پرده سینما

دوران «سینمای آزاد» برای ما یک دانشگاه بود؛ گفتگویی مفصّل و خواندنی با مهدی صباغزاده

پرده سینما



 

 

 




فرد متشخصی به سینما «سینه موند» در خیابان «تخت جمشید» که محل برگزاری جشنواره بود آمد و گفت «من باید برخی از فیلم ها را ببینم» یک دفترچه دست اش بود که نام فیلم ها در آن می نوشت و جلوی بعضی فیلم ها یک علامت سیاه می زد. من دیدم روی برخی از فیلم ها انگشت می گذارد. گفت «این فیلم ها را باید ببرم» یکی از فیلم ها کلاغ پر علیرضا اردلان بود یکی دیگر آن سوی آتش کیانوش عیاری. بعد از انقلاب ما رفتیم «وزارت اطلاعات» و پیگیری کردیم تا شاید نشانی از آن فیلم ها پیدا کنیم. اما اثری از آن ها پیدا نکردیم.

 

غلامحسین کرباسچی آن زمان مدیر «شبکه دو» بود. اما ایشان همان توصیه کردند و گفتند «ما الآن صلاح نمی دانیم شما این فیلم را بسازید. بهتر است کمی صبر کنید اوضاع آرام شود.»

 

بعد از سناتور به من لقب «مرد شش میلیون دلاری» دادند. چون آن زمان فیلم با بلیت ۳ تومانی شش میلیون تومان فروخت.

 

امکاناتی که ارشاد برای ساختن آفتاب نشینها در اختیار ما می گذاشتند به پول آن زمان مبلغی حدود ۸۰۰ هزار تومان می شد. در قبلا آن برای تضمین از ما چک خواستند و ما گفتیم نه چک داریم و نه بانک می شناسیم. از آنجا که فریدون جیرانی با غلامرضا موسوی آشنایی قبلی و رفاقت داشت، از او درخواست چک کرد و موسوی که آدم باهوشی بود پذیرفت و گفت «چک را من می گذارم» او را به ارشاد معرفی کردیم، او چک را گذاشت. دسته چک «بانک ملی ایران» را داشت. به این ترتیب ما امکانات را در اختیار گرفتیم و او از آنجا «تهیه کننده» فیلم شد.

 

وقتی فیلم پرونده آماده شد وقتی فیلم آماده شد «بنیاد مستضعفان» به ما گفت «فیلم شما اشکال دارد، چون مجسمه شاه که روستایی به سر فئودال می زند محل اشکال است و باید برداشته شود.» گفتند ما نمی توانیم پروانه نمایش بگیریم مگر اینکه فیلم ۳ تکه شود و وسط فیلم بیانیه ای از امام مطرح شود که در زندان ها چه گذشته و...

 

فردا صبح از آقای فخرالدین انوار از وزارت ارشاد زنگ زدند و گفتند «چرا شما فیلم را فروختید؟ ما به شما مجوز تهیه دادیم که از لحاظ اقتصادی رشد کنید. باید فیلم را از آقای احمدی پس بگیرید! وگرنه ما از اکران فیلم جلوگیری می کنیم.» من گفتم «آقای انوار! شما چنین حقی ندارید! تهیه کننده ای این فیلم را خریده و نوش جان اش!»

 

یک هفته طول نکشید که سناتور اکران شد. من صبح زود آمدم ببینم وضعیت فروش فیلم در شهر چگونه است. دیدم در میدان ولیعصر جلوی سینما «استقلال» برف می بارد، اما از این طرف تا آن طرف سینما انبوهی از مردم با چتر ایستاده اند که ساعت ۱۰ صبح شود و بروند فیلم را ببیند! رفتم سینما «ایران» در میدان امام حسین و دیدم ماشین آتش نشانی مستقر شده که مردم را متفرق کند! به سینماهای دیگر هم سر زدم و دیدم اوضاع همینطور است! وحشت کردم و با خودم گفتم اتفاقی نیافتد! با تهیه کننده تماس گرفتم و او گفت «آرام باش پسر جان! برو با خیال راحت بخواب!»


 

 

مهدی صباغزاده. عکس از الهام عبدلی. سایت پرده سینمامهدی صباغزاده چنان حضور مؤثری در تبیین چیزی که می شود از آن به عنوان «سینمای نوین ایران» نام برد، دارد که تاریخ «سینمای نوین ایران» بدون اشاره به او کامل نیست. او که در سال ۱۳۳۰ در مشهد متولد شده، در دهه ی ۱۳۵۰ از فعالان «سینمای آزاد» بوده، در آغاز دهه ی ۱۳۶۰ فرصت این را پیدا کرد که نخستین فیلم سینمایی خود آفتاب نشینها را بسازد. در نیمه نخست دهه ی ۱۳۶۰ او تعدادی از مهم ترین و گاه پرفروش ترین فیلم های آن سالها را ساخت و به خوبی فاصله میان فیلم «تجربه گرا» و فیلم «داستانسرا» از نخستین فیلم خود تا فیلمهایی که تا یک دهه بعد ساخت طی کرد.

از این رو اگر خانه خلوت را در آغاز دهه ی ۱۳۷۰ کامل ترین فیلم صباغزاده بدانیم، او در دو دهه بعدی مسیر پرفراز و نشیبی را سپری کرده است. راهی پر از فراز و فرود که از جایزه فستیوال فیلم تگزاس برای فیلم مارال، تا بی توجهی عمومی به فیلم خاک و آتش در پایان دهه ۱۳۸۰ را در خود نهفته دارد.

در این گفتگو به سیاق گفتگوهای مفصّل سایت پرده سینما، بیشتر سویه های تاریخ سینمایی کارنامه مهدی صباغزاده، به ویژه در دوران آغاز فیلمسازی مورد توجه بوده است. به دلائلی که برای خودمان هم معلوم نیست! انتشار این گفتگوی خواندنی با مهدی صباغزاده مدت زیادی (نزدیک به سه سال!) به تأخیر افتاد! این تأخیر اگرچه بیشتر به دلیل ویرایش متن نهایی بود، اما شاید واجد این نکته مثبت هم باشد و آن یادآوری یک چهره شاخص سینمایی برای بزرگداشت در جشنواره فجر سی و پنجم است.

گفتگوی پیش رو با مهدی صباغزاده در تاریخ یکشنبه ششم مهر ماه سال ۱۳۹۲ در دفتر مهدی صباغزاده صورت پذیرفته است. گفتگوکنندگان خدایار قاقانی و غلامعباس فاضلی بوده اند و برخی از اعضای وقت تحریریه سایت پرده سینما متن گفتگو را  پیاده کرده اند. عکس های گفتگو از الهام عبدلی است.

