پرده سینما

یادداشت های روزانه غلامعباس فاضلی در چهل و دومین جشنواره فیلم فجر

غلامعباس فاضلی


 


 

 

پنجشنبه دوازدهم بهمن

 

امروز تهران به وعده ازلی اش وفا می کند و برف سپیدی بر سر شهر می بارد. «وعده ازلی»! بله! آن سالِ دور را یادم هست. سالی که برای نخستین مرتبه به همین جشنواره آمدم و در سینما «آزادی» آزادی از آنِ ماست رنه کلر را دیدم. یکی دو ماه پیش که نسخه «بلو ری» فیلم آزادی از آنِ ماست دست ام رسید تمام خاطرات آن دوازدهم بهمن پربرف برایم زنده شد و بعد در مرور خاطرات دیدم انگار وعده ای ناگفته میان و تهران و برف و مردمان این شهر هست، که بیشتر سالها چنین روزی برف شهر را به رنگ دیگری درآورد.

این واقعیت تلخی است و متأسفانه باید پدیرفت اش! «مرکز همایش های برج میلاد» اصلاً محل مناسبی برای سینمای رسانه ها نیست. کیفیت صدا و تصویر مطلوب نیست و طراحی سالن و صندلی ها همانطوری که نامگذاری اش انجام شده برای برگزاری گردهمایی ها طراحی شده، نه تماشای فیلم! بین برگزاری همایش و تماشای فیلم تفاوت زیادی وجود دارد، باید این را توضیح دهیم؟!

پردیس سینمایی «ملت» و پردیس سینمایی «چارسو» در حال حاضر بهترین سالن ها را برای نمایش فیلم در اختیار دارند.

خبر بد بعدی اینکه علیرغم برگزاری چهل و چهار دوره فستیوال، هنوز دبیران جشنواره از مفهوم چیزی به نام «فیلم افتتاحیه» بی اطلاع اند، یا در شکل محترمانه تر، آن را نپذیرفته اند! ناچارم توضیح دهم که با «فیلم افتتاحیه» جشنواره با شور و شعف آغاز می شود و به علاوه انتخاب هر فیلم به عنوان «فیلم افتتاحیه» می تواند نمادی از اهداف و آرمان های جشنواره باشد، که هر سال افسوس دیگری تکرار می شود...

برنامه ریزی نمایش فیلم در جشنواره امسال مناسب نیست! چهار فیلم در یک برنامه فشرده یازده ساعته! با نشست های رسانه ای پس از نمایش فیلم ها! از ساعت 13 تا نزدیک 24 که واپسین فیلم به پایان می رسد و نشست بررسی آن آغاز می شود... چه خوب است امروز برف می بارد!...



دروغ های زیبا

 

نمی شود به یک کارگردان ایرانی خرده گرفت که چرا سروقت مسائل فقر و فلاکت در بنگلادش رفته و از موضوعات مهم کشور خودش غفلت کرده. چون دروغ های زیبا محصول مشترکی است از کشورهای ایران و بنگلادش. فیلم هم داستانی کاملاً محلی را در کشور بنگلادش طرح می کند، هم از جغرافیای محل وقوع ماجراها استفاده مناسبی می کند که توریستی نیست. مسائل فیلم گرچه مربوط به کشور بنگلادش است، اما انسانی هم هست؛ گرچه با قوت پرداخت نشده و فیلم کم رمق است. دروغ های زیبا به عنوان محصول مشترک ایران و بنگلادش گرچه ممکن است در قواره سینمای ایران فیلمی عقب افتاده جلوه کند، اما برای احتمالاً برای سینمای بنگلادش فیلم ارزنده ای به شمار رود.

