پرده سینما

من از رنج شما رنج می برم! گفتگویی مفصل و خواندنی با تهمینه میلانی

پرده سینما

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گفتگو با تهمینه میلانی

 

عکس از الهام عبدلیحتی سرسخت ترین مخالفان او نمی توانند یک خصیصه اخلاقی در وجودش را انکار کنند: تهمینه میلانی روراست است. البته که در این روزگار روراستی و صراحت امتیاز بزرگی است. او با وجود لجاجت و سرسختی در بیان حرف ها و ساختن فیلم هایش همیشه روراست بوده است. در زمستان 1388 هنگامی که برخی از همکاران او تلاش کردند با اتخاذ روشی موذیانه و پیشقراول کردن این و آن، جشنواره فجر را تحریم کنند، میلانی با روشی سرراست ارائه تسویه حساب به جشنواره فجر را منوط به صدور پروانه نمایش برای آن کرد! و به این ترتیب یکی از عجیب ترین، بحث انگیزترین، و تندترین فیلم های تاریخ سینمای ایران در نوروز 1389 اکران شد. اهل نفاق بازنده شدند و فیلمشان نه در جشنواره به نمایش درآمد و نه اکران گرفت. میلانی باز هم از دروازه تاریخ عبور کرد.

در دفتر کارش در کنار عکسی از جیمز دین، شمایل معصوم آدری هپبورن بر دیوار آویخته شده. میلانی هپبورن را دوست دارد چون او را هنرپیشه ای می داند که هرگز عریان نشد و نجیب باقی ماند.

میزبان خوب و مهربانی است. در میزبانی هم روراست است. اقرار می کند که بلد نیست نسکافه درست کند! کمتر میزبانی امروز برای مهمان اش گل و گلدان تدارک می بیند، اما میلانی این کار را هم می کند. کتابخانه اش بزرگ تر و غنی تر از حد انتظار است. و غیرقابل انتظارتر اینکه بیشتر کتاب ها را خوانده. زن باسوادی است بدون اینکه «روشنفکر»بازی دربیاورد و تلاشی بکند برای اینکه خودش را باسواد جلوه دهد.

با این همه او در سال های اخیر موافقان و مخالفان بسیار سرسختی پیدا کرده است. همانقدر که موافقان او میلانی را زنی  می دانند که دغدغه اصلی اش احقاق حقوق زنان ایرانی است، مخالفان اعتقاد دارند میلانی عملاً شخصیت زن ایرانی را به قهقرا می برد و «حق» او را مطرح می کند بدون آنکه به «تکلیف» زن ایرانی اشاره ای بکند. ما تلاش کردیم در این گفتگوی مفصل این دو دیدگاه متضاد را مطرح کنیم. در این گفتگو  که در بیست و چهارم فروردین ماه سال 1390 به وسیله علیرضا انتظاری، امیر اهوارکی و غلامعباس فاضلی (سه نفر از نویسندگان سایت پرده سینما) در دفتر کار میلانی انجام شده است، انتظاری در مقام موافق، و اهوارکی در مقام مخالف با میلانی گفتگو کرده اند. فاضلی نیز بیشتر مباحث تاریخ سینمایی را با میلانی مطرح کرده است. به دلائل مختلفی تصمیم گرفتیم گفتگو را در دو بخش منتشر کنیم، بخش اول بیشتر مباحث تاریخ سینمایی را در بر می گیرد و به دوران کودکی میلانی، پسزمینه خانوادگی، شرایط اجتماعی، و ورود او به سینما می پردازد. در بخش دوم که بیشتر جنبه چالشی دارد دیدگاه های میلانی در زمینه مسائل زنان از سوی مخالف سرسخت او امیر اهوارکی به چالش کشیده می شود. اگرچه اقرار می کنیم بنا به مباحث مطرح شده در بخش دوم، هنوز برای خود ما هم انتشار بخش دوم گفتگو که در مرحله ویراستاری است قطعی نشده است!

حال و هوای دو بخش این گفتگو به کلی با هم متضاد هستند. در بخش اول این گفتگو که شاید از بسیاری جهات استثنایی باشد، میلانی نه تنها برای اولین بار به ذکر جزئیاتی از پسزمینه خانوادگی خود می پردازد، بلکه درباره بخش هایی از تاریخ سینمای ایران و افرادی نظیر ناصر تقوایی، مسعود کیمیایی، رضا بانکی، و حال و هوای وزارت ارشاد در دوران فیلمسازی اش صحبت می کند. اما در بخش دوم او با یکی از سرسخت ترین مخالفانش وارد مباحثاتی می شود که فکر می کنیم خواندن آنها هم خالی از لطف نخواهد بود!

 

 

 

تهمینه میلانی. عکس از الهام عبدلی-از کودکی شما شروع کنیم. شما در تبریز متولد شدید، شغل پدر و زندگی تان چگونه بود؟

- پدرم پزشک داخلی بود و مادرم دیپلمه. به طور کلی ما خانواده متوسط رو به بالایی داشتیم. البته خانواده ما هم مثل بسیاری از خانواده های ایرانی تفاوت سلیقه وجود داشت. پدرم اهل فلسفه و تاریخ و شعر بود و مادرم عاشق فیلم های فارسی و هندی و... بود. آن ها دو شخصیت متفاوت بودند. مدتهاست به این نتیجه رسیده ام که بیشتر هنرمندان حاصل شرایط نامتعادل فرهنگی این چنین ی هستند. پدر من فارس و مادرم آذری بود. من باید در خانه دو نوع حرف می زدم. مثلاً به پدرم می گفتم: «پاپا الان می آم خدمتتون» و در همان لحظه به مادرم می گفتم: «گلدیم!» از همان زمان مغز من مجبور بود دو گانه عمل کند. به هر حال من حاصل یک خانواده عجیب هستم.

 

- علاقه شما به سینما از کجا شکل گرفت؟

- پدر من گرایش سیاسی داشت. او در تبریز رئیس یک بیمارستان بزرگ بود. اما به خاطر پیوستن به یک حزب سیاسی تنبیه شد و شغل او از تبریز به شهرک کوچکی منتقل شد. ما به قزوین منتقل شدیم. حدود شش -هفت سال در قزوین زندگی کردیم. من هشت ساله بودم که به آن جا رفتیم. مادر من در قزوین کسی را نداشت. او  زنی جوان و عاشق سینما بود. آنجا پنج سینما وجود داشت. آن زمان سینماها هفتگی فیلم های شان را عوض می کردند و ما هر هفته پنج فیلم جدید داشتیم که به تماشای آنها می رفتیم. من در آن موقع هر نوع فیلمی را می دیدم فیلم هندی، فارسی، انگلیسی و غیره. مثلاً خوب، بد، زشت ایتالیایی، گنج قارون ایرانی، و سنگام هندی را هم در همین سینماها تماشا می کردم.

 

- این چه سال هایی است؟

- سالهای 1345 تا 1347 است. ما تا قبل از دیپلم تحصیلات متوسطه من در قزوین بودیم. وقتی آمدیم تهران شانزده سال داشتم. درست دو سال قبل از انقلاب بود. در تهران من ابتداء به مدرسه «شرف» و سپس «مرجان» رفتم.

 

- پس بخش علاقه به سینما از جانب مادرتان بود! بخش معماری از کجا شکل گرفت؟

- ببینید داستان این طور بود که هر وقت مادرم ما را به سینما می برد، از ما می خواست همان صحنه ها را در خانه بازسازی کنیم. یعنی من و خواهر و برادرم و حتی پسران همسایه را جمع می کردو به هر کدام از ما یکی از شخصیت هایی که در فیلم دیده بودیم را می داد بازی کنیم. حتی ما را پیش خیاط می برد تا برایمان لباس هندی بدوزند. مادرم زن بسیار زیبایی بود. «پاکی» نام داشت و به سینما خیلی علاقه مند بود.

خاطره ای که یکی از دوستان اش درباره او برای من بازگو کرد این بود که در کودکی رفته بودند تماشای فیلم مهرویان شناگر (Bathing Beauty) و پس از بازگشت از سینما، مادر من قوطی های حلبی رب گوجه فرنگی را سوراخ کرده و زیر پاهای بچه ها تشکچه گذاشته و کف پاهای آنها را قرقره بسته که مثل کفش پاشنه بلند استر ویلیامز به نظر بیاید! و به بچه ها گفته «هر وقت من گفتم شما باید بیافتید! درست مثل مه رویان شناگر!