 

 

 

 

 

 

مهدی صباغزاده. عکس از الهام عبدلی. سایت پرده سینماعلاقه شما به سینما از کجا شکل گرفت؟ اصلاً چه اتفاقی افتاد که به سمت سینما رفتید؟

 

داستان ورودم به سینما بسیار طولانی، مفصّل و اساساً خودش یک سینما است! من در دوران نوجوانی کار می کردم و درس می خواندم. یک روز در روزنامه ای خواندم که برای تئاتر بازیگر انتخاب می کنند. جالب اینجاست که هیچ تصوّری از سینما، بازیگری، تلویزیون یا تئاتر نداشتم اما دست تقدیر مرا به آنجا رساند. رفتم و در نقش یک سرباز تست دادم و قبول شدم. قرار شد در آن نمایش بازی کنم. چند ماه به کلاس رفتم. کلاسی که در آن میزانسن، رنگ، نور، و دیالوگ در تئاتر را به ما یاد می دادند. روی نوع لهجه و بیان تمرین زیادی می کردم. خانواده من وقتی متوجه شدند من تمرین بازیگری می کنم خیلی ناراحت شدند. وقتی کلاس ها تمام شد با برخی از بچه های تئاتر از جمله داریوش ارجمند آشنا شدم. بعدها این آشنایی به دوستی منجر شد.

در آن زمان نمایشنامه ای به نام پاتوق نوشته اسماعیل خلج را دست گرفتم تا کارگردانی کنم. پس از تمرین ها از آقای لطفی خواستم درباره کارم نظر بدهند. ایشان اجرا را دیدند و گفتند میزانسن ها و موقعیت ها همه خوب است. کمی بعد یکی از دوستان ام برای بازی در نقش یک افسر انگلیسی به من پیشنهاد بازی داد. موهای مرا رنگ کردند و من در آن نمایش بازی کردم. دورانی بود که تئاترهای خیلی خوبی روی صحنه می آمد. سپس برای نمایش نادر پسر شمشیر به من پیشنهاد بازی دادند. این نمایش که افراد متشخص آن دوران در سالن «شیر و خورشید» مشهد اجرایش می کردند، در واقع این اولین فعالیت حرفه ای من در حوزه کار حرفه ای بود؛ با اینهمه نتوانستم آن را ادامه دهم و ناچار شدم نیمه کاره رهایش کنم.

روزی حین رفت و آمد به اداره تئاتر مشهد فریدون جیرانی، بیژن امکانیان، مهراد تدیّن و آقای صادقی رییس اداره تئاتر مشهد را دیدم که می خواستند یک فیلم کوتاه را در اداره تئاتر مشهد نمایش بدهند. یادم هست یک فیلم تجربی بود. با آنها همراه شدم. یک طرف یک پروژکتور گذاشتند و ما روبروی آن یک پرده سفید پارچه ای به دیوار زدیم. این اولین باری بود که چشم من سینما می افتاد. و سپس یک فیلم مستند به کارگردانی آقای بهروز عموقلی نمایش دادند که در فصل پاییز و در یک قبرستان فیلمبرداری شده بود. این اتفاق موجبات دوستی ما چند نفر با هم را فراهم کرد.

گفتگو با مهدی صباغزاده. عکس از الهام عبدلی. سایت پرده سینماکمی بعد مهرداد تدیّن پیشنهاد کرد بهتر است با هم جمع شویم و یک «سینماتک» راه بیاندازیم. آقای لطفی که رییس اداره تئاتر بود گفت اتاقی را در اختیار ما قرار می دهد که آنجا جمع شویم و زمینه های ساخت فیلم هایی را با همفکری هم فراهم کنیم. بچه ها در آن اتاق دور هم جمع شدند، طرح یک فیلم کوتاه را شکل دادیم و همه با هم همکاری هم آن فیلم را ساختیم. در مرحله تدوین [چون اسپلایسر نداشتیم] مثل زمان فیلم های سرگئی آیزنشتاین مجبور شدیم فیلم را بالا بگیریم و چشمی نگاه کنیم و قیچی بزنیم! بعد با سوهان ناخن گیر دو طرف پزتیو برش خورده را صاف کنیم و با نوعی چسب آن ها را به هم بچسبانیم.

منظورم از این اشاره های تاریخی این است که در آن مقطع زمانی امکاناتی در حد آماتوری برای ما فراهم شد و همان امکانات ابتدایی رابطه دوستی میان ما [که در دهه ۱۳۶۰ شکل حرفه ای به خود گرفت] را شکل داد.

به این ترتیب ما به جریان «سینمای آزاد» پیوستیم. از تهران نماینده ای برای ما به مشهد فرستادند و گفتند در تهران دفتری داریم که کارش تجربه است و چند شعبه در شیراز، اهواز و... دارد و همه به ما می پیوندند. شما هم به ما بپیوندید. بچه ها پذیرفتند و ما زیر مجموعه «سینمای آزاد» شدیم. البته ما به دولت وابسته نبودیم و همه از جیب خودمان خرج می کردیم و فعالیت ما به صورت خصوصی بود. هرکسی گوشه ای از کار را دست می گرفت. وقتی تقاضای بودجه کردیم به ما گفتند «ما نمی توانیم به شما بودجه بدهیم، اما می توانیم تجهیزاتی مانند میز موویلا، نگاتیو و... برای شما بفرستیم.» آن زمان «سینمای آزاد» وابسته به «رادیو و تلویزیون ملی ایران» نبود و بودجه اش را از بخش خصوصی و احمایتگران اش تهیه می کرد. البته بعدها که «سینمای آزاد» قوام گرفت برای ما امکاناتی در نظر گرفتند و وسایل مونتاژ و صدابرداری و... را در اختیار مان گذاشتند. «سینمای آزاد» ما مانند یک دانشگاه کوچک سینمایی شده بود که بچه های دیگر می آمدند در آنجا فیلمنامه نویسی، بازیگری، صداگذاری، مونتاژ و... یاد می گرفتند. ما جشنواره برگزار می کردیم، بولتن در می آوردیم، و مهمان می آوردیم. از اهواز و اصفهان و خرم آباد و... فیلمسازان نزد ما می آمدند. همین جا بود که با فیلمسازان جوان شهرهای دیگر آشنا می شدیم و مثلاْ فهمیدیم مسئول «سینمای آزاد» اهواز کیانوش عیاری است، که از آن زمان با هم آشنا شدیم.

ما هم دعوت می شدیم و به شهرهای مختلف می رفتیم. خلاصه ارتباطات ما اینگونه شکل گرفت. در طول این سال ها من درس ام را ادامه ندادم و به کار روزمره سینما پرداختم تا هم درآمدی کسب کنم، و هم «سینمای آزاد» را مطالعه کنم و کتاب های گوناگون بخوانم. این دوران برای من مثل یک دانشگاه بود.

فریدون جیرانی در آن زمان در دانشگاه تهران اقتصاد می خواند، ولی بقیه بچه های مجموعه همیشه در «سینمای آزاد» مشهد حضور داشتند.

بعد از انقلاب هم «سینمای آزاد» به کل برچیده شد و ما دفاتر را تحویل مراکز تلویزیون در شهرستان ها دادیم.

