تهیه‌کننده فیلم در گفت‌وگویی با نگارنده ماجرای فوق را چنین شرح می‌دهد: «فیلم قیصر که تولیدش تمام شد، حدود 5/16 پرده شده بود و در نمایش خصوصی صدای همه را درآورد. فیلم خیلی بی‌در و پیکری بود و ریتم بسیار کندی داشت. بهروز 25 درصدی را که با من شریک بود به هم زد. اسفندیار منفردزاده که حاضر نشد برای فیلم آهنگ بسازد. کیمیایی متاثر شده بود. خلاصه من و اسفندیار منفردزاده و بهروز وثوقی و خود مازیار پرتو نشستیم و فیلم را مونتاژ مجدد کردیم تا شد 14 پرده. باز هم ریتم آن کند بود. با میثاقیه صحبت کردم. میثاقیه یک صدابرداری داشت به نام محمدی. او هم فیلم را دید و گفت هیچ چاره‌ای نیست جز این‌که فیلم مجددا مونتاژ شود و 3-4 پرده دیگر کوتاه گردد. من «خانی» را پیشنهاد کردم. خلاصه به اتفاق میثاقیه و خانی و محمدی رفتیم در اتاق مونتاژ و در را هم بستیم. کار را شروع کردیم و از آخر فیلم، مونتاژ را آغاز نمودیم. آخر فیلم همان سکانس قصاب‌خانه بود که کیمیایی با دوربین روی دست و به صورت مستندگونه گرفته بود. مقداری زیاد پلان گوشت‌های آویزان شده را فیلمبرداری کرده بود و یک، دو سه تا پلان هم تصویر بهروز بود که از لابلای گوشت‌ها رد می‌شد و یک جا هم با «سرکوب» برخورد می‌کرد. بعد دیگر برخوردی نبود و برمی‌گشت و می‌رفت داخل ریل قطار و بعد به کافه می‌رفت. این قسمت را درآوردیم و انتهای فیلم در همان ایستگاه قطار شد. سکانس قصاب‌خانه و کشتارگاه نیز خیلی طولانی بود. آن را هم کوتاه کردیم. خلاصه فیلم شد 5/9 پرده. یعنی مجددا 5 پرده و نیم، فیلم کوتاه شد. فیلم را مجددا به نمایش گذاشتیم. منفردزاده آمد، کیمیایی و بهروز وثوقی و همه آمدند و فیلم را دیدند. کیمیایی اول ناراحت شد ولی بهروز و اسفندیار و بقیه خیلی خوشحال شدند. بعد هم اسفندیار منفردزاده قرار شد موزیک فیلم را بسازد که ملودی آن را من پیشنهاد دادم. به او گفتم چیزی بساز که در مایه‌های ضرب زورخانه و این حرف‌ها باشد. او هم خیلی خوب گرفت و موزیکی ساخت که هنوز شنیدنی است و از آن پس باب موسیقی فیلم جدی در سینمای ایران باز شد. در همان ده دقیقه اول که ناصر ملک‌مطیعی می‌آید با موسیقی روی صحنه، مردم میخکوب می‌شوند.»‌ تیتراژ «قیصر» و ورود عباس کیارستمی به سینمای ایران تیتراژ فیلم «قیصر» نخستین تیتراژ رسمی عباس کیارستمی است (تیتراژی که قبل از آن برای فیلم «وسوسه شیطان» ساخت بدون نام وی و برای آنونس فیلم دیگری توسط برادران اخوان استفاده شد) که موجب شد کیارستمی وارد عرصه سینمای ایران گردد. عباس شباویز در همان مصاحبه‌اش قضیه تیتراژ ساختن عباس کیارستمی برای فیلم «قیصر»‌ را چنین تعریف می‌کند: «کیارستمی که آن زمان جوان بود بعد از ساخت «قیصر» از در دفتر آریانا فیلم داخل شد و گفت می‌خواهم کار کنم. گویا قبلا با کیمیایی صحبت کرده بود و او گفته بود باید با تهیه‌کننده حرف بزند. طرحش را برایم توضیح داد و من موافقت کردم. یک روز که در حیاط آریانا فیلم با مازیار پرتو ایستاده بودیم با یک عده به اصطلاح جاهل گردن‌کلفت آمد و گفت یک فیلمبردار به من بدهید تا از این‌ها فیلمبرداری کنم. ما همه تعجب کردیم. گفتم از چی این‌ها می‌خواهی فیلمبرداری کنی، گفت از خال‌کوبی‌هایشان. البته آن‌ها مدام به کیارستمی می‌گفتند خب باید کی را بزنیم؟! به پرتو گفتم از صحنه‌هایی که آقای کیارستمی می‌خواهند فیلمبرداری کن. گفت که من فیلمبرداری نمی‌کنم. این دیگر چه مسخره‌بازی است. خلاصه یکی از دستیاران فیلمبردار استودیو را وادار کردم تا از آن‌چه کیارستمی مورد نظرش است فیلم بگیرد. او هم از بازوهای خال‌کوبی شده آن‌ها فیلم گرفت و بعد که کیارستمی پلان‌ها را مونتاژ کرد و آورد، خیلی عالی شده بود. واقعا برق سه‌فاز از ما پرید که عجب زیبا و قشنگ انتخاب کر