مادرم علاقه ویژه و اعتماد زیادی به من داشت. دلیل اش نمی دانم، چون من بچه اول او نبودم. اما آنقدر اطمینان داشت که هر کاری را انجام می دادم، او می گفت «حتماً درست است!» ما در آن زمان دو پسرخاله آرشیتکت داشتیم. یکی در آمریکا درس می خواند و دیگری در دانشگاه علم و صنعت. سنت خانوادگی ما این بود که زن افراد فامیل نمی شدیم. شاید چون همه با هم حکم خواهر و برادر داشتیم و بیش از حد به یکدیگر نزدیک بودیم. مثلاً مادربزرگ من در تبریز خانه بزرگی داشت و همه فامیل چه نزدیک و چه دور، چه در تبریز و چه در تهران و یا در خارج از کشور، تابستان ها در آنجا دور هم جمع می شدیم. من فضای کار معماری را از آنجا و به خاطر ارتباط با پسرخاله هایم دوست داشتم. بعد که دیپلم گرفتم و خواستم کارگردانی سینما بخوانم، با این که در «مدرسه عالی تلویزیون و سینما» هم قبول شدم اما مادر و پدرم به دلیل فساد موجود در بخشی از بدنه سینما به من گفتند «یا پزشکی یا مهندسی!» من رتبه بالایی در کنکور آوردم و در رشته مهندسی برق قبول شدم، اما بعد از یک ترم دیدم نه! من نمی توانم ادامه بدهم. این بود که بدون اینکه به پدر و مادرم بگویم انصراف دادم. واقعاً جسورانه عمل کردم! رفتم کنکور معماری شرکت کردم. در آن زمان کنکور رشته ها جدا جدا بود و من در رشته معماری قبول شدم. یادم می آید که یک روز یکی از پسرخاله هایم به مادر تلفن زده بود و گفت «پاکی جون، بیتا در دانشگاه قبول شده.» (بیتا نام خانم تهمینه میلانی در میان اعضای خانواده است. نامی که مادرش برای او انتخاب کرده بوده.) مادرم که از انصراف من بی خبر بود به او گفته بود «شوخی نکن! بیتا در حال حاضر دانشجوست!» وقتی ماجرا را فهمید خیلی دعوایم کرد. خطر از بغل گوشم گذشت! چون بعد از قبول شدن من انقلاب فرهنگی آغاز شد! یعنی اگر قبول نمی شدم باید تا چند سال قید تحصیل در دانشگاه را می زدم.

 

تهمینه میلانی. عکس از الهام عبدلی- این تفاوت اسم بیتا و تهمینه شما از کجا می آید؟

-مادر و پدرم! همان طور که گفتم پدر من آدم به خصوصی است و اخلاق خاص خود را دارد. اسم مرا از روی شاهنامه برداشت. اما مادرم گفته بود که من می خواهم اسم دخترم بیتا باشد که به وزن اسم خواهر بزرگترش پریسا بیاید.

 

-وضعیت فرهنگی خانواده شما چطور بود؟

-  در کودکی چند سال نقاشی های من در سطح ایران اول شد. توجه کنید در سطح ایران، نه در سطح شهر. من از کلاس پنجم ابتدایی تا دوم دبیرستان به مدت پنج سال به طور حرفه ای ترومپت می زدم. در گروه موزیک ارتش بودم. بعدها مربی ما به پدر و مادرم گفت ترومپت برای زنان خوب نیست و باعث نازایی می شود، که من هم آن را رها کردم. دید خانواده ما به طور کلی خیلی باز بود و هیچ محدودیتی برای کسی وجود نداشت. پدر من همیشه می گفت «من شماها را کاملاً آزاد می گذارم تا هر تجربه ای که می خواهید بکنید. "هر تجربه ای". اما به شرطی که بعداً بتوانید آن تجربه را با صدای بلند بگویید! بنابراین از کودکی مسئولیت تمامی اعمال ما با خودمان بود. به همین دلیل در خانواده ما همه بچه ها اصول گرا و اخلاق گرا بار آمدند. چون اگه نتوانی بگویی پس نباید بکنی. پدرم می‌گفت باید با صدای بلند حرفتان را بزنید. ما آزادی زیادی داشتیم. بیشتر از همه چیز مادرم و اعتماد به نفسی که من آن را در خانواده ام تجربه کرده بودم باعث شد تا نظر منتقدان که اولین فیلم مرا به شدت کوبیدند اصلاً برایم اهمیتی نداشته باشد. چون من معتقد بودم که کارم درست بوده و غرض ورزی و تنگ نظری در این زمینه وجود دارد.

 

=خانواده شما زمینه های مذهبی داشت؟
- تمایل زیادی ندارم وارد این مقوله بشوم، اما من یک برادر شهید دارم که هیچ وقت در مورد آن حرف نزده ام. پسزمینه خانواده پدری من كمی مذهبی بود در حالی که خانواده مادری ام این گونه نبودند. مادربزرگ مادرم به اپرا می رفته و هفتاد سال قبل در تبریز آموزگار بوده. پدربزرگ مادری من در روسیه  درس خوانده .  البته در آن موقع که تحصیلات به شکل امروزی وجود نداشت و دانشگاه نبوده. اگر کسی پزشک می شده نزد حکیم پزشک می شده. در خانواده های ایرانی همیشه مذهب وجود دارد. ولی نوع مذهب خانواده پدر من نوع مذهب سیاسی نبود. من بارها در خانواده پدری ام دیده ام که مرد خانواده می گوید «اگر حاج خانم اجازه بدهد ما چنین کاری را می کنیم» بنابراین یک آرامش مذهبی در خانواده ما حاکم بود. البته پدر من مذهبی نبود و ابتدا توده ای بود. بعدها که زندان رفت مصدقی شد و حتی حالا هم که به او می گویند «آقای دکتر» می گوید: «دکتر فقط یک نفر بود و او هم مصدق بود!» هنوز هم یک احترام قلبی برای مصدق قائل است.

من حاصل چنین شرایط پیچیده ای بودم و محیط زندگی ام خیلی عادی نبوده. مثلاً من چهار خاله و دایی دارم که الآن هرکدامشان بالای 60 سال سن دارند. یکی از آن ها الآن در کانادا پروفسور هیدرولیک است، یکی از خاله هایم در زمان شاه استاد دانشگاه بوده، یکی از دایی هایم جراح دندانپزشک است و یکی دیگر از خاله هایم كه فوق لیسانس كشاورزی دارد، كارشناس بانک کشاورزی بوده. یادتان نرود در شرایطی كه آنها دانشگاه می رفتند این عمل زیاد مرسوم نبود ،به ویژه دانشگاه رفتن دختران. مادربزرگ من نیز فرهنگی بوده. به همین دلیل از بچگی نگرفتن لیسانس برای من عین بیسوادی بوده. گرفتن لیسانس در خانواده ما امری کاملاً بدیهی بود. و نگرفتن آن مثل این بوده که مثلاً صبحانه نخورید! ببینید میلانی ها هیچ وقت ثروتمند نبوده اند اما با فرهنگ بوده اند. بیشتر میلانی ها اهل درس و كتابت بوده اند و شما به سادگی می توانید در سن پدر من تعداد زیادی دكتر میلانی بیابید كه همه از یك خانواده هستند و یا تعداد بسیاری میلانی كه تئوریسین و محقق هستند و اتاق فكر ایجاد می كنند . البته چند تا وزیر و غیره هم داشته اند، اما بیشتر اهل کتاب بودند تا پول! این خیلی مهم است و من خودم هم مادی نیستم و به راحتی پول خرج می کنم و این در حالی است که من ثروتمند هم نیستم. به هر حال برای ما پول عنصر مهمی نبوده و نیست. برایم هیچ وقت طلا و جواهر مهم نبوده هیچ وقت دنبال آخرین مد لباس یا «برند»ها نبوده ام. كه این مسئله حتماً به پسزمینه خانواده ی ما بر می گردد.

- شما در سال های پایانی دهه 1350 در کنار علاقه تان به سینما مجذوب فعالیت های سیاسی هم شدید؟ 
- خب در آن سال ها همه مردم سیاسی بودند و من هم یکی از آنها بودم. یکی سلطنت طلب بود، یکی مجاهد، یکی حزب الهی. شور عجیبی بر آن سال ها حکمفرما بود. اما من به خاطر تربیت ام هیچ وقت در یک قوطی جا نگرفتم و نمی گیرم. اما مثل یک آدم کنجکاو همه گروه ها برایم جالب بودند. آنقدر به حال و هوای آن سال ها مسلط هستم که همین حالا می توانم به سادگی و روشنی به شما بگویم که در آن سال ها روزنامه «انقلاب اسلامی» چه چیزی می نوشت، «رهایی اتحاد چپ» چه چیزی می نوشت، «کار» چه چیزی می نوشت و یا «مجاهد» چه چیزی می نوشت. چون من همه آن ها را می خواندم. در آن زمان در دفتر آقای کیمیایی کار می کردم. ایشان هر روز که به دفتر می آمدند از من می پرسیدند «چه خبر؟» چون من تحلیل همه روزنامه ها را داشتم. بعضی روزنامه ها ارگان های سیاسی یک سازمان بودند و بعضی روزنامه ها مثل «رهایی» که مخصوص یک حزب نبود فقط خط فکری تولید می کرد. من به آقای کیمیایی توضیح می دادم که امروز فلان روزنامه تحلیل اش را عوض کرد یا فلانی فلان بیانیه را صادر کرد.