 

شکار حلزون

 

تماشای دو فیلم با موضوعی مرتبط با سمعک پشت سر هم! دروغ های زیبا و شکار حلزون! فیلم شکار حلزون فیلمی سردرگم است. سردرگم میان پرداختن به درونیات یک زن، تنهایی های یک مرد، درونمایه عذاب وجدان از احتمال گناهی یا ظلمی در گذشته، و یا دغدغه هایی مربوط به مسائل اجتماعی. این سردرگمی به تمام فیلم سرایت کرده.

صحنه ای که در وهله نخستین به نظرم خیلی گیرا آمد و مرا مجدوبِ فیلم کرد پرتاب شدن آن کتاب با خشم از اتاق به داخل آب بود و اینکه زن بی سروصدا کتاب را برداشت و روی بند پهن کرد. به هیچ کلامی یا اشاره خاصی در گفتار. تصویری ترین نشانه در مورد تمایلات زن. اما در ادامه فیلم این ظرافت ها را از دست داد و با آن موسیقی وحشتناک به ورطه سریال های تلویریونی افتاد!


 

دو روز دیرتر

 

فیلمی حرّاف و پُرگو. با منطق نمایشی لنگان و روایتی آزاردهنده، بازی های بد و انتخاب های بازیگران بدتر! هیچ ظرافتی در فیلم وجود ندارد و همه چیز سردستی پرداخت شده. پایان فیلم مثلاً خیال دارد تماشاگر را غافلگیر کند اما برعکس بیشتر موجبات سرخوردگی را فراهم می آورد!

 

 

ظاهر

 

یک شاهکار کوچک. داستانی ناگفته درباره عشق و عواطف انسانی. فیلم عمیقاً مرا تحت تأثیر قرار داد. لحن یکدست فیلم و استفاده قابل قبول از جغرافیا، قابل تحسین است. خیلی بعید به نظر می آمد در سال 1402 بشود فیلمی چنین انسانی درباره دهه 1360 ساخت و حرف تازه ای زد. اما ظاهر از پس این مهم برمی آید. صحنه عکس یادگاری آن عکاس فراموش نشدنی است. و فصل مواجهه «ظاهر» با پارچه های سبز آویخته شده به درخت تا ابد در ذهن عاشقان سینما باقی خواهد ماند.

 

جمعه سیزدهم بهمن

 

برف همچنان می بارد. تهران وعده ازلی اش را فراموش نکرده. اصلاً به عبارتی تا یادم هست ماهیت جشنواره فجر و خاطرات ما از این فستیوال ملی به برف زمستانی پیوند خورده، اما در برج میلاد همه چیز نامنظم است. نشست های رسانه ای در سالن نمایش فیلم برگزار می شود، نه در سالن های دیگر مرکز همایش ها. نتیجه این می شود که اولاً فیلمها با تأخیر آغاز می شوند، ثانیاً خالی کردن سالن و ورود دادن به سالن نمایش با هم هماهنگ نیست. در نتیجه خیلی ها بیش از یک ربع از شروع فیلم گذشته هنوز داخل صف هستند که وارد سالن شوند. سالن تاریک است و حدود بیست دقیقه از آغاز فیلم گذشته، اما عده زیادی تازه موفق شده اند به سالن بیایند. این ناهماهنگی موجبات گلایه محمود کلاری را در نشست رسانه ای فیلم تابستان همان سال فراهم می کند. کلاری می کند در عمرش بارها در فستیوال های مختلفی شرکت کرده و هرگز سابقه نداشته بیست دقیقه پس از شروع فیلم آدمها وارد سالن نمایش شوند. او می گوید لحظات آغاز فیلم تابستان همان سال برایش بسیار مهم هستند و نمی تواند بپذیرد تماشاگری پس از بیست دقیقه وارد سالن شود و با فیلم ارتباط برقرار کند.