 

 

مهدی صباغزاده. عکس از الهام عبدلی. سایت پرده سینمادفاتر به تلویزیون تحویل داده شد یا مثلاً وزارت فرهنگ و هنر؟

 

به تلویزیون. در آن زمان «رادیو و تلویزیون ملی ایران» بودجه بسیار محدودی به «سینمای آزاد» تهران می داد و از «سینمای آزاد» تهران یک بودجه مثلاً دو هزار تومانی برای ما در نظر می گرفتند که ما بتوانیم دفتری اجاره کنیم و هزینه های مختصر دفتر را بپردازیم. که ما هزینه چای و قند و... را صورت می کردیم و برای دفتر تهران می فرستادیم.

«سینمای آزاد» بودجه اش وابسته به «رادیو و تلویزیون ملی ایران» بود، اما اعضا همگی کار خودشان را می کردند و همه آزادگی ذهنی داشتند. کسی به آن ها خط فکری نمی داد. فیلم های اعضا در تهران بازبینی، و از همان جا در جشنواره های بین المللی شرکت داده می شد. و خیلی وقت ها جایزه هم می گرفتند. مثلاْ فیلم کلاغ پر سال ۱۳۵۶ جایزه اول یک جشنواره بین المللی را گرفت. بعد ساواک فیلم را توقیف کرد. کلاغ پر ساخته علیرضا اردلان بود. یکی از اعضای «سینمای آزاد» که البته کار اصلی اش دارو سازی بود. فیلم کوتاه بود و فقط با یک کاست [هشت میلی متری] گرفته شده بود. مزرعه ای را نشان می داد که مترسکی در آن وجود داشت و کلاغی باید آب را جلوی او می گرفت و مترسک می افتاد.

 

 

فاصله  زمانی آموزش دیدن شما تا رسیدنتان به مسئولیت چقدر طول کشید؟

 

با ورودم به «سینمای آزاد» من کم کم به فیلمبرداری و اجزای دوربین مسلط شده بودم. مطالعه زیادی داشتم؛ زیاد تحقیق می کردم و فیلمنامه های زیادی می نوشتم. حدود ۸ فیلم کوتاه نیز تولید کردم؛ حتی صداگذاری می کردم. در حالی که آماتور بودم نگاه و حرکت ها حرفه ای بود. حدود ۱ سال طول کشید تا اولین فیلم کوتاه ام را بسازم. حدود ۶ سال به صورت حرفه ای کار کردم. در سال ۱۳۵۶ آنقدر حرفه ای شدم که برای ساخت فیلم آخرین برف زمستانی با تلویزیون مرکز مشهد قرارداد بستم و فیلم را در ۶۰ دقیقه به صورت حرفه ای ساختم. پدر خدابیامرزم نقش اول آن را بر عهده گرفت. این فیلم در آستانه ی نخستین انتخابات ریاست جمهوری بعد از انقلاب از تلویزیون پخش شد و داستان آن در مورد پیرمردی بود که در تنهایی خود زندگی می کند و در همین تنهایی از پشت شیشه با گنجشک ها ارتباط برقرار می کند. با باریدن برف این ارتباط قطع می شود و او یاد خاطرات خود می افتد... آخرین برف زمستانی  یک فیلم تجربی و بدون دیالوگ بود.

البته علاقه من به سینما در کودکی هم ریشه داشت. یادم هست در بچگی «کلوزآپ» های فیلم های هرکول و تایتان و... را می خریدم. در آن زمان علاقمندان فیلم «کلوزآپ» را بیشتر می خریدند. تاریخ سینما وارد سینماهای مشهد می شد. در «سینمای آزاد» هم ما از تهران فیلم های «موج نو»ی سینمای ایران می آوردیم و برای اعضا نمایش می دادیم. فیلم های ناصر تقوایی و بهرام بیضایی و مسعود کیمیایی را می آوردیم. گاهی از احمد جورقانیان فیلم ها را اجاره می کردیم و در مشهد به نمایش می گذاشتیم. در کنار آن فضایی برای تجزیه و تحلیل فیلم ها هم راه می انداختیم. بعد از تماشای فیلم ها بحث و گفتگو داشتیم. در عین حال به سینمای اروپا هم توجه داشتیم. به «انجمن ایران و آمریکا» یا «انجمن ایران و فرانسه» می رفیتم و از آنها فیلم می گرفتیم و در مشهد نمایش می دادیم. از سوی دیگر هر ساله در «جشنواره جهانی فیلم تهران» هم حضور داشتیم و فیلم می دیدیم. فاصله مشهد تا تهران را به عشق سینما می آمدیم. شب ها در مسافرخانه ای می خوابیدیم و روزها پیاده راه می رفتیم. فیلم می دیدیم. در وقت آزاد به دفاتر «سینمای آزاد» تهران می رفتیم و با بچه های آنجا در مورد سینما و چشم انداز آینده آن گفتگو می کردیم. با حرارت و شوق و ذوق به سینما نگاه می کردیم. همه چیز شیک و عالی بود. اعضایی که دانش تئوریک بیشتری داشتند در بولتن های «سینمای آزاد» مقالات جالبی می نوشتند. ابراهیم حقیقی نشان (لوگو) و پوستر «سینمای آزاد» را  طراحی کرده بود. این مسیر سپری شد تا به انقلاب رسیدیم.

 

 

بعد از انقلاب با مدیران جدید چه کردید و چگونه به تهران آمدید؟

 

مهدی صباغزاده. عکس از الهام عبدلی. سایت پرده سینماتا قبل از انقلاب من در مشهد زندگی می کردم، اما رفت و آمد زیادی به تهران داشتم. در دوران انقلاب طبیعتاً مشهد هم مثل شهرهای دیگر به هم ریخت. دوستان رفته بودند و من در آن زمان با «سینمای آزاد» تنها مانده بودم. دوربین ها و فیلم ها را در جیب ام می گذاشتم و از وقایع انقلاب فیلم می گرفتم. و در آن زمان یک فیلم ۳۰ دقیقه ای از وقایع انقلاب ساختم. با پیروزی انقلاب من به تهران آمدم. در آن زمان همه دوستان ام در تهران ساکن شده بودند، من هم رفتم و با آن ها زندگی کردم. آن زمان با غلامرضا موسوی تازه آشنا شده بودم. البته موسوی پیش از آن در مشهد نمایشی به نام شبی که صبح نشد را اجرا کرده بود، او در آن زمان در روزنامه «کیهان» قلم می زد. فریدون جیرانی هم در روزنامه «اطلاعات» بود. بیژن امکانیان هم که آن اواخر مشهد بود، در «دانشکده هنرهای دراماتیک» تهران درس می خواند. بیژن اصلیت اش اصفهانی است، و وقتی مشهد آمده بود با فریدون دوست شد.