 

عکس از الهام عبدلی- ارتباط شما با حوزه اجرایی سینما از کجا شروع شد؟ «کارگاه آزاد فیلم» مسعود کیمیایی؟

- داستان جالبی دارد! یک روز برای دیدن دوستی به یک انجمن رفتم که متعلق به مائویست ها بود. و در کمال تعجب اعلامیه ی سخنرانی آقای کیمیایی در همان روز را دیدم. از دوستم پرسیدم: مگر ایشان مائوئیست هستند؟ دوست من گفت: نه. به همین دلیل کلیه پوسترها را از فضای عمومی جمع آوری کرده اند. عصر همان روز به آنجا رفتم و در سخنرانی ایشان شرکت کردم. جالب اینجا بود که آقای کیمیایی در آن سخنرانی علیه سیاست های بنی صدر که رئیس جمهور بود و رابطه خوبی با مائوئیست ها داشت صحبت کرد.  بعد آمد روی صندلی پشت سر من نشست و به یکی از افرادی که همراه اش بود گفت: «من حس می کنم اینجا مال توده ای هاست!» من به عقب برگشتم و به او گفتم: «نه آقای کیمیایی! اینجا دفتر مائوئیست هاست.» تا آقای کیمیایی این جمله را از دهان من شنید بلند شد و رفت بیرون! کمی بعد من از سالن خارج شدم دیدم کیمیایی با چند نفری که همراه اش بودند بیرون منتظر من ایستاده است. به من گفت: «خانم شما از کجا می دانید که این دفتر مال مائوئیست هاست؟» من هم به او توضیح دادم. کیمیایی مرا به دفترش دعوت کرد. از من راجع به سینما پرسید و گفت فیلم و کارگردان محبوبت کیست؟ من جواب دادم ماجرای نیمروز ( High Noon )به کارگردانی فرد زینه مان. آقای کیمیایی از شنیدن این حرف ها تعجب کردند. چراکه ماجرای نیمروز و فرد زینه مان فیلم و کارگردان محبوب من هستند. چون این ها محبوب ایشان بود! از من خواست برایش کار تحقیقی انجام دهم. همانطور که می دانید معمارها همیشه در تحقیقات خوب هستند چون وقتی می خواهند بنایی را بسازند یا فضایی را ایجاد بکنند باید بروند و یک مطالعه دقیق و عمیقی انجام دهند.

 

- یعنی از همان رفتن اتفاقی شما به جلسه مائوئیست ها ارتباط شما با سینما وارد مرحله جدیدی شد؟

- نه. ورود من به سینما اتفاقی نبود. من همیشه سینما و سینماگران را دنبال می کردم. در مورد آقای کیمیایی هم اینطور بود و خوب می دانستم که فیلم اول ایشان چه فیلمی بوده و آخری اش چه بوده. هر آدمی در آن زمان برای سخنرانی مسعود کیمیایی نمی رفت. من کسی بودم که به فیلم های ایشان علاقه داشتم. یادم هست کیمیایی از من خواست تا به ترتیب اسم فیلم هایش را بگویم و وقتی من شروع کردم و گفتم بیگانه بیا، قیصر، رضا موتوری و... کیمیایی تعجب کرد. از من پرسید «نقد هم می خوانی؟» من هم گفتم «بله نقدهای آقای پرویز دوایی را می خوانم.» من در آن زمان یک عاشق سینما بودم. از همان دوران می دانستم که می خواهم سینماگر بشوم. به همین دلیل از آن موقعیت به وجود آمده یک استفاده عالی کردم. البته از تکنیک سینما چیزی نمی دانستم.

 

- در دفتر کیمیایی چه می کردید؟

- من هم منشی بودم، هم دستیار، هم طراح صحنه، و هم به عنوان محقق فیلمنامه در دفتر ایشان فعالیت می کردم. مثلاً آقای کیمیایی ایده ی پروژه شهید اندرزگو  را به من می داد و من می رفتم تحقیق. بررسی می کردم اندرزگو کی و کجا به دنیا آمده و در کجا شهید شده. دوستان شهید اندرزگو و خانواده اش را پیدا، و با آنها مصاحبه می کردم. تمامی پرونده هایی که در این باره وجود داشت، یعنی همه مستندات را پیدا می کردم. که مثلاً فدایی ها، مجاهدین، توده ای ها و غیره راجع به ایشان چه نظری داده اند. بعد تمامی این ها را یک پوشه می گذاشتم و می دادم به آقای کیمیایی. ایشان بر اساس آن تحقیقات، سناریو را می نوشتند.

حتی در مورد پروژه زیر سایه تفنگ آقای کیمیایی که درباره جنگ انگلیس با بوشهر بود من کلی تحقیق کردم و تمامی موقعیت ها را درآوردم. یعنی تاریخچه و لباس ها و بقیه جزئیات را. و آن ها را می دادم به آقای کیمیایی. من قبل از فیلم خط قرمز  کارم را با کیمیایی شروع کردم. کیمیایی در آن زمان به من خیلی اعتماد داشت. فکر می کنم هنوز هم دارد. درست مثل مادرم که همیشه می گفت «تو هر کاری می کنی درست است» ایشان هم همین طور در مورد من فکر می کردند. همیشه به همه می گفتند «هر کاری دارید بدهید میلانی بکند. او تا ته آن می رود.» این بود که من خیلی سریع رشد کردم.

 

عکس از الهام عبدلی- بین خط قرمز و بچه های طلاق چند سال فاصله بود؟

- هفت سال. البته در این هفت سال فقط با آقای کیمیایی نبودم، چون ایشان که همیشه کار نداشتند. با کارگردانان دیگری هم کار می کردم، دفتر ایشان در آن زمان در خیابان...

- فکر می کنم «دولت» بودند دیگر؟

- نه نه! در خیابان تخت جمشید یا طالقانی بود. نمی دانم تخت جمشید شده طالقانی و یا طالقانی شده تخت جمشید؟

* تخت جمشید الآن شده طالقانی!

- من دیگر از این اسم عوض کردن ها جامانده ام! چون به نظر من هم تخت جمشید خوب است،  هم طالقانی هم خوب است! بله دفتر ایشان در خیابان تخت جمشید، خیابان ملک الشعرای بهار بود نه آن خیابان بهار اصلی. در آن فاصله آقای علی هومانی که در واقع ساختمان دفتر متعلق ایشان بود و خودشان هم جزو «کارگاه آزاد فیلم» بودند فیلم های خارجی را به ایران می آوردند. من فیلمها را می دیدم و برای نمایش سانسور و حتی دوبله می کردم. چون گاهی فیلم به قدری در ممیزی کوتاه شده بود که من ناچار می شدم با سلیقه خودم شعرهایی روی آن بگذارم تا فیلم به زمان استاندارد هفتاد دقیقه برسد.

 

-چقدر جالب است که شما در فیلم های خارجی اکران شده در دهه 1360 هم نقش داشته اید! به خاطر می آورید روی چه فیلم هایی کار کردید؟

-زیر دریا با وحشت [با بازی دیوید جانسون و هوپ لانگ] را من کوتاه کردم. البته می دانم خدا مرا نخواهد بخشید! اما چه کنم! کارفرمایم  به من دستور می داد و من هم باید آن را اجرا می کردم! در این فاصله در فیلم دل نمک آقای قویدل هم کار کردم و همینطور فیلم دنیای کاغذی افشین شرکت که البته توقیف شد. بعد با تقوایی فیلم ای ایران را هم کار کردم. و مدتی هم با گروهی در تلویزیون همکاری می کردم.

 

- در مورد ای ایران کمی توضیح دهید.

- ای ایران بدترین تجربه من در سینما بود. در ای ایران من هم طراح صحنه بودم و هم دستیار اول کارگردان. هفت ماه در آن فیلم کار کردم آقای تقوایی جزو معدود آدم هایی هستند که من واقعاً قبول شان دارم. هنوز هم دوست شان دارم، اما کارگردانی بود که سر صحنه خلق و خوی مهربانی نداشت و مرا ناراحت می کرد.  بسیار تحت تأثیر آدم های دور و بر قرار می گرفت بدون آنکه انگیزه آنها را در ک کند. امرا قضاوت نی کردند و چون کم سن بودم نمی توانستم آنطور که شایسته است ایشان را مجاب کنم. لآن هم که یاد آن دوران می افتم هنوز رنج می کشم. وقتی تک به تک آن آدم هایی که در آن فیلم بودند می میرند من هنوز هم غصه می خورم. آقای نقشینه مرد، شیر علی قصاب (زنده یاد محمود لطفی) مرد. من با تمامی این آدم ها هفت هشت ماه زندگی کردم. من از این فیلم تجربه خیلی سیاهی دارم. به همین خاطر هرگز حاضر نشدم ای ایران را ببینم.

 

= در تیتراژ هم اسم شما را ننوشته اند؟

- بله. علت اش این بود که من بعد از هفت ماه از فیلم بیرون آمدم. ای ایران دو سال طول کشید که من در سال اول هفت ماه ماندم، اما دیگر طاقتم طاق شده بود. من تنها زن در گروه تولید بودم و باید زجر خیلی زیادی را تحمل می کردم. برای درست کردن روستا تا زانو در گِل می رفتم. من خیلی سر آن فیلم رنج کشیدم و بعد هم خودم به آقای تقوایی گفتم که نامم را در تیتراژ فیلم نگذارید. بعدها آقای تقوایی روزی به منزل ما آمد و از من خواست که آن روزهای سیاه را فراموش کنم.  و البته همینطور هم شد و الان افتخار می کنم که ارتباط دوستانه ای با ایشان دارم. هیچ وقت ارتباطم با ایشان قطع نشد. چون این انسان فوق العاده ای است و  من هنوز هم برایش احترام ویژه ای قائل هستم. اما در آن موقع فشار کاری رویش بود و حواس اش به این نبود که دارد چه کاری انجام می دهد و همه را به هم می ریزد. یادم می آید سر ای ایران خانم آقای نقشینه مرده بود و با این که کار تعطیل بود آقای تقوایی اجازه نداد او برای مراسم خاکسپاری همسرش برود. من برای این کار آقای تقوایی گریه کردم و گفتم ما که الآن کار نمی کنیم، خب اجازه بدهید ایشان بروند. الآن همه فکر می کنند آقای شیر علی قصاب (محمود لطفی) سر فیلم مادر مرده است. اما در واقع سر آن فیلم مرد. یادم هست او را توی زیر زمین نمور می خواباندند و او از شدت نم پاهایش ورم کرده بود و خوابش نمی برد. از شب تا صبح ناله های دل خراش می کرد. من همه اینها را می دیدم و زجر می کشیدم. یادم می آید حتی شیر علی را زنجیر کرده بودند تا فرار نکند چون یک بار می خواست به خاطر شرایط بد از آنجا فرار کند.