 


تمساح خونی

 

یک کمدی بسیار سطح پایین و پرسروصدا با فیلمبرداری خیلی خوب و تدوین درجه اول اما محتوای توخالی. فیلم تشکیل شده از چند فصل تعقیب و گریز با اتومبیل، و تعدادی رد و بدل شدن نگاه های پرخشم و غیض و ترس پشت میز قمار. و یک مشت تهدید و عشوه و باقی مخلفات! با تعدادی شخصیت کم فهم که قرار است ساده دلی یا بی عقلی آنها را به عنوان «کمدی» بپذیریم! صداگذار فیلم بار زیادی از فیلم را به دوش گرفته.

 

 

تابستان همان سال

 

 

یک فیلم جاودانی و بی همتا. اگر کسی تابستان همان سال محمود کلاری را دید و پسندید باید به خودش تبریک بگوید چون مُسَجّل می شود او به «سن عقل» رسیده! تابستان همان سال مثل شعر حافظ است. باید به چهل سالگی رسید تا آن را دریافت. کسی که «زندگی» نکرده باشد، عاشق نشده باشد، رنج نکشیده باشد، به غربت نرفته باشد، با «عزیز»ی وداع نکرده باشد، و اساساً دنیا ندیده باشد، بعید می دانم بتواند تابستان همان سال را دریابد یا ازش لذت ببرد.

با وجود اینکه فیلم قبلی محمود کلاری در مقام کارگردان را دوست نداشتم و خیلی بعید می دانستم فیلم بعدی او در مقام کارگردان فیلم در خور اعتنایی باشد، اما تابستان همان سال با درونمایه ای غنی و پرداخت شاعرانه اش به شدت من را متأثر کرد. این فیلمی است که هر فیلمسازی تنها یک بار در تمام عمرش می تواند آن را بسازد. و فقط یک بار می تواند ساخته شود. تابستان همان سال فیلمی «حاصل عمر» است. فیلمی است که از خلال یک عمر زندگی کردن می تواند خلق شود.

فیلم در عین حال که داستان یک شخص را بازگو می کند، داستان یک نسل را هم روایت می کند. در عین حال پرداخت بصری فیلم حیرت انگیز است. منظورم پرداخت تصویری و تصاویر زیبای مدیر فیلمبرداری نیست، بلکه نگاه تیزبینانه کلاریِ کارگردان است. بیشتر فیلم با نمای نقطه نظر از دید «عطا» دکوپاژ و این یعنی اینکه کلاری دقیقاً می دانسته فیلم درباره کی و چیست. صحنه هایی مثل صحنه گفتگوی «عمه مرضیه» و مادربزرگ، رفتن پیش «آینه بین»، دستگیری داود و... ثابت می کنند کلاری به آنچه انجام می داده وقوف کامل داشته است.

 

بی بدن

 

اساساً به دلائلی که باید مورد تحلیل قرار بگیرد، گونه فیلم «جنایی» و «کاراگاهی» در چند دهه اخیر در ایران موفق از آب درنمی آید. فیلم بی بدن یا طبق آنچه در عنوانبندی می آید بیبدن، نیز از این قاعده مستثنی نیست. من فیلم را بسیار کسل کننده، اما شایسته حضور در بخش مسابقه جشنواره یافتم و واکنش خانم الناز شاکردوست در اعتراض به قرار گرفتن این فیلم در بخش «نگاه نو» را تحسین می کنم. سروش صحت تصویر جالبی از یک «پدر منفعل» را در فیلم ارائه می کند. بازی پژمان جمشیدی بد و کلیشه ای است. بازی الناز شاکردوست هم بی طراوت و فاقد خلاقیت است. پایان فیلم غیر تکراری است. به نظرم فیلم به یک تدوین مجدد نیاز دارد.

 

 

پرواز ۱۷۵

 

 

داستان انگشتری که دست به دست می گردد تا به دست شخصی که باید، می رسد همراه شده با نقبی به نوستالوژی و نیز انتقادات اجتماعی از اوضاع سیاستمداران در این سالها. فیلم سرسری انگاشته شده. از طراحی انگشتر و عقیقی که قرار بوده سی و چند سال در قعر آب باشد گرفته، تا پرداخت شخصیت ها . صحنه ها.