 

همه ما به شکل مجردی در ساختمانی در تهران دور هم جمع شده بودیم و زندگی می کردیم. در همان دوره من می خواستم آن فیلم ۸ میلیمتری که در مشهد درباره انقلاب ساخته بودم را برای نمایش به تلویزیون بدهم. فیلم را لای روزنامه ای گذاشته بودم. اتفاقاً وقتی بچه ها می خواستند غذا درست کنند، فیلم مرا که لای روزنامه بود ندیده بودند و روزنامه را به عنوان دم کنی روی قابلمه برنج گذاشته بودند! وقتی به خودم آمدم متوجه شدم فیلم ۸ میلیمتری من که فقط یک نسخه هم از آن موجود بود در اثر گرما به شدت تاب برداشته بود! رفتم تلویزیون تهران. آنجا خدمت آقای بهشتی رسیدم که بعدها مدیر عامل فارابی را شدند و در آن زمان یکی از مسئولان تلویزیون بودند تا از آنجا مواظبت کنند. آقای بهشتی در مورد من اطلاعاتی کسب کردند و فیلم مرا با قیمت بسیار خوبی خریداری کردند. ارتباط من با تلویزیون از اینجا آغاز شد. پس از آن فیلم های مستند زیادی را برای تلویزیون ساختم. بعد با کیانوش عیاری رفتیم مشهد و چابهار. ایشان فیلمبرداری و من کارگردانی می کردم. اینطور شد که فیلم های میدان اعدام و چابهار که محوریت اجتماعی داشتند را ساختیم.

 

 

آیا فضای سیاسی آن زمان بر شما تاثیر گذار بود؟

 

اگرچه در دوره «سینمای آزاد» ما رویدادهای سیاسی را رصد می کردیم و همه بچه ها اهل مطالعه و برخی دانشجو بودند، اما کسی به سمت و سوی سیاست حرکت نکرد.

 

 

بله هیچ یک از اعضای گروه شما به سینمای سیاسی گرایش پیدا نکرد. اما فیلم "آفتاب نشینها"ی شما تحت تأثیر حال و هوای سیاسی آن زمان ساخته شد.

 

در آن زمان ما بیشتر تجربه می کردیم. می خواستیم زبان سینما را بیاموزیم. فرم بیشتر از محتوا برای ما مهم بود. البته دوست داشتیم نسبت به تحولات جهان بیرون آگاهی داشته باشیم. همانطور که اشاره کردم مثلاً فیلم کلاغ پر که در «سینمای آزاد» ساخته شد از نظر حکومت سیاسی بود و به همین دلیل هم «ساواک» آن را توقیف کرد.

در آن زمان از همه چیز می ترسیدند. در آخرین جشنواره بین المللی فیلم تهران که کامران شیردل و خسرو هریتاش عضو هیئت داوران بودند، من هم جزو کسانی بودم که جدول برنامه ها را می چیدم. یادم هست وقتی هیئت انتخاب فیلمهایش را برگزید، فرد متشخصی به سینما «سینه موند» در خیابان «تخت جمشید» که محل برگزاری جشنواره بود آمد و گفت «من باید برخی از فیلم ها را ببینم» یک دفترچه دست اش بود که نام فیلم ها در آن می نوشت و جلوی بعضی فیلم ها یک علامت سیاه می زد. من دیدم روی برخی از فیلم ها انگشت می گذارد. گفت «این فیلم ها را باید ببرم» یکی از فیلم ها کلاغ پر علیرضا اردلان بود یکی دیگر آن سوی آتش کیانوش عیاری. یکی از فیلم ها مال خود من بود و یکی دیگر را ناصر غلامرضایی ساخته بود. ما اعتراض کردیم که اگر این فیلم ها برود آبروی ما می رود. و در نهایت این فیلم ها یک بار نمایش داده شدند، اما جلوی نمایش دوم آن ها گرفته شد.

مهدی صباغزاده. عکس از الهام عبدلی. سایت پرده سینمابعد از انقلاب ما رفتیم «وزارت اطلاعات» و پیگیری کردیم تا شاید نشانی از آن فیلم ها پیدا کنیم. اما اثری از آن ها پیدا نکردیم. حتی کیانوش نتوانست آن سوی آتش را پیدا کند و همین علاقه ای شد تا سومین فیلم سینمایی اش را بر مبنای همان موضوع جلوی دوربین ببرد.

همانطور که گفتم دوران «سینمای آزاد» برای ما یک دانشگاه بود. دوران تجربه و شناخت و آگاهی و آشنایی در تمامی زمینه ها. وقتی انقلاب به ثمر رسید آقای جیرانی (که با هم زندگی می کردیم) به من گفت «فیلمنامه آفتاب نشینها را نوشته ام. تو بیا و آن را کارگردانی کن» من فیلمنامه را خواندم و دیدم متن خوبی دارد، قشنگ است و در مورد مردم روستایی نوشته شده. و ما دنبال تهیه کنندگان «فیلمفارسی» رفتیم. هر کدام فیلمنامه را خواندند گفتند «این فیلم با مخاطب ارتباط برقرار نمی کند» طوری چپ چپ به ما نگاه می کردند، که گویی ما می خواهیم یک سیاسی عجیب و غریب بسازیم. ما حتی به دفتر آقای اسماعیل کوشان [استودیو «پارس فیلم»] در کرج رفتیم، که ایشان هم گفت «ما چنین فیلم هایی تولید نمی کنیم و اگر فیلمی باشد که موضوع اش با چیزهایی که شما می گویید ارتباطی نداشته باشد ما در خدمت هستیم».

تا اینکه به صورت اتفاقی حبیب اسماعیلی را دیدیم. فریدون او را می شناخت. گفت او در روزنامه «اطلاعات» کار آگهی انجام می دهد. با او صحبت کردیم و گفتیم «وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی» تهیه کننده می خواهد. آقای مرادخانی که حالا هم مسئولیتی در وزارت ارشاد بر عهده دارند، آن زمان در «نظارت و ارزشیابی» آن وزارتخانه بودند. ایشان به ما گفتند «ما همه امکانات لابراتوار و نگاتیو و... را در اختیار شما قرار می دهیم، اما بقیه مسایل مالی با خود شما است» امکاناتی که در اختیار ما می گذاشتند به پول آن زمان مبلغی حدود ۸۰۰ هزار تومان می شد. در قبلا آن برای تضمین از ما چک خواستند و ما گفتیم نه چک داریم و نه بانک می شناسیم. از آنجا که فریدون جیرانی با غلامرضا موسوی آشنایی قبلی و رفاقت داشت، از او درخواست چک کرد و موسوی که آدم باهوشی بود پذیرفت و گفت «چک را من می گذارم» او را به ارشاد معرفی کردیم، او چک را گذاشت. دسته چک «بانک ملی ایران» را داشت. به این ترتیب ما امکانات را در اختیار گرفتیم و او از آنجا «تهیه کننده» فیلم شد.

 

مهدی صباغزاده. عکس از الهام عبدلی. سایت پرده سینماالبته در این ماجرا ما بحث های زیادی با هم داشتیم. او می گفت «چون من متعهد شده ام، من «تهیه کننده» فیلم هستم.» اما ما می گفتیم «امکانات را ما آورده ایم» و... تا اینکه دیدیم مبلغی را کم داریم و باید هرکدام به مقدار سهم مشارکتمان سهمی را پرداخت می کردیم. من و فریدون جیرانی و بیژن امکانیان از جیب خودمان پرداخت کردیم.