حالا فکر کنید علاوه بر کار فیلم، یک ساختمان نیمه تمام به عنوان هتل در آن جا بود که آقای تقوایی در مرحله پیش تولید به من گفتند تو اگر مهندس هستی برو و آن هتل را درست کن. من وقتی رفتم آن جا دیدم آنها فقط اسکلت و سفت کاری آن جا را انجام داده اند و بقیه کارهایش مانده است. مدت ها آن جا را «نازک کاری» کردم، در و پنجره گذاشتم، توالت و دستشویی نصب کردم، تازه تمامی این ها قبل از فیلمبرداری بود. من کمک کردم و آنجا را درست کردم تا هتلی در آنجا باشد و گروه بتوانند در آن زندگی بکنند. هنوز که هنوز است چک های برگشت خورده آن فیلم در کشوی میز من است. ای ایران بسیار پروداکشن (تولید) بدی داشت. موقعی که فیلم چند ماه خوابید من رفتم سر فیلم دل نمک آقای قویدا. بعد در همان فاصله بچه های طلاق را ساختم. بچه های طلاق جایزه بهترین فیلم اول را در آن سال گرفت و باز هم کار تقوایی به جشنواره نرسیده بود. من دیگر سر کار آقای تقوایی نرفتم چون خودم داشتم فیلم می ساختم و کارگردانی می کردم. باز هم تکرار می کنم ای ایران بدترین فیلمی است که من در آن کار کرده ام. خودم نخواستم اسمم در تیتراژ بیاید. من واقعاً تعجب می کردم که چطور همه دارند در این فیلم گریه می کنند و زجر می کشند و فیلم قرار است طنز بشود! ای ایران پشت صحنه دردناکی داشت. گروه در آن سرمای زیاد هیچ گونه وسیله گرمایشی در اختیار نداشتند. آن ها پیت های خالی را پر از هیزم می کردند تا هنرپیشه ها خودشان را گرم کنند آن هم در سرمایی که شما اگر 10 تا لباس هم می پوشیدید باز هم یخ می زدید.

 

= شایعاتی وجود دارد مبنی بر این که شما با تقوایی دعوایتان شده و او شما را اخراج کرده است.

- نه ما دعوایمان نشد و ایشان هم مرا اخراج نکردند. من این قدر ایشان را دوست داشتم که هیچ وقت جرأت نمی کردم با ایشان دعوا کنم. «اخراج» کلمه زشتی است. حتی در آستانه رفتن هم تقوایی گفت: «برو دو سه روز استراحت کن و دوباره برگرد» اما من گفتم: «دیگر برنمی گردم». پروژه خیلی عظیم بود. من فقط به خاطر عشق به آقای تقوایی و بدون گرفتن پول چه کارهایی که در آن فیلم انجام ندادم. حتی در آن فیلم یک پل بتونی روی رودخانه بود و چون تقوایی می خواست فضا سنتی و کلاسیک باشد من با دستیارانم آرک عظیمی را تکه تکه کرده روی پل سوار نمودیم تا در دورنماها پل به صورت سنتی دیده شود. ما آن را با طناب بسیار کلفتی حمایل کردیم تا باد و طوفان نتواند آن را بیندازد. اما چون گروه همه با هم اختلاف داشتند، یک شب یک نفر از اعضای گروه آن طناب را با تبر قطع کرده بود! صبح روز بعد تقوایی عصبانی شد و با حالتی بی ادبانه به من گفت: «من از تو توقع نداشتم» در صورتی که این مسئله اصلاً به من ارتباطی نداشت. من که آن جا نگهبان نبودم. من هم که منتظر یک فرصت بودم با شنیدن این حرف تقوایی بلافاصله تمام وسایلم را جمع کردم و از آن جا رفتم. من آن پل را با سختی و جان کندن و بدون هیچ چیزی ساخته بودم و شنیدن این حرف برایم دشوار بود.

 

= برخی نشریات جمله ای از شما نقل کرده اند که شما در آن لحظه به تقوایی گفته اید «بهتر! من می روم و فیلم خودم را می سازم! من بهترین کارگردان می شوم!»

- نه هرگز. این ها فقط یک شوخی است. شما فکر کنید من به مردی که مورد احترام من است چنین حرفی را بزنم؟! چه کسی چنین چیزهای زشتی را از قول من نقل کرده؟ من حتی در آن لحظه نمی دانستم فیلم خواهم ساخت. از آنجا مستقیماً رفتم سر فیلم دل نمک و در آن جا، هم طراح صحنه و دستیار بودم. و بعد بچه های طلاق را ساختم.

 

تهمینه میلانی. عکس از الهام عبدلی

- چطور تهیه کننده را قانع کردید تا اولین فیلم شما را تهیه کند؟
- در این مورد به آقای رضا بانکی مدیون هستم. آقای بانکی در دل نمک مدیر فیلمبرداری بود. ایشان ناظر بودند كه چگونه من به خدابیامرز امیر قویدل در زمینه دكوپاژ و كارگردانی كمك فكری می كنم و سخت كوشی من و كار من ایشان را به شدت تحت تاثیر قرار داده بود . تصور كنید یك دریاچه ی معمولی به من داده اند و گفته اند اینجا را تبدیل به دریاچه ی نمك كنید و 10 كلبه ی مختلف برای كارگران فقیر آن بسازید. من مجبور بودم به قعر جنگل ها بروم، چوب انتخاب كنم برای كهنه شدن آنها را بسوزانم. یا كلبه هایی با پلاستیك های پاره بسازم و... تازه تمام دریاچه را گچ بریزم تا دریاچه ی نمك شود. دوباره شب باران و طوفان بشود و فردا صبح روز از نو روزی از نو . خلاصه آقای بانكی به قول خودشان تحت تاثیر شخصیت كاری و خلاقیت من قرار گرفته بودند. یک روز من در لابی هتل به آقای بانکی گفتم که یک فیلمنامه جمع و جور نوشته ام و دوست دارم آن را بسازم. آقای بانکی گفتند: «می توانم فیلمنامه ات را بخوانم؟» فیلمنامه را به ایشان دادم. یک روز آقای بانکی به من زنگ زد و گفت: «من با اجازه شما فیلمنامه را داده ام به آقای احمدی مدیر "خانه فیلم ایران"» که من هم استقبال کردم. تا این که آقای احمدی به من زنگ زدند و گفتند که من می خواهم فیلمنامه را کار کنم. اما ما فقط سه میلیون تومان بودجه برای این فیلم داریم، در حالی که برآورد هزینه فیلم ها در آن زمان شش هفت میلیون بود. بنابراین بچه های طلاق در مضیقه مالی ساختم. سر آن فیلم به من دستمزدی ندادند. تمام وسایل فیلم را ما از دوستان گرفته بودیم. اما وقتی فیلم جایزه بهترین فیلم اول را گرفت  همه شوکه شدند! فروش فیلم خیلی خوب بود و در بعضی از شهرها مثل کرمان رکورد عروس را هم شکست. البته بعد از موفقیت فیلم آقای بانكی كادوی نفیسی به من دادند. من بچه های طلاق را بدون «پروانه ساخت» ساخته بودم. چون وزارت ارشاد آن قدر به من بی اعتماد بود که به من گفتند «تو فیلم ات را بساز، اگر فیلم شد آن وقت ما به شما پروانه نمایش می دهیم.»

-در آن سال سه چهار کارگردان زن فیلم اولی وارد سینما شدند. آیا این یک خط مشی خاص بود که به زن ها برای فیلم سازی بها می دادند؟
- بله من بودم، خانم مهستی بدیعی بود، فریال بهزاد بود و تهمینه اردکانی که فیلم گلبهار را ساخت و بعداً فوت کردند. پیش از ما هم ابتداء خانم درخشنده و با فاصله ی كمی خانم بنی اعتماد فیلم ساخته بودند كه فیلم هر دو به شدت مورد استقبال قرار گرفته بود و همیشه فكر می كردم حضور این دو خانم هنرمند موجب شد كه شاید اعتماد به من بیشتر شود. در آن زمان آقای دکتر خاتمی وزیر بودند و ایشان مخالف کار زنان نبود. جمله ای را از ایشان نقل قول کرده اند که «خانم هایی که وارد سینما می شوند حرفی برای گفتن دارند. برای عیش و طرب به سینما نمی آیند.» دکتر خاتمی یک دیدگاه زیبایی داشتند و ذهن شان از خیلی ها بازتر بود. سیاست ایشان اصلاً ضد زن نبود، اما در عین حال در دوره ایشان هم به من اعتماد نکردند. شاید چون جوان بودم که کار سینما را شروع کردم. من حتی در 22 سالگی هم می توانستم فیلم بسازم، چون  شرایط اش (دستیار اول کارگردان بودن در دو فیلم) را داشتم. اولین فیلمنامه من در 22 سالگی ام نوشته شد که جایزه اول جهاد را هم گرفت. اما نگذاشتند که من آن را بسازم. من حتی به آن ها گفتم که من دو بار دستیار اولی هم کرده ام اما باز هم به من گفتند نمی شود. کارشکنی هایی هم می شد که بسیار آزار دهنده بود. مثلاً عضوی در شورا زورش می آمد من کارگردان شوم. به من می گفت «خوشگل باشی، مهندس هم باشی، خانواده دار هم باشی و فیلم هم بسازی؟!»