برگ برنده فیلم بازی ثریا قاسمی در فصل پایانی است که بیننده را تحت تأثیر قرار می دهد.

 

شنبه چهاردهم بهمن

 

 

حال و هوای سینمای رسانه شباهتی به سال های گذشته ندارد. بیشتر منتقدان سینمایی، امسال هم به جشنواره نیامدند. حتی از خبرنگاران حرفه ای هم کمتر نشانی هست. در نتیجه با جمعیتی مواجه هستیم که رفتار حرفه ای رسانه ای ندارند. و این گاهی آزاردهنده می شود.

سالن و در و دیوار و پله های مرکز همایش های برج میلاد چرک و لک است. اینجا هم شباهتی به سالهای گذشته را ندارد. معلوم است در رسیدگی به آن جدیتی حس نمی شود. سرویس های بهداشتی تمیز نیستند. شیرآلات سرویس ها فرسوده شده... باورم نمی شود! این سینمای اصحاب رسانه است؟!

 

 

صبح اعدام

 

 

اینکه بهروز افخمی فیلمی در ابعاد 4:3 بسازد از شگفتی هاست! از نخستین فیلم سینمایی اش افخمی اصرار داشته در ابعاد پرده عریض فیلم بسازد. از نسبت ابعاد 1: 2.35 سینمااسکوپ در عروس و روز فرشته گرفته تا نسبت ابعاد 1: 1.33 در فیلم گاوخونی.

به هر حال صبح اعدام از گفتار متن کلیشه ای و بی مزه ابتدای فیلم که بگذریم یکی از فیلمهای بسیار «سینمایی» این سالهاست. تکیه بر استفاده روایتی و نه تزئینی از راوی اول شخص مفرد، کار در فضاهای بسته با دوربین متحرک، استفاده درست از نمای نقطه نظر، استفاده از شوخ طبعی خوشایندی که فیلم را از خطر غلتیدن به یک فیلم عبوس رهانیده و آن را باطراوت نگه داشته، محدود نگه داشتن زاویه دید تماشاگر در سراسر فیلم و... فیلم را به اثری متمایز تبدیل کرده.

 

شه سوار

 

 

یک کمدی سطح پایین و سخفیف که با گنجاندن قشر فرودست جامعه در داستان خود تلاش دارد شمایل یک فیلم «اجتماعی» را به خود بگیرد. فیلم سرشار است از شوخی های سطح پایین و بی طراوت، و موقعیت های تکراری.

 

 

 

 

قلب رقه

 

 

به جز جلوه های ویژه و انفجارهای پی در پی که به مدد جلوه های ویژه خوب از کار درآمده اند، هیچ چیز فیلم با هیچ چیزش همخوان نیست! یک جیمزباند ایرانی نچسب در فیلم هست که نمونه خیلی بهترش را چند سال قبل در فیلم روز صفر دیده بودیم. یک رابطه عشقی/ عاطفی قرار بوده در فیلم باشد که خوب درنیامده و یک خط فرعی عاشقانه «دیو و دلبر» هم وجود دارد که آن هم درست کار نشده.

 

 

صبحانه با زرافه ها

 

بازنده اصلی فیلم بهرام رادان است که گویا اصلاً متوجه شمایل قهرمانی اش نیست و با پذیرفتن یک نقش متفاوت تلاش کرده کارنامه اش را در مسیر تازه ای بیاندازد! در حالی که اصلاً «شیمی» ی بهرام رادان و سروش صحت با هم همخوانی ندارد و نمی دانم ایفای نقش یک آدم کتک خورِ شکست خورده چه دردی را از کارنامه بهرام رادان دوا می کند.