تولید فیلم را شروع به کردیم. برای ایفای نقش اصلی فیلم ابتدا سراغ آقای عزت الله انتظامی رفتیم. ایشان قدم رنجه کردند و به دفتر ما آمدند. تیپ بسیار هوشمندانه ای زده بودند. پس از بررسی نقش پیشنهادی گفتند «من این نقش را نمی پذیرم» قرار بود آقای علی نصیریان نقش روستایی، و ایشان نقش وزیر را بازی کنند. چون رقابتی میان این دو وجود داشت، آقای انتظامی این نقش را نپذیرفتند. بعد حسین پرورش به ما معرفی شد. موافقت کردند و قرار شد ایشان نقش وزیر، و آقای نصیریان هم نقش روستایی را ایفا کنند. بقیه عوامل انتخاب شدند و آفتاب نشینها در روستایی نزدیک تهران انتخاب فیلمبرداری شد. ویلایی اجاره کردیم و فیلم را کلید زدیم.

 

 

حسین پرورش از نظر رفتار و کار چگونه بود؟‌

 

بسیار جنتلمن بود و بسیار با علاقه کارش را انجام می داد. در بازیگری به رشد و شکوفایی رسید و چند سال بعد [پس از بازی در فیلم نقطه ضعف] به خارج از کشور مهاجرت کرد. به من نگفت چرا به خارج می رود.

 

عواملی که در آفتاب نشینها جزو گروه کارگردانی بودند بعدها از آدم های مهم سینمای ایران شدند. فریدون جیرانی دستیار من بود. خانم رخشان بنی اعتماد که اکنون به عنوان یکی از کارگردانان شاخص سینمای ایران شناخته می شوند هم در فیلم به عنوان منشی صحنه حضور پیدا کردند. همایون پایور برای اولین بار با این فیلم فیلمبرداری را آغاز کرد. مجید قاری زاده  هم که کمی بعد کارگردان مهمی شد، عکاس فیلم بود.

 

 

در آفتاب نشین ها تحت تأثیر فیلم "زد" گوستاوگاوراس به نظر می رسید

 

نه! جیرانی قبل از دیدن فیلم زد فیلمنامه را نوشته بود. من زد را قبلاً ‌در سینما «آزادی» دیده بودم. آفتاب نشینها بر اساس تحقیقاتی که جیرانی در مورد فئودال ها، تقسیم اراضی و... نوشته شده بود. البته تفکر و نگاه هایی هم در فیلم شکل گرفت که شاید مستند نبود، اما زمینه اصلی داستان مستند بود. من شخصاً با این قشر ارتباط داشتم و فیلمنامه آفتاب نشینها با ذهنیت من یکی شده بود. حین ساختن این فیلم با همان امکاناتی که در اختیار داشتم یک تجربه حرفه ای کردم. در شرایط سخت سرمای روستای «برغان»، فیلم به خوبی فیلمبرداری و بعد در سراسر ایران اکران شد. همه می رفتند آفتاب نشینها را ببینند، چون عموماً تا پیش از آن فیلم های «کلاه مخملی» و «فیلمفارسی» می دیدند و این نوع فیلم کمتر بود. آفتاب نشینها برای مردم فیلم خیلی جالبی بود.

 

 

پس از آن شما فیلم "پرونده" را ساختید

 

گفتگو با مهدی صباغزاده. عکس از الهام عبدلی. سایت پرده سینمابعد از نمایش عمومی فیلم فضا برای ما آشفته شد. پس از اکران فیلم فضای آشفته ای در مملکت شکل گرفت. «مجلس شورای اسلامی» به فیلم دقیق شد، چون برخی روزنامه نوشتند توده ای ها و چپ ها وارد سینمای ایران شده اند و فیلم ساخته اند. آفتاب نشینها بازتاب غریبی داشت. فضای تلخی علیه ما شکل گرفت. ما در خانه محبوس شده بودیم و می ترسیدیم برایمان اتفاقی بیافتد. خوشبختانه غلامرضا موسوی آدم با ذکاوتی بود و می گفت «نگران نباشید، کسانی که در مجلس راجع به این فیلم بحث می کنند اطلاعات دقیقی راجع به فیلم و سینما ندارند. آنها تحت تأثیر القائات بیرونی قرار گرفته اند. تازه آمده اند و فکر می کنند فیلم ملتهب است. و چون در کشور شرایط سیاسی حاکم است، آنها ناچارند جوری نگاه کنند که همه را به جناحی سیاسی وابسته بدانند.»

آقای کلهر [از مسئولین سینمایی وقت] به ما گفتند «نامه ای خطاب به من بنویسید. من با اسناد و مدارک مستند به مجلس می روم و از این فیلم دفاع می میکنم» ایشان به مجلس رفتند و همه را توجیه کردند که آفتاب نشینها به هر حال سینماست و بستر سینما مسائل اجتماعی است، فیلمساز می تواند وارد زندگی مردم روستایی هم بشود، و این فیلم با دیدگاهی درباره ظلم و ستم دوران شاه ساخته شده  است و چنین مباحثی در فیلم مطرح شده. خلاصه وضعیت را به نفع ما برگرداندند.

 

نامه را دسته جمعی نوشتید یا فقط با امضای شما بود؟

 

من نوشتم و امضا کردم، و فکر می کنم جیرانی هم امضا کرد؛ فکر می کنم، دقیق یادم نمی آید. به هر حال نامه را دست ایشان دادیم و ایشان هم رفت و از فیلم دفاع کرد و آرامشی حاکم شد.

این را لازم است بگویم که همان موقع من فیلمنامه ای به نام بازگشت داشتم که در روستا اتفاق می افتاد. همراه با جیرانی آن را نوشته بودم. به تلویزیون رفته بودم و با آقای بهشتی که با ایشان آشنایی قبلی داشتم صحبت کرده بودم و ایشان هم موافقت کرده بودندکه فیلم ساخته شود. قرارداد هم تنظیم شده بود و قرار گذاشته شده بود تولید فیلم بازگشت با سرمایه تلویزیون انجام شود. اما با هیاهویی که برای آفتاب نشینها اتفاق افتاد، آقای بهشتی گفتند بهتر است شما الان این فیلم را نسازید. من خیلی پیگیری می کردم. بهشتی گفت شما پیش [غلامحسین] کرباسچی بروید. کرباسچی آن زمان مدیر «شبکه دو» بود. اما ایشان همان توصیه کردند و گفتند «ما الآن صلاح نمی دانیم شما این فیلم را بسازید. بهتر است کمی صبر کنید اوضاع آرام شود.»