-چه بخلی!

 

= شما هنوز هم بچه های طلاق را دوست دارید؟

- هنوز هم بچه های طلاق را دوست دارم. تک تک صحنه هایش را دوست دارم.

 

= در نوروز 1382 این فیلم ساعت 12:30 دقیقه از شبکه تهران پخش شد، اما ساعت 24:30 دقیقه تکرار نشد. گمان می‌رفت که شما جلوی پخش آن را گرفته اید؟
- نه هرگز. چرا من باید آن کار را بکنم؟ من همیشه از نمایش فیلم هایم در هر کجا که باشد استقبال می کنم.

 

=بچه های طلاق به عنوان اولین فیلم شما فیلم ساده و سالمی بود و دل اش می خواست آن خانوادۀ نزدیک به طلاق، دوباره شکل بگیرد. اما شما بعد از آن فیلم، شما خیلی جانبدارانه نسبت به زنان فیلم ساختید.
- نه. به عنوان نمونه افسانه آه اصلاً جانبدارانه نبود. این فیلم آنقدر پخته است که شما نمی توانید تصورش را بکنید. افسانه آه به زعم من قشنگترین فیلم من است. من در 27 سالگی بچه های طلاق و در 28 سالگی افسانه آه را ساختم. اگر افسانه آه را از لحاظ فنی بخواهیم بسنجیم نسبت به تکنیک های امروزی فیلم ضعیفی است، اما اگر در همان زمان ساخت خودش مرا تشویق می کردند امروز من یک فیلسوف – کارگردان بودم. چون من افسانه آه را از روی تئوری یونگ ساختم. اما آن را تحویل نگرفتند و در فستیوال فجر هم نگذاشتند. هیچ کس اهمیتی به این فیلم نداد و منتقدان با کمال بیرحمی نوشتند «حالا خانم برای ما فیلسوف هم شده است!» این در صورتی بود که من آدم کتاب خوانی بوده ام و خب قرار نیست که هر کسی که فیلم فلسفی می سازد فیلسوف باشد. شما فکر کنید که من فقط 28 سالم بوده که آن فیلم را ساخته ام و آن حرف را زده ام. در تیتراژ هم ذکر کردم که از روی تلخون صمد بهرنگی شخصیت «آه» را برداشته ام که می شود روان مردانه ی زن، و از تئوری آنیمانینوس کارل گوستاو یونگ که روان زنانه ی مرد است هم استفاده کرده ام. چهار سال بعد از ساخت این فیلم آقای مارکو مولر که آن زمان رئیس جشنواره لوکارنو بود و اکنون رئیس جشنواره ونیز است آمد به ایران و گفت « من می خواهم فیلم هایی را که خانم ها در ایران ساخته اند ببینم.» بعد از دیدن افسانه آه با من تماس گرفت و گفت: «من می خواهم که تو بیایی لوکارنو. فیلم تو فیلم فوق العاده ای است» و افسانه آه بعد از 4 سال به اولین جشنواره دعوت شد. خب دیر بود و فیلم باید تولید همان سال باشد که بتواند در جشنواره شرکت کند. با این حال شما اگر پرونده جشنواره های آن سال را مرور کنید می بینید که حتی ژیل ژاکوب رئیس فستیوال کن فرانسه گفته: «بهترین هدیه من که در جشنواره داشتم دیدن فیلم افسانه آه بود.» از آن به بعد بود که دیگر فیلم های من در فستیوال ها شرکت کردند. تلویزیون هم در آن زمان فیلم را پخش کرد. بعد از آن دوران بود که هیئت انتخاب نازنین جشنواره فیلم فجر دانه دانه به من زنگ زدند و عذرخواهی کردند و گفتند این فیلم را سه بامداد برای ما نمایش داده اند و ما همه موقع نمایش فیلم تو خواب بودیم و آن را درست ندیدیم!

 

تهمینه میلانی. عکس از الهام عبدلی= تا آنجا که تجربه نشان داده مردم از فیلم هایی که از روی تئوری های روان شناسانه ساخته می شوند زیاد استقبال نمی کنند.

- شرایط آن موقع درست یادم نیست. اما فیلم من فقط یك فیلم روانشناسانه یا فلسفی نبود و ارتباط با آن بسیار ساده بود. مفهوم فیلم در مورد خوشبختی است و من تلاش می كنم در این فیلم نشان بدهم كه خوشبختی بیرون از ما وجود ندارد و فقط در فكر و اندیشه ی ماست

من در آن زمان فیلمنامه هم زیاد می نوشتم و ساخته می بشد. مثلاً فیلمنامه عشق و مرگ را که محمدرضا اعلامی ساخت من نوشتم. اما فیلمنامه اصلاً سیاسی نبود. اعلامی آن را بیش از حد تجاری و سیاسی ساخت. عشق و مرگ داستان زیبایی از رابطه یک زن و مرد بود. اما آقای اعلامی آن چیزی را که من نوشته بودم نساخت. انتخاب بازیگران اش هم درست نبود. در حالی که باید یک دختر 21 ساله نقش اصلی فیلم را بازی می کرد یک خانم جا افتاده آن نقش را بازی کرد.

بعدها آقای داریوش فرهنگ هم فیلم شبهای تهران را بر اساس فیلمنامه من ساخت. نام فیلمنامه خیابان عشق ممنوع بود. كه او هم تغییرات بسیاری در فیلمنامه داد و من ناگزیر شدم فیلمنامه را چاپ كنم تا معلوم شود ایده ی من چه بوده است. به هر حال من همواره تلاشم را می كردم. سعی داشتم خیلی كارها بكنم اما سنگهایی كه سر راهم می انداختند كمر شكن بود و الان كه به گذشته نگاه می كنم می بینم چه انرژی از من به هدر رفته است.

- شما پس از فیلم های اولتان یعنی بچه های طلاق، افسانه آه، کاکادو و دیگه چه خبر؟ از فیلم دوزن به بعد، به طور معترضانه در مورد اجحاف به زنان و مطالبه حقوق اجتماعی آنان فیلم می سازید. چه اتفاقی افتاد که از آن سال شما در این زمینه فیلم می سازید؟
- نه اینطور نیست ؛ من دو زن را سال 1376 ساختم، اما هفت سال طول کشید تا آن را ساختم. هفت سال آن را می فرستادم وزارت ارشاد، اما به من اجازه ساخت اش را نمی دادند. وقتی آقای خاتمی رئیس جمهور شد شرایط كمی عوض شد و موقعیتی پیش آمد تا دوزن را بسازم .

=حرف عجیبی می زنید، چون هفت سال قبل از آن می شود زمان صدارت آقای خاتمی در وزارت ارشاد!

- بله اما خود آقای دكتر كه در سیاست گذاری فرهنگی نقش زیادی نداشتند و اگر یادتان باشد به دلیل فشارهایی كه بر ایشان وارد شد حتی استعفا دادند. شاید لازم باشد این را بگویم كه غیر از فیلم یكی از ما دو نفر كه شخصاً به من نزدیک است بقیه فیلمهای من داستان انسانهایی است كه آنها را درك می كنم. من آدم احساساتی هستم و رنج انسان ها مرا به شدت می رنجاند. از دیدن صحنه های دلخراش زلزله ی ژاپن تا رنجی كه زنان كتك خورده در دادگاه ها می كشند. دو زن داستان زندگی یكی از دوستان دوران دبیرستان من است كه می توانست یكی از افراد موفق جامعه باشد ، اما شرایطی كه برایش رقم خورد، سرنوشت او را عوض كرد. به هر حال فكر می كنم دیدن رنج انسان ها نه تنها عیب نیست بلكه حسن بزرگی است . اتفاقاتی كه در آن دوران اتفاق افتاد بسیار تلخ و دردناك بود. من آدم احساساتی هستم و رنج انسان ها مرا به شدت می رنجاند. بله من از رنج شما رنج می برم. این معلوم است که دو زن زندگی من نیست. ولی آیا من کور هم هستم؟ دوست نازنین و نابغه من به آن روزگار افتاد را من ندیدم؟ این است که بازگو کردن رنج دیگران شده عیب من.