9+0-

پنجشنبه 10 دي 1394



>>>مقاله ای به قلم لیلا ابراهیمیان:

۴۵ سال پس از قیصر؛ معجزۀ سینمایی یا فیلم آنارشیستی؟ بهرام ری‌‏پور ۱۰ سال قبل از تولید فیلم «قیصر»، در مقاله‌ای با عنوان «در انتظار اولین فیلم ایرانی» برای سینمای ایران یک روز خوب آرزو کرده بود. تا اینکه ۱۰ سال بعد، سردبیر هفته‏‌نامۀ «ستارۀ سینما» نوشت: «اولین فیلم ایرانی بوجود آمد.» این تیتر سرمقالۀ پرویز نوری است که در آن آمده بود: «... و حالا «قیصر» بوجود آمده است. بعد از ۲۰ سال انتظار، بعد از همۀ آن نومیدی‏‌ها و بدبینی‏‌ها و بعد از تلاشی خستگی‏‌ناپذیر و قابل ستایش در ایجاد یک سینمای واقعی در این ملک. اگر «قیصر» را به عنوان نخستین فیلم واقعی سینمای ایران معرفی می‌‏کنیم نه از آن جهت است که فیلمساز دست روی سوژه و دیده‌ای غیرتجاری گذاشته و نه به خاطر ادعا‌ها و اداهایی است که سابق بر این در همۀ زمینه‏‌ها از خیلی‏‌ها سرزده است. بلکه «قیصر» هم از روح و اتمسفر یک فیلم ایرانی برخوردار است، - آنچه که قبل از این در هیچ فیلم فارسی سراغ نداریم - و هم در آن پرداخت و تکنیک سینمای امروز کاملا به چشم می‌‏خورد.» (ستارۀ سینما، سال ۱۶، شماره ۶۹۳- ۱۲ دی‏ ۱۳۴۸) درست دو روز قبل، مجلۀ‏ هفتگی «ماه‏ نو» در مطلبی با عنوان «در انتظار فیلم ایرانی!» نوشته بود: «من این تیتر را از «هوشنگ بهارلو» - در سال ۱۳۳۷ در این باره نوشت - نویسندۀ مجلۀ «ستارۀ‏ سینما» و او هم از «هژیر داریوش» به عاریت گرفته‏‌ام. من هم مثل داریوش و بهارلو سال‌ها بود که در انتظار اولین فیلم ایرانی بسر می‌بردم. هر وقت که راهی مکان مقدس سینما می‌شدم محرک من یک «شاید» بود... شاید این فیلم چیز دیگری باشد... پس از دیدن فیلم قیصر برای من یکی، این انتظار برآورده شد.» و تقی مختار مدیر مسئول این مجله با مقاله‌ای با عنوان «بیش از همه ما خوشحالیم: فیلم ایرانی به جای فیلم فارسی» به استقبال پخش فیلم سینمایی «قیصر» رفت؛ سینمایی که عده‎ای از دوستداران آن در آرزوی دیدن فیلم خوب ایرانی، نه فیلم آوانگارد، عادت رفتن به سینما را از سر بیرون کرده بودند. سوژۀ روز: «قیصر» روزهای آغازین دی‏‌ماه سال ۱۳۴۸ بود؛ بازار تبلیغات گرم و صف‏‌های سینما طولانی‏‌تر از روزها و ماه‌‏های قبل بود. طوری که فروش فیلم «قیصر» در هفته‌‏های اول در تهران از مرز یک میلیون تومان گذشت. سرمای زمستان در زیر پروژکتورهای سینما از یاد‌ها می‌‏رود. صفحات نشریات خوب، متوسط و زرد، زیر آبشار تبلیغات برای «قیصر» دومین فیلم کیمیایی - اولین فیلم او «بیگانه بیا» بود - از