من سرخورده شدم. فیلمنامه پرونده را نوشتم و آن را به [بخش فرهنگی] «بنیاد مستضعفان» بردم. آن ها هم فیلمنامه را پسندیدند. داود ملاپور کارگردان فیلم قدیمی شوهر آهو خانم هم مدیر تولید فیلم شد و آقای حسن جلایر هم تهیه کننده فیلم شد. قرار بود نصرت الله کنی فیلم را فیلمبرداری کند. رفتیم و لوکیشن روستا را پیدا کردیم.  بعد آقای کنی از فیلم کنار رفت. همان موقع از «بنیاد مستضعفان» به ما گفتند «بهتر است فعلاْ فیلم را شروع نکنید. در دفتر کارهای «پیش تولید» را انجام دهید، اما فیلم را شروع نکنید.» تا اینکه بعد از سه- چهار ماه به ما گفتند «کار را شروع کنید.»

وقتی فیلمبرداری پرونده را آغاز کردیم آقای محمدمهدی حیدریان معاونت سینمایی شد. فیلمبرداری به پایان رسید و فیلم تدوین و صداگذاری شد. وقتی فیلم آماده شد «بنیاد مستضعفان» به ما گفت «فیلم شما اشکال دارد، چون مجسمه شاه که روستایی به سر فئودال می زند محل اشکال است و باید برداشته شود.» گفتند ما نمی توانیم پروانه نمایش بگیریم مگر اینکه فیلم ۳ تکه شود و وسط فیلم بیانیه ای از امام مطرح شود که در زندان ها چه گذشته و...

من گفتم ببخشید من نمی توانم این کار را انجام دهم چون فیلم مستند نیست. اما آنها گفتند «باید زهر موضوع گرفته شود» و گفتند «از ساختمان بنیاد مستضعفان هم فیلمبرداری کنید.» که من گفتم «این سینما نیست» خیلی عصبانی شدم. آقای جلایر گفت «من مساله را حل می کنم» در جلسه بعدی به این نتیجه رسیدیم که اول فیلم چیزی به صورت نوشته بیاید. آنها متنی نوشتند و آقای احمد رسول زاده آن متن را خواند و فیلم نجات پیدا کرد، پروانه نمایش گرفت و اکران شد.

 

 

گفتگو با مهدی صباغزاده. عکس از الهام عبدلی. سایت پرده سینماآیا خط اصلی داستانی فیلم "پرونده" را شما از جایی الگویی گرفتید؟ چطور شد این داستان به ذهن شما آمد؟

خیلی یادم نمی آید از کجا این ذهنیت نشأت گرفت. به هر حال در رابطه با ظلم فئودال ها بود.

 

 

 

ماجرای آدمی که وانمود می کنند کشته شده، اما در واقع کشته نشده طرح اصلی داستانی فیلم "خاطره طولانی" به کارگردانی فیلیپ دیویدسون (۱ ۹۵۳)  و با بازی جان میلز است که در آن سالها بارها از تلویزیون ایران پخش شد. (البته تا آنجا که یادم هست "خاطره طولانی" ماهها بعد از اکران فیلم "پرونده" از تلویزیون پخش شد.) اما این شباهت زیاد بود که یکی از مجلات در همان زمان با کنایه نوشت آن فیلم را از فیلم "پرونده" برداشته اند! من فکر می کنم در فیلم "پرونده" فضای فئودالیته فضایی تکراری بود که در آن سالها در فیلمهای متعددی به کار گرفته شده بود، اما ایده پلیسی ی که مردی ۲ بار کشته می شود خیلی فکر نو و جالبی بود.

 

 

من یادم نمی آید داستان فیلم چی است!

 

 

فرامرز قریبیان یک روستایی است که او را به جرم قتل ولی شیراندامی که سرمایه دار بزرگی است به سالها زندان محکوم می کنند. اما در واقع شیراندامی کشته نشده و قتل او نقشه بوده. سالها بعد قریبیان از زندان آزاد می شود و سروقت شیراندامی می رود...

 

مهدی صباغزاده. عکس از الهام عبدلی. سایت پرده سینمادر سالهای خیلی دور در روستاها فئودال ها واقعاً حکومت می کردند. برادر من کارمند یکی از همان ها بود که البته من نمی توانم اسم اش را بگویم. او به یکی از روستاهای عجیب و غریب اطراف مشهد می رفت و می آمد. برایم تعریف می کرد که چه ظلمی آنجا اتفاق می افتد. مثلاً وقتی در آن روستا یک مقدار فضا باز می شود، یکی از روستاییان برای خرید به شهر می آید. اما در شهر فرزند یکی از فئودال ها او را می بیند. فئودال ها نمی خواستند روستاییان به شهر بیایند و شهر را ببینند و چشم و گوششان باز شود. به همین خاطر برای اینکه او را ادب کنند، اسلحه ای در خانه آن روستایی جاسازی می کنند و به ژاندارمری خبر می دهند تا دستگیر شود و به زندان بیافتند. این حد ظلم و ستم در سالهای دور زیاد بود و جیرانی آگاهی خوبی نسبت به زندگی روستاییان داشت چون در روزنامه کار می کرد، و مطالعه زیادی در این زمینه ها داشت. او روی فیلمنامه و موضوع خوب کار می کرد. ما گمشده را هم با جیرانی نوشتیم.

 

 

چطور شد سراغ قریبیان رفتید؟ شما در آن سالها با "پرونده" و "سناتور" او را به طور جدی تری مطرح کردید. او چه در قواره یک مرد روستایی فیلم "پرونده"، چه در قالب گروهبان فیلم "سناتور" و چه در قامت کارمند بانک فیلم "گمشده" برازنده جلوه می کرد. در شرایطی که در سالهای نخست دهه ی شصت هنوز تکلیف کاراکتر سینمایی او نامشخص بود، چطور به این "کستینگ" رسیدید؟

 

ما یک هنرپیشه در نقش یک روستایی می خواستیم و با این شرایط چند نفر مثل عزت الله انتظامی، علی نصیریان، و فرامرز قریبیان در کشور بودند که از نظر وزارت ارشاد مشکلی نداشتند. البته بعد از فیلم پرونده باز فضا علیه ما قدری متشنج شد چون باز از فیلمی که فضایش در روستا می گذشت استباط «چپ» بودن کرده بودند! در نتیجه بچه های پیشنهاد دادند یک فیلم تجاری جذاب بسازیم که هم بتواند پایه های اقتصادی «تعاونی فیلمسازان» را شکل دهد، و هم ما روی پای خود بایستیم و دستمان را جلوی کسی دراز نکنیم. از همین رو ما سناتور را ساختیم.

مهدی صباغزاده. عکس از الهام عبدلی. سایت پرده سینماتعاونی ما «ایفا فیلم» بود که من و جیرانی و موسوی و امکانیان بودیم. در «ایفا فیلم» سناتور را تولید کردیم. اما بعد اختلافات زیادی با هم پیدا کردیم و دلال ها ما را به سمت پخش فیلم بردند. اختلاف عمده ما روی مسئله سهم اعضای تعاونی بود. در نهایت در جلسه ای به این نتیجه رسیدیم که سناتور را پیش از اکران واگذار کنیم. صورتجلسه کردیم و قرار شد فیلم را بفروشیم و از پول آن سهم هر یک از اعضای تعاونی را بدهیم.