 

* و بعد نیمه پنهان را ساختید. فکر نیمه پنهان را از قبل در سر داشتید و گذاشتید فیلم در دوران اصلاحات که فضا کمی بازتر شده بود ساخته شود یا نه ناگهانی و تحت شرایط خاص حاکم بر جامعه به فکر ساخت آن افتادید؟

- نیمه پنهان از نظر خود من فیلم محافظه کارانه ایست و حتی یک نوک سوزن هم از اتفاقات آن دوره را نقل نمی کند. من فکر می کردم چون شرایط سیاسی باز است من اگر این فیلم را بسازم بقیه می آیند و آن را کامل می کنند. برای اینکه من اعتقاد قلبی دارم تا ما مرده هایمان را از خاک درنیاوریم و آن طور که شایسته است آنها را دفن نکنیم همین طور تعارض در جامعه خواهیم داشت. اتفاقاتی که هرگز در مورد آن صحبت نشد، اما من همچنان عقیده دارم باید آن دوره از تاریخ را بازنگری کنیم و مرده هایمان را با احترام دفن کنیم تا تا این کینه ای که از آن دوران باقی مانده از بین برود. وگرنه جامعه رنگ آرامش نخواهد دید. من در آن دوران با آقای احمدی نژاد و صفار هرندی و محسن آرمین و جواد شمقدری هم دانشگاهی بودم. آقای ثمره هاشمی پیش نماز ما بودند. ما همین اتفاقات را در وسط حیاط دانشگاه علم و صنعت دیدیم و من اعتقاد دارم تا زمانی که اتفاقات آن دوره کامل باز نشود و مرده های ما به طور شایسته دفن نشوند این جامعه رنگ آرامش نخواهد دید. در جامعه الآن کینه مانده، مثل نگاهی که شما الآن به من دارید (اشاره به اهوارکی!) اما خدا شاهد است که من این نگاه را به شما ندارم.

 

- چیزی از شما نقل شده است که می خواهیم ببینم درست است؟

بعد از آن مصاحبه که با آن روزنامه کردید و گزک به دست دادید و شما را گرفتند، از شما نقل کرده اند که گفته اید آنقدر در زندان به من بد گذشت که حاضرم هر کاری را انجام بدهم اما دیگر پایم به زندان نرسد؟ (تهمینه میلانی پس از اکران فیلم نیمه پنهان مدتی به اتهامات مختلف در زندان به سر برد که با اعتراض جوامع سینمایی داخلی و خارجی و مقامات رده بالا پس از چند روز از زندان آزاد شد.)

- بلد نیستم دروغ بگویم. از کودکی به من یاد داده اند که راست حرف بزنم.  من در زندان بودم، اما نه شکنجه شدم، نه به من بی احترامی شد. حتی دلم می خواهد یک موقع راجع به نگهبان زندان ام فیلم بسازم. همان مردی که مرا به دادگاه می برد و می آورد. اسم اش حاج حسین بود. مرد با شرفی بود. تا دم در دادگاه با من می آمد و مرتب به من می گفت: «مبادا به شما بی احترامی کنند. زن من عاشق شماست.» حتی از نگهبان زندان هم خوبی دیده ام. شکنجه ای که آنها به من می دادند آن چیزی نبود که شما تصور می کنید. مرا ساعت ها رو به دیواری می نشاندند و یک آقایی که من چهره او را نمی دیدم مرا موعظه می کرد

*اتهام شما دقیقاً چه چیزی بود؟

- محاربه با خدا، اقدام علیه امنیت ملی، تشویش اذهان عمومی از طریق آثار هنری، و همکاری با گروه های معاند و مخالف نظام. آن ها تمام زندگی من را گشتند، اما من حتی یک بار همکاری با گروههای معاند نداشتم. چون من آن قدر آزاد بزرگ شده بودم که در هیچ قوطی ی جا نمی گرفتم که بروم و مثلا عضو فلان گروه و دسته ای بشوم. دانشگاه را زیر و رو کردند و خلاصه دادگاه من پنج سال طول کشید.

 

- به دلیل اینکه شما گفته بودید این زندگی من است.
- نه من گفته بودم این زندگی نسل من است. این ها همه همکلاسی های من بودند منتهی یا اعدام شدند، یا به زندان افتادند. اگرچه قاضی من به من یک روز می گفت تو توده ای هستی یک روز می گفت تو فدایی هستی یک روز می گفت تو مجاهد، سلطنت طلب هستی، و البته آن قاضی را بعدها ترور کردند. كه با وجود بی احترامی های بسیاری كه به من كرد، هرگز از او كینه به دل نگرفتم. چرا كه او را و شرایطش را درک می كردم . اعتقاد راسخ دارم كه اگر حقیقت را نگوییم نمی توانیم در جامعه تحول لازم را انجام دهیم. به همین دلیل هرگز شهید نمایی نمی كنم و به حقیقت وفادار می مانم كه ما اگر واقعیت ها را ندانیم نمی توانیم در جامعه تحول ایجاد کنیم. من اگر بیایم و از خودم شهید نمایی کنم در واقع کار را غلط انجام می دهم.
من در زندان مورد هیچ شکنجه ای قرار نگرفتم.

 

تهمینه میلانی. عکس از الهام عبدلی

واکنش پنجم به نوعی پایان یک دوره برای شماست. بعد از این فیلم داستان و شخصیت پردازی در فیلم های شما تقلیل پیدا می کند و بیشتر نقطه نظرهای اجتماعی پرداخته می شود. 
- من بارها و بارها اعلام کرده ام که سینماگر شده ام تا بتوانم حرف هایم را بزنم. من نقطه نظراتی در مورد جامعه دارم که با ساخت فیلم هایم می خواهم آنها را به سمع و نظر شما برسانم. حالا می آیم و برای هر کدام یک قالب جذاب پیدا می کنم و درونمایه و مفهوم آنها را متفاوت می کنم. مثلاً در آتش بس ما یک فانتزی داریم مثل «کودک درون» یادم هست آقای گلزار به من می گفت «شما به من بگویید عاشق بودی و شکست خوردی و گریه کن، نگویید برای کودک درونت گریه کن!» همین است که قالب قصه و آدم ها در این فیلم فانتزی می شوند. اما در یکی از ما دو نفر که یکی از مهم ترین فیلم های من است و شخصاً به آن علاقه دارم، با وجود ممیزی موجود، به راحتی نشان دادم که فشار وضعیت امروز  جامعه روی دختران جوان چگونه است. کلیشه ها را در این فیلم شکستم. مثلاً همه فکر می کنند دختری که در خارج از ایران بزرگ شده است خیلی باز است، اما ما نشان می دهیم که اصلاً این طور نیست. بچه های ایران آنقدر از کودکی شان پیچیدگی دیده اند که وقتی به سن ازدواج می رسند یک موجود سوپر پیچیده  می شوند. الآن همین که آمار ازدواج پایین آمده یا آمار طلاق بالا رفته و یا سن ازدواج بالا رفته همه اینها نشان دهنده این است که نسل جوان ما بیمار شده است. فیلم من نشان می دهد عشق دیگر در زندگی معنی ندارد. رابطه ها از سلام و علیک مستقیماً به اتاق خواب رفته است. آن «آهستگی» در روابط زن و مرد از بین رفته. آن عاشقانه اسم معشوق را زیر لب تکرار کردن و عاشقانه نام او را روی کاغذ نوشتن و آرام آرام مسیری را طی کردن تا رسیدن به ازدواج در اکثر روابط امروزی از بین رفته است. در دوران ما دختر و پسر بعد از آنکه در راه مدرسه همدیگر را می دیدند، بعد از شش ماه نگاه زیر چشمی و نامه نگاری صحبت تلفنی، اگر خیلی آزاد بودند دست آخر ممکن بود به یک قرار ملاقات در پارک یا کافی شاپ برسند. و اگر خیلی خیلی خیلی مثلاً امروزی بودند می رفتند دیسکوتک. اما امروزه من می بینم عشق از بین رفته و قاعده همه اینها شده یک راست اتاق خواب. متاسفانه كار به جایی رسیده كه بسیاری از نسل جوان ما از ارزش خلوت كردن با خودشان آگاه نیستند و حتی یک شب خلوت خودشان را نمی توانند تحمل کنند.

 

- به نظر می رسد شما در یکی از ما دونفر به سمت خودشیفتگی پیش رفته اید! من خودشیفتگی را این طور تعبیر می کنم که شما در این فیلم از خواهرزاده تان السا فیروز آذر به عنوان بازیگر نقش اول زن استفاده کرده اید و به نظر می آید او جزو آن خواهر زاده هایی است که خاله اش (یعنی شما!) برایش یک الگو بوده و کاملاً روی او تاثیر داشته است. در نتیجه به نظر می رسد او در صحبت کردن و رفتارها و حتی لحن صدا و نحوه ادا کردن جمله ها کاملاً از شما تقلید می کند، در حالی که  از نظر نوع بازی در سطح خوبی نیست و جذابیت پایین تری نسبت به کارهای قبلی شما دارد. به نظر می رسد شما به دلیل اینکه نمونه عینی تری از خودتان وجود داشته تصمیم به استفاده از ایشان گرفته اید. و مثلاً به جای مهناز افشار که می توانست فیلم را خیلی گرم تر بکند از فیروز آذر استفاده کرده اید. 