هم پیشی می‌‏گرفتند: اطلاعات، کیهان، آیندگان، فردوسی، سپید و سیاه، امید ایران، تهران مصور، ماه نو، سخن، نگین، ستارۀ سینما و فیلم و هنر همه با هم از «قیصر» می‌‏گفتند؛ فیلمی که در آن «اثراتی از سینمای واقعی دیده می‌‏شود». (مجلۀ هفتگی ماه‏ نو، شماره ۱۵، ۳ دی ۱۳۴۸) «قیصر» با کارگردانی مسعود کیمیایی جوان و با بازیگری بهروز وثوقی، ناصر ملک‏‌مطیعی، جمشید مشایخی، پوری بنایی، ایران دفتری و بهمن مفید در سینماهای ایران به صورت «عادی» و «فوق‏‌العاده» به روی پرده رفت و دلیلی شد بر اینکه تا آخر‌‌ همان سال، منتقدان سینما و فرهنگ سوژه‏‌ای داغ برای بحث، نقد و تحسین داشته باشند و ویژه‏‌نامه‌‏های متعددی به یمن اکران «قیصر» منتشر کنند و در شماره‏‌های متعدد عکس بازیگران فیلم را در صفحه اول خود قرار دهند. طوری که مجلۀ «ماه‏ نو» در دهم دی‏‌ماه عکس ناصر ملک‏‌مطیعی را بر روی جلد خود چاپ کرد و نوشت: «به مناسبت نمایش فیلم بزرگ قیصر» یا هفته‏‌نامۀ «فیلم و هنر» با عکس پوری بنایی بر روی جلد همین جمله را تکرار کرد و مجلۀ «امید ایران» در ۲۳ دی‏‌ماه عکس ناصر ملک‏‌مطیعی را بر روی جلد خود چاپ کرد. مجلۀ «ماه نو» در شماره‌های متعدد از «قیصر» گفت و در شمارۀ ویژه‌‏نامه عید نوروز با چاپ عکس بهروز وثوقی بر روی جلد، برای بار چندم دربارۀ «قیصر» به تفصیل نوشت. قیصر در زمستان سال ۱۳۴۸ بر سینما، مطبوعات و ذائقه مردم یکه‌‏تازی کرد و بازار داوری هنری و اجتماعی داغ بود. هفته‏‌نامۀ «سپید و سیاه» در دی‏‌ماه ۴۸ نوشت: «قیصر حماسه شکست، مرثیۀ مرگ است... قصه فقط قصۀ مرگ جان‌ها، فنای آدم‌ها نیست. مرگ دورانی است که ارزش‌هایش آخرین رشته‌‏ای بود که جامعه ما را به زندگی خاص و ناب ایرانی می‌‏پیوست... انتقام قیصر انسانی‏‌ترین، سالم‏‌ترین و لذت‏بخش‏‌ترین عملی است که از مردی چون او می‌توان انتظار داشت. گیرم این عمل منطقی و قانونی و مذهبی نیست...گو نباشد!» این هفته‌‏نامه در انتهای مقاله‏‌اش می‌‏گوید: «نمی‌دانم سینمای ایران با قیصر شروع شده یا نه، آغاز در هنر کمتر اتفاق افتاده که یک نقطه بوده باشد. اما «قیصر» بهرحال امیدی است که به قلب همۀ آن‌ها که این سرزمین را دوست می‌‏دارند دمیده می‌‏شود، قدمی بلند در راهی است که می‌‏تواند به رستگاری سینمای ما منتهی شود.» (شمارۀ ۲۳، ۲۳-۱۶ دی‏ ۱۳۴۸) «قیصر فیلمی است سوای همۀ فیلم‏‌های فارسی» و در پاسخ چرایی این ادعا، مجلۀ «تهران مصور» می‌‏نویسد: «برای اینکه تمام این عوامل و تمام این اجزا سازنده به دست کسی بکار گرفته شده که از آگاهی لازم