به ما خبر دادند آقای مهدی احمدی تهیه کننده ای که با روبیک منصوری و ایرج گل افشان در استودیو «فیلمکار» ارتباط داشت، خریدار فیلم است. در جلسه ای که برای فروش فیلم با ایشان داشتم به من گفت «ماجرای این فیلم قبل از انقلاب می گذرد و در شرایط فعلی مردم دیگر از تماشای اینطور فیلمها خسته شده اند. فکر نکنید این فیلم می فروشد.» ایشان مرتب چانه می زد تا فیلم را ارزان از ما بخرد و بالاخره با ۲ میلیون  تومان فیلم را از ما خرید.

یک هفته طول نکشید که سناتور اکران شد. من صبح زود آمدم ببینم وضعیت فروش فیلم در شهر چگونه است. دیدم در میدان ولیعصر جلوی سینما «استقلال» برف می بارد، اما از این طرف تا آن طرف سینما انبوهی از مردم با چتر ایستاده اند که ساعت ۱۰ صبح شود و بروند فیلم را ببیند! رفتم سینما «ایران» در میدان امام حسین و دیدم ماشین آتش نشانی مستقر شده که مردم را متفرق کند! به سینماهای دیگر هم سر زدم و دیدم اوضاع همینطور است! وحشت کردم و با خودم گفتم اتفاقی نیافتد! با تهیه کننده تماس گرفتم و او گفت «آرام باش پسر جان! برو با خیال راحت بخواب!»

فردا صبح از آقای فخرالدین انوار از وزارت ارشاد زنگ زدند و گفتند «چرا شما فیلم را فروختید؟ ما به شما مجوز تهیه دادیم که از لحاظ اقتصادی رشد کنید. باید فیلم را از آقای احمدی پس بگیرید! وگرنه ما از اکران فیلم جلوگیری می کنیم.» من گفتم «آقای انوار! شما چنین حقی ندارید! تهیه کننده ای این فیلم را خریده و نوش جان اش!»

بعد از «اتحادیه تهیه کنندگان» آن زمان آقای عباس شباویز به من زنگ زدند و گفتند «این تهیه کننده فیلم را از شما به ثَمَن بَخس خریده و شما حق نداشتید سناتور را بفروشید. آقای احمدی باید فیلم را به شما برگرداند.» من گفتم «به شما چه ارتباطی دارد که در این مسائل دخالت می کنید؟» پاسخ دادند «ما منافع شما را می خواهیم» گفتم «من شما را نمی شناسم! ما فیلم را فروخته ایم!»

بعد مهدی فخیم زاده آمد پشت خط و با من صحبت کرد و گفت «ما به خاطر منافع شما و به دلیل اینکه این فیلم «چاه نفت» است می خواهیم آن را به شما بازگردانیم»

مهدی صباغزاده. عکس از الهام عبدلی. سایت پرده سینمابعد از آن از دفتر آقای احمدی به من زنگ زدند و گفتند «آقای صباغ زاده! مهدی احمدی قلب اش گرفته و دارد سکته می کند!» مهدی احمدی آمد پشت خط و گفت «همه می خواهند فیلم را از من بگیرند! چه کنم؟» گفتم «شما فیلم را از من خریده ای و نوش جانت! من با شما معامله و قرارداد امضا کرده ام. خیالتان راحت باشد، من این قرارداد را فسخ نمی کنم!»

احمدی آنقدر خوشحال شد که بعداً یک چک ۲۰۰ هزار تومانی به من داد. من هم خیلی خوشحال شدم و به بچه ها گفتم. اما آنها اعتراض کردند که «چرا فیلم را برنگرداندی به خودمان؟!»

بعد از سناتور به من لقب «مرد شش میلیون دلاری» دادند. چون آن زمان فیلم با بلیت ۳ تومانی شش میلیون تومان فروخت. مجموع فروش اش در تهران و شهرستان ۱۲ میلیون تومان شد. پس از کسر حق سینماداران و مالیات، حدود ۴ میلیون سود داشت برای تهیه کننده. که به پول آن زمان مبلغ خیلی زیادی بود.

تهیه کنندگان حرفه ای می دانستند چه بلایی سر ما آمده، اما ما دنبال مال دنیا نبودیم و با کمترین سود قانع و راضی می شدیم. و بچه ها می گفتند سناتور فیلم خوب و خوش ساختی است، اما من آن این فیلم خوش ام نمی آمد و صرفاً به چشم یک فیلم تجاری به آن نگاه می کردم. بعدها دریافتم سناتور فیلمی بوده که مردم در زمان خودش آن را دوست داشتند و فیلم با توده مردم ارتباط برقرار کرده.

از آن به بعد تهیه کننده ها سراغ من می آمدند و می گفتند «بیایید با ما کار کنید» در آن سالها من گمشده و تصویر آخر را ساختم و بعد تعاونی «ایفا فیلم» به انشعاب خورد، چون تفکرات ما با هم فرق کرده بود. موسوی به سمتی رفت و جیرانی به سمت دیگری، و رسول صدرعاملی هم که با ما کار می کرد به سمت و سوی دیگر. من می خواستم خانه خلوت را بسازم. فضای میان ما از یکدستی درآمد و هر کسی به سوی فعالیت خودش رفت.

پس از یک سال من پیش حبیب اسماعیلی رفتم. او یک «مدیر تولید» خوب بود و چند فیلم خوب و شاخص تولید کرده بودکه از جمله آنها ترنج و گمشده بود. به او گفتم بهتر است ما یک تعاونی تشکیل بدهیم که من و شما و موسوی با هم با هم باشیم. پذیرفت و ما یک موافقتنامه اصولی تنظیم و شروع به تولید فیلم کردیم. اولین تولید ما فیلم جهیزیه برای رباب بود که سیامک شایقی آن را کارگردانی کرد. بعد خانم بنی اعتماد را به این تعاونی آوردیم و بعد سیروس الوند را و بعد ناصر غلامرضایی را. در همان زمان «کانون کارگردانان» را تأسیس کردیم که آقایان ناصر تقوایی و داریوش مهرجویی هم آمدند عضو شدند. من ۳ دوره عضو شورای مرکزی آنجا بودم. با فاصله کمی «انجمن تهیه کنندگان و توزیع کنندگان فیلم» هم شکل گرفت. ما در کنار هم جمع شدیم و انجمن تهیه کنندگان بعد از انقلاب شکل دادیم. من چند دوره هم آنجا بودم. بعد فکر کردیم چرا کانون تدوینگران و فیلمبرداران و... تشکیل نشود؟ و وقتی دیدیم همه دارند کانون تشکیل می دهند، پیشنهادی دادیم که بهتر است همه ما در یک مکان واحد به نام «خانه سینما» دور هم جمع شویم، که دیدیم این ایده سر از «وزارت ارشاد» و «بنیاد سینمایی فارابی» درآورد و «خانه سینما» تاسیس شد.