- ببینید من تا حدودی قبول دارم، یکی از ما دو نفر شاید شخصی ترین فیلم من است . و البته مرسی از محبتی كه به خانم افشار دارید. اما به عقیده ی من ایشان همانقدر كه مناسب ارائه ی نقش سایه در فیلم آتش بس بودند نامناسب برای ارائه ی نقش سارا در فیلم یكی از ما دو نفر بودند. می دانید ماجرا همان قصیه ی خر ملانصرالدین است كه هر كاری می كند عده یی ایراد می گیرند. بروید نقدهای فیلم آتش بس را بخوانید بسیاری از منتقدان به انتخاب آقای گلزار و خانم افشار اعتراض كرده اند. یا حتی به حضور خانم كریمی در سه فیلمی كه بازی كردند، به ویژه دو زن. اما حالا همه معتقدند كه چه انتخاب های خوبی شده است. در یكی از ما دو نفر بیش از سایر شخصیت هایی كه به تصویر كشیده ام با سارا احساس نزدیكی می كنم. یادتان نرود من هم زمانی 20 ساله بودم و در همین جامعه زندگی می كردم. هر چند كه معتقدم دوره ی جوانی من به پیچیدگی این روزها نبود. من در فیلم هایی مثل تسویه حساب و واكنش پنجم و سوپر استار و دو زن و ... نقش راوی را دارم و آدمهای این فیلمها شباهتی به شخصیت فردی و یا رنجهایی كه من كشیده ام ندارند . اما موضوع یكی از ما دو نفر  متفاوت است. همدلی مرا بیش از باقی آثارم بر می انگیزد.
در مورد انتخاب خانم فیروز آذر برای ارائه ی نقش سارا باید عرض كنم كه ما نیاز داشتیم به یك دختر خانم 24 ساله ی ظریف و زیبا، اما با بدنی ورزیده كه به خاطر اینكه بختیاری است باید چشم و ابروی مشكی داشته باشد. همچنین آرشیتكت بودن السا خودش خیلی به ارائه شخصیت سارا كمک می كرد و من مجبور نبودم ظرافت رفتاری و كاری یك آرشیتكت را به او یاد بدهم. قبل از انتخاب السا یک بررسی مفصل بر روی بازیگران حدود 24 سال انجام دادیم. اغلب ایشان چابكی و قدرت صورت السا در ارائه ی این نقش را نداشتند. یا چهره ی ایشان خیلی معصوم بود و یا اغلب در صورتشان دست كاری كرده بودند كه مسلماً نمی توانستیم از آنها استفاده كنیم. چرا كه سارا دختر خالص و صادقی است كه بسیار ساده پوش و با اصول است. بنابراین نمی تواند لب خود را تزریق كرده باشد، یا گونه كاشته باشد. بختیاری بودن او هم بسیار مسئله ی مهمی بود. من به این دلیل نژاد او را بختیاری گذاشتم چون با تحقیقاتی كه من كردم این قوم كمتر از اقوام دیگر به دلیل تاخت و تازهای مختلف صدمه دیده است. چرا كه محل زندگی این قوم درست در مركز ایران است.

به هر حال تا پیش از به پایان رساندن فیلمنامه السا فیروز آذر نمی دانست كه قرار است این نقش را بازی كند وقتی فیلمنامه به پایان رسید من از همسرم آقای مهندس نیک بین كه تهیه كننده ی فیلم است پرسیدم نظر شما در مورد السا فیروزآذر و بهرام رادان چیست؟ كه ایشان هم با نظر من موافقت كردند.

ببینید در انتخاب بازیگر بسیاری مسائل مهم است. خانم فیروز آذر كاملاً قیافه ی شرقی دارد و آقای رادان كاملاً متضاد اوست كه در جذابیت بصری و تضادی كه این دو شخصیت دارند بسیار موثر است. همچنین اندازه ی صورت این دو یكی است كه در قابهایی كه تصویر هر دو دیده می شود تناسب ایجاد می شود، همینطور قد و فیزیک ایشان كاملاً با هم هماهنگ است. البته اعتماد به نفس ذاتی آقای رادان هم در انتخاب ایشان بی تاثیر نبود. یادم هست زمانی كه خانم كریمی را برای ارائه ی نقش فرشته در دو زن انتخاب كردیم تمام سعی و تلاش خود را برای یافتن بازیگر زنی كه باید نقش مقابل او را بازی كند و هم سن او باشد و هم صورتی متضاد با او در عین حال اندازه صورت هم برای جذابیت بعدی یک اندازه باشد را به چه سختی انجام دادیم. آن قدر گشتیم تا خانم زارعی را انتخاب كردیم كه دیدید حاصل كار چقدر درخشان بود. در مورد انتخاب آقای رادان و خانم فیروز آذر هم برای ارائه ی نقش های فیلم یكی از ما دو نفر با همین دیدگاه حركت كردیم.

 عکس های گفتگو از الهام عبدلی است

 

 

 

در همین رابطه دیگر گفتگوهای مفصّل سایت پرده سینما با سینماگران ایرانی را بخوانید

 

 

۱.برزخی ها را محسن مخملباف از پرده سینماها برداشت؛ گفتگویی خواندنی با ایرج قادری

۲.سینمای واقعی آن دوران فیلم هایی بود که در ارباب جمشید ساخته می شد؛ گفتگویی خواندنی با مهدی فخیم زاده

۳.من از رنج شما رنج می برم؛ گفتگویی مفصل و خواندنی با تهمینه میلانی

۴.همیشه کمال گرا بوده ام؛ گفتگویی مفصل و خواندنی با محمد متوسلانی

۵.در راه موفقیت برای هیچکس فرش قرمز پهن نمی کنند! گفتگویی مفصل و خواندنی با هارون یشایایی

۶. دوران «سینمای آزاد» برای ما یک دانشگاه بود؛ گفتگویی مفصّل و خواندنی با مهدی صباغزاده

 


 تاريخ ارسال: 1390/1/31

نظرات خوانندگان
>>>ماهان تکلو:

با دورود اگر امکان داره شماره تماس یا ایمیل استاد میلانی میخواستم فیلمنامه ای دارم که میخوام نظر ایشونو بدونم

0+0-

شنبه 18 مرداد 1393



>>>افسانه:

تهمینه زن یا انسانی هست که زندگیش با تلاش و هدف همراه بوده و این برای من خیلی ارزش داره. از میلیونها زن صدای یکیش به دنیا میرسه

2+1-

شنبه 28 تير 1393



>>>rezab:

قسمت دوم چی شد پس؟!!!!!!!!!!!!!

0+0-

دوشنبه 23 ارديبهش



>>>یلدا :

عاشقتم تهمینه عزیزم

1+2-

پنجشنبه 23 تير 1390



>>>نويد:

خانم ميلاني زني موفق و مهربان هستند و رشته ي من رياضي است و من در اينده اي نزديك ميخواهم در شركت ارتا بين شاغل شوم

0+0-

سه‌شنبه 21 تير 1390



>>>فرشته:

مصاحبه فوق العاده بود من عاشق خانم میلانی هستم و ایشون رو عاشقانه دوست دارم مرسی از پرده سینما که زحمت همچین مصاحبه ای رو کشیدند دستتان درد نکند.

0+0-

پنجشنبه 16 تير 1390



>>>محمدرضا امیرصادقی:

سلام عالی بود . میلانی با زیرکی فیلم میسازد و البته در این اواخر سخنرانی (بخوانید پرخاشگری) هم میکنند که همه این کاره با هوشیاری در خدمت گیشه است. بت و منفایشون حرفه ای هستند....با تمام باز مثبت و منفی این واژه

0+0-

يكشنبه 29 خرداد 1390



>>>ک . خسروی:

مشک آن است که خود ببوید این قاب پر نگین که برای این بزرگوار در این مصاحبه ساخته اید به ایشان ...... از طرف یکی از کسانی که به نظر ایشان نمیتواند عقده ای نباشد

0+0-

سه‌شنبه 24 خرداد 1390



>>>اسکورپان:

قرار بود این مقاله دو قسمت باشه. پس قسمت دومش چی شد؟

0+0-

يكشنبه 1 خرداد 1390



>>>موسی امیری:

بدعت گزار را خدا حفظ نمی کند. بی جهت دعا نکن.

1+0-

شنبه 31 ارديبهشت 1390



>>>نیروانا:

مصاحبه بسیار عالی بود و پر از حرفهای ناگفته واقعا لذت بخش بود خدا خانم میلانی را برای بیان درد زنان جامعه حفظ کند و او را از شر دشمنانش در امان بدارد

1+0-

يكشنبه 18 ارديبهش



>>>كامي:

حالا چرا از بين همه فيلمهاي رو پرده رفتين با ميلاني مصاحبه كردين؟ شماها خودتون دنبال جنجال هستين ها وگرنه ميرفتين با كارگردان سه درجه تب مصاحبه ميكردين. ( شوخي كردم ) منتظر مصاحبه هاي جديدتون هستم و اين توصيه رو ميكنم كه حداقل ماهي يه بار با كارگردانا مصاحبه كنين خيلي جواب ميده تا الآنش كه تركوندين اون موقع ديگه نميدونم چي كار ميكنين!