سینمایی برخوردار بوده است. یعنی یک کارگردان اصیل با بینش اصیل. یعنی کسی که توانسته است بدون اینکه عقده خودروشنفکربینی و اداهای متداول در این جماعت را در کار خود دخالت بدهد، به تلفیق تز هنر - تجارت دست یابد.» بعد ادامه می‌‏دهد که «در مصاحبه‏‌ای که با کیمیایی داشتم گفته بود: قبل از اینکه ادعای رهبری و رسالت داشته باشم و ارشاد تماشاچی و اینکه سینمایی مثلا آوانگارد را بفهمد... باید تماشاچی را عادت داد به بینش بیشتر، به اینکه به اطرافش توجه کند، به ملیتش و آنچه در محله‏ دورترش اتفاق می‌‏افتد...» (تهران مصور، ۲۴ دی تا اول بهمن ۱۳۴۸) هفته‏‌نامۀ «امید ایران» در مقدمۀ مصاحبه‏‌ای که احمد اللهیاری با مسعود کیمیایی داشته می‌‏نویسد: «یک فیلم خوب ایرانی ساخته شد. فیلم قیصر طاق نصرتی بود که مسعود کیمیایی درست کرد تا فیلم‏سازان جوان از آن بگذرند و طاق نصرت‌های بعدی را برای اعتلای هنر سینما در این مملکت بسازند.» و در همین شماره از چندین نفر دربارۀ این فیلم نظرخواهی می‌‏کند که در آن منوچهر مطیعی، نویسنده، می‌‏گوید: «فیلم قیصر یک فریب مزورانه است» و بعد این فیلم را «قانون اساسی جبهه سوم سینمای فارسی» معرفی می‌‏کند که باید آن جبهه را تقویت کرد. (شماره ۸۰۲، ۲۳ دی‏ ۱۳۴۸) سیروس الوند، منتقد فیلم و سینما در مقاله‌ای طولانی - بعد از ۹ بار تماشای فیلم - با عنوان «تحلیل و بررسی قیصر» در مجلۀ «فیلم و هنر» که از اول بهمن تا ششم اسفند در شش شمارۀ این مجله به چاپ رسید، نوشت: «فیلم قیصر حدیث تنهایی و غایت درد است؛ یک شعر تلخ را می‌‏ماند. حدیث نامردی‏‌هاست و تجلی وجود مردی است که در دنیای پر از نامردی اطرافش مبارزه می‌‏کند و به آنچه که می‌‏خواهد دست می‌‏یابد. قیصر گذشته از این‌ها و بالا‌تر از این‌ها یک سینماست. این سینما را مدیون فعالیت و کوشش یک تیم هستیم: یک تیم قیصرساز.» در روزهای اول بعد از اکران، مسعود کیمیایی در مصاحبه‏ با هفته‏‌نامۀ «فردوسی» دربارۀ منتقدین فیلم «قیصر» گفته بود: «کسانی که با فیلم من موافق بودند حتما نظریاتی در اثبات موافقت خود دارند و در مورد مخالفین مثل «هژیر داریوش» که شخصا به او احترام زیادی می‌‏گذارم با توجه به گفته‌‏اش که - قیصر دردی را دوا نمی‌کند - باید بگویم لزومی نیست که من فیلم بسازم که دردهای آقای داریوش را دوا کند؛ دردی که در داریوش لمس‌شدنی نیست.» معجزۀ قیصر آن زمان مطبوعات صحبت از «مکتب کیمیایی» می‌‏کردند و فیلم قیصر آن‌ها را ذوق‌زده کرده بود، گرچه کیمیایی به مجلۀ «ماه ‏نو» گفته بود: «من خودم را در موقعیتی