 

چطور شد که بعد از "گمشده" شما "سال های خاکستری"، "خانه خلوت" و "مهاجران" را ساختید؟

 

 

 

گفتگو با مهدی صباغزاده. عکس از الهام عبدلی. سایت پرده سینمامن برای ساختن فیلم خانه خلوت به مشکل خوردم. چون کسی در تعاونی ما موافقت نمی کرد فیلم آنجا تهیه شود. می گفتند جذابیت ندارد. من آن را به شکل تولید آزاد (خارج از تعاونی) ساختم. بعد رفتم مهاجران را ساختم، و بعد تصمیم گرفتم سهم تولید و پخش خود را در تعاونی واگذار کنم. ما در آن زمان یکی از شرکت های پخش فیلم قدرتمند را داشتیم. من «مؤسسه سینمایی نیمروز» را تأسیس کردم و در آنجا با سریال دزدان مادربزرگ و فیلم خواهران غریب فعالیت ام را آغاز کردم. اما بعد با «حوزه هنری» اختلاف پیدا کردم و چون حوصله کشمکش با [محمدعلی] زَم [ریاست وقت «حوزه هنری»] را نداشتم فیلم  خواهران غریب را رها کردم. این فیلم جزو پرفروش ترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران است. من حتی نخواستم سهم [کیومرث] پوراحمد [کارگردان فیلم] را بخرم.

 

نسل شما الان نسل خسته به نظر می رسد. نسل مهدی صباغ زاده، ناصر غلامرضایی، بیژن امکانیان و... گویی دل و دماغی برای شما نیست و از این حال و هوا خوشتان نمی آید. در حال حاضر از میان شماها فقط فریدون جیرانی است که فیلم می سازد. بقیه افراد متفکر و خلاق آن دوره الان چندان فعال نیستند. در مورد خود شما، آیا می تواند علت اش این باشد که شما از جمع متفکر خود فاصله گرفته اید؟

 

 

اگر شما جامعه را بررسی کتید متوجه می شوید که زندگی آپارتمانی با غیر آپارتمانی چقدر فرق دارد. زندگی آپارتمانی فرهنگ ارتباطات را از هم گسیخته. عوامل تازه ای وارد جامعه ما شده است. آدم های سینما هم طبیعتاً از همین جامعه اند.

یادم می آید در گذشته ها روزی نبود که من کیانوش عیاری را نبینم، الان ده سالی می شود کیانوش را دورادور هم ندیده ام! مجید قاری زاده را دو سال است ندیده ام! محمدعلی سجادی را سه سال است ندیده ام! غلامرضا موسوی و فریدون جیرانی را هم هر روز می دیدم، الان شش ماه است خبری از آنها ندارم! و هرچقدر جلوتر می رویم به دلیل شرایط و موقعیت فرهنگی، این فاصله ها بیشتر می شود.

در اوایل انقلاب نزد مسئولان سینمایی توجه ویژه ای به سینما وجود داشت. اما هرچه جلو رفتیم آنجا هم رویکردها عوض شد. در وزارت ارشاد و «خانه سینما» و «کانون کارگردانان» هم همین این اتفاق افتاد؛ در صورتی که آنجا با ایده من شکل گرفت. فاصله ها زیاد شد، درها بسته شدند، ملاقات ها کمتر صورت گرفت، سیاست و آینده سینما تبیین نشد، و «اتاق فکر» ایجاد نکردیم که در آینده سینما چه نیازهایی وجود دارد؛ هیچ ارزیابی درازمدتی درباره سینما صورت نگرفت، برخی صرفاً دنبال منافع شخصی خود بودند و از «رانت» ها بهره بردند. در حال حاضر خیلی بد است که «کانون کارگردانان» دنبال مسایل حاشیه ای است و بسیاری از فیلمسازان ما بیکار هستند. بودجه تلویزیون کاهش پیدا کرده است.  آنجا هم به من می گویند شما «اسپانسر» بیاورید تا کارتان به ثمر برسد. مباحثی اینچنینی اتفاق افتاده و همه دلمرده و دلسرد شده اند.

کیانوش عیاری را من می دانم چه روحیه ای دارد! اما بودجه ای نیست تا او  سریال دلخواه خودش را بسازد. اگر من هم می پذیرم در چنین شرایطی کار کنم تنها به خاطر شرایط زندگی ام است. شرایط اقتصادی وحشتناک شده است و تولید ۲۰۰ میلیون تومانی الان با یک میلیارد هم دست نمی دهد. همه این ها دست به دست هم می دهند و قدرت از دست کسانی که استقلال داشتند با سرمایه اندک به تولید شاخص برسند خارج شده است.

 

در تمامی کشورها باتجربه ها را جمع می کنند؛ اینجا اتفاقاً فیلمسازان باتجربه را «آوت» و خانه نشین می کنند، و به جای آن فیلمسازان کم تجربه و جوان را می آوردند. جوان باید بیاید، اما باچه شرایطی؟! در کنار نخبه گرایی است که جوان می تواند به ثمر برسد. خودِ من اگر در کنار مهرداد تدیّن نبودم نمی توانستم به تجربه امروزم برسم. باید به هر دو توجه شود. مسئولین باید به فیلمسازان شاخص و نسل جوان توجه نشان دهند. نگاه تک قطبی نگاه بد و خطرناکی است، باید مسئولینِ جدید چنین بینشی نداشته باشند. باید هر دو سمت و سو را دریابند.

 

 

در همین رابطه دیگر گفتگوهای مفصّل سایت پرده سینما با سینماگران ایرانی را بخوانید

 

 

۱.برزخی ها را محسن مخملباف از پرده سینماها برداشت؛ گفتگویی خواندنی با ایرج قادری

۲.سینمای واقعی آن دوران فیلم هایی بود که در ارباب جمشید ساخته می شد؛ گفتگویی خواندنی با مهدی فخیم زاده

۳.من از رنج شما رنج می برم؛ گفتگویی مفصل و خواندنی با تهمینه میلانی

۴.همیشه کمال گرا بوده ام؛ گفتگویی مفصل و خواندنی با محمد متوسلانی

۵.در راه موفقیت برای هیچکس فرش قرمز پهن نمی کنند! گفتگویی مفصل و خواندنی با هارون یشایایی

۶. دوران «سینمای آزاد» برای ما یک دانشگاه بود؛ گفتگویی مفصّل و خواندنی با مهدی صباغزاده



 تاريخ ارسال: 1395/5/26

نظرات خوانندگان
>>>سعید مهرپور:

مارال یکی از بهترین آثار صباغ زاده است.

21+1-

سه‌شنبه 26 مرداد 1395



>>>vip:

Like

112+3-

پنجشنبه 28 مرداد 1395



>>>Hamed:

مثل همه گفتگوهای پرده سینما خواندنی بود

130+6-

پنجشنبه 28 مرداد 1395



>>>رامین:

شدیدا خوندنی بود. مرسی

59+2-

پنجشنبه 28 مرداد 1395




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.