فیلم یک هوتن شکیبای تکراری، پژمان جمشیدی تکراری، بیژن بنفشه خواه تکراری، و هادی حجازی فر تکراری دارد و سرشار است از صحنه های مصرف مواد مخدر، لودگی، دوست یابی، خودخواهی و بی مسئولیتی آدمها نسبت به هم. همراه با فصل های تجریدی ناهمخوان که به فیلم الصاق شده اند. اعتلایی در فیلم وجود ندارد، و تصور می کنم صبحانه با زرافه ها یکی از «بدآموز»ترین فیلمهای سالهای اخیر سینمای ایران باشد. با اینهمه جنس تازه ای از کمدی در فیلم هست که نه شباهتی به آثار نمایشی تلویزیون دارد، نه شبیه اتفاقی است که این سالها در سینما شاهدش هستیم و نمونه هایی از آن را امسال در تمساح خونین و شه سوار دیدیم. و همین جاست که ماجرا کمی پیچیده می شود! چون فکر می کنم در پایان فیلم به دلیلی متقن می شود به این نتیجه رسید که بخش اصلی فیلم یک خواب یا خلسه است و یکجور مفهوم درونی پوچ گرایانه در فیلم شکل می گیرد که آدم را یاد نمایشنامه چه کسی از ویزجینیاوولف می ترسد؟ ادوارد آلبی می اندازد! ترکیبی از توهم، معصومیت، و بی پردگی، همراه با صداقت و پوچی.

فیلم هرچه بیشتر جلو می رود، قابل توجه تر می شود. تصویر گاوی که کنار جاده ایستاده و توجه مجتبی و بعد دکتر را جلب می کند، و نمای پایانی فیلم که فراموش نشدنی است غنای خاصی به صبحانه با زرافه ها بخشیده.

 

 

یکشنبه پانزدهم بهمن

 

 

دست ناپیدا

 

نمی دانم چه اصراری وجود داشته که کارگردان فیلم دست ناپیدا، خودش طراحی صحنه فیلم را انجام دهد؟ و معلوم نیست چرا با وجود اینکه داستان فیلم در دهه 1360 می گذرد در طراحی لباس و کفش و کوله و تلفن! هیچ قیدی در خصوص رعایت محدوده زمانی رعایت نشده؟!

صحنه عجیبی در فیلم وجود دارد! چند مهمان در اتاق پذیرایی خانه ای مشغول گپ و گفت هستند. یکی از آنها مصرعی از حافظ می خواند اما ادامه مصرع را به یاد نمی آورد. دیگر مهمانان هم نمی توانند به او کمکی کنند. در این زمان همسر میزبان که قهرمان اصلی فیلم دست ناپیدا است و خبرنگار و عکاس جنگی است با سینی چای وارد می شود و ادامه مصرع را به مهمان می گوید. مهمان به وجد می آید و از زن می پرسد چطور حافظ را می شناسد؟ که زن پاسخ می دهد در دانشگاه ادبیات فارسی خوانده. در این هنگام همسر زن که میزبان این دورهمی است، به این خانم اشاره می کند که مهمانی را ترک کند به اتاق برود. وقتی زن به اتاق می رود، همسرش دنبال او می رود و ما از پشت در می شنویم که همسرش را بخاطر حرف زدن در مهمانی و تکمیل بیتی از حافظ دعوا می کند و کتک می زند!...

راست اش چنین صحنه ای حتی در فیلمهایی تهمینه میلانی هم قابل تصور نیست!

 

میرو

 

بازی سودابه بیضایی و مفهوم جستجو برای یافتن «سلطان» را در فیلم دوست داشتم.