قرار نمی‌‏دهم که فکر مکتب را بکنم... ظاهر سینمای من شاید چیزی نباشد ولی چیزی که بطن فیلم من است، من آن را سینمای دوم می‌‏نامم» و در ادامه منظور خود را از سینمای دوم توضیح می‌‏دهد «یعنی سینمای ظاهر. برای همگان هست و هر کسی از ظاهر فیلم برداشتی می‌‏کند.» ( ۲۴ دی ۱۳۴۸) می‌‏گفتند «قیصر» معجزه کرده است؛ راهی است برای رهایی از «فیلم‌ فارسی» و ورود به عصر ساخت «فیلم ایرانی». مجلۀ «سخن» در هشتم دی ۱۳۴۸، با مقاله‌ای تحت عنوان «آیا قیصر معجزه کرده است؟» به قلم هوشنگ طاهری می‌‏نویسد: «چندی است که در مطبوعات تهران با سر و صدای بسیار سخن از فیلمی می‌‏رود که به روایتی باید تحولی «نئورالیستی» در سینمای فارسی پدید آورده باشد.» طاهری در ادامه از اتحاد و اتفاق نظر منتقدین حیرت می‌‏کند و آن را «استثنایی» می‌‏داند: «تاکنون سابقه نداشته است که منتقدین مجلات ایرانی دربارۀ یک اثر سینمایی با یک چنین قاطعیتی سخن بگویند. آیا قیصر معجزه کرده است؟» او خود در پاسخ می‌‏نویسد: «قیصر بدون شک ارتجاعی‏‌ترین فیلمی است که تاکنون در سینمای ایران ساخته شده است. کیمیایی با این فیلم خود، درست در حساس‏‌ترین لحظه‌‏ای که سینمای مبتذل بومی ما در آخرین حیات خود دست و پا می‌‏زند و می‌‏رود که به یکباره در ابتذال روزافزون خود خفه شود، به یاریش می‌‏شتابد و با انتخاب موضوعی اشک‏‌انگیز و پرداختی احساساتی، بار دیگر حیاتی نو به این کالبد فاسد می‌‏دهد. حیاتی که بقایش از نظر تاریخی شاید به اندازۀ استقامت حباب روی آب باشد.. کیمیایی به این واقعیت آگاه است و با احساسات مردم آشناست و به عقیدۀ من سوءنیت او نیز در همین جا نهفته است که از آشنایی خود به روحیات مردم برای به حرکت درآوردن و تهییج آن‌ها در جهت سازندگی استفاده نمی‌‏کند بلکه با هوشیاری زیرکانه‌‏ای، در لحظاتی خاص، صحنه‌هایی می‌‏آفریند که بینندۀ عادی و عامی را بی‌‏نتیجه متاثر و نومید می‌‏کند و این هنر نیست، فریب است. در اجتماعی که هنرمندش باید خود را ملتزم بداند و بکوشد با انتخاباتی که می‌‏کند، به سهم خود در بالا بردن سطح فکر و شعور عمومی سهمی داشته باش�

9+0-

پنجشنبه 10 دي 1394



>>>negar:

It's a good point to view this movie

10+0-

پنجشنبه 10 دي 1394



>>>بهمن و برو بچه ها:

غافلگیرکننده بود واقعاً! ما که هول کردیم

10+0-

پنجشنبه 10 دي 1394



>>>امیر پرتو:

ممنون! چه انتخاب بجا یییییی!!!! همون 10 دی! زنده باد طعم سینما!

10+0-

پنجشنبه 10 دي 1394




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.