0+0-

پنجشنبه 8 ارديبهش



>>>شقایق:

پرده سینمای عزیز پس این بخش دوم مصاحبه چی شد مردیم از انتظار زودتر بجنبین دیگه، دارم کم کم از دستتون عصبانی میشم چرا اینقدر لفتش میدین؟

0+0-

پنجشنبه 8 ارديبهش



>>>یه کارشناس سینما:

مشتاقانه منتظر بخش دوم مصاحبه هستم

0+0-

چهارشنبه 7 ارديبه



>>>edmond:

mosahebe ali bod khaste nabashid bachehaye cinscreen

0+0-

سه‌شنبه 6 ارديبهش



>>>ش / ک:

با آنکه در ابندای مصاحبه قید کرده بودید این مصاحبه توسط موافقی هم انجام شده است ما که تا اینجا چیزی از موافقت ندیدیم و احتمالا در بخش دوم باید آن را بخوانیم. تهمینه میلانی کارگردانی است که همیشه به او ظلم شده و همه و در همه جا او را آزار داده اند چون از قدیم اینطور گفته اند که حرف حق تلخ است و خوب میلانی هم دارد همان تلخی ها را در فیلمهایش به رخمان میکشد که به مزاجمان خوش نمی آید جدا از همه این حرف ها مصاحبه تان عالی بود من تا حالا چنین مصاحبه ای را نخوانده بودم اینقدر طولانی و اینقدر پربار و هنوز نیمه تمام! تمامی اینها نشان از ریزبینی و نکته سنجی شما در اداره سایت دارد واقعا خسته نباشید باز هم منتظر چنین مصاحبه هایی هستیم و خواهش میکنم زودتر بخش 2 را بگذارید

0+0-

دوشنبه 5 ارديبهشت



>>>جاوید:

تا دیروز صاایران هر روز بهتر از دیروز اما از امروز cinscreen هر روز بهتر از دیروز! مصاحبه و مطالبتون واقعا بسیار جذاب و نو و عالی هست خیلی خوشحالم که با سایتتون آشنا شدم فوق العاده این منتظر نقدهای جدیدتون هستم

1+0-

يكشنبه 4 ارديبهشت



>>>عباس تهراني:

جمله رو داشتيد " آدم خوشگل باشه ، فيلمساز باشه ، مهندس باشه ...." به قول مهران مديري هيچي نمي گم و فقط نگاهت مي كنم !

1+0-

يكشنبه 4 ارديبهشت



>>>امیر:

مصاحبه عالی بود من واقعا به پرده سینمایی ها تبریک میگم عوامل خیلی خوبی دارین آقای فاضلی فقط حیف که خیلی کم کار هستین والا مطالبتون همیشه بترکونه چقدر از نظرات خانم میلانی در مورد زندگی امروزه و روابط بیمارگونه بین افراد جامعه لذت بردم و این به درستی عین واقعیت است. بقیه مطالبتون هم همینطوری بود و آک آک بود خلاصه دمتون گرم آقایان منتظری و فاضلی همینطور تشکر از خانم الهام عبدلی

1+0-

شنبه 3 ارديبهشت 1390



>>>بهروز میلانی فر:

اولا که مصاحبه فوق العاده و به دور از کلیشه های امروز بود و واقعا حرفهای ناگفته زیاد داشت ثانیا شخصیت خانم میلانی اینقدر ماه است که همه عاشقش هستند ثالثا ما در این مصاحبه هیچ موافقتی از آقای منتظری ندیده ایم رابعا خیلی زود منتظر ادامه مصاحبه هستیم و در آخر اینکه واقعا سایت ماهی دارید و خیلی دوستتان دارم

1+2-

شنبه 3 ارديبهشت 1390



>>>بانو:

بسیار بسیار عالی بود . مصاحبه ای خواندنی ، جذاب و جامع دور از حرفهای تکراری...ممنون

2+0-

پنجشنبه 1 ارديبهش



>>>یوگی:

بالا بری پایین بیای انتخاب السافیروز آذر بد بود!خیلی هنرپیشه ی بدیه.نمیدونم چه اصراری دارید معروفش کنید.

2+1-

پنجشنبه 1 ارديبهش



>>>علی جزایری (آزانس خبری روز):

میهمان که پیام آور هنر باشد، بی گمان میزبان را سر ذوق می آورد و چه سخت است نجابت در دنیایی که نداشتن آن را هنر می نامند ممنونم .گزارش جامعی بود که برعکس گزارشهای امروزه از کلیشه ها دور شده بود، سپاسگزارم

1+0-

چهارشنبه 31 فرورد¡



>>>یه نفر:

عالی بود واقعا عالی بود مرحبا به سایت پرده سینما همیشه از این کارا بکنید اما مگه مصاحبه با آقای فخیم زاده اینقدر طولانی تر نبود بدجنس ها چطور شد اون رو یه جا گذاشتین این رو به دلایل مختلف تیکه تیکه؟ در کل واقعا از این که میبینم اینقدر پیشرفته شدین هم دارم شوکه میشم هم امیدورام این رویه ادامه داشته باشه شوخی نیست پرده سینما خیلی افتاده روی غلتک اونم پرده سینمایی که 6 ماه یه بار به روز میشد با نظر امیر کاملا موافقم خیلی با حال شدین

1+0-

چهارشنبه 31 فرورد¡



>>>امیر:

فوق العاده بود این مصاحبه واقعا دارین روز به روز بهتر و بهتر میشین فقط من نمیدونم چرا اینطور مطالبتون رو که به نظرم خیلی عالیه روزهای آخر هفته میذارین رو سایت؟ اینها رو باید اول هفته بزارین رو سایت خود من شانسی بهتون سر زدم و مطلب رو خوندم واقعا عالیه و امیدوارم همچنان که از جشنواره به این طرف مرتب دارین خواننده ها رو با نقدها و مقالات غافلگیر میکنین همچنان این رویه ادامه داشته باشه. فورا منتظر بخش بعدی مقاله هستم تا نظرم رو آخرش بدم. دمتون گرم همیشه شاد باشین آقایان سایت پرده سینما

1+0-

چهارشنبه 31 فرورد¡



>>>پژمان. ع:

انتشار این مقاله نشان داد که منتقدان در واقع چقدر مهربان هستند. اما در لحظه نقد گریزی از تیغ تیز آنان نیست!

2+0-

چهارشنبه 31 فرورد¡



>>>شقایق:

فوق العاده بود و دور از انتظار بود... آقای فاضلی هزاران بار درود بر شما و آقای منتظری واقعا از این مصاحبه لذت بردم اما حیف که بخش دوم آن را منتشر نکردید دیگر کم کم داشتم نا امید میشدم که مبادا شما از این دست مصاحبه ها را با کارگردانان سینما انجام دهید مصاحبه های قبلی تان هم فوق العاده بود. تهمینه میلانی را دوست دارم و شدیدا تشنه خواندن ادامه مصاحبه تان هستم خواهش میکنم برایمان بازی درنیاورید و بخش دوم مصاحبه را هرچه سریعتر روی سایت بگذارید در ضمن تیتر مطلبتان جوری است که آدم فکر میکند شما این مصاحبه را از جایی دیگر برداشته اید بهتر است تیترتان را عوض کنید وقتی صفحه باز شد من شوکه شدم که این مصاحبه اختصاصی سایت پرده سینما است چه بی خبر؟ دیگر عادت کرده ایم که سالی یکبار! شما با کارگردانان مصاحبه کنید سال 88 ایرج قادری 89 مهدی فخیم زاده و 90 تهمینه میلانی که امیدوارم دیگر حداقل هر 2 ماه یکبار از این سایت نازنین مصاحبه های خوبی را شاهد باشیم. باز هم میگویم تا این جای کار فوق العاده بود و برای خانم میلانی و شما و آقای منتظری آرزوی موفقیت روز افزون میکنم درود بر تو پرده سینمای نازنین من

1+1-

چهارشنبه 31 فرورد¡



>>>امير حسين 5 ساله از كرج:

آقاي فاضلي ، مي بيني اين آدمهايي كه شما و بعضي از خوانندگان اين سايت بهشون بد وبيراه مي گيد چقدر بزرگوار و داراي احساسات پاك و لطيف هستن ، خانم ميلاني در برابر اين همه هجمه مياد و به شما و هيات همراه تون گل ميده!( راستي هجمه چيه ؟ )ولي شما و بعضيها سوار بر اسب سركش نقد شده ايد و روي اين همه احساس لطيف داريد تركتازي مي كنيد !و مي خواهيد پيشي ها رو بكشيد و بالهاي گنجيشگ بارون خورده و سرمازده ي پشت پنجره رو بكنيد و بندازيدش جلوي هاپو !

4+0-

چهارشنبه 31 فرورد¡



>>>ساسان:

حرف های خیلی جدیدی زده بودند خانم میلانی در این مصاحبه زیبا.دستتون درد نکند.

1+2-

چهارشنبه 31 فرورد¡



>>>آقا بزرگ:

زينال بندري :دست هاتو ببينم زن، زن سيني چاي را زمين مي گذارد و د ستهايش را جلوي چشم زينال بندري مي گيرد، زينال بندري : رخت هاي مردمو مي شستي ؟ زن : من آبروي تو رو نبردم زينال ، مي رفتم خونه هاي بالاي شهر تا منو نشناسن ، به همه مي گفتم تو مرض خونه كار مي كنم. زينال بندري : چه زجري كشيدي زن !( ديالوگي از بهترين فيلم تاريخ سينماي ايران : تاراج )

5+0-

چهارشنبه 31 فرورد¡



>>>عباس تهراني :

تهمينه عشق تو منو كشت !

5+5-

چهارشنبه 31 فرورد¡




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.