 

 

 

آغوش باز

 

 

منحنی پرفراز و نشیب کارنامه بهروز شعیبی دارد خیلی جالب می شود! پس از فیلم خوب سیانور ساختن فیلم بد دارکوب. و بعد از آن ساختن فیلم بدتر و حیرت آور روز بلوا. و رسیدن به فیلم خوب بدون قرار قبلی و پس از آن تولد فیلمی مثل آغوش باز! واقعاً وقتی آدم نه عالم موسیقی را می شناسد، نه با جامعه دمخور است، نه به پیچیدگی های زندگی زناشویی آشناست چه لزومی هست به ساختن چنین فیلمی؟! که حتی در توضیح رابطه زن و شوهری هم درمی ماند و آن را به سطحی ترین شکلی نشان می دهد؟! اتفاقاٌ «تئوری مؤلف» انتظار ندارد کارگردان نویسنده فیلمنامه فیلم خودش هم باشد، بلکه وقتی کارگردانی در خلال کار با موضوعات مختلف و ژانرهای متفاوت بتواند یک جهان بینی واحد و شخصی از خودش ارائه کند شمایل یک «مؤلف» را به خودش می گیرد.

و نکته دیگر اینکه ساختن یک فیلم با ساختن مجموعه تلویزیونی تفاوت بسیاری دارد. کارگردان فیلم باید بداند شخصیت اصلی کیست و فیلم درباره چیست؟ خیلی سخت است؟!

 

 

ساعت جادویی

 

بیش از ده دقیقه از فیلم را نتوانستم تحمل کنم! بین یک فیلم انیمیشن و فیلم بزرگسال تفاوت هایی اساسی وجود دارد. خیال انگیز بودن شاید نخستین آنها باشد... بگذریم...

 

 

 

دوشنبه شانزدهم بهمن

 

 

آپاراتچی

 

یک سینما پاردیزوی دیگر ایرانی. عشق به سینما در ایران هم مثل بسیاری از کشورها با ماجراهای جالبی همراه بوده که فیلم آپاراتچی تلاش کرده بر اساس کتابی به همین نام که شرح خاطرات جلیل طایفی یکی از فیلمساران آماتور دهه شصت ایران است به این مهم بپردازد. آپاراتچی آنقدر به طنز تکیه کرده که احساس را به فراموشی سپرده. همانگونه که چنان درگیر گفتمان بومی شده که نه تنها بیان جهانی، بلکه بیان ملی هم در آن کمرنگ است. فیلم متوسطی است که البته قریحه فیلمساز در آن قابل انکار نیست. فیلمنامه ضعیف و نامنسجم است.

 

 

مجنون

 

بهترین فیلم جنگی تاریخ سینمای ایران.

 

 

بهشت تبهکاران

 

 

ضیافت پر رنگ و لعاب سینمایی از مجموعه رویدادهای سیاسی مهمی که اواخر دهه بیست شمسی به وقوع پیوست. بازیگران با لباس های فاخر از دری وارد و از دیگر خارج می شوند. طراحی صحنه چشم نواز، و فیلمبرداری باشکوه است. تصویری که فیلم از زاغه نشینان اواخر دهه بیست شمسی در آبادان ارائه می دهد فراموش نشدنی است. و تصویر نمایشی سیاسی که در «تئاتر دهقان» روی صحنه می رود بی همتاست. با اینهمه فیلم در نسخه فعلی فاقد گیرایی و اثرگذاری است. اشکال فیلم تردیدهای مکرر مسعود جعفری جوزانی در دوراهی ایفای نقش «پدر» یا «کارگردان» است که به نظرم بی مهابا باید به همان اولی می چسبید و با قاطعیت محور اصلی داستان را به روایت عشقی تلخ فرجام از دختری عاشق با بازی سحر جعفری جوزانی تغییر می داد. فیلم با یک تدوین اساسی می تواند قابلیت نمایشی خیلی بیشتری پیدا کند.

 

 

 

این مقاله در روزهای آتی تکمیل خواهد شد

 


 تاريخ ارسال: 1402/11/15
کلید واژه‌ها:

نظرات خوانندگان
>>>سعید:

چرادرباره مجنون چیزی ننوشتید؟؟

1+0-

چهارشنبه 25 بهمن 1402




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.