پرده سینما

بهاریه نوروز ۱۳۹۸- از رنجی که بردم

یوسف بیجاری


 

 

 

 

 

 

 

 

 

سینما کریستال مشهددقیق به خاطر ندارم اما به گمان ام سال های اواخر دهه سی بود که برای اولین بار سینما رفتم. قبل از آن  تنها تجربه ام از سینما تماشای چند  فیلم «اصل چهار ترومن» بود که در محله ما نمایش دادند. مثل همه آدمهای آن دوره کمی زمان برد که فهمیدم این تصاویر متحرک روی پرده ماجرایش چیست پشت آن پرده سفید هیچ خبری نیست. مردی که رنج می برد (نویسنده و کارگردان محمدعلی جعفری محصول سال ۱۳۳۶) اولین فیلمی  بود که در سینما به همراه پدرم تماشا کردم. دوازده سیزده سالم بودم.  آن روز  محمدعلی جعفری کارگردان فیلم هم  به مشهد آمده بود و در سالن حضور داشت. پدرم احتمالا بلیط را چند روز زودتر رزرو کرده بود چون در اکران ویژه با حضور کارگردان ردیف های جلو طرفدار بیشتری دارد و جای ما در ردیف دوم بود. بعدها که به سینما پایم باز شد فهمیدم در روزهای عادی بلیط ردیفهای جلو  ارزانترین قسمت سینماست. آن سالها بلیط ردیفهای جلو هشت ریال ، بالکن دوازده ریال و ردیف های عقب یا همان لژ عقب بیست ریال بود.

سینما «کریستال» در خیابان ارگ یک سالن معمولی  و یک سالن تابستانی  داشت که این سالن تابستانی جای باصفایی بود با چند ردیف گلدان بزرگ خرزهره کنار ردیف صندلی ها. در آن سالها مشتری ردیف هشت ریالی بودم . هنگام نمایش فیلمهای صامت که میان نویس داشت بودند، برخی تماشاگران فیلم که چشمشان به نوجوانی می افتاد می گفتند: اگه سواد داری بیا اینجا بشین. اوائل به این درخواست عجیب این آدمهای غریبه جوابی نمی دادم و می ترسیدم که بگم سواد دارم، اما به تدریج شنیدم که آنها فقط می خواهند کسی میان نویسها را برایشان بخواند و این شد که من هم شدم دیلماج و با بلیط هشت ریالی لژ نشین و گاهی هم شیطنت می کردم بی توجه به آنچه روی پرده نوشته می شد هر چه دلم می خواست می گفتم که البته آن سناریوی جدید هم برای تماشاگران جالب بود.

نمایی از فیلم مردی که رنج می بردآن روز تماشای مردی که رنج می برد در چند قدمی کارگردان اش برایم هیجان انگیز بود، کارگردان که نه، ولی برای مردمی که به سینما می آمدند همراهی با هنرپیشه ها  و عکس گرفتن با آنها آرزو و اسباب تفاخر بین دوستان و آشنایان بود. صاحب یک مغازه در محله ما عکسی که با بیک ایمانوردی گرفته بود در ابعادی بزرگ  به دیوار مغازه اش نصب کرده بود و از آن دیدار چند دقیقه ای برای مشتریان داستان ها می گفت.

فیلم که شروع شد آن هیجان و خوشحالی اولیه با گرفتار شدن شخصیت اصلی به مشکلات و ناکامی های پی در پی از سرم پرید و تماشای ادامه فیلم برایم عذاب آور شد چاره ای نداشتم جز اینکه از سالن بیرون بزنم، اما چگونه؟ بلاخره به پدرم گفتم که باید به دستشویی بروم. پدرم که غرق ماجرای فیلم بود مرا به آرامش و تحمل امر کرد اما اصرار مرا که دید به همراه من از سالن خارج شد تا نزدیک توالت و گفت: جا را که بلدی کارت که تموم شد بیا همونجا و بلافاصله به سالن برگشت.  همانجا نشستم و اشک می ریختم، حدود نیم ساعت بعد به سالن برگشتم و سر جایم نشستم.  از چهره پدرم معلوم بود که گویا گرفتاریهای شخصیت اصلی فیلم برطرف شده و زندگی به او روی خوش نشان داده است.  البته پدرم چنان درگیر ماجرای فیلم بود که متوجه گذشت زمان نشد و هیچ وقت نپرسید که چرا نیمی از زمان فیلم را در دستشویی بودم. 

 

 

یوسف بیجاری

 

نوروز ۱۳۹۸

 

 

در همین رابطه بهاریه های نویسندگاه سایت پرده سینما را در نوروز ۱۳۹۸ بخوانید


 

یه مشت گندم شادونه، یه جیب نخودچی کیشمیش!- محمد جعفری

از رنجی که بردم- یوسف بیجاری

گام معلق بر پل معلق- سعید توجهی

بهارهای آن سال ها و نبرد خیر و شر- محمود توسلیان

اندک اندک جمع مستان می رسند- نغمه رضایی

حال مظلومان عشق- جواد طوسی

باید قشنگ بشوم!- فهیمه غنی نژاد

مثل آدری هپبورن، همیشه اردیبهشتی- امید فاضلی

آرایشگاه سازمانی- غلامعباس فاضلی

من، کارت جشنواره، آدم اشتباهی، کلمبو و رشت!- کاوه قادری

 کسی متولد می شود- آذر مهرابی



 تاريخ ارسال: 1398/1